کتابفروشی

کتاب

خبرنامه نارنجستان

برای اطلاع از تازه ترینهای نارنجستان و دریافت کوپنهای تخفیف, مشترک خبرنامه ما شوید.






We Are

Official PayPal Seal

 
Show Cart
Your Cart is currently empty.


List All Products
صفحه اول arrow داستان امروز arrow یک کتابدار بازنشسته می میرد
Tel: 310.477.1757
همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان
Compare at: $10.00
Our Price: $9.50
You Save: 5.00%
Add to Cart


بازگشت به احترام
بازگشت به احترام
Compare at: $13.00
Our Price: $11.70
You Save: 10.00%
Add to Cart


دیوان ایرج میرزا
دیوان ایرج میرزا
Compare at: $15.00
Our Price: $13.50
You Save: 10.00%
Add to Cart


بوف کور - گویا
بوف کور - گویا
Compare at: $26.00
Our Price: $23.40
You Save: 10.00%
Add to Cart


قبیله من
قبیله من
Compare at: $20.00
Our Price: $18.00
You Save: 10.00%
Add to Cart


درباره نارنجستان

نارنجستان سایت رسمی نشریه، نشر و کتابفروشی ‏نارنجستان می باشد. 

 

بهمن سقایی: مدیر سایت  و ویراستار مطالب
امیل دارمو:  مسئول فنی و طراحی سایت

 

به نشانی زیر با ما تماس بگیرید 

Narangestan 
10920 Wilshire Blvd
# 150-9112
Los Angeles,
CA 90024
 
Tel: 310 4771757 


برای همکاری با نشریه و یا مشاوره در زمینه نشر ‏کتاب با ما تماس بگیرید. ‏
پاسخگویی به پرسش ها در این زمینه جزو وظایف ‏ماست.‏

تازه ترینها

میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی

همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان

سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها

تقویم نارنجستان

M T W T F S S
27282930311 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
No Latest Events
یک کتابدار بازنشسته می میرد | چاپ |  پست الكترونيكي
بهمن سقایی   

پدر بزرگم در خانه‌ی سالمندان ايرانی بود. مادر بزرگ او را به زور کشان کشان از ايران خارج کرد. پيرمرد نمی‌خواست خيابان قوام را ترک کند. اهالی خيابان قوام از جمله، يکی از خانواده های معروف «فرمانفرماييان» که در آنجا خانه داشت، او را می‌شناختند. آنها حوالی انقلاب به خارج آمدند. دل پدربزرگ شکسته شد از اين نشانه آمدن دوران تنهايی.

 

پدر بزرگم در خانه‌ی سالمندان ايرانی بود. مادر بزرگ او را به زور کشان کشان از ايران خارج کرد. پيرمرد نمی‌خواست خيابان قوام را ترک کند. اهالی خيابان قوام از جمله، يکی از خانواده های معروف «فرمانفرماييان» که در آنجا خانه داشت، او را می‌شناختند. آنها حوالی انقلاب به خارج آمدند. دل پدربزرگ شکسته شد از اين نشانه آمدن دوران تنهايی.

پدربزرگ بازنشسته‌ی کتابخانه ملی بود. آنجا را با همه کتابها، قفسه‌ها و پرونده‌هاش جابجا می‌شناخت. دلخوشی‌اش هم اين بود که کارمندان تازه کار به سراغش آمده، از او راهنمايی می‌خواستند. کارهاشان را راه می‌انداخت. مادربزرگ هيچ کاری نداشت؛ اما پيرمرد را از کار افتاده و بی‌مصرف می‌دانست. حوصله نداشت با زنان تازه کوچيده به محله رفت و آمدی داشته باشد. دور از شان خود می‌دانست. آنچنان پولی هم نداشت که در شهرک غرب خانه‌ای بخرد. معتقد بود بازمانده خانواده‌های اشرافی به آنجا نقل مکان کرده‌اند.

پدربزرگ در «هانتيگتون بيچ» يکی از شهرک‌های ساحلی جنوب کاليفرنيا، در آپارتمانی محبوس شده بود. به قول خودش «برج آب نشين» شده بود. نه کسی به سراغش می‌رفت، نه کسی را می‌شناخت تا با او گپی بزند. چندباری هم که به کتابخانه شهر رفته بود کسی از او درباره قفسه‌ها، شکل چيدنشان، تهيه کتاب و پاسخگويی به سئوالات مراجعان پرسشی نداشت. به نظرش می‌آمد کتابخانه را نه بر اساس احترام به کتاب‌ها و حفظ و مراقبت از آنان؛ بلکه براساس راحتی کار کارمندان نظم داده بودند. کسی به خودش زحمت نداده آرايش داخلی کتابخانه را آنگونه که بايد باشد نظم دهد. هيچکاره‌ای بود که جز حرص خوردن کاری از دستش بر نمی‌آمد. دانش و تجربه‌اش پشيزی ارزش نداشت. روزها از بيکاری می رفت کنار آب تا به مرغان دريايی خرده نانی بدهد. تا وقت زمينگير شدنش با آنها بود. درد دلهاش هم با آنها بود.

در خانه هم که بود، به صدای بلند حرف می‌زد. دايم دوستان گذشته را به ذهن می‌آورد که به ديدارش آمده‌اند و با آن‌ها حرف می‌زند. طرحی برای ساخت کتابخانه‌ای بزرگ برای فارسی زبانان مقيم جنوب کاليفرنيا نوشته بود؛ اما کسی نبود به طرح او اهميت بدهد.

 دو ماه تمام وقت گذاشته و از کتاب برگ زرد ايرانيان نام پزشکان و مهندسان ايرانی را استخراج کرده، برايشان پيغام گذاشته بود؛ بلکه با طرح او همکاری کنند؛ کسی پاسخش نداده بود؛ جز يکی دو نفر که آنها هم تبليغ شرکتشان را برای طراحی تارنما و حسابداری و کرديت کارت کرده بودند. هر دوشان ناتوان شده بودند. هرکدام به علتی ويژه. مادربزرگ در يک غروب بهاری، وقتی سرگرم چشيدن آب خورش بود، بر کف آشپزخانه افتاد و چند روز بعد در بيمارستان درگذشت. پزشکان می‌گفتند بيماريی بسيار ناشناخته و مرموز است که ما هيچ درباره‌اش نمی‌دانيم.

پزشک جوانتر، دکتر سلام‌الله جاويد، از اهالی بنگال به لهجه دست و پا شکسته که مصوت‌ها را به سختی از لای رج دندان‌های سفيد بسته‌اش بيرون می‌داد، گفت: «راست گفته باشم ما پزشک‌ها به بيماری‌های نامعلوم می‌گوييم سرطان، تا خيال خانواده بيمار راحت شود. سرطان اسم ژنريک نافهمی‌های پزشکی در زمينه حقيقت بيماری‌هاست. او از مرضی نامعلوم مرد.»

پدربزرگ با همه مصايب گذشته، از رفتن مادربزرگ آنچنان ناراحت و غمگين شد که ديگر توان هيچ کاری را نداشت. چند بار درگوشی به ما گفت: «مادر بزرگ از بيماری ابتذال مرد.» نفهميديم بيماری ابتذال چه صيغه‌ای‌ست؛ اما پدربزرگ می‌گفت: «بيماری ابتذال، مثل سرطان است که برای نجات انسان به سراغ ما می‌آيد. همه‌ی‌ ما کمابيش مبتلا به اين بيماری هستيم. خودمان نمی‌دانيم و پزشکان هم چيزی در اين باره نمی دانند، پس منکر چنين بيماريی هستند.»

پدربزرگ رو به مرگ بود. در تنهايی‌هاش چهره مرگ را می‌ديد. خودش می‌گفت، مرگ با چهره‌ايی زيبا و جوان هرروز به ديدارش می‌آيد. اما، در خانه سالمندان اوضاع بد نبود تا وقتی که سيد جعفر، نجار سابق محله پامنار، که حالا برای خودش دفتر و دستکی دارد و شغل نجاری را در اينجا هم ادامه داده، پايش به خانه سالمندان باز شد و شروع به موعظه کرد که همه ما بايد مسيحی شويم؛ چون رستگاری در آخرت تنها به حضرت مسيح واگذار شده. از کليسای ويژه ايرانيانی گفت که نودين هستند و درباره رستگاری جاويدان به زبان فارسی حرف می‌زنند.

سيدجعفر به پدربزرگ توصيه کرده بود مسيحی شدن چندين فايده دارد: اول اين که کليسای نودينان خرج کفن و دفن را به رايگان بر عهده می‌گيرد. دوم اين که در اين سرزمين بهتر است آدم مسيحی باشد، چون اکثريت آن مسيحی‌اند و همين به آدم کمک می‌کند تا از بسيار مزايا استفاده کند. آدم‌های مهربان و خيرخواه مسيحی به نودينان کمک‌های نوع دوستانه بسيار می‌کنند. سوم اين که خودم بهترين تابوت‌ها را می‌سازم. همه‌شان هم سفارشی‌اند. پيشاپيش سفارش‌ها را می‌گيرم. با مشتريان درباره نوع چوب، خراطی بيرونی تابوت، رنگ و اندازه اش صحبت می‌کنم؛ همانطور که خياطها با مشتريانشان مشورت می‌کنند. يکشنبه‌ها که به کليسا می‌روم؛ بيشتر وقتم را همين مشتريان می‌گيرند. اينجا هم که می‌آيم برای دعوت به راه ناجی است و روشن کردن دل تاريک غافلان است. بهترين تابوت با چوبهای اعلا و خراطی مناسب.

 پدربزرگ به او گفته بود: «سيدجعفر دست از رسالتت بردار! همه ی آن علائق به آب و خاک را با خودم دارم. تابوت هم نياز ندارم.» سيدجعفر دست بردار نبوده و گويا سرتاپای پدربزرگ را اندازه زده، شمارههایی بر روی کاغذی نوشته بوده که پدربزرگ را آتشی کرده، سرش داد کشيده بوده: «بشر! بشر! دست از خرابکاری بردار!»

بعد از آن، بر دفترچه‌ی يادداشت‌های خود نوشته بوده: « اگر قرار باشد برای فردای روز مرگم چيزی را سفارش کنم، همين است که بدانيد نيازی به تابوت سيدجعفر نجار پامنار ندارم. وصيت می‌کنم مرا به همان خاک خودم برگردانيد با همان تشريفاتی که مرسوم است بخاک بسپاريد و اگر امکانش نبود همين‌جا بدون هيچ مراسمی دفن کنيد!» فردای همان روز پدربزرگ درگذشت. پيش از مرگ به من گفته بود: «اگر مادربزرگ از بيماری ابتذال مُرد، من هم از مرض غم غربت می‌ميرم.» خانواده اجرای خواسته‌های پدربزرگ را به من واگذار کردند که عاشق ديدار از ايران بودم. حالا هم که اين چند کلمه را می‌نويسم در هواپيمايی هستم که پدربزرگ را به ايران باز می‌گرداند. با عجله می‌نويسم و بريده بريده. احساس می‌کنم نمی‌توانم ادامه بدهم. گويا قرار است اتفاقی بيفتد. 2 حالا ياد شوخی‌های پدربزرگ میافتم که گفته بود جنازه‌ام برايت دردسر درست نکند؟ مثلا هواپيمارباها بخواهند جنازه‌ام را به ديوار ساختمانی بکوبند تا حرفشان را بزنند. شايد هم در گمرک مهرآباد معطل بشوم؛ چون ارزياب کمرگ به مرخصی رفته باشد يا بگويند جنازه مشکل گذرنامه‌ای دارد. نمی‌دانم چه اتفاقی خواهد افتاد؛ اما فعلاً در آسمان اروپا هستيم و تا رسيدن به تهران چند ساعت راه هوايي مانده. 3 خواب يا بيداری. نمی دانم کداميک‌شان؛ اما اين را می‌دانم پدربزرگ از انبار پايينی هواپيما بيرون آمده، راهرو منتهی به رديف صندلی‌هايی که من در آن قرار دارم پيموده، مرا دعوت به سکوت کرده، تا واکنشی از خودم نشان ندهم. او پشت سر مهماندار زيبای لوفت هانزا راه افتاده و يکی از نوشيدنی های روی گاری را برداشته جرعه جرعه سر می کشد. می‌خواستم بگويم بياييد بنشينيد کنار دستم. صندلی خالی. صدايم را نمی‌شنيد يا نمی‌خواست بشنود. پدر بزرگ عين بچه‌ها شده و دوست داشت ورجه ورجه کند. شادمانه از اينسو به آنسو می‌دويد. خنده‌ام گرفته بود و مهمانداری که از پيش رو می‌آمد متوجه خنده‌ام شده لبخندی تحويلم داد.

ناگهان پدربزرگ به طرف يکی از درهای هواپيما رفت. با همه زور و توانش سعی داشت در را باز کند. درست مثل بچه شيطانی که آرام و قرار ندارد. پاشدم مانع از کارش بشوم، به دست اشاره داد جلوتر نيايم. ایستاده بودم و او را تماشا می‌کردم. مهماندار با ظاهری ساختگی که نشان از مهربانی داشت؛ اما تحکم و تعجب در گفته‌هاش حس می‌شد گفت: «مشکلی داريد؟» و دستم را گرفته وادار به نشستن روی صندلی کرد. پدربزرگ اما همچنان سرگرم ور رفتن با در هواپيما بود تا آن را باز ‌کند. دوباره دوان دوان به طرفش رفتم. مردی قوی هيکل مرا در بازوان خودش گرفت. پدربزرگ به طرف ما آمده در حالی که در هوا معلق بود مشت محکمی بر سر مرد زد که نقش زمين شد. اوضاع بهم ريخته بود. ماموری مرا بر زمين زده و دستانم را از پشت بسته بود. مسافران از ترس هواپيماربايی جيغ می‌کشيدند. مامورها يکی بعد از ديگری توسط نيرويی ناديدنی بيهوش بر کف هواپيما می‌افتادند.

مسافران ميخکوب سرجايشان نشسته بودند. از ترس نيروهای ناديدنی. هواپيما دچار تکانه‌های شديد شده بود. جهانِ درون هواپيما جهانی بهم ريخته و کابوس‌گونه بود. سه ساعت از بازی گذشته، پيرمرد بسويم آمد. پدربزرگ گفت: «بازی تمام شد.» چشمانش می‌درخشيد. گويی او نبود که مرده بود و من بودم که همراه تابوت در اين هواپيما راهی ايران بودم. نمی‌دانم چرا در آن لحظات نترسيده بودم که با مرده‌ای صحبت می‌کردم. بعد ادامه داد: «تمام اين سالهای غربت احساس بی‌قدرتی و بی‌ثمری می‌کردم، حالا به آسمان ايران رسيديم و دوباره قدرت زمينی گرفته‌ام. از حالا به بعد ديگران هم می‌توانند مرا ببينند. فاميل تعجب خواهد کرد وقتی مرا زنده ببينند. تو بهشان بگو سکته ناقص کرده بود.»

وقتی در فرودگاه مهرآباد بوديم پدربزرگ تابوت خالی را تحويل گرفته، نگاهش کرد و گفت: «ممکن است بابت تابوت خالی گمرکی بخواهند. همين جا می‌گذاريمش.»

بعد دستم را محکم چسبيد و گفت: «منتظر چه هستی؟ برويم که ولايت خودمان است.» بعد از دو ساعت ایستادن در صف مُهر ورود، افسر گذرنامه اجازه ورود پدربزرگ به خاک ایران را نداد. استدلالش هم این بود که او مرده است و باید جسد ایشان را تایید کند. می گفت: «آدم مرده نمی تواند در برابر گیشه بایستد.» قرار شد پدربزرگ در همان راهرو بماند تا ما مدارک زنده بودنش را به تایید پزشک قانونی برسانیم. همین کارها خودش زمان میبرد و ...

 
< مطلب قبلی   مطلب بعدی >

فهرست مولفین



نشر نارنجستان تقدیم میکند

زندان زنان
زندان زنان
Compare at: $9.00
Our Price: $8.10
You Save: 10.00%
Add to Cart
دیوان ایرج میرزا
دیوان ایرج میرزا
Compare at: $15.00
Our Price: $13.50
You Save: 10.00%
Add to Cart
دیوان کامل ابوالقاسم لاهوتی
دیوان کامل ابوالقاسم لاهوتی
Our Price: $24.00
Add to Cart
بچه های نیمه شب
بچه های نیمه شب
Compare at: $18.00
Our Price: $16.20
You Save: 10.00%
Add to Cart
مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور
مراسم به نمایش درآوردن یک  دیکتاتور
Compare at: $10.00
Our Price: $9.00
You Save: 10.00%
Add to Cart
میم
میم
Compare at: $14.00
Our Price: $13.30
You Save: 5.00%
Add to Cart


 

Copyright © 2000 Narangestan.com. All rights reserved
Site Designed and Maintained by Emil Darmo Design