|
فقط مادر بيدار بود. مراد چشم به سقف، ميان فكر و خيال غوطه ميخورد. پيرزن كنار رختخواب مراد نشست: "ميخوام يه چيزي بگم، ميترسم بدت بياد و چند روز نشه با يهمن عسل خوردت" مراد خندهاش گرفت: "بگو مادر، قول ميدم بدم نياد" و مادر دستهاي زبرش
فقط مادر بيدار بود. مراد چشم به سقف، ميان فكر و خيال غوطه ميخورد. پيرزن كنار رختخواب مراد نشست: "ميخوام يه چيزي بگم، ميترسم بدت بياد و چند روز نشه با يهمن عسل خوردت" مراد خندهاش گرفت: "بگو مادر، قول ميدم بدم نياد" و مادر دستهاي زبرش را روي سر مراد كشيد: "يه ذرهم به فكر خونوادت باش، اصلن انگار نه انگار كه مادري داري، پدري داري، برادر و خواهري داري، يه ذرهم به فكر خونوادت باش، يه وقتيام واسه ما بذار، بالاخره ماهام جزء خلقيم" پيشاني مراد را بوسيد، و رفت.
مادر راست ميگفت، مدتها از خواهر و برادر بزرگ و خانوادههايشان بيخبر بود. با برادرها و خواهر كوچكترش كه به هواي او هوادار سازمان چريكهاي فدائي شده بودند، گاه گپ ميزد و وقت ميگذراند. هواداري آنها اما عمري نداشت، هركدام سوي زندگيشان رفتند. از فكوفاميلها بيخبرتر بود. گهگاه دائي اصغر را ميديد، كارگري ساده و صميمي كه مراد دوستش ميداشت.
مادر گفته بود: "غريبپرست هستي پسر، غريبپرست" آنها اما هواي مراد را داشتند. مادر صبورانه رفتوآمدها و بهريز و بپاشهاي دوستان و رفقايش را تحمل ميكرد و مهربانانه پذيرايشان بود. اتاق مراد كمتر بيمهمان و جلسه ميماند. خواهرها و برادرها از او حرفشنوي داشتند. مخصوصاً برادر كوچكش حسين، كه چپ و راست به او فرمان ميدادند: "آدم سگِ خونه بشه اما برادرِ كوچكتر نشه" و عزيز كه انباني از جوك بود، درجا جوكش را گفت، پيش از آنكه سينيي پر از فنجان چاي را از دست حسين بگيرد، و غُرزدنِ مراد، كه چرا چائي كمرنگ است، تمام شود: "قضيه اون يارو حاجي اصفهاني رو ميدونين؟ حاجي دولا شد كه به مهموناش ميوه تعارف كنه، گوزيد، ديد خيلي بد شد، يه پسگردني محكم زد به پسرش كه يه گوشه ساكت نشسته بود، كه پدرسگ خجالت بكش. پسرك سرخ شد و چيزي نگفت. چند دقيقه بعد يكي از مهمونا بلند شد رفت طرف همون پسرِ حاجي كه هنوز ساكت گوشهاي چرت ميزد، و يه پسگردني محكم بهش زد.
حاجي دلخور شد و از مهمونه پرسيد: واسه چي به بچهش پسگردني زده. طرف گفت، والله حاجآقا من خيال كردم اينجا هر كي بگوزه بايد يه پسگردني به پسر شما بزنه، منم مثه شما تلنگم در رفت، خُب يه پسگردني به اون زدم" همه خنديدند، غير از مراد: "جوك بيربطي بود، هيچ ربطي به رابطهي برادر بزرگ با برادر كوچيك نداشت" عزيز استكان چاي را توي نعلبكياش خالي كرد: "اتفاقاً خيلي هم ربط داشت، شما كه ناسلامتي همه ديالكتيسين هستيد، ديالكتيك ميگه همه چي به همه چي مربوطه، حتي گوز به شـقيقه ربط داره، چطور اين جوك ما بيربط از آب دراومـده، جوك به اين ديالكتيكي تا حالا شنيده بودين؟"
حسين قهقههزنان با سيني خالي چاي از اتاق بيرون رفت. عزيز قُلپي چاي نوشيد و رو به مراد و سيامك و داشعلي كرد: "بگذريم، امشب مهمون من، عرق و كباب، بعدشم آبتني تو آب سردِ رودخونهي لشگرك" "چي شده مگه؟" "ميگن يكي دو روز ديگه سازمان چندتا كتابِ مهم و خوب منتشر ميكنه" "خُب حالا بذار بكنه، بعد" "نه، ميكنه، ردخور نداره، ويترينها و پيشخوونه كتابفروشي حال و هواي ديگهاي پيدا ميكنه، بقيهي روزنامهها و كتابها رو جمع كنين، فقط مال سازمان رو بذارين، والسلام" با حرف عزيز موافق نبودند.
مراد گفت: "هوا خيلي سرده، دور آبتني تو رودخونه لشگرك رو خط بكشيم" "چيچي سرده، مگه نميخواي مثل صدر مائو بشي؟ ما تو برف و يخ ميرفتيم آبتني، حالا كه آخره بهاره" مراد كمي دير رسـيد. منوچهر دستنوشتـه "مبارزه طبقاتي در نيكاراگوئه" را آورده بود. بحث ميكردند. "شركت نكردن در رفراندوم جمهوري اسلامي كار درستي بود، محتواي اين جمهوري براي ما روشن نيست، قانون اساسي و قوانين ديگه هم كه طرح شدن اشكال دارن و..." سيامك حرف منوچهر را قطع كرد: "اما مردم اين جمهوري رو ميخوان، مردم به سلطنت نه گفتن، ما نبايد جدا از توده حركت كنيم، اينو لنين بارها تأكيد كرده و..." منوچهر بقيهي چايش را نوشيد: "لنين جاهائي ديگهم تأكيد كرده كه هميشه نبايد از خواست تودهها حمايت كرد و دنبالهروي اونا شد، مخصوصاً وقتي شور و هيجان انقلابي بر جامعه حاكم هست" "ماركس و انگلسام در آثارشون گفتن كه..." مشتري آمد. بحث قطع شد.
منوچهر چند تائي كتاب خريد. قصد رفتن داشت كه تورج از او خواست بماند و شب را دور هم باشند. گفت نميتواند، و رفت. عزيز رو به سيامك كه با سبيلهايش ور ميرفت، كرد: "ما بالاخره نفهميديم اين لنين حرف حسابش چي بوده، همه چي تو كشكول اين بابا پيدا ميشه، اين كه نميشه آخه. مگه چقدر ميشه ضد و نقيض حرف زد. به نظر من اين جمهـوري هـم شـكلش ريدهمـونه هـم محتواش، حالا خواهيد ديد" و داشعلي خوشش نيامد: "حرفهاي لنين دُرسته، به نظر من خوب فهميده نشده" عزيز دهانش را كج و كوله كرد و با تمسخر گفت: "عجب، اينديگه از اون حرفاست داشعلي، حرفهاي اسفناجيي، لابد؛ لنين به ذات خود ندارد عيبي، هر عيب كه هست از كمونيست بودن ماست." تورج كاپشناش را پوشيد: "بايد آثارشو دوباره خووند، شايد چندباره، راستي تا يادم نرفته بگم؛ منوچهر گفت يه كاريام در رابطه باآرژانتين نوشته، به دوره "پرون" مربوط ميشه، اونم بايد كار خوبي باشه، قرار شد وقتي تموم شد اونم واسهمون بياره" دستنوشهي كتاب "مبـارزه طبقاتـي در نيكاراگوئه" را برداشت، و رفت.
"امشب انگاراز اون شباست، شب نخود نخود هر كي رود خانهي خود" مهدي كركره انتشارات را پائين كشيد: "منم ميرم خونه، هوا پَسه، بيشتر از اين رومو زياد كنم، زنم ميندازم بيرون" مراد به طرف مسجد رفت، تا با مسجديها و كميتهچيها صحبت كند: "ميخواي مام باهات بيايم" "نه تنهائي برم بهتره" عزيز و سيامك و داشعلي به سوي قهوهخانه رفتند. مهدي كِز كرده به انتظار اتوبوس شركت واحد ايستاد. هواي مسجد گرم و دلچسب بود. بوي عود و گلاب فضا را پُر كرده بود. مسجد خلوت بود. دو سهنفري گوشه و كنار نماز و قرآن ميخواندند. مراد ميدانست كه جلال زاغول و عباس مسجدي توي دفتر مسجد هستند، اتاقكي كوچك كنار اتاق متولي مسجد. پدر عباس مسجدي متولي مسجد بود. با همسر و دوتاي ديگر از پسران و دخترش در آن اتاق زندگي ميكردند. كنار مستراح بزرگي كه نمازگزاران و كاسبها و رهگذران استفاده ميكردند، مستراحي كه آفتابههايش هميشه نو و پُر آب بود. پدر عباس مسجدي وسواس داشت، وآفتابهي خالي و كهنه او را عصبي و مضطرب ميكرد. جلال زاغول و عباس مسجدي پيشتر از دوستان مراد بودند. نه فقط بهخاطر برنامههاي عرقخوري و شبنشينيهاي رنگوارنگ، مراد كمكهاي زيادي به آنها كرده بود، مخصوصاً به وقت نيازشان به پول و دوا و دكتر. مراد پزشك بود، و بهخاطر كارش در بيمارستانهاي مختلف تهران دست و بالش براي كمككردن باز بود. پُر ارتباط بود، با اهل هيأت و مذهبيها، با لات و لوتهاي جنوب شهر، با جماعتي ارتشي، با فعالين سياسيِ مخالف رژيم شاه، با اهل قلم و هنر و با ورزشكارها جوشيده بود. پاي عرقخوري و هيأت و سياست بود. غير از جلال زاغول و عباس مسجدي، "ناصر دماغ" هم توي دفتر بود، و سه ژـ 3 كنارشان. مراد را بوسيدند.
عباس مسجدي ليواني چاي تازهدم و داغ برايش ريخت: "صفا آوردي دكتر، ديدي بالاخره، خوارومادر شاه رو گائيديم، صفا كردي؟" مراد چيزي نگفت، خنديد. جلال زاغول و ناصر دماغ از اعدامها گفتند: "حال ميكني دكتر؟ روزي چندتا از اين ارتشيها و ساواكيها رو ميفرستيم جهنم، حال ميكني؟ بالاخره حقهشون بود كه تو اين دنيام تقاص پس بدن" ناصر دماغ بينيي بزرگش را خاراند: "برنامه سگكشيي، حيفِ گوله و دار، بايد يه پرس آشغال گوشت با سيانور و سوزن و شيشهخرده بهشون داد" و هر چهارنفر خنديدند. جلال زاغول موهاي روغنزدهاش را شانه ميزد: "خُب چه خبر دكتر؟ سراغ فقير فقرا اومدي، آفتاب از كدوم طرف دراومده؟" مراد آخرين جرعهي چايش را نوشيد: "والله كار و گرفتاري امان نميده بيام سراغتون، امروزم يه چيزائي پيش اومده گفتم بيام باهاتون درميون بذارم"
ناصر دماغ صندلياش را به طرف مراد پيش كشيد: "خيرِ انشاءالله" "شنيدم تو كميتـه گفتن كه ميـخوان كتابفروشـيرو آتيـش بزنن ميخواستم ببينم درسته؟ اصلاً قضيه چيه؟" عباس مسجدي سر و سينه پيش كشيد و صدايش را بلندتر كرد: "كدوم خوارجندهاي اين حرفو زده، اصلن از اين حرفا نبوده، ما هميشه گفتيم اون موقعهائي كه ما دنبال الواتي بوديم و هّر و از بّر تشخيص نميداديم، شما اهلِ كتاب بودي و با محمد دماغ درگير، نه دكترجون ما تازه هواي كتابفروشيرم داريم، بيخيال، هر كي اومد از اين حرفا زد از طرفه ما نيس..."
ناصر دماغ صندلياش را به مراد نزديكتر كرد: "آخه دكـترجون حسابه خودت جداست، كتابفروشـي شـده پاتوق كمونيستها، خُب خيليها خوش ندارن، يكي از بچههاي كميتهام اومد و گفت كه شما تو دفتر كتابفروشي تاسوا و عاشورا با قيمههاي هيأت عرق خوردين، خُب اين حرفام هست" عباس مسجدي خنديد: "ناصرخان يادت رفته، مام خودمون اينكارو كرديم" "خلافاي بدتر از اينم تو تاسوعا عاشورا كرديم ناصرخان" و ناصر دماغ نگاهي به جلال زاغول انداخت، و ساكت شد. نه فقط مراد، كه بيشترينِ بچههاي نظامآباد ميدانستند. جلال، ديپلمهي بيكار، زيبا بود و خوشقدوقواره. بهقول خودش "توي خط زنهاي شوهردار كار ميكرد". ناصر دماغ هم بّپاي كافههاي لالهزار بود و "دَكلباز". گفته بود: "ما هم با بروبچهها حال ميكنيم و هم با جنسهاي مخالف، بروبچه كه ميگم منظورم بالاي 16 و 17 سالهست، اونموقع كه ريش و سبيل مثه كُركِ به درميآد" و مراد از ياد نبرده بود، آنشبِ "كافهِ هوس" را. ناصر دماغ گفته بود: "اين دكترم خيلـي باحاله، هرچـي سنش ميـره بالاتر خوشتيـپتر و جوونتر ميشه"
عباس مسجدي خنديده بود، و روي ران مراد كوبيده بود: "دكتر بايس مواظب خودت باشي، اين دماغ نون و نمك سرش نميشه. زنده و مرده و دوست و رفيقم حاليش نيست" "باشه عموعباس، اما مالِ ما ديگه از كُركِ بِه گذشته، پشم بز شده، تازهشم از دست كسائي سالم در رفتيم كه ناصر دماغ همين الانهشم پيشِ اونا بايس مواظب كونش باشه" و ناصر دماغ را خوش نيامده بود. عباس مسجدي چاي ديگري براي مراد ريخت: "خيالتتخت باشه دكتر، خودم نميذارم كسي چپ بهكتابفروشي نيگا كنه" چايش را نوشيد، بار ديگر آنها را بوسيد، و خداحافظي كرد. هنوز عزيز و سيامك و داشعلي توي قهوهخانه بودند، و با خسرو مكانيك و اوسعسگركفاش گپ ميزدند. نشسته بودند تا او بيايد.
"امروز بچههاي مسجد يه اعلاميه به من دادن" و اوس اصغر اعلاميه را روي ميز گذاشت. "زر و زور و تزوير را به زبالهدان تاريخ ميريزيم" ميدانستند منظورشان از تزوير كمونيسم است. عزيز اعلاميه را برداشت و مچاله كرد: "حالا زور و تزوير هيچي، آخه اينائي كه صناريرو از نيشينِ خر بيرون ميكشن چهجوري ميخوان "زر" رو تو زبالهدوني بريزن" شاغلام چاي تازهدم روي ميزشان چيد. اوس اصغرِ كفاش چاي نخورد و رفت.
مراد ماجرا را براي عزيز و سيامك و داشعلي تعريف كرد. قرار شد بعدتر روي قضيه صحبت كنند. مراد بهوقت رفتن سربهسر خسرومكانيك گذاشت: "خسرو ميگن امروز دوتا كلاچ پياده كردي، بعد تعمير شيشتا پيچ اضافه آوردي؟" خسرو مكانيك "ر" را " ل" تلفظ ميكرد: "آله دكُتلجون، شيش تا نبود هشتا بود، تقصيله كالخونهس، كالخونه پيچ اضافه گذاشته بود تو كلاج" عزيز قهقهه زد: "لامصب رو نيس كه، به سنگپاي قزوين ميگه صابون زيتوني، پرولتارياي آخره زمونه" ... |