|
صفحه 2 از 6
پيرزن راهش را كشيد به طرف بالا. من هم پاشدم كه خداحافظى كنم. پيرمرد اصرار عجيبى داشت بمانيم. حوصلهام سر رفته بود. پيرمرد گفت مىآيم كمكتان. مىخواستم باغچه بيرونى خانه را سروسامان بدهم. كارى از دستش بر نمىآمد، همين طورى راه افتاد. از پيرمرد تشكر كردم و گفتم «بايد پدرم را ببرم پيش پزشك.» ديدم سر رفتن ندارد. گفتم: «دوست دارى همراه ما باشى؟ لسآنجلس مىرويم» گويى پيرمرد قرار ماندن نداشت. سالها زندگى مشترك بالاخره بگومگوهايى هم بين زن و شوهرها بدنبال دارد. ساعتى دور شدن از خانه دلخورىها را از بين مىبرد. براى همين به او پيشنهاد كردم همراهمان باشد. خط ويژه بزرگراه را گرفته بوديم، وگرنه رسيدن به لسآنجلس سه ساعتى طول مىكشيد. پيرمرد گفت: پدرتان كه انگليسى نمىفهمد؟ گفتم حرفهاى ساده را.
گفت: «بله. همه ما بخشى از گفتهها را مىفهميم، بقيهاش گمان خودمان است. تعبير مىكنيم به دانستن.» گفتم: «من بهش مىگم اگه حرفى داريد.»
گفت: «نه، مىخواستم خيالم راحت بشود. دارم مىميرم. همين امروز فرداست كه بميرم. مىخوام از گذشتهها حرف بزنم. توى گلوم گير كرده. سخته فراموشى همه اون وقايع.» مىدانستم مىخواهد نقب بزند به جنگ دوم و يهودىكشى در لهستان. خب بيچاره زجر كشيده بوده آن سالها. تعجب مىكنم چرا هنوز كابوسش باقى مانده براش. پيرمرد برخلاف همسرش نيروى همسويى با زمان را نداشت. شنيدم كه گفت: «ما از شهرى بنام جادبُن در نود مايلى ورشو در لهستان آمدهايم كه ميان دو رودخانه ناريو و بيبرزا واقع شده. معروف است كه نيمى از مردم آن نيمه ديگر را قتل عام كردند. هيچ دربارهى اين شهر خواندهاى؟» سرم را تكان دادم، اسمش را هم نشنيده بودم. گفت: «شهر كوچك يهودىنشين بود بعدها مسيحىهاى فقير هم اسكان گرفتند.
آرام آرام تا حوالى جنگ دوم شهر پنجاه پنجاه يهودى و مسيحى شد. ما هم مثل بيشتر يهودىها كشاورزى داشتيم، مغازههاى شهر هم دست ما بود. مسيحىها بيشتر دامپرورى داشتند يا در كارگاهها كار مىكردند. همه فقير بوديم. زمين بركت نداشت. گاوهامان شيرشان كم بود. كشتزارها به زحمت خرج خانوادهاى را تامين مىكردند؛ اما بالا پايين زندگى مىكرديم. سىهزار جمعيت شهر بخور نمير روزگار را سر مىكردند. لهستان كه بين آلمان و شوروى تقسيم شد، ما سهم شوروى شديم. خطر بيخ گوشمان بود. يهودىهاى فرارى از آلمان را مىديديم كه گذارشان به شهر ما مىافتاد. اگر شبى را در مسافرخانه بالاى پيالهفروشى بيتوته مىكردند، از اوضاع سخت مى گفتند. جوانترهاشان نشانى گروههاى پارتيزانى يهوديان را مىگرفتند. ما كه نمىدانستيم؛ اما حوالهشان مىداديم به تنها خانواده كمونيست شهر كه پنج برادر و دو خواهر همهشان از قديم براى شوروى تبليغ مىكردند و حالا كه ارتش شوروى آمده بود، تصوير استالين و پرچم سرخ را همه جاى شهر نصب كرده بودند و هرهفته در ميدان جلوى ساختمان شهردارى ضمن سخنرانى اهالى را به حمايت از كمونيسم و شوروى تشويق مىكردند و از جنايات فاشيسم در نيمهى ديگر لهستان مىگفتند. ترسيده بوديم اما در پناه دولتى كه كارى به ما نداشت دل به اميد داشتيم تا فرار. تاكستانها و زمينها بار گرفته بودند مثل گاوها، نمىشد كولمان بگيريم برويم.
مىگفتيم اين خبرها مال آنسوترهاست. بسيارى از يهودىهاى به اين طرفها گريخته، مى گفتند گتوها را بستهاند كسى فرار نكند. كوچه ما جز سه خانوار مسيحى بقيه يهودى بودند. يكىشان فروشنده پارچه بود. مسيحى بىآزارى بود. كليساش را مىرفت؛ اما گناه صليب شدن مسيح را به گردن يهودىها نمىگذاشت. مىگفت خدا پسرش را مصلوب كرد تا ما از عذاب در امان باشيم. آن ديگرى قصاب معروفى بود كه گاو و گوساله از ما مىخريد. هر چهار پسرش هم در قصابى كار مىكردند. قصاب مسيحى مومنى بود كه عميقا" اعتقاد داشت يهودىها مسيح را مصلوب كردند. مى گفت به همين خاطر خدا آوارهشان كرد. با اين حال براى سود بيشتر دادوستدش با يهودىها بود. مىگفت گوساله و گاوهاى يهودى خوش گوشت هستند. آخرى هم شهردار شهر بود. آدم ادارى بود. پدر و پدربزرگش هم آدمهاى ادارى بودند. تصدى شهردارى در قباله خانوادگىشان بود. شهردار اما بدون بچه مانده بود. اينطور كه معلوم بود مشكل از خودش بود. پدر خدابيامرزش آرزو به دل بود نوهاى داشته باشد؛ وگرنه شهردارى شهر پس از سالها به خانوادهى ديگرى واگذار مىشد. شهردار مىخواست پسر بچهاى نوزا را به فرزندى قبول كند. يك سال پيش از تقسيم شدن لهستان نيمه شبى زمستانى آمد خانه ما و گفت كار مهمى با من داره. رفتيم زير زمين خانه نشستيم و شرابى باز كردم براش. گفت: مىخوام كارى برام انجام بدهى. گفتم اگه كارى از دستم بربياد چرا نه؟ گفت به نفع خودته كه موضوع سر به مهر بمونه. گفتم حتما".
گفت دلم مىخواد يه بچه داشته باشم. ليوان شراب را تا ته سركشيدم و چشم دوختم بهش ببينم چى مىگه. گفت شنيدم زنت باردار شده. گفتم آره. گفت مىخواستم بگم شما كه چهارپنچتا بچه دارين، اين يكى را بدين ما بزرگش كنيم. بچه ما بشه. آيندهاش هم تامينه. شهردار شهر مىشه. به خودت هم كمك مىكنم. هرچه باشه شهردار اختياراتى داره. سرم رو انداختم پايين. گفت بهتره قبول كنى. مىدونى هزار و يك اختيار دارم كه مىشه به كمكت بياد و هم مىشه عليه تو بكار بروند. گفت: زنم به همه گفته باردار شده. چارهاى ندارى جز اين كه بچه را بدهى به ما. زنم قابله ماهريه. پرستار بوده. خونه خود ما زائو بچه رو مىزاد و ما هم صاحب بچه مىشيم. دختر و پسرش فرق نمىكنه. بعد هم رفت.
|