|
«کشتی ها هرچند بزرگ، اگر در ذهن جای گيرند وسيله بازی کودکانند.» يک مثل کارگران دريايی
غروب يکشنبه کسالت بار بود. مرغ دريايی تک افتادهای با شکستگی پای چپ چشم دوخته بود به يکی دو موج سوار درازکشيده بر شنها. دامنه آب را گوش ماهیها و صدفها پر کرده بودند. کنار آب اگر هم تک و توک آدمی ديده میشد راه جاده بالايی را گرفته بودند برای دور شدن از آب. رستورانهای توی راه لبالب از مشتری بود. بوی گوشتهای سرخ شده. بوی آبريزگاههای بیسقف. کشتیهای بزرگ در بارانداز پهلو گرفته بودند. «نهنگ زرد» هم آنجا بود. اسمش را بزرگ بر بدنه زردرنگش نوشته بودند.
«کشتی ها هرچند بزرگ، اگر در ذهن جای گيرند وسيله بازی کودکانند.» يک مثل کارگران دريايی
غروب يکشنبه کسالت بار بود. مرغ دريايی تک افتادهای با شکستگی پای چپ چشم دوخته بود به يکی دو موج سوار درازکشيده بر شنها. دامنه آب را گوش ماهیها و صدفها پر کرده بودند. کنار آب اگر هم تک و توک آدمی ديده میشد راه جاده بالايی را گرفته بود برای دور شدن از آب.
رستورانهای توی راه لبالب از مشتری بود. بوی گوشتهای سرخ شده. بوی آبريزگاههای بیسقف. کشتیهای بزرگ در بارانداز پهلو گرفته بودند. «نهنگ زرد» هم آنجا بود. اسمش را بزرگ بر بدنه زردرنگش نوشته بودند.
سخت است ديدن يک کشتی در بندری پر از کشتیهای نفتی. ميان آن همه، اين يکی خيره کننده آمده بود. اينقدر نزديک. ملوانها، جاشوها، همهشان را میشد ديد. تا آنجا که میشد همه جای «نهنگ زرد» را ورانداز کردم. سرگرم تماشا بودم که يکی از مامورهای بارانداز روبروم سبز شد. رفتن به بارانداز ممنوع بود. تابلوش ديده میشد. بايستی از دور نگاه میکردم. رفته بودم نزديک. در جواب «اينجا چه میکنی؟»پوست کنده گفتم: «نهنگ زرد را تماشا میکنم. بار سنگينی به شکم داره. خواستم بدونم چقدر بارش کردهان.» «به چه دردت میخوره؟» «بد نيست آدم بدونه اگه نهنگ زرد غرق بشه، چقدر نفت به آب میريزه.» «کمتر از چهارصد هزار بشکه نفت را از خاورميانه آورده تا اينجا هيچ اتفاقی هم براش نيفتاده، چطور ممکنه در ساحل امن غرق بشه؟ اينجا امريکاست. از اين اتفاقات محاله بيفته.»
«سر اتفاق. خب بالاخره هرجايی احتمال هست بار کشتی نفت به دريا سرازير بشه.» مامور با وسواسی آميخته به ترس سينه سپر کرده گفت: «کارت شناسايیات را بده ببينم.» گواهينامه رانندگی را نشانش دادم. مامور خيالش راحت شد. به قول خودش فکر کرده بوده از سر بيکاری اين سئوالات پيش آمده. مامور نگاهش به دريا بود. «نه! اينجا امريکاست! کشتی غرق نمیشه. مگه این که کسی از پايين دريچه تخليه اضطراری کشتی رو باز کنه که نفت به دريا بريزه يا اگه کشتی خالی باشه که در اینصورت درسته میشينه به گِل.» دستهاش را به زمين نشانه گرفته بود وقتی جمله آخرش را گفت. يکی از جاشوها که از آنجا رد میشد بايست گفتگوی ما را شنيده باشد که ايستاد بغل دستمان. با همديگه احوالپرسی میکرديم که گفت: «هرکی نهنگ زرد را میبينه میخواد دربارهاش چيزهايی بدونه. از بس گفتهايم حفظمان شده.»
بعد دعوتمان کرد برويم به کشتی. گفت بياييد غذاهای مديترانهای دستپخت آشپز نهنگ زرد را بخوريد. پذيرفتيم. يعنی اول مامور پذيرفت. دستهاش را بهم ماليد. «يه امشب رو از شر همبرگر ماهی ميگو راحتم.» از پل موقت گذشتيم. ديوارههای آهنیش تا بالای قد آدم سر کشيده بود. رسيديم به عرشه. نزديک دماغه، جايی با چندتايی ميزصندلیهای آهنی به کف چسبيده زير چترهای آفتابی، جايی کنار پيشخوان بزرگ قفسهدار، دور يکی از ميزها نشستيم. آنسوتر، جاشوها،کارگرها، نگهبانها سرگرم نوشيدن آبجوهای سياه رنگی بودند که نوشتههای ترکی روی بدنهاش را میشد از ميز ما خواند. يکی از پيشخدمتها آمد برگه غذاها را داد. مامور بارانداز گفت: «اگه غذای گياهی مديترانهای باشه با اشتهای تمام میخورم؛ وگنه يه بشقاب سالاد با ليوانی آبجو خوبه.»
جاشو گفت: «کشتی که پهلو گرفت خودِ آشپز رفت سبزیهای تازه خريد برای پخت اين غذای مديترانهای. آخرين نوبت غذای روی آب، ماهی آبپز بود. سيب زمينی سرخ کرده بود با استيک. چون زودتر رسيده بوديم همهاش رو ريختيم به دريا.» مامور آفرينی فرستاد به آشپز کشتی: «من که همهاش روی خشکیام؛ اما مثه شما که بر آب زندگی میکنين غذا میخورم. رنگ همبرگر شدهام.» نگاهش به من بود خيره خيره. رو کرد به جاشو: «با اين آقا بحثمان گرفته بود که چطور میشه يه کشتی بزرگ نفتی کنار اسکله يکباره غرق بشه.» جاشو سری تکان داد. درست زده بوديم به خال. چشمهاش را به مامور دوخت. «از اين اتفاقات پيش آمده. زياد هم پيش آمده. همين جا هم پيش آمده. بندر نفت نخورده وجود نداره. شده کشتی درسته بدون يک چکه نفت در دريا به ته نشسته. کاری هم از دست کسی بر نيامده.»
مامور بارانداز رو به دريا کرد به حالتی مطمئن: «جز اينجا! اينجا امريکاست.» متخصص بندرها و درياهای آلوده با رفتارش، با زبان بدنش، مرا به ياد جاشوهای خودمان در خرمشهر، در بندرهای ديگر تا پايينترهای بندر کُنارک، میانداخت. دورگه بود. سيگارش را گيراند. دستش را به شانه مامور زد، شانه بالا انداخت و گفت: «برادر! قبول نداری حرفم را، از ناخدا بپرس که تا لبههای جهنم هم کشتی رانده. دوبرابر عمر ما در درياها بوده. اون میگه همه بندرهای دنيا.» مامور به پيروی از جاشو سکوت کرده بود. جاشو پکی محکم به سيگار زد. پرههای بينیاش حرکت میکرد. میگفت البته برای خودش تابحال اتفاق نيفتاده کشتیشان غرق شود؛ اما از جاشوهای ديگر در کشتیهای نفتی حکايتها شنيده. زمانی همين دوسه سال پيش کشتیشان در بندر نفتی يکی از کشورهای عربی منتظر بارگيری نفت بود. کارکنان کشتی رفته بودند خوشگذرانی به ميهمانی يکی از شيوخ نفتی. جشن عروسی پسرش. با آفتاب حتا، افق تا دوردستها نشانی از کشتی به آن بزرگی را بهشان نداده بود. ناخدا اطراف را پاييده بود چيزی در دايره دوربينش نبود، جز افق لاجوردی تيره شيارشيار شده و کوسه ماهیهای دمرو شده بر سفرههای سياه شناور بر آب. پليس را خبر کرده همه جا را گشته بودند. گارد ساحلی تا بيست مايلی دريا پيش رفته، اثری از کشتی نديده بود. کسی به فکرش هم نمیرسيد کشتی سرجای خودش بدون دليل غرق شده باشد. کشتی بزرگ غرق میشود؛ اما دزديده نمیشود.
مامور بارانداز گفت: «اينها احتمالاً ساختهی ذهن آدمهای بيکارهای مثه جاشوهای کشتیست وقتی شبانهروز بر آب هستند. سرگرمیای ندارند جز گفتن، واگفتن همين افسانهها. خب ملکه ذهنشان میشود.» جاشو با دلخوری لهجه سياه خود را غليظتر کرده گفت: «اين طورها هم نيست برادر! بيکار نيستيم.» کلمه «برادر» را طوری بيان میکند تا «کاکا»ی خودمان بشود در آبادان خرمشهر. ادامه میدهد: «کار کشتی از سختترين کارهای آدميزاده. وقت برای واقعپردازی نمیمونه چه برسه به خيالپردازی. تازه هزار برنامه تلويزيونی، ويديويی داريم برای تماشا. اينها يک صدم آنچه پيش آمده نيست. تازه هنوز حکايتها مانده. ماجراهای باورنکردنی غرق شدن کشتیها. يکبار...» رشته حرفش را با پرسش بیموقع بريدم: «چطور میشه يه کشتی به اين بزرگی را غرق کرد؟» مامور بارانداز با دهن باز خيره خيره نگاهم کرد. جاشو دستهاش را هوا برد. «خيلی ساده! سمت راست کشتی، پايين پای موتورها، دريچهای هست برای تخليه اضطراری محموله نفتی که میشود آن را باز کرد تا نفت به بيرون راه پيدا کنه. نفتها که به دريا ريخت، آب به انبار راه پيدا میکنه. تا صبح کشتی به گل میشينه.»
مامور بارانداز همين لحظه از من خواست دوباره گواهينامهام را نشانش بدهم. گواهينامه رانندگی را دوباره از کيف پولم بيرون کشيده و از جاشو پرسيدم: «وقتی نفت بيرون میريزه چه اتفاقی میافته؟» مامور بارانداز مشخصاتم را روی برگهای يادداشت میکرد. جاشو دهن بازکرده بود برای پاسخ. مامور بارانداز ازم پرسيد: «شماره تلفن خونهت چنده؟» شماره دادم. از جاشو عذرخواهی کردم. «اول نفت سياه فوارهوار از دل آب بالا میزنه، مثه چاه آرتزين...» مامور بارانداز پابرهنه پريد وسط حرف جاشو: «چاه آرتزين يه جور تمثيله؟» جاشو خنديد و گفت: «تمثيل چيه؟ حکايت خاص خودش رو داره. اگه سفرهای دريايی رفته باشی، اگه سرزمينهای مختلف را ديده باشی سر راهت به اين جور چاهها برخورد کردهای تابحال. از دل زمين يا حتا وسط دريا آب فوارهوار بالا میزنه. يه بار افريقا بوديم، افريقای مرکزی. جاشوهای کشتیهای ديگه به ما گفتن بريم تماشای چاه آرتزين بندر اليزابت. زياد راه نبود. سی مايلی میشد. از دوسه مايلی فوارهای ديديم که دل آسمان را میشکافت...»
مامور بارانداز حرف جاشو را قطع کرد: «فهميدم. چيزهايی هم در اين باره در کتاب درسی دبيرستان خوانده بودم، خواستم مطمئن بشم. حکاياتش را بگذار برای بعد. از فواره نفت سياه میگفتی به دريای تاريک.» جاشو ادامه داد: «بله! نفت سياه فوارهوار از لای آب بالا میجهه. بعد بر آب آرام میشينه. آبی ترسناک آب را به سياه دراز و آشنا رنگ میکنه. سفرههای نفت پارچه پارچه بر آب روان میشن. میرن تا ماسهسنگها را لزج کنن. سفيدی انبوه تن ماهیها مثل گلهای شناور روی آب تا وقتی سياه نشدهاند تابش آفتاب را میکشانند به چشم ما که از عرشه کشتی دريا را نگاه میکنيم. حرکت کشتی ميون سفرههای نفت کُند میشه. بو! بو میپيچه همه جای کشتی...» پيشخدمت غذا را آورد. حرف جاشو نيمهتمام مانده بود. مامور بارانداز بیتوجه به پيشخدمت بشقاب را گرفت. با دستهای پر به جاشو گفت: «میشه يکی از اون حکايتهای بسيار در اين باره رو خيلی خلاصه برامان بگی؟ يکی از همه مهمترهاش رو.» جاشو گفت: «غذای مديترانهای را بخوريم که از همه اين ماجراها مهمتره. براتان خواهم گفت. فعلاً شام بخوريم.» غذا را يک دقيقه بو کشيد. بهبهای گفت. «بوی آبهای دماغه اميد نيک رو میده.» بو کشيدم چيزی حس نکردم. راستش نرفتهام آبهای اميد نيک را بو کنم. جاشو ازم پرسيد: «چکارهای برادر؟» شانه بالا انداختم. بيکار بودم. چشمهاش از حدقه بيرون زده بود: «به قول برادرمان اينجا امريکاست. با اين يکی ديگه نمیشه شوخی کرد.» گفتم: «میدونم.» مامور گفت: «آدم که بيکار باشه هزار و يک فکر غلط به ذهنش میآد.» جاشو گفت: «دنبال کاری چيزی نيستی؟»
گفتم: «کار دلخواهم گير نمیآد.» گفت: «خب از کارای کوچيک شروع کن. ببين برادر! من از نگهبانی اسکله شروع کردم تا رسيدم به جاشويی. اولش هم اينطور نبود که يه راست بيام رو عرشه. دوسه سال، بلکه بيشتر، توی سروصداهای موتورخونه، اون تهتههای کشتی کار کردم. همون جا هم خوابيدم. اين چيزها در امريکا شوخی بردار نيست.» گفتم: «خواستم از کارای کوچيک شروع کنم، گير نيومد مجبورم دنبال کارای بزرگ بگردم.» مامور که گوش سپرده بود به حرفهای ما، حين خوردن غذا، حين يادداشت نوشتن در دفترچه، گفت: «اين يعنی خودکشی. همين طوری آدمها گرفتار قانون میشن. دوست خودم که تا دو سال پيش همين جا با هم نگهبانی اسکله رو میداديم، شبانهروز فکرش توی نقشههای بزرگ بود. اونجا رو میبينی؟ زير اون چراغا، روی اسکله قدم میزديم تا ايدههای بزرگش رو بشنفم. اما پول نداشت. پول زياد میخواست. چيزی خيلی بيشتر از اونچه بشود پسانداز کرد. سی هزار چوب. برا همين هم سه سال تمام لوتو خريد؛ شايد بختش بيدار بشه. هر دو نوبت هفته را میخريد. چشمهی بختش خشکيده بود. حالا هم زندان ايالتیيه. حبس ابد برای بانکزنی. اين چيزا رو بذار کنار! کارای بزرگ با ايدههای کوچيک هم شدنیيه. مثه من که گول دوستم رو نخوردم. اين يعنی يه کار بزرگ که زير اين مهتاب روی آب نشسته باشی به گپ و گفت. بقيهاش همه فيلمهای هاليووده.»
لقمه گندهای دهنش رو پر کرده بود. ما ساکت بوديم که ادامه داد: «خوشمزهتر از اين غذا نخورده بودم اين چند ساله. شش سال، بلکه بيشتر، همهاش همبرگرهای اونجا رو خوردهام. حسابش رو دارم. هزار و سيصد و هشت همبرگر – دستش را دراز کرده بود سمت ساحل، جايی که تابلوی «جک اين د باکس» از اينجا ديده میشد.- ادامه داد: «اونجا پاتوقم شده. کارکنهاش من رو خيلی خوب میشناسن. گاهی وختها سيب زمينی سرخ کرده رو پام حساب نمیکنن.» جاشو بشقابش رو تميز کرده داشت آبجوی ترکی را نوش جان میکرد. گفتم: «بريم سر حرف خودمان! خواستم بپرسم سفرههای نفتی روی آب را آتش میزنن؟» جاشو با دهن پر سری تکان داد. مامور بارانداز گفت: «نهنگها هم میميرن؟» جاشو باز هم به نشانه تاييد سری تکان داد. و با پشت دست کفهای آبجو چسبيده به کناره لبش را پاک کرد و با دستهاش را به دو سمت مخالف باز کرد تا بزرگی ابعاد را به ذهن ما بياورد. بطری آبجو را نظری انداخت. «با بچههاشان مثل بطری سربسته روی آب شناور میشن. خودم ديدهام. اگه نگی اينجا امريکاست. همين طوری روی آب میمونن تا جايی دورتر از سفرههای نفتی طمعه ماهیها بشن.»
از جاشو پرسيدم: «اگه کشتی غرق بشه شرکتهای بيمه خسارت میدن؟» او با تکان سرش بله را گفت. مامور بارانداز گفت: «خوب شد نهنگها وکيل ندارن؛ وگنه خسارت هنگفتی از شرکتهای بيمه طلب میکردن.» جاشو دست دراز کرد به تابلوی الکتريکی بزرگی نزديک دماغه کشتی. «اين علامت رو میبينين؟ کشتی خالی شده. کشتی بیبار در خطر موجهای ناگهانی دريا قرار میگيره. بايد لنگرهای اضافی به دريا انداخت. مد دريا با موجهای بلند کشتی را آماده میکنن برای حادثهای تا به گل بشينه.» هيجانزده ادامه دادم: «باز کردن دريچهها.»
جاشو جرعهای آبجو نوشيد. با سر تاييد کرد. گفتم: «خوبه بارش خالی شده،اگه کشتی ته بگيره نفت خام دريا را سياه میکنه.» مامور بارانداز برگشت به من به حالتی از واهمه و عصبيت: «اين شش سال، بلکه بيشتر، حتا يک کشتی ماهيگيری هم غرق نشده چه برسه به کشتیهای اقيانوسپيمای نفتی. اينجا امريکاست.»
جاشو گفت: «خب بله شما در ساحل امن هستين. معمولاً ساحلنشينها بيشتر از شما تجربه زندگی دريايی دارن. با آدمهای بسيار در بندرها آشنا شدهام. آنها حکايتهای بيشماری از خطرات ساحل برام گفتهاند. در يکی از ساحلهای افريقا ماهیهای غولپيکر دريايی شبهای تابستانی به ساحل هجوم میآورند.» جاشو دستش را به آب نشانه رفته بود وقتی میگفت بدن اين ماهیها چندين برابر نهنگهای آبیرنگ است. پرههای بينیاش تند تند میزدند. چشمش به جايی دور خيره بود. بعد ادامه داد: «آنقدر خود را به بدنه کشتی میزنن تا کشتی اينور آنور شده بالاخره از پهلو بر آب افتاده غرق بشه.
يکبار با همين کشتی آخرهای تابستان آنجا بوديم لاشهی کشتی بزرگی را ديديم بر پهلوی راست خوابيده در ساحل.» مامور بارانداز بیدرنگ پيشنهاد داد: «خب میتونن انبار نفت يک کشتی رو روشان خالی کنن تا شرشان کم بشه.» جاشو گفت: «فکرهای بهتر از اين براشان کردند. دولت آنجا جايزه گذاشت برای کشتنشان. مگر چارهاشان را کرد؟ نيمی از بندریها طعمه ماهیها شدند. مردم ترسيدند. دولت پيشنهادش را پس گرفت. سربازهاش را با توپخانه فرستاد به بندر. ما نايستاديم ببينيم توپخانه چه کرد؛ ترسيديم.» ساعت مچی مامور بارانداز را نگاه کردم. ديروقت بود. بايست بر میگشتم. از جاشوی کشتی به خاطر دعوتش تشکر کردم. از مامور هم خداحافظی کردم. او هم به شتاب از جاشو تشکر کرد. توی راه بوديم که مامور گفت: «بايد به وظايفم برسم. ممکنه کسی هوس کنه يکی از اين کشتیها را غرق کنه. خدا را چه ديدی؟ آدميزاده ذاتاً عنصر مشکوکيه. اين ميل هم در او هست که اگه ببينه خطری براش نداره دست به اين جور بازیها بزنه. بايد سخت مراقب باشم.» سرم را به علامت تاييد تکان میدادم.
مامور گفت: «قبول کنيم آدم ذاتاً عنصر مشکوکيه.» دهن دره کردم. «بله ذاتاً مشکوک.» راه بارانداز را به سمت پارکينگ خودروها پيش گرفته بودم. مامور همراهم بود. سوار ماشين شدم. او سرک کشيده بود داخل ماشين. گفتم: «از ديدنت خوشحال شدم. اميدوارم بار بعد که آمدم باهم آبجويی بزنيم.» مامور خندهای به لب نشاند: «البته البته. اگه اتفاقی پيش نياد.» از آينه ديدمش تا آخر پيچ نگاهم میکرد. حدود هفت صبح فرداش حين درست کردن قهوه به راديو هم گوش میکردم. شنيدم کشتی اقيانوس پيمای نهنگ زرد به علت نامعلومی در اسکله به دريا فرورفته. گوينده میگفت کارشناسان سرگرم بررسی علت اين پيشامدند. گوشم به راديو بود. زنگ در خانه به صدا درآمد. عجيبتر از غرق شدن نهنگ زرد، به صدا درآمدن زنگ در خانه بود در اين کله سحری. اين شش هفت سالی که اینجا هستم، نشده حتا کارمند پست در اين ساعت، زنگ خانه را بزند. پليسها بودند همراه مامور بارانداز. يکیشان گفت: «حتماً میدونين برای چه آمدهايم؟»
گفتم: «همين حالا از راديو خبرش را شنيدم.» مامور بارانداز پيش دستی کرد: «ديديد ادعايم ثابت شد؟ خودش اقرار کرد منتظرمان بود.» يکیشان به مامور بارانداز تذکر داد: «ساکت باشيد لطفا! هنوز کسی متهم نيست تا به چيزی اقرار کند.» مامور بارانداز گفت: «اگه ديشب گزارش کرده بودم حالا کشتی روی آب مانده بود. از لحظه اول فهميدم قصدی ناپاک داره. نگاهش به نهنگ زرد مشکوک بود. به دعوت پليسها همراهشان شدم تا برويم محل فرورفتن نهنگ زرد. در بارانداز سيل جمعيت را ديديم آمده بودند به تماشای محل غرق شدن نهنگ زرد. همان دريای افق گرفته لاجوردی با موجهای نوازشگرش که تا آن لحظه کسی به ديدارش نمیرفت؛ مگر برای شنا، حمام آفتاب يا موجسواری. پاسبانها راه را باز کردند تا خودروی ما جلوتر برود. خبرنگارها، عکاسها به سمت ما هجوم آوردند. پاسبانها مانع شدند. به عقب هلشان دادند. پای پياده رفتيم لب آب که ديشب از آنجا پا به عرشه کشتی گذاشته بودم.
يکی از مامورها گفت: «کشتی کجا ايستاده بود؟» به دست اشاره دادم دماغهاش را: «رو به بارانداز بود وقتی خوابيده بود با چشمهای باز.» منظورم چراغهای برج ديدهبانیاش بود. مامورها جاشو را آوردند که ديشب ما را به غذا دعوت کرده بود. جاشو يکباره به زبان آمد: «حکايتهام از غرق شدن کشتیها تکميل شد. برادر! اين شکلش را به عمرم نديده بودم.» بعد رو کرد به من: «برادر! حالا بگو چطور دريچه رو باز کردی؟» بی بروبرگشت گفتم: «کليدش را زدم باز شد.» جاشو پيش از آن که مامورها جلومان را بگيرند گفت: «برادر دروغه! دريچه کليد نداره. خدا میدونه، ناخدا میدونه، ملوانها، جاشوها همه میدونن دريچه کليد نداره.» يکی از مامورها گفت: «تصور کن کشتی سرجايش ايستاده. اگر بخواهی ماجرا را تکرار کنی چکار میکنی؟»
«بار پيش هم گفتم کشتی نايستاده بود، خوابيده بود با چشمهای باز. آب هم به پشت خوابيده بود زير کشتی. بعد هم تصور يک کشتی به آن بزرگی از ذهن کوچکم که کمتر تخيل میکنه بزرگتره.» مامور يکی از کشتیهای نزديک را نشانم داد: «اين را نگاه کن! بجای اون يکی بگير!» کشتی را خوب نگاه کردم. «از اول ماجرا بگويم. مامور بارانداز را ديدم که ذوق ديدن چيزهای مشکوک را داشت. تخيلی عالی از عناصر مشکوک.» مامور گفت: «اينها را حذف کن!» «از جايی که رفتيم به عرشه.» «اين را هم حذف کن!»
«وقتی از مامور بارانداز خداحافظی کردم.» «درست از همين جا بگو» «خب ساده بود. سوار ماشين شدم. مامور بارانداز تماشايم میکرد تا از محوطه دور شدم.» «درست پيش میرويم. بعد چه کردی؟» «حدود ساعت هشت پيچيدم به خيابان اصلی. رفتم استارباکس قهوه سفارش دادم. ليوان کاغذی قهوه را نگاه کردم بخودم گفتم هنوز عادت نکردهام به قهوه در ليوان کاغذی. رفتم فنجانم را از ماشين درآورده قهوه را به فنجان ريختم و نشستم روی نيمکت کنار خيابان روبروی مک دانلد.»
«بعد از قهوه آمدی به طرف کشتی يا در اين فاصله منتظر کسی بودی؟» «کسی را ندارم منتظرش باشم. هميشه خدا تنها میآم اين اطراف. قهوه تمام نشده راه افتادم.» يکی ديگر از مامورها جلوتر آمد. شنيدم خانهم را بازرسی کردهاند. مامور اولی گفت: «ابزار کار را از کجا آوردی؟» «ابزار برای چی؟»
«اگر بخواهيم يک کشتی را غرق کنيم ابزار نياز داريم، هيچ فکرش را کردهای؟» «بله هرکاری نياز به ابزار دارد، چه رسد به غرق کردن يک کشتی اقيانوسپيما.» «حالا اين ابزارها کجاند؟» «توی فروشگاه سيرز. پسشان دادم. قبض خريد همهشان را داشتم. برای يکی دو شب ابزار فولادی طوريشان نمیشود.» «کدام شعبه سيرز؟» «مال فانوس دريايی.» «چه چيزها بودند؟» «کالباس خردکن برقی، پيچگوشتی، سمباده برقی.» مامور تلفنی با کسی حرف زد. نپرسيد اين وسايل به چه درد میخورند. «کرديت کارت دادی؟» «نقد» سری تکان داد. همين چيزها را در تلفن تکرار کرد. بعد رو به من کرده گفت: «حالا وقتشه زيرآبی شنا کنيم.»
بهش نگفتم تابحال در آب اقيانوس شنا نکردهام. آخرين شنايم در استخر محوطه خانهمان بود دو تابستان پيش. پليسها گفتند: «برويم ببينيم کشتی چطور آن پايينها خوابيده.» لباس غواصی برايمان آوردند. با غواصها زديم به آب. دستم را گرفته بودند. راهنمايیام میکردند. اول بار بود لباس غواصی میپوشيدم با انبار هوا در پشت. نمیشود گفت چقدر پايين رفتيم؛ اما بالاخره رسيديم به کف. هرچه گشتيم کشتیای نبود که نبود. دوربينهای فيلمبرداری را يکی از غواصها به دست گرفته بود. آمد به سمت من. به دست اشاره داد کجا غرقش کردهام. با دستها که باز کرده بودم به او فهماندم نمیدانم.
اينسو آنسو اسفنجها را نگاه میکردم؛ بلکه پيداش شود تا شر ماجرا را از سرم واکنم. يکی از غواصها آمد سراغم. دست زد به انبار هوا که داشت به ته میرسيد. اشاره دادند بالا برويم. نفس نفسزنان خودم را کشاندم بر بارانداز. مامورها دورهام کردند. آقايی با ريش جوگندمی آمد جلوتر. خودش را ناخدای کشتی معرفی کرد. بعد ازم پرسيد: «کشتی را جابجا هم کردی؟» گفتم: «شما کجا بوديد وقتی کشتی گم شد؟» گفت: «شب بدی بود. همهمان رفته بوديم تماشای شهر. طلسم شده بوديم که همهمان با هم از کشتی بيرون زديم.» بعد عصبانی شد. فرياد کشيد: «کارم را از دست میدهم اگر کشتی پيدا نشود. بيکاری، بر خشکی نشستن برای يک ناخدای کشتی اقيانوسپيما که تا لبه جهنم هم کشتی رانده، حکم مرگ را داره.» يقهام را محکم چسبيد. با عصبانيت فرياد زد: «چکارش کردی کشتی را؟» شانه بالا انداختم. يکی از پليسها دويد ناخدا را دور کرد. داد زدم: «چکارش میتوانستم بکنم جز قورت دادنش؟»
کارکنان کشتی جمع شده بودند اطرافمان پچ پچ میکردند. مامورها مرا با خودشان بردند. برگشتم به دريا؛ بلکه نشانهای از نهنگ زرد به چشم بيايد. بيهوده بود.
در اداره پليس همه اوراق بازجويی را امضا کردم. همهشان هم اعتراف به کشتن «نهنگ زرد» بود. خودشان هم داستانی سرهمبندی کرده بودند تا پرونده را زودتر بفرستند دادگاه. اعتراضی نداشتم. سندی هم نداشتم برای بيگناهیام. *** سلولهای زندان اينجا آنجا ندارد. همه جا شبيه بهماند. اگر توصيفات سلولهای زندان يک کشور را خوانده يا شنيده باشيم میشود به همه جا تعميمش داد. از دانستههای عمومی بايد چشمپوشی کرد. يکی از دوستانم که گاه به گاه برايم نامهای مینويسد يکبار برايم نوشته بود: تنها آنچيزی را بايد گفت و نوشت که طرف ما نشنيده، نخوانده يا از آن بالاتر تخيل نکرده. اگر چنين میشد در حرفهای روزانه يا نوشتهها صرفهجويیها میشد تا سکوت و سفيدی کاغذها آرامش را به ما ارزانی کنند. *** حدودهای هشت شب در سلول باز شد. يکی از مامورها گفت: «شانس آوردی. حبس سنگينی را به گردن گرفته بودی. کشتی پيداش شد.» دوباره به محل امضای برگههای اعتراف راهنمايیام کردند. باز هم چند ورقه را امضا کردم. تاييد میکردم شکايت از کسی ندارم. شرط آزادیام بود. اينطور میگفتند. از ماموری که تمام شب مرتب کارش امضا گرفتن از من بود پرسيدم: «کشتی را کجا پيدا کردند؟»
قهقههای زده گفت: «سرجاش بود. تابحال چند بار از اين اشتباهات پيش آمده. خب نمیشود گفت اشتباه از کارمندهاست يا شلوغی کار، وقتی کشتی به اين بزرگی را گم میکنند. بدی اين بندر اينه که دوتا از باراندازهاش همنامند. بارانداز کاپيتان موری جنوبی و شمالی. کشتی در کاپيتان موری شمالی خوابيده بود. شما در کاپيتان موری جنوبی دنبالش میگشتيد.» «من نه. آنها میگشتند.»
آخرين امضا را هم دادم. گفت: «اين هم برگه تعهد شماست که به اين اسکله نزديک نشويد.» گفتم: «آخه چرا؟ کشتی که سرجاش بود.» گفت: «خب اگه بجای کاپيتان موری شمالی در کاپيتان موری جنوبی بود حتماً توسط شما غرق شده بود.» خيابان دراز کنار ساحل را پيش رو داشتم.
پياده به خانه میرفتم. مه در هوا پخش شده بود. دل به دريا زدم و گفتم بروم شايد «نهنگ زرد» ببينم. دروازه چوبی بارانداز را پس زدم. غژغژ طولانیای کرد. به آهنگ ملايم و دلچسب کف چوبی بارانداز گوش میدادم. برای بالاپايين کشاندن نغمهها، پاهام را گاه نرم، گاه سفت به چوبها میزدم. موجها در اين راه همراهیام میکردند. آب دريا بيدار شده، با ساحل بازی میکرد. دستی از پشت به شانهام خورد. چرخيدم. مامور بارانداز بود. خندان دست کشيد آنسوترها: «اميدوارم پيشامد را فراموش کرده باشی. کشتی در بارانداز شمالی افتاده بود ما در جنوب به آب زده بوديم. اشتباه کارمندها يا کامپيوترها، باعث شد کارکنان کشتی هم به اشتباه بيفتن. آنها هم باورشان شد کشتی غرق شده. حتا من که میدانستم اينجا امريکاست و از اين اتفاقات پيش نمیآيد باز هم به اشتباه افتادم. برای همين کارمندها به اف بی آی گزارش کردند. خب کارآگاهها هم در اينجور مواقع دنبال سرنخ میگردند. سرنخ بزرگ هم تو بودی. حالا ديگه همه چيز به خوشی تمام شده. اگه آزاد بودم به آبجوفروشی نبش خيابان میرفتيم. هشت نوع آبجو مختلف را برای چشيدن میگذارند روی ميز. اينقدر زياده که ديگه نمیتونی خود آبجو را سفارش بدهی.»
مثل اين که دريا همراه مه آمده بود روی بارانداز. کشتی بزرگی پهلو گرفته نگاهم را به خود کشاند. پرسيدم: «اين يکی در کاپيتان موری جنوبیست،مگه نه؟» تاييد کرد. «نفت آورده؟» خميازه کشان اوهمی کرد يعنی بله. «امشب بارش را زمين میگذارد؟»
گفت: «امشب؟ چند روزی بايد بماند.» ترديد دوباره دويد به چهره مامور بارانداز. سرش را بالا پايين میبرد. خيره نگاهم کرد وقتی گفت: «اما سخت محافظت میشود. مامورهاشان شبانهروز کشتی را میپايند. کسی بیاجازه از صدمتریش رد نمیشه. خيالشان جمع است. يادت باشه اينجا امريکاست. شوخی بردار نيست.» خداحافظی کردم برای برگشت به خانه. ده بيست گام دورتر نرفته مامور بارانداز صدام کرد. برگشتم.
«مثه بچه آدم برو خانه و بگير بخواب تا صبح سرحال سر کار حاضر باشی. رئيسها کارمندهای خواب آلود رو دوست ندارن.» به دست خداحافظی کردم. هنوز هم دريچه تخليه کشتی را تصور میکنم که درست پايين پای برج کشتی، زير نوار کشيده دو حرف «W » و «A » نهنگ قرار دارد. بايد صبر کرد تا فردا صبح که نفت کشتی بر آب جاری شود. آن وقت ببينيم مامور بارانداز چقدر عصبانی خواهد شد. خب دوسه روز بعد مرا به دادگاه میکشانند. آنجا هم با کسی شوخی ندارند. زيان ديده دادخواهی میکند. بیبروبرگرد محکوم میشوم يک کشتی پر از نفت خام در همين بندر تحويلشان بدهم. بايد به خانوادهام زنگ بزنم کشتی نفت خام برايم بفرستند. اين سختترين مجازات در زندگی آدم میتواند باشد که از سر ناچاری يک کشتی نفت خام تحويل دادگاه بدهد.
شک ندارم تا صبح که مامورها بيايند سراغم، نفت کشتی گُله گُله اينجا آنجا، سفرهی سياهی بر آب پهن می کند. بعد هم تا چشم کار میکند مرغهای دريايی را میشود ديد که در گِل سياه غوطهورند. پولک ماهیهای ويلان بر آب، نور خورشيد را مثل آيينه به ساحل پژواک میدهند. |