کتابفروشی

کتاب

خبرنامه نارنجستان

برای اطلاع از تازه ترینهای نارنجستان و دریافت کوپنهای تخفیف, مشترک خبرنامه ما شوید.






We Are

Official PayPal Seal

 
Show Cart
Your Cart is currently empty.


List All Products
صفحه اول arrow داستان امروز arrow پانسیون مادام پوران
Tel: 310.477.1757
زندان زنان
زندان زنان
Compare at: $9.00
Our Price: $8.10
You Save: 10.00%
Add to Cart


نقشی از یک دوست نقشی از یک دوستی
نقشی از یک دوست نقشی از یک دوستی
Our Price: $25.00
Add to Cart


مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور
مراسم به نمایش درآوردن یک  دیکتاتور
Compare at: $10.00
Our Price: $9.00
You Save: 10.00%
Add to Cart


نامه شاهپور و آهوانش
نامه شاهپور و آهوانش
Compare at: $14.00
Our Price: $12.60
You Save: 10.00%
Add to Cart


دیوان کامل ابوالقاسم لاهوتی
دیوان کامل ابوالقاسم لاهوتی
Our Price: $24.00
Add to Cart


درباره نارنجستان

نارنجستان سایت رسمی نشریه، نشر و کتابفروشی ‏نارنجستان می باشد. 

 

بهمن سقایی: مدیر سایت  و ویراستار مطالب
امیل دارمو:  مسئول فنی و طراحی سایت

 

به نشانی زیر با ما تماس بگیرید 

Narangestan 
10920 Wilshire Blvd
# 150-9112
Los Angeles,
CA 90024
 
Tel: 310 4771757 


برای همکاری با نشریه و یا مشاوره در زمینه نشر ‏کتاب با ما تماس بگیرید. ‏
پاسخگویی به پرسش ها در این زمینه جزو وظایف ‏ماست.‏

تازه ترینها

میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی

همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان

سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها

تقویم نارنجستان

M T W T F S S
27282930311 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
No Latest Events
پانسیون مادام پوران | چاپ |  پست الكترونيكي
بهمن سقایی   

در يکی از محله های گلندل، در يکی از آن شلوغ‌ترين کوچه‌های بن‌بستِ پشت بازار روز که خرده فروش‌های مکزيکی، ايرانی، چينی از کله سحر تا پاسی از شب سرگرم کارند، ساختمان چهارطبقه قديمی‌ای سر نبش ديده می‌شود که شمعدانی‌های آويزان از لبه پنجره اتاق بالايی‌اش آذين زيبای سراسر کوچه است. اينجا اتاق خواب آقای حسينيان است. دروهمسايه ايرانی محل می‌دانند راس ساعت هفت و سی دقيقه صبح آقا آبپاش به دست در قاب پنجره ظاهر شده، چند لحظهای خيابان را تماشا می‌کند، با عابرها که بيشترشان ايرانی‌اند سلام احوالپرسی کرده، نفسی عميق کشيده سپس شمعدانی‌ها را آب می‌دهد.

 

در يکی از محله های گلندل، در يکی از آن شلوغ‌ترين کوچه‌های بن‌بستِ پشت بازار روز که خرده فروش‌های مکزيکی، ايرانی، چينی از کله سحر تا پاسی از شب سرگرم کارند، ساختمان چهارطبقه قديمی‌ای سر نبش ديده می‌شود که شمعدانی‌های آويزان از لبه پنجره اتاق بالايی‌اش آذين زيبای سراسر کوچه است.

اينجا اتاق خواب آقای حسينيان است. دروهمسايه ايرانی محل می‌دانند راس ساعت هفت و سی دقيقه صبح آقا آبپاش به دست در قاب پنجره ظاهر شده، چند لحظهای خيابان را تماشا می‌کند، با عابرها که بيشترشان ايرانی‌اند سلام احوالپرسی کرده، نفسی عميق کشيده سپس شمعدانی‌ها را آب می‌دهد. صاحبان مغازه سنگکی و کبابی روبرو به محض پيداشدن سروکله آقای حسينيان در قاب پنجره ساعت خود را نگاه می‌کنند تا مطمئن بشوند ساعتشان کار می‌کند.

 ميوه فروش، آقا سرخو، از پشت پيشخوان رو ترش کرده، به صدای بلند می‌گويد: «بازم که يارو بيدار شد! کی ديگه کپه مرگش رو میذاره، تا از شر هيولای پاچه گيرش راحت بشيم.» درست ده دقيقه بعد، آقا با لباسی ورزشی همراه «تاری» می‌آيد به کوچه تا بروند پارک ته بازارچه مکزيکی‌ها، پشت مزرعه هزارنی‌ها برای گردش صبحگاهی. «تاری» به عادت معمول، اول می‌آيد دم مغازه ميوه فروشی، کنار صندوق ميوه‌ها پای چپ را بالا برده بدنهی صندوق‌ها و کف خيابان را خيس کرده، به آيين ويژه گردش روزانه را شروع می‌کند. بعد هجوم می‌برد به داخل مغازه تا ميوه فروش را بترساند.

آقا سرخو می‌رود پشت پيشخوان، چوب به دست خيره می‌شود به تاری و به کارگر مکزيکی‌اش می‌گويد: «بندازش بيرون هيولا را.» - اين تنها جمله فارسی‌ست که کارگر مکزيکی آموخته- آقای حسينيان هم مثل هميشه به سگ نهيب می زند: «تاريخ! بسه!»

کينه ميان تاری و آقاسرخو برای همه‌ی ما ناروشن مانده. راس ساعت 9 آقا کت و شلوار پوشيده می‌آيند دفتر کارشان در طبقه سوم، اتاق سمت خيابان. پنجره بزرگ اتاق را پرده‌های مخمل سرخ زهواردررفته‌ای پوشانده. اول کار حسينيان پرده‌ها را کنار می‌زند تا آفتاب برای دو ساعتی به اتاق بتابد. برنامه هرروزه است که بعد خانم بيايند لته چپ پنجره را به بيرون بازکرده نگاهی به کوچه بيندازد، دو سه دقيقه‌ای با آشنايی، عابری، کسی احوالپرسی کند، بعد پرده را بکشد به نشانه‌ی پايان برنامه. آن طور که شنيده‌ايم خانمِ صاحبخانه به آقاسرخو گفته بود دفتر را از اول به رايگان در اختيار حسينيان گذاشته تا حوصله‌اش سرنرود، تا احساس راحتی بکند. کلام آخر که هميشه تکرار می‌کند: «داره می‌نويسه! تاريخ می‌نويسه! چيزای مهمی که همه ما بايد بدونيم!»

 آقاسرخو پرسيده بود: «کی اين هيولاش می‌ميره؟ مشتري‌ها همه شاکی‌اند از دست تاری. تاريک. تاريخ! اين هم شد اسم؟ اين همه اسم درست حسابی برا سگ‌ها هست، نمی‌دونم چرا رفته اسم تاريخ رو گذاشته روی اين هيولا. حتماً تاريخ هم بايد مثه اين سگه هيولا باشه. دبيرستان هم که می‌رفتم از تاريخ بدم می‌اومد.» دروهمسايه ايرانی کوچه می‌گويند، اهالی آنسوترها می‌گويند، همه می‌گويند: صاحبخانه، خانم پوراندخت به روزگارِ ماضی منشی آقای حسينيان بوده. بيست سال پياپی همکاری در اداره دارايی. به احترام دوستی و آشنايی آن دوره خانم تابحال مستاجر قديمی‌اش را با همه واغ واغ‌های تاری بيرون نينداخته. خانم صبر کرده تا کتاب تاريخ آقا به پايان برسد، بعد فکری به حالش بکند.

خانم پوراندخت اين ساختمان را که بر زيربنای کمی رويهم سوار شده با دو توالت، راه پله، پاگردهای تاريک و خفه، پذيرايی و آشپزخانه نسبتاً بزرگ، بيست و دو سال پيش خريده. از همان زمان برای گذران زندگی شش هفت اتاق ديگر را به اجاره گذاشته. از اول که خانه را ديد پسنديد. از اول گفت می‌شود اتاق‌هاش را به دانشجوها اجاره داد. از اول گفت اين هم کمک من است به دانشجوهای ايرانی که سرگردان نشوند. درست نادرستش را کسی نمیداند، جز آقای حسينيان که هميشه پشتيبان خانم بوده. کارِ رُفت و روب خانه را به خانمی مکزيکی سپرده که اين ده سال آخری هفته‌ای يکبار منظم و مرتب کارش را انجام می‌دهد.

خانم هميشه تکرار می‌کند: «اينجا پانسيون دانشجويان است.» اما کمتر دانشجويی اتاق‌ها را به اجاره گرفته. بيشتر زنان و مردان مجرد می‌آيند. تازه آمده‌ها از ايران يا اتريش. از خانه رانده شده‌ها هم می‌آيند، زن و مردش فرق نمی‌کند، يکراست می‌آيند «پانسيون مادام پوران» بيشتر از شش هفت ماه نمی‌مانند. به محض دست و پاکردن کار، راه و چاه را ياد گرفته می‌روند يکی از آپارتمان‌های يکخوابه دو سه خيابان پايين‌تر را اجازه می‌کنند که صد، صدوبيست دلار گرانتر است.

خانم پوراندخت استدلال می‌کند پانسيون غيررسمی‌ست؛ اما بهرحال پانسيون است و مقرراتی دارد. اتاق را هم مبله اجاره می‌دهد: تخت يکنفره، تشک، لحاف، بالش، يک ميز صندلی چوبی، آيينه دستشويی، کمد ديواری و پرده پنجره. هزينه آب و برق در کرايه سرشکن شده. دستگاه تلويزيون رنگی قديمی در پذيرايی از ساعت پنج تا ده شب باز است. صاحبخانه عاشق سريال‌های سرشب کانال پنج است. مستاجرها به محض فرصت می‌روند سراغ کانال‌های فارسی. آقای حسينيان اگر بيايند به پذيرايی، که معمولا می‌آيند، خانم کوتاه آمده، دور برنامه‌های فارسی می‌رسد. فيلم‌ها و سريال‌های قديمی که دست کم پانزده شانزده بار ديده‌ايم. گفتگوهای فيلم‌ها و سريال‌ها را حفظ‌ايم. با اين حال از تماشايشان لذت می بريم. در اين موقع خانم می‌رود به اتاق خواب تلويزيون شخصی را باز می‌کند.

صدای راديوی فارسی هميشه خدا از دروديوار به گوش می‌رسد؛ به ويژه برنامه «رازها و نیازها». در اين ساعت آقای حسينيان برای استراحت از دفتر کار می‌آيد به آشپزخانه، کنار خانم، پشت ميز روبروی راديو می‌نشيند. و گوش می‌سپارد به درددل‌های مردم و راهنمايی‌های دکتر. معمولا هم حين گفته‌های دکتر، نظريات اصلاحی‌اش را به صدای بلند بيان می‌کند؛ اما اين انصاف را هم دارد که گاه در تاييد گفته‌های دکتر بگويد: «احسنت! درست حرفهای من را می‌گه! همين را بايست می‌گفت. آفرين!»

يکبار هم شنيديم به خانم پوراندخت گفت: «خيلی چيزهاش رو خودمون می‌دونيم. خود شما در اين مدت چند تا از اين مشکلات خانوادگی رو حل کرديد؟ خب البته ايشان تحصيل کرده‌اند و شما تجربه فراوان داريد.» خانم در اين مواقع دستمال به دست به حال و روز زنان جوانی که از شوهرهاشان کتک خورده‌اند يا درمانده‌اند، اشک می‌ريزد تا وقت پخش آگهی‌ها با آقا در اين باره بحث کند. آخر هفته‌ها خانم پوراندخت بنا به سنتی قديمی، آش رشته با پياز داغ بار گذاشته همه را به شام دعوت می‌کند. می‌گويد برای سرپا ماندن خانه آش نذری می‌پزد. تکرار می‌کند: همين آش نذری او را عاقبت بخير کرده و می کند.

***

دو سه چيز برای خانم غيرقابل چشم‌پوشی‌ست: اول: تاخير در پرداخت کرايه وقتی از دو ماه بگذرد. شده مستاجری پيش از پاشدنش دو ماه کرايه را بالا کشيده بی‌خبر برود. مجموع عدم پرداخت مستاجرها آن طور که يادداشتها نشان می‌دهد برابر يکسال و نيم کرايه يک اتاق است. دوم: کثيف کردن آشپزخانه، راهرو و اتاق‌ها. سوم: سروصدای بلند موسيقی که از اتاق‌ها به گوش برسد. آخر سر، کار خلاف قانون که پای پليس‌ها را به خانه باز کند. خانم همواره سر شام عمومی آخر هفته تذکر می‌دهد دوست ندارد پيش دروهمسايه شرمزده بشود که بشنوند پليس‌ها خانه‌اش را بازرسی کرده‌اند. آخرين جمله: «ما يه خانواده‌ايم. خانواده عيالوار. مادر حق داره ايرادها را به بچه‌هاش گوشزد کنه.»

به اين موضوع هم کار ندارد هستند کسانی پيرتر از خودش، از جمله آقای حسينيان. بعد از سخنرانی ملاقه را به ديگ می‌زند تا يکی يکی کاسه ها را از آش داغ پر کند. تنها در اين شب صاحبخانه از ديدن ميهمان سگرمه‌هاش توی هم نمی‌رود. به رضای دل کاسه پر از آش را همراه با تکه‌های بزرگ نان بربری اول به مهمان می‌دهد که همراه يکی از مستاجرها آمده، بعد کاسه آقای حسينيان را پر می‌کند، تنها مستاجری که تهيه غذا و نگهداری هرروزه‌اش گردنبار خانم شده. از پس اين‌ها نوبت مستاجرها می‌رسد.

شده ماه‌ها يکی دو اتاق خالی بماند. در اين صورت خانم صاحبخانه خُلقش تنگ شده کمربندها را سفت می‌کند. برای همين آگهی: «اتاق خالی برای يک دانشجوی دختر نزد يک بانوی ايرانی.» را می‌دهد به نشريه‌های فارسی زبان لس‌آنجلس. به آقای حسينيان می‌گويد: «تو که همکار اينها هستی بگو هزينه آگهی را حساب نکنند!»

 اين را جلوی مستاجرها می‌گويد شايد ما بفهميم آقا کار مطبوعاتی هم می‌کنند. هرچند خانم در اولين فرصت بهانه بدست آورده ادامه می‌دهد: «برای کاری که آقا می‌کند، همکاری با اين نشريات ضروريست.» از پس هر آگهی سه چهار تايی زنگ می‌زنند که دانشجو هم نيستند. از اين سه چهار، تنها يکی مشتری‌ست، بقيه به بوی کباب می‌آيند می‌بينند خر داغ می‌کنند: بانوی محترم ايرانی تنهای تنها هم نيست. به قول پيرمرد مسافرخانه کوچه عرب‌های تهران است.

همين پارسال خانم سی، سی و پنج ساله‌ای تلفن زده بود برای اجاره اتاق، آن هم زمانی که تازه يکی از اتاق ها خالی شده بود. گويا يکی که پارسال پيرارسال برای چند ماهی اينجا بوده، شماره تلفن را داده بود. خانم پوراندخت هم به شکرانه اين خوش شانسی، پنجشنبه شب خورش قيمه بار گذاشته، همه را به شام دعوت کرده بود. نوآمده با شوهرش دعواش شده از خانه قهر کرده، جايی برای خواب مي‌خواست تا زندگی‌اش سروسامانی بگيرد.

ده دوازده روزی نگذشته زن با مستاجر اتاق بغلی آشنا شد. سرِ ماه نشده خانم و آقا خانه يکی شدند. تا اينجاش را خانم پوراندخت ناديده گرفته بود؛ اما وقتی شوهر زن متوجه ماجرا شد، آشوبی به پا کرد که جان صاحبخانه را به لب آورد. هر شب سروصدای شوهر بود دم در ورودی که ناسزا می‌گفت. زن هم از ترس خودش را در اتاق دوست تازه يافته پنهان کرده بود. صاحبخانه می‌گفت به پليس خبر می‌دهد. تهديدش جدی نبود. نمی‌خواست دردسری بابت پانسيون درست بشود. پيشنهاد داديم با دکتر راديو تماس بگيرد. گفتيم کاری از دست ما ساخته نيست. شايد شوهره حرف دکتر را گردن بگذارد.

 آقای حسينيان هم در تاييد گفت: «درست مثل آن خانم محترمه که هفته پيش از دست شوهرش ذله شده دست به دامن دکتر شده بود. ديديم با يک راهنمايی معقولانه خانم احساس خوشبختی کرد.» خانم پوراندخت مخالفت کرد و گفت: «اين اندازه تجربه دارم که مشکلاتشان را حل کنم.» بعد با شوهره صحبت کرد زن را هم قانع کرد برگردد سر خانه زندگيش. خانم پوراندخت جلوی همه ما در پذيرايی گفت«يه خونواده رو نجات دادم. ديديد نيازی هم به دکتر نداشتيم.»

راز سرپوشيده اين خانه برای همه مستاجرها وضعيت پيرمرد بود با «تاريخ» که وقت و بی وقت پارس می‌کرد. واغ واغش گوش همه را برده بود. پيرزن در برابر همه واغ واغهای تاريخ لب از لب باز نمی‌کرد. مستاجرها شکايت داشتند. آقاسرخو از سرک کشيدن هرروزه تاريخ به مغازه‌اش کلافه شده هزار و يک نقشه کشيده بود تا از شرش راحت شود، نشده بود. می‌گفت: «تاری می آد تو مغازه پاچه مشتريها رو می‌گيره. بالاخره ما رو سو مي کنن. به خاطر سگ آقا! از کجا غرامت بديم معلوم نيست. اينجا که خونه نيست، سگدونيه.»

 نقل بود پيرمرد کرايه‌ی سنگينی می‌دهد. می‌گفتند سروسری با پيرزن دارد. مي‌گفتند بیخود نيست همه کارهای پيرمرد به گردن صاحبخانه افتاده. گاه به گاه غرولند پيرزن را پايين، توی آشپزخانه می‌شنيدند که می‌گفت: «گندش رو بالا آورده. زودتر هم نمی میره، شرش رو کم کنه.» آقای جهان، سی سی و پنج ساله، کارمند يک دفتر وکالت ايرانی‌ها، مدتی زاغ سياه پيرمرد را چوب زده بود و خانم گل‌اندام، مستاجر بغلی دستی کمکش کرده بود برای جمع آوری اطلاعات. از طريق آنها دروهمسايه شنيدند آقای حسينيان بی‌کس و کار است و با پول بادآورده‌اش از ايران زندگی می‌کند. سرگرم نوشتن تاريخ است. اتاق پايين را هم بعنوان دفتر کار انتخاب کرده، هرروز بی کم و کاست چهار صفحه از کتاب ناتمام خود را می‌نويسد. می‌گويند بخش ايران به پايان رسيده، حالا دارد تاريخ بيست ساله مهاجرت در کاليفرنيا را می‌نويسد.

اين را کبابی سرکوچه هم تاييد می‌کرد: «آره بايد تاريخ مهاجرت رو شروع کرده باشه، چون برخلاف معمول جمعه ها که برا سگش دو سيخ کوبيده با سنگک سفارش می‌ده، اين بار چهار سيخ خواست. نشست پشت اون ميز بيرونی. سگه هم روبروش نشسته چشم دوخته بود به کبابها تا که صاحبش گفت اين هم شيرينی شروع فصل مهاجرته. بخور! سگه يک آن هرچار تا سيخ رو بلعيد. می‌خواستم بگم حالا دو سيخ هم برا خودتون بيارم، يادم افتاد بدش می‌آد. هيچ نديدم کباب بخوره. آخه می گن فقط چمن می‌خوره. بهش گفتم خير باشه آقا! گفت: خيره انشاله. بخش تاريخ مهاجرت به کاليفرنيا رو شروع کردم. شيرينی‌اش رو هم دادم به تاريخ.» مستاجرها سرک می‌کشيدند به دفتر کارش و می‌ديدند تاری دراز کشيده روی مبل و آقا سرگرم خواندن مطالبش است برای او. صاحبخانه در اين باره نم پس نمیداد؛ اما آقای جهان به نقل از خانم گاه به گاه چيزهايی را رو می‌کرد. او گوش و چشم تيز کرده بود تا از کار حسينيان سر در بيارود. وقت بيکاريش را می گذاشت بر جمع آوری اطلاعات. يکی از مستاجرهای تازه آمده از اتريش تذکر داده بود کار درستی نيست آدم به حريم ديگران نفوذ کند. آقای جهان از اين حرف بور شد و گفت: «ما رو باش خواستيم خبری بهش بديم.»

يک هفته بعد صاحبخانه مستاجر تازه آمده را جواب کرد؛ چون از آقای جهان و سه چهار نفر شنيده بود اين آقا اهل دود و دم خطرناک است. بعدازظهر همان روز آقای جهان يک دسته گل سرخ را همراه کارتی گذاشته بود سر ميز آشپزخانه. خانم پوراندخت کارت را که خواند، گلها را بوييد و پيش همه ما گفت: «طی اين بيست و چندساله اولين باره کسی به من دسته گل هديه داده. هديه نشونه زنده بودن روح آدمه.» بعد همين طور که صورت جهان را می بوسید گفت: «عشق به پايان نرسيده. اين طور که آقای حسينيان می‌گه ممکنه تاريخ‌های ديگه به پايان برسه؛ اما تاريخ عشق و محبت هرگز!» آقای حسينيان هم گل‌ها را نگاه کرده گفت: «اما اون ژاپنی درست می‌گه تاريخ به پايان راه خودش رسيده. از اين به بعد همه چيز بر حساب کتاب و نظم پيش خواهد رفت. برا همين عجله دارم زودتر کتاب رو به پايان ببرم.» حرف آقای حسينيان لااقل برای اين خانه درست از آب درآمد؛ درست يک ساعت بعد که همه به اتاقهامان رفته بوديم فرياد بی‌سابقه آقای حسينيان در پاگردها پيچید. خانم با عجله می‌دود به اتاق. چند دقيقه‌ای سکوت برقرار می‌شود.

صدای باز شدن در اتاق‌ها به گوش می‌رسد. همه گوش تيز کرده ماجرا را دنبال می‌کنيم. صدای خانم در راهرو اوج می‌گيرد: «وکيل می‌گيرم! مگه شهر هرته. بيخود کردن. اين خونه رو من سرپا نگه داشتم، وگنه از دست رفته بود. چارتا جعلق پشت نشسته می‌خوان از چنگم بيرون بکشن.» صدای آقا: «حالا صبر کن ببينيم چه می‌توانيم بکنيم.» صدای خانم: «بيخود کرده. همين امروز می‌رم پيش وکيل.» خانم با عجله می‌آيد پايين. بقيه خودشان را سرگرم کاری نشان می‌دهند. خانم دوباره گامی بالا رفته، می‌گويد: «موهام رو سفيد کردم برا پسرهای مفتخورت؟» بعد آقای جهان را صدا می زند: «بيا با ماشينت من رو برسون دفتر وکيلم.»

صدای آقا: «اول زنگ بزن! بايد وقت گرفت.» صدای خانم: «لازم نکرده! بايد همين امروز تکليف من رو تعيين کنه.» از اتاق‌هامان بيرون آمدهایم. ترسمان ريخته. نگران نيستيم خانم بعدها ما را مواخذه کند. جهان می‌دود کيفش را بر می‌دارد و می‌آيد به راهرو. آقای حسينيان با صورت سرخ شده ايستاده آنجا: «حرومزاده ها! چه اشتباهی کردم خانه را به اسمشون کردم. گفتم دولت ماليات بر ارث نگيره. نگذاشتند تاريخ را به پايان ببرم. هنوز به نصفه نرسيده. فيش‌ها اينجا آنجای ميز پخش پلا شده‌اند. بايد جمع و جورشان کنم. اگه برم خانه سالمندها که نمی‌شود کار کرد. بايد کپه مرگمان را بگذاريم.» آقای جهان می پرسد: «ماجرا چيه؟ فکر کرديم امروز فردا کتاب تموم میشه. اميد بسته بوديم به شما.»

آقای حسينيان سربلند کرده میگوید: «نخير! نگذاشتند اين ولدزناها. پسرهام رو می‌گم. نگذاشتند آب به قبرم بپاشند بعد خانه را بفروشند. اين ضعيفه رو بگو که ...» خانم پوراندخت سررسيده اشاره می‌دهد به جهان که بروند. آقا به جهان تشر می‌زند: «عجله نکن تا ببينيم چه می‌توانيم بکنيم.» خانم دست جهان را گرفته به سمت در می رود. ايستاده‌ايم به تماشا. خانم پوراندخت و آقای جهان از در بيرون می‌روند. آقا زير لب غرولند می‌کند. يکی می‌پرسد: «همين چند روزه سروته کتاب را بهم بيار تا چاپ بشه.»

 آقا عصبانی پاسخ می‌دهد: «سروته چی رو بهم بيارم؟ با تاريخ که نمیشه شوخی کرد. يه بار چوب اين شوخی‌ها رو خورديم برا يه عمر بسه. تاريخ بايد به آرامی وقوع حوادث نوشته بشه. آروم آروم. کلمه به کلمه. اين پسرها که نگذاشتند. آمدند گفتند اگه زودتر خانه به نام ما نشه، پوراندخت دست می ذاره روی خونه.» آن ديگری می‌گويد: «پسرهاتان می دونن چه کار مهمی دارين می‌کنين؟ براشان برگهايی از تاريخ رو خونده اين؟» آقا سر تکان می‌دهد: «نسخه‌ای از دستنويس‌ها را فرستاده بودم. حتا ازشان تک به تک اسم برده‌ام.» می‌پرسم: «مگر خانه از پوراندخت نيست؟» پيرمرد بر می‌گردد به من: «خانه مال کسی يه که سند بنامشه. بايد ظرف دو ماه خانه را خالی کنيم. پسرهام برام اتاقی در خانه سالمندها گرفته اند. اما نمی‌روم. اهل آنجور جاها نيستم.» يکی می پرسد: «پس کرايه ها به جيب شما می رفت»

آقا خنده‌ای به لب می‌آورد: «نه! نيازی نداشتم. برای همين خانم مرا تحمل می‌کرد. چيزی که به همه عمرم از زنم انتظار داشتم و برآورده‌اش نکرد. هرکس در زندگی بابت چيزی که می خواهد بهايی می پردازد.» ديگری می گويد: «حالا که هنوز خونه به فروش نرفته.» پيرمرد دست به جيب برده کاغذی بيرون می‌کشد و به ما نشانش می‌دهد. «ببينيد صاحب جديدش هم ايرانيه. به فارسی هم ترجمه‌اش کرده اند تا خوب شيرفهم بشوم. مثه اين که چارکلام انگليسی هم نمی‌دونيم.» پيرمرد روی نوشته‌ای اسمی خيره می‌شود. خشکش می‌زند. نگاهش بر می‌گردد به ما. کاغذ به دست يکی از مستاجرها می افتد. مستاجر فرياد می‌کشد: «می دونین صاحب جديدش کيه؟ آقاسرخوی خودمون.»

همه می‌افتند روی کاغذ تا درست نادرست خبر را بفهمند. در همين گيرودار در باز می شود خانم پوراندخت با ميوه فروش سر می‌رسند. تاری که پشت مبل خوابيده بود به محض آمدن آنها پا شده واغ واغ کنان می‌دود طرف آقاسرخو. ميوه فروش سنکوب کرده. تاری پاچه شلوارش را به دهن می‌گيرد. آقاسرخو پاهاش را دزدیده، لگدی در هوا پرتاب کرده، می رود پشت سر خانم پوراندخت پنهان می شود و از آنجا داد می‌کشد: «اين حيوون رو گم و گورش کنين!» خانم پوراندخت تاری را کشان کشان می‌برد به اتاق بالايی، دوباره هن‌هن‌کنان می‌آيد پايين.

 پيرمرد با ميوه فروش رودررو شده می‌شنويم که صاحبخانه جديد می گوید: «خونه رو خريدم تا از شر اين سگه راحت بشم. از اين به بعد سگ بی سگ! هيچ مستاجری حق نگهداری هيچ حيوونی رو توی اين خونه نداره. حق منه که قانون بذارم.» پيرمرد تف می‌اندازد به صورت ميوه فروش. حبابها اطراف بينی و پايين چشم چپ را پوشانده‌اند. دست ميوه فروش بالا می‌رود؛ اما در هوا می‌ماند.

 پيرمرد از پله ها بالا می رود و تاری را صدا می کند: «تاری! اگه تو نبودی همين امشب خودم رو خلاص می‌کردم. میمونم تا تو بميری.» اولين بار است سگش را «تاری» صدا می‌زند.

پوراندخت شرمزده رو به ما می‌گويد: «بريد به کارهاتان برسيد. پانسيون به کار خودش ادامه میده.» -

آگوست 2001

 
< مطلب قبلی   مطلب بعدی >

فهرست مولفین



نشر نارنجستان تقدیم میکند

مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور
مراسم به نمایش درآوردن یک  دیکتاتور
Compare at: $10.00
Our Price: $9.00
You Save: 10.00%
Add to Cart
انسانها یکسانندDVD
انسانها یکسانندDVD
Compare at: $15.00
Our Price: $14.25
You Save: 5.00%
Add to Cart
انجل لیدیز
انجل لیدیز
Our Price: $8.00
Add to Cart
ساندویچ مخلوط
ساندویچ مخلوط
Compare at: $10.00
Our Price: $9.50
You Save: 5.00%
Add to Cart
قبیله من
قبیله من
Compare at: $20.00
Our Price: $18.00
You Save: 10.00%
Add to Cart
نقشی از یک دوست نقشی از یک دوستی
نقشی از یک دوست نقشی از یک دوستی
Our Price: $25.00
Add to Cart


 

Copyright © 2000 Narangestan.com. All rights reserved
Site Designed and Maintained by Emil Darmo Design