کتابفروشی

کتاب

خبرنامه نارنجستان

برای اطلاع از تازه ترینهای نارنجستان و دریافت کوپنهای تخفیف, مشترک خبرنامه ما شوید.






We Are

Official PayPal Seal

 
Show Cart
Your Cart is currently empty.


List All Products
Tel: 310.477.1757
بچه های نیمه شب
بچه های نیمه شب
Compare at: $18.00
Our Price: $16.20
You Save: 10.00%
Add to Cart


بوف کور - گویا
بوف کور - گویا
Compare at: $26.00
Our Price: $23.40
You Save: 10.00%
Add to Cart


قرآن و مثنوی
قرآن و مثنوی
Compare at: $36.00
Our Price: $32.40
You Save: 10.00%
Add to Cart


مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور
مراسم به نمایش درآوردن یک  دیکتاتور
Compare at: $10.00
Our Price: $9.00
You Save: 10.00%
Add to Cart


بازگشت به احترام
بازگشت به احترام
Compare at: $13.00
Our Price: $11.70
You Save: 10.00%
Add to Cart


درباره نارنجستان

نارنجستان سایت رسمی نشریه، نشر و کتابفروشی ‏نارنجستان می باشد. 

 

بهمن سقایی: مدیر سایت  و ویراستار مطالب
امیل دارمو:  مسئول فنی و طراحی سایت

 

به نشانی زیر با ما تماس بگیرید 

Narangestan 
10920 Wilshire Blvd
# 150-9112
Los Angeles,
CA 90024
 
Tel: 310 4771757 


برای همکاری با نشریه و یا مشاوره در زمینه نشر ‏کتاب با ما تماس بگیرید. ‏
پاسخگویی به پرسش ها در این زمینه جزو وظایف ‏ماست.‏

تازه ترینها

میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی

همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان

سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها

تقویم نارنجستان

M T W T F S S
2930311 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31 1
No Latest Events
شیر سیاه | چاپ |  پست الكترونيكي
بهمن سقایی   
فهرست
شیر سیاه
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6

 يك روز مى‌گفته موضوع آتش‏سوزى دروغ محض‏ است. كسى حق ندارد از اين جور دروغ‌ها بگويد. همه اهالى شهر بايد آن يكى دو ماه لعنتى را از ذهنشان پاك كنند. دستور داده بود همه اوراق ثبتى مربوط به آن دوره را از بايگانى شهردارى بيرون كشيده از بين ببرند. هر نشانه‌اى از آن واقعه هم بايستى در شهر پاك شود. دستور داده بود جمعيت شهر پيش‏ از تقسيم لهستان پانزده هزار نفر ثبت شود، تقريبا" طى اين مدت كسى نبايست مرده باشد. پيرمرد سكوت كرده بود. نياز به نفس‏ كشيدن داشت. مى‌خواستم نقل ماجرا را قطع كند. بيچاره اذيت مى‌شد وقتى گذشته را جلوى چشم‌هاش‏ مى‌ديد. گفتم بهتر است باقيش‏ را بگذاريد براى بعد. خودتان را خسته نكنيد! از آيينه روبرو پيرمرد را مى‌ديدم كه سرش‏ را انداخته پايين. اشك از چشم‌هاش‏ سرازير شده بود. گفت: نه! لطفا" بگذاريد باقيش‏ را بگويم. بله چند سال جنگ گذشت و آلمانى‌ها عقب‌نشينى كردند. پارتيزان‌ها اولين دسته‌هايى بودند كه به شهر پاگذاشتند. آن‌ها قصاب و پسرهاش‏ به اتفاق ده‌دوازده نفر ديگر از اوباش‏ را دستگير كردند. شهردار فرار كرده بود. يكى از پارتيزان‌ها كه جاسوس‏ بود بهش‏ خبرداده بود. ما كه ديگه برنگشتيم؛ اما خبرهاش‏ را داشتيم كه قصاب و پسرهاش‏ را محاكمه كردند. پارتيزان‌ها پيشاپيش‏ چند نفرى از اوباش‏ را محاكمه و اعدام كرده بودند. سازمان يهوديان همه جا را دنبالش‏ بود اما نشد ردش‏ را پيدا كند. من هم خيلى دنبالش‏ بودم براى اين كه پسرمان را بگيرم ازش‏. تنها فرزندى كه داشتيم در خانواده او بزرگ مى‌شد. اگر پارتيزان‌ها آن‌ها را شناسايى مى‌كردند يقين داشتم پسرم را خواهند كشت. به همين خاطر نگران سلامتى پسرم بودم. اين طور كه يهودى‌ها مى‌ گفتند آدمى با اين مشخصات را در همين كاليفرنيا ديده بودند وقتى داشته با زنش‏ لهستانى حرف مى‌زده. داشته ماجراى سوزاندن آدم‌ها را مى‌گفته كه يك يهودى لهستانى متوجه مى‌شود. شهردار تا بو برد طرف زبان لهستانى مى‌داند در رفت. يكبار هم شهردار رد من رو پيدا كرده بود. تله‌اى گذاشته بود مرا بكشد تا آخرين نشانه كشف هويتش‏ پاك شود. حالا شهردار بايد همسن و سال خودم باشد. پير و ناتوان شده؛ اما با اين حال از شناخته شدن مى‌ترسد.

 گفتم تعقيبم كرده بود با اسلحه تا مرا بكشد، تيرش‏ به خطا رفت. ماجراش‏ مال سه سال پيش‏ است. بعد مجبور شديم جابجا بشويم بياييم اين شهرك كه دورباشيم از دسترسش‏. سازمان يهود هم دنبالش‏ است. به پيرمرد گفتم وقتى با شهردار برخورد كردى چه حالتى بهت دست داد؟ قيافه‌اش‏ به نظرت چطور مى‌آمد؟ پيرمرد خنديد. هردويمان پير شده بوديم. دست‌هامان مى‌لرزيد. شهردار اسلحه را بطرفم گرفته بود و گفت: «دست از تعقيب من بر نمى‌دارى؟ حالا كه هردومان پير شده‌ايم و انتقام گرفتن هم بى‌معنا شده.» من گفتم: «آره بازى تمام شده. اما من پسرم رو مى‌خوام. قصد لو دادن تو رو هم ندارم. ببين چين و چروك‌ها را روى صورت هردويمان. بگو پسرم كجاست؟» گفت: «زنده است. اگه من نبودم اين بچه‌ات هم رفته بود.» گفتم: «شما كه تمام بچه‌هام را گرفتيد. قول شرف مى‌دم از تعقيب تو دست بردارم اگر پسرم را نشانم بدهی. مى‌خوام بپرسم آيا نوه هم دارم؟» شهردار گفت: «سه تا پسر! هرسه‌تاشان هم شبيه خودت هستند.» بعد هم گفتم تيراندازى كرد و رفت. *** سه روز بعد پيرزن آمد سراغم كه شوهرش‏ با من كار واجبى داره. به خانه‌اش‏ كه رفتم، ديدم در بستر افتاده با چشم‌هاى بسته. حالش‏ را كه مى‌پرسيدم چشم باز كرد و گفت: «مى‌خوام پايان ماجرا را برات بگم.» گفتم: «مگه پايانش‏ رو نگفتى؟ شنيدم كه گفتى ديگه نوميد شده‌ام از پيدا كردن شهردار. فراموشش‏ كردم.» سر تكان داد. «نوميد شدم از تعقيب شهردار، چون خيلى وقته پيداش‏ كرده‌ام و به كسى نگفته‌ام.» گفتم: «يعنى شما شهردار رو خيلى وقته پيدا كردين اما به كسى نگفتين؟» گفت: «بله شهردار رو لحظه به لحظه دنبال مى‌كردم. شبانه‌روز. از وقتى شبانه با زن و پسرش‏ فرار كردند.

 از وقتى در ورشو بعنوان يهودى فرارى خودش‏ رو جا زد و با قطار به سويس‏ حركت كرد. بعد رسيد به ايتاليا و با كشتى رهسپار امريكا شد. همه جا مى‌ديدمش‏ كتاب مقدس‏ دستش‏ گرفته و دعا مى‌خونه. اون خودش‏ رو يهودى جا زده بود.» گفتم: «حالا كجاست اين آقاى شهردار كه هنوز هم بعنوان جنايتكار جنگ دوم مورد تعقيب دادگاه متفقين است؟» پيرمرد سرش‏ را بطرف پيرزن برگرداند كه ايستاده بود بالاى سرش‏. اشاره داد پيرزن برود. او ايستاده بود. به زبان خودشان تند و عصبانى حرفى زد. پيرزن جوابش‏ را مى‌داد وقتى به آشپزخانه رفت. پيرمرد گفت: «من بولسلاو راموتوسكى شهردار شهر جادبن هستم. اين عكس‏ را نگاه كنيد!» عكس‏ را از اتاق پذيرايى آورده بود به اتاق خوابش‏. ادامه داد: «شما درست مى‌گفتيد، همان زن و شوهرى كه قيافه‌اشان به شهردار و خانمش‏ مى‌خورد، خود ما بوديم. آن دو نفر هم سيمون و خانمش‏ بودند. من شهردار شهر جادبن در طى جنگ دوم، كسى كه براى همه جهان ناشناخته مانده. در حال مرگ به شما مى‌گويم پايان فرار چندين ساله به اينجا رسيده. از مرگ نمى‌شود گريخت. همين امروز زنده‌ام. همه اين سال‌ها كه از دست همه‌شان فرار كرده‌ام، نتوانستم از خودم فرار كنم. نمى‌شد. دوست داشتم براى يك روز هم كه شده برگردم به هويت خودم گرچه از آن هويت هم متنفرم. يك روز آرامش‏ نداشتم. خودم را هنوز نبخشيده‌ام. به اندازه كافى مجازات شده‌ام. روزها كه درگير آن واقعه بودم و شب‌ها كه كابوسش‏ را مى‌ديدم. من بولسلاو راموتوسكى شهردار شهر جادبن! دستور دادم آتش‏ را جلوى ساختمان شهردارى بپا كنند و اهالى را واداشتم نيم خودشان را در آتش‏ بسوزانند.» لبخند تلخی به لبانش‏ آمد: «دارم مى‌ميرم. خواهش‏ مى‌كنم اين نامه را به سيمون رابين پدر اصلى فرزند خوانده‌ام برسان كه در آن نشانى پسرم، پسرش‏ را داده‌ام. تنها بازمانده‌اش‏ را زنده تحويل تو مى‌دهم.» سرش‏ پايين افتاد و مُرد.

 _________________________
 يادداشتى براى آقاى سيمون رابين: خواستم به شما خبر بدهم آقاى بولسلاو راموتوسكى شهردار فرارى جادبن كه سال‌ها از دست قانون و شما گريخته بود همين هفته پيش‏ در خانه‌اش‏، در همسايگى ما مُرد. ماجرا به پايان رسيده و مى‌توانيد پسرتان با همسر و سه فرزندش‏ را ببيند.



 
< مطلب قبلی   مطلب بعدی >

فهرست مولفین



نشر نارنجستان تقدیم میکند

دروازه اقیانوس و داستانهای دیگر
دروازه اقیانوس و داستانهای دیگر
Compare at: $10.00
Our Price: $9.00
You Save: 10.00%
Add to Cart
دیوان ایرج میرزا
دیوان ایرج میرزا
Compare at: $15.00
Our Price: $13.50
You Save: 10.00%
Add to Cart
خون به راه خدا
خون به راه خدا
Compare at: $14.00
Our Price: $12.60
You Save: 10.00%
Add to Cart
بوف کور - گویا
بوف کور - گویا
Compare at: $26.00
Our Price: $23.40
You Save: 10.00%
Add to Cart
من چراغها را خاموش می کنم
من چراغها را خاموش می کنم
Compare at: $12.00
Our Price: $11.40
You Save: 5.00%
Add to Cart
قرآن و مثنوی
قرآن و مثنوی
Compare at: $36.00
Our Price: $32.40
You Save: 10.00%
Add to Cart


 

Copyright © 2000 Narangestan.com. All rights reserved
Site Designed and Maintained by Emil Darmo Design