کتابفروشی

کتاب

خبرنامه نارنجستان

برای اطلاع از تازه ترینهای نارنجستان و دریافت کوپنهای تخفیف, مشترک خبرنامه ما شوید.






We Are

Official PayPal Seal

 
Show Cart
Your Cart is currently empty.


List All Products
Tel: 310.477.1757
خاطرات سپهبد پالیزبان
خاطرات سپهبد پالیزبان
Our Price: $16.00
Add to Cart


همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان
Compare at: $10.00
Our Price: $9.50
You Save: 5.00%
Add to Cart


میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی
Our Price: $45.00
Add to Cart


دوران سپری نشده
دوران سپری نشده
Compare at: $10.00
Our Price: $9.50
You Save: 5.00%
Add to Cart


بوف کور - گویا
بوف کور - گویا
Compare at: $26.00
Our Price: $23.40
You Save: 10.00%
Add to Cart


درباره نارنجستان

نارنجستان سایت رسمی نشریه، نشر و کتابفروشی ‏نارنجستان می باشد. 

 

بهمن سقایی: مدیر سایت  و ویراستار مطالب
امیل دارمو:  مسئول فنی و طراحی سایت

 

به نشانی زیر با ما تماس بگیرید 

Narangestan 
10920 Wilshire Blvd
# 150-9112
Los Angeles,
CA 90024
 
Tel: 310 4771757 


برای همکاری با نشریه و یا مشاوره در زمینه نشر ‏کتاب با ما تماس بگیرید. ‏
پاسخگویی به پرسش ها در این زمینه جزو وظایف ‏ماست.‏

تازه ترینها

میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی

همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان

سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها

تقویم نارنجستان

M T W T F S S
29301 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31 1 2
No Latest Events
خونه ميرزا | چاپ |  پست الكترونيكي
بهمن سقایی   

آفتاب نيامده رفتيم سراغشان. دور از ما بودند به آبرفتی که آب و آبادی را نشانی نبود جز همان باغ با خانه‌هاشان به معماری ايرانی. گفته بودند و نديده بوديم به چشم؛ اما مي‌توانستيم شمايی کلی از آن را به ذهن بياوريم. تنها به جاده مي‌شد رفت و بعد هم کوره راهی را می‌پيموديم تا برسيم به آبادی: «خونه ميرزا». پنج شش خانوارِ آبادی با سگ‌ها – دوست داشتند شش سگشان را در سرشماری بگنجانيم- سی و هشت تايی می‌شدند. سه مادربزرگ، دو پدربزرگ، چهار زوج، دوتايشان همين چند سال پيش وصلت کرده بودند و بقيه منهای يکی، بچه‌هاشان بودند از شانزده سال تا يکسال. آن يکی هم زنی جوان بود بی‌هيچ نسبت فاميلی با آنها. همه اين اخبار را از خودشان داشتيم. چندتايی‌اشان را از سر اتفاق ديده بوديم. دوستم از کانادا، خبرش را تلفنی داد و گفت بايد ديدنی باشد روستای ايرانی در دل امريکا. گزارش يکی از مجله‌های سينمايی بود. نشانی‌اشان را نوشته بود برای نامه نگاری و کسب مجوز. نه تنها پاسخ نامه‌امان را دادند، که دو تاشان آمدند توک پايی خانه‌امان برای انجام کاری. گفتيم گيوه ور بکشيم برای ديدنشان. اينسو آنسوی کوره راه را پشته گياهان خودرو گرفته بود لابلای چنارهای قدکشيده به طاق آفتاب. دست انداز کوچکی ما را به خود آورد. به جلو که نگاه کرديم تابلوی: «به خونه ميرزا خوش آمديد» بالای سردر آبادی رنگ پريده شده بود از آفتاب که به وقت رسيدنمان يکراست می‌تابيد و کلافه‌مان کرده بود. انبوه مگس‌ها روی تپاله‌ای نشسته بودند به وزوز. آنسوتر گاو تک افتاده‌ای هم برايمان ماغ کشيد.

آفتاب نيامده رفتيم سراغشان. دور از ما بودند به آبرفتی که آب و آبادی را نشانی نبود جز همان باغ با خانه‌هاشان به معماری ايرانی. گفته بودند و نديده بوديم به چشم؛ اما مي‌توانستيم شمايی کلی از آن را به ذهن بياوريم. تنها به جاده مي‌شد رفت و بعد هم کوره راهی را می‌پيموديم تا برسيم به آبادی: «خونه ميرزا». پنج شش خانوارِ آبادی با سگ‌ها – دوست داشتند شش سگشان را در سرشماری بگنجانيم- سی و هشت تايی می‌شدند. سه مادربزرگ، دو پدربزرگ، چهار زوج، دوتايشان همين چند سال پيش وصلت کرده بودند و بقيه منهای يکی، بچه‌هاشان بودند از شانزده سال تا يکسال. آن يکی هم زنی جوان بود بی‌هيچ نسبت فاميلی با آنها. همه اين اخبار را از خودشان داشتيم. چندتايی‌اشان را از سر اتفاق ديده بوديم. دوستم از کانادا، خبرش را تلفنی داد و گفت بايد ديدنی باشد روستای ايرانی در دل امريکا. گزارش يکی از مجله‌های سينمايی بود. نشانی‌اشان را نوشته بود برای نامه نگاری و کسب مجوز. نه تنها پاسخ نامه‌امان را دادند، که دو تاشان آمدند توک پايی خانه‌امان برای انجام کاری. گفتيم گيوه ور بکشيم برای ديدنشان. اينسو آنسوی کوره راه را پشته گياهان خودرو گرفته بود لابلای چنارهای قدکشيده به طاق آفتاب. دست انداز کوچکی ما را به خود آورد. به جلو که نگاه کرديم تابلوی: «به خونه ميرزا خوش آمديد» بالای سردر آبادی رنگ پريده شده بود از آفتاب که به وقت رسيدنمان يکراست می‌تابيد و کلافه‌مان کرده بود. انبوه مگس‌ها روی تپاله‌ای نشسته بودند به وزوز. آنسوتر گاو تک افتاده‌ای هم برايمان ماغ کشيد. شنيديم نام آبادی را از روستايی در اطراف سميرم سفلی باخودشان آورده‌اند. دوسه نفرشان هم «چمپيری» بودند، آباديی در ولايت چهارمحال. بعلاوه يک «کومبونی». خيمه خرگاهی داشتند، ميان تکه زمينی که حتماً به مشاع خريده کشاورزی می‌کردند. احتمال داديم فرقه‌های مذهبی‌اند که گوشه‌نشينی پیشه کردهاند. يکی از اين آبادي‌ها، «مانت مدونا سنتر» ست که مرشد «باباجی» که سی و سه سال است روزه سکوت گرفته، همراه با بيست و شش خانوار گياهخوار بر بلندای کوهستانهای شهر «گیل روی» زندگی میکنند. چندباری در ميهمانسرای اين آبادی خوابيده، در برنامه‌هاشان شرکت کرده بوديم. آدم‌های رهيده از غوغای شهر، جمهوری کوچک اتوپيايی درست کرده، خود را قانع کرده به دور از سلطه کاسبکارانه شهرنشينی زندگی می‌کنند. درستی نادرستی شيوه زندگي‌شان به خودشان مربوط است. اما روستای ايرانی با همان ويژگي‌ها برايمان جالب بود. از دروازه که گذشتيم، سگها و بچه‌ها غوطه‌زنان توی علفها نگاهمان کردند. کنار خرمن علفهای خشک سمت راست گاو و گوساله‌ها بر چمن‌ها لميده بودند. به خانه‌ها نرسيده گوشواره بادگيرها ديده می‌شد و سرِ گنبدها. نزديکتر، از پشت درخت‌های گيلاس که سياهی ميوه‌هاشان زير آفتاب نمناک به نظر می‌آمدند کامل مردی سرکشيد به سمت ما. بنفشی پيراهنش سياهی شلوار را تا زير زانوها پوشانده، کدرش کرده بود. به لهجه چهارمحالی خوشامد گفت و دستش را به رديف خانه‌های جلويی کشاند. خانه‌ها حلقه‌ای از گلبرگها را گرداگرد ساختمان اربابی در کلاله ساخته بودند. بچه‌ها بقيه را خبردار کرده بودند. يکباره دورمان شلوغ شد به آدم‌هايی که تنها دو نفرشان را ديده بوديم. ما را بردند به کپر بزرگ با دو نیمکت رودرروی هم برای نشستن با بساط چای آماده. استکان نعلبکی با سماوری بزرگ و قوری چينی بر سر نشسته. روبرويمان ريش سفيدها و بقيه گرداگردمان نشستند. پای کپر، آن ور جوی آب، کرت سبزيها و مترسکها. بزغاله و بره‌ها بر زمين علفی می‌پلکيدند. آب از کمان کپر که دور می‌شد، ولو بود لبه کرت ريحان که پرپين‌ها و شاهی‌ها دوروبرش را گرفته بودند. پا به يکی از دهات ايران گذاشته بوديم، گيرم به ولايت فارس، اصفهان، حوالی سميرم و آباده. می‌شد «مانت مدونا سنتر» را به ذهن داشت، یا «هزار گُل آسمانی» مرکز روزه‌داری در دل حصارهای شهر «اوهای» کالیفرنیا که مردمان بسیاری را برای شرکت در سمینارها و جلسه‌های روزه گرفتن به آنجا می‌کشاند. يکی از پيرهاشان گفت: «خوش آمديد به خونه ميرزا». از زيبايی روستاشان که گفتم خنديدند. پا شدم برای ديدن خانه‌ها و اطراف که چندتايی‌شان همراهم شدند برای نشان دادن قصبه‌شان. هرچه بود نشانه‌های دهات خودمان را داشت از قنات گرفته تا معماری خانه‌ها و کوچه‌ها، لباس‌ها و وسايل. پرسيدم: «چرا آمديد اينجا؟ هرچه ساخته‌ايد و داريد همانی‌ست که در گذشته داشتيد؟» يکی‌هاشان گفت، گذشته را تعريف کرده‌ايم. خواستيم زندگی کنيم. قضای روزگار است ديگر. بچه‌ها هم که می‌بينی مکتب می‌روند و معلمی دارند با درس‌هايی از انگليسی و فارسی. انگليسی برای آن که وقتی بزرگ شدند خودشان راهشان را انتخاب کنند. هيچ کس اجبار به ماندن ندارد. همه چيز اختياری‌ست. همين حالا هم کسی بخواهد می‌تواند برای مدتی خونه ميرزا را ترک کند و دوباره برگردد، همين طورهاست. بارها پسرها رفته‌اند؛ برگشته‌اند چون رفتنشان دوام نداشته. دوری خويشان و خانه‌ها آن‌ها را دوباره به اينجا کشانده. ما دلتنگ ولایتمانایم و اینها دلتنگ این قصبه. نمی‌شود دليل خاصی تراشيد چرا بر می‌گردند. همانطور که هيچ دليلی برای دلتنگی به ولايتمان نداريم، اين که چرا آمده‌ايم را بايد فراموش کرد که مثل چرا آمدن به جهان است. حتا نمی‌دانيم کی بر می‌گرديم. هميشه ميل برگشت در دل آدم زنده می ماند؛ اما زمانش معلوم نيست. به اينجا پناه آورده‌ايم. حرفش را ادامه نداد. حدس می‌زدم علتی جز اين حرفهای کلی دارد برای ماندن. بی‌آن که پاپی ماجرا بشوم گفتم دوست دارم همه جای خونه ميرزا را بگردم. پيرترشان گفت: «وقت داريم به گشت. زمين های اطراف را که می‌بينی اينها همه را خودمان آباد کرده‌ايم.» گفتم: «سند داريد؟» پيرترشان خنده تلخی زده من‌من‌کنان گفت: «سند؟ زمين باير؟ برهوت بود. صحرای خشک خدا. هيچ لازم به اين کار نبود. فکرش را هم نکرديم. به ما گفتند بمانيد تا بياييم. زمين مال خودتان است. تا برگرديم همين طور آباد نگه‌اش داريد. بر می‌گرديم به همين زودي‌ها.» گفتم: «کی ها گفتند بمانيد؟» نگفت. گفتم: «همان وقت که آمديد به فکر آبادانيش افتاديد يا بعدها؟» سرش را پايين انداخته به فکر فرو رفت. گويی به زبان درآمدن در اين باره سخت بود. بی‌کلام به راهش می‌رفت. هرچه بيشتر نگاه می‌کردم بيشتر متوجه شبيه‌سازی می‌شدم. هر سنگی که روی سنگی گذاشته شده بود، خاطره‌های روستايی ايرانی را به ذهن می‌آورد. دو سه کوچه‌ای هم که درست کرده بودند، بی‌آن که در خانه‌هاش کسی زندگی کند، همه حال و هوای ايران را داشت. هر چيزی را شبيه به همان اصلی کرده بودند که داشتند. خب جز اين نمی شود ماجرا را فهميد. نشستيم گوشه باغی که انجيرهاش رسيده بودند و به اصرار خواستم ماجرا را تعريف کنند. گفتند شوخی شوخی آمديم. روايتش هم شوخی‌ای بيش نيست. فيلم‌مان کردند يا قرار بود فيلم بشويم. ما که فراموش نکرده‌ايم ماجرا را. می‌آيند همين زودی‌ها. گفته‌اند دهن باز نکنيم تا بيايند. جهان سينما واقعيت خودش را آفريده؛ اما نه آنچنان که می‌ديديم. رفته بودند سراغشان برای تهيه يک فيلم سينمايی از ايران؛ اما چون امکان تهيه آن در ايران فراهم نبود، واسطه‌هايی کمک کرده بودند اهالی روستای خونه ميرزا برای شش ماه به امريکا بيايند و در اين روستای شبيه سازی شده زندگی کنند تا فيلم به پايان برسد. آنها را آورده بودند همين ناحيه و مصالح ساختمانی به آنها داده، ازشان خواسته بودند خانه‌هاشان را بسازند تا گروه فيلمبرداری دو ماه ديگر کار را شروع کند. گويا ناخوشی رابطه‌ی ايران و امريکا به تهيه کننده اجازه نداده به ساختن آن. دوره سختی بوده برای ايرانی‌ها. شب به شب گزارش گروگانگيری را شبکه های تلویزیونی با آب و تاب پخش می‌کردند. در آن روزگار که ایرانی‌ها از ترس حتا در خانه‌هاشان فارسی حرف نمی‌زدند و بچه‌هاشان در مدرسه‌ها مرغ قربانی شده دشمن بشمار می‌آمدند، به اینها گفته بودند بهتر است همين جا بمانيد. اگر کسی سراغتان آمد بگوييد عرب يا پاکستانی هستيد تا آبها از آسياب بيفتد. تا می‌توانيد کمتر در شهر و روستاها آفتابی شويد. امريکايی‌ها چنان جری‌اند که ممکن است دست به هرکاری بزنند. وضع شما بهتر از ايرانی‌های ساکن شهرهاست. وضعيت فعلی شوخی بردار نيست. خانه‌ها، باغچه‌ها و باغ‌ها ساخته شد. گاوها و گوسفندها بچه آوردند، مرغ‌ها زياد شدند، زراعت محصول داد؛ اما کسی نيامد که نيامد. بيست و چند سال است منتظرند تا گروه بيايد برای فيلمبرداری. نيامده.

 
< مطلب قبلی   مطلب بعدی >

فهرست مولفین



نشر نارنجستان تقدیم میکند

ساندویچ مخلوط
ساندویچ مخلوط
Compare at: $10.00
Our Price: $9.50
You Save: 5.00%
Add to Cart
بازگشت به احترام
بازگشت به احترام
Compare at: $13.00
Our Price: $11.70
You Save: 10.00%
Add to Cart
بوف کور - گویا
بوف کور - گویا
Compare at: $26.00
Our Price: $23.40
You Save: 10.00%
Add to Cart
انجل لیدیز
انجل لیدیز
Our Price: $8.00
Add to Cart
من چراغها را خاموش می کنم
من چراغها را خاموش می کنم
Compare at: $12.00
Our Price: $11.40
You Save: 5.00%
Add to Cart
لکان، دریدا، کریستوا
لکان، دریدا، کریستوا
Our Price: $12.00
Add to Cart


 

Copyright © 2000 Narangestan.com. All rights reserved
Site Designed and Maintained by Emil Darmo Design