|
خانهمان چندان با دريا فاصله ندارد. رديف نمايشگاههای اتوموبيل به پيچ دراز و ملايمی منتهی میشود که آخرش درياست. پنج دقيقهای میشود. خط آب و خشکی را که بگيريم به سمت شمال، سکوهای نفتی را میبينيم بالاتر از موجها در افق نشستهاند به آب، گُله گُله تا دوردستهايی که چشممان مرز آب و آسمان را تشخيص میدهد.
خانهمان چندان با دريا فاصله ندارد. رديف نمايشگاههای اتوموبيل به پيچ دراز و ملايمی منتهی میشود که آخرش درياست. پنج دقيقهای میشود. خط آب و خشکی را که بگيريم به سمت شمال، سکوهای نفتی را میبينيم بالاتر از موجها در افق نشستهاند به آب، گُله گُله تا دوردستهايی که چشممان مرز آب و آسمان را تشخيص میدهد. روشنايی چراغهاشان روی آب پهن میشود و خط نور در آب مانده تا ساحل میآيد. غروبها گاه میرويم به ديدنش و پيادهروی میکنيم از بارانداز تا دورترها، به ساعتی يا بيشتر و سگمان هم سلانه سلانه میآيد به نارضايتی که دورتر نرويم. جثهی کوچک و پوزهاش را به بوی سگها روی ماسهها میکشاند. عجلهای ندارد برای رفتن، مگر گربهای يا سگی را ببيند. زنم چند سالی میشود سگ را دارد. از يک ماهگی مثل بچهی خودش بزرگش کرده. صبحها پيش از رفتن به کار، اغلب میآمدهاند دو نفری همين جايی که پيادهروی میکنيم برای دويدن روی ماسه های داغ که بيش از طاقت و توان سگ بوده. تابستان را هنوز نديدهام در اينجا. اما بهار روی زمينهای پوشيده از علف و گلهای خودروی کوتاه و تُنُک، قدوقامتی دارد برای خودش تا گرمای تابستان بيايد، دو سه هفتهای وقت لازم است. زنم میگويد. خواستم گردشی کرده باشم ميان علفهای خودروی تُنُک بر زمين گسترده روبرو که درختهای گرمسيری کشيده قامتی اينجا و آنجا زينتش بخشيدهاند. برای چند سالی زمين بکر وحشی نديده بودم و سگی هم نداشتم از تنگی جا. ميلی ناخواسته مرا به زمين آنسوی جادهی موازی خط دريا میکشاند. ذهنم اين روزها دايم به قياس مینشيند. مثل دهاتیی به شهر آمده همه چيز برايم تازه و عجيب است. گاه چشمهايم را میبندم تا چيزها برايم کهنه و مالوف نشوند. شايد ترس از ديدنشان باشد. بکری زمين گسترده روبرو نيز از زمره آنهاست. نمیشد نگاه نکرد و گذشت. پشت به دريا کرده بودم و مطمئن به هميشه بودنش. زمين شايد به همين حال نماند. نگاهم به دريا بود که موجها رويهم میلغزيدند و پشتهوار به سنگهای ساحل میکوبيدند. مرغان دريايی در ارتفاع کمی از آب همراه با خيزش موجها بالا و پايين میرفتند به نيت گرفتن ماهیی که موجها با خود به شنزار میکشاندند و پولک بدنشان روی شنها آفتاب را پس میدادند به رنگ نقرهای روشن در زمينه قهوهای ماسهها. سگمان ماسهها را بو میکشيد به رد سگهايی که گذشتهاند از اينجا لابد. ماهور به رنگ گلهايش درآمده بود وقتی دوباره نگاهش میکردم. گفتم: «امتيازی که اينجا دارد بزرگی و بکر بودنش است. هنوز هم میشود زمينهای بکر و طبيعت را ديد. آن هم اينجا. مثل که اين طبيعت و هستی آدم يگانهاند. همين ماهور رو به دريا با علف و گياهش نمونه اش است.» زنم گفت: «کاش میشد خانهای رو به دريا داشته باشيم.» ماهور روبرو را نشانش دادم و گفتم: «اگر روزی خواستيم خانهای کنار دريا داشته باشيم که بشود همه وقت از پنجرهاش موجهای دريا را نگاه کرد و ...» زنم گفت: «و بوی دريا را شنيد.» گفتم: «و بادِ آمده از دريا را در گرمای تابستان وقتی از تارمی نگاهش میکنيم و با نئشگی دود سيگار حرف میزنيم. روی اين تپه بهترين جاست برای خانهای که بر زمين بکر بنا شده.» زنم گفت: «خب اگر قرار باشد ما خانهای آنجا بسازيم ديگرانی هم هستند تا همسايه ما بشود؛ آن وقت...» گفتم: «آن وقت ديگر تنها دريا میماند...» زنم گفت: «و روزی هم برسد که از دريا خشکی بگيرند و خانههای تازهای جلوی چشم انداز خانهمان بسازند و ديگر نشود بوی دريا را شنيد يا موجها و جزر و مد دريا را ديد.» سگمان راهش را به آنسوی جاده کشانده بود. برگشت و نگاهمان کرد شايد دنبالش برويم به جايی که او دوست داشت. دويدم و بغلش کردم. نگاهش به شيب تپه بود. شايد بويی را حس کرده بود آنسوترهای ما که ايستاده بوديم. خودش را که از چنگم بيرون کشاند به طرف تپه خيز برداشت. گفتم: «برويم روی تپهای که قرار است در آينده خانهای بسازيم.» در خيال از بالای تپه دريا را نگاه کردم که بیموج نشسته بود به مد. زنم خنديد و با دست راست مرز ميان جاده و زمين را نشانه رفت. چيزی نمیديدم. سرم را تکان دادم از نديدن و او گفت: «حصار سيمی زمين را نمی بينی؟» لابلای شاخهها و بوتهها اينجا و آنجا سيمهای سه رديفه که يک متری بلندا داشتند به چشم میآمد به وقتی که خوب نگاه کردم. گفتم: «چه خوب! طبيعت را حفظ کردهاند مبادا به دست آدمهای هوسرانی مثل ما که قصد ديدن و بازی دارند تبديل شود به زمين بیبر.» زنم گفت: «ساختن کاندوها.» سگمان از لای پرچين سيمی خودش را به زمين رسانده و سرگرم بو کردن زمينی بود که لابد سگی زودتر از او به آنجا رسيده و شاشيده بود. باد همراه موجها از افق به سوی ما میآمد و روی ماهور کشيده میشد. چند دونده از دورترها به ما نزديک میشدند. سگمان خودش را آمادهی پارس کردن کرد و من در رويا خانهی رو به دريا بودم وقتی سگمان به دونده ها نزديک میشد. زنم گفت: «خب فکر نمیکنی آدمهايی ديگر هم مثل ما در همين رويا هستند؟» سرم را به علامت تاييد تکان دادم. «اگر دويست و پنجاه هزار نفر رويای خانهای رو به دريا را در همین یک تکه جا داشته باشند، تعجب نمیکنی؟» زنم اينها را گفت و سگمان را صدا کرد تا برگردد. برگشت و نگاهم کرد. «دويست و پنجاه هزار نفر؟» من پرسيدم به حالتی باور نکردنی «غير ممکنه! اين همه؟» «بعد همه اين زمين میرود زير کشت نقشهی شهر.» نگاهش را انداخته بود به من و شايد طمع مرا به رخم می کشيد وقتی روايت را میگفت. «پس طرفداران محيط زيست اعتراض نمیکنند؟» من بودم که پرسیدم وقتی وسعت زمين شهرک دويست و پنجاه هزار نفری را به ذهن میآوردم. گفت: «چطور شد؟ خودت همين حالا رويايش را داشتی. اعتراض به چه؟ روزنامه ها نوشتهاند دو سه هفته آينده عمليات ساختمانی شروع میشود.» سکوهای نفتی را که نگاه می کردم دورتر از هميشه به نظر میرسيدند. سگمان از پرچين سيمی گذشته در علفزار سرگرم بو کردن آثار سگها بود. برگشت به طرف تنه درختی و خودش را چپاند توی سوراخ تنهی پوسيده که به قدوقامت نشسته اش بود برای خوابيدن. زنم به دريا نگاه میکرد وقتی گفت: «نگاه کن دريا را! هميشه با موجهاش همراه است.» سکوهای نفتی را نگاه کردم که آب را شکافته و از آنسوی موجها دريا را کوچکتر کرده بودند. نشستم روی زمين به تماشای سگمان که خودش را ته سوراخ رو به دريا جا داده و خوابيده بود. به هزار فرسخ آسمان میاندیشیدم که چه پهنایی دارد و چه ارزشی. |