|
صفحه 3 از 5
بوسيدم. نفهميد چطور آمدهام پايين. بغلم کرد برد گذاشت کنار دست خودش روی مبل تکی. گوشی تلفن را برداشت با دوسه تايی از دوستهاش دربارهی من حرف زد. گفت يکی از همين روزها «آفتاب» را میآورم باهاش آشنا شويد. گفت خيلی آروم و دوست داشتنیيه. دو ساعتی تمام را با اين و آن گپ زد. همهاش هم از من. پاشد دوباره مرا برگرداند پشت ميز غذاخوری. از پله ها رفت بالا. يک ساعتی تنها بودم. دوباره آمد سراغم. بغلم کرد. از شانهی چپش پلههايی را که به اتاق خواب میرسيد میشمردم.
روی تختخواب بودم. سرم را گذاشت روی بالش، لحاف را کشيد تا نزديک چانهام. چند صفحهای کتاب خواند. سقف را نگاه میکردم. فکر میکردم. چراغ مطالعه را خاموش کرد. بغلم کرد. بوسيدم. دست کشيد به بدنم، خوابش برده بود. چهارپنج روزی، صبحها از اتاق خواب میآمدم پايين، مینشستم روی صندلی پشت ميز پذيرايی و او نمیديد اين چيزها را. وسايل خانه را جابجا کردم شايد بو ببرد. نبرد. اشيای روی ميز پذيرايی را جابجا کردم نديد. دست برداشتم از بازی. در جهان خودش بود. شبی گفت: «امشب ميهمان هستيم.
میرويم با دوستهام آشنا بشوی.» نشسته بودم کنار دستش. حرکت کرديم. در بزرگراه ترافيک شديد بود. میخواست از ماشين جلويی سبقت بگيرد راننده جلويی راه نمیداد، هفت هشت دقيقه پشت او میرانديم. حوصلهاش سر رفته، غر میزد. گويا کُند بودن در قاموسش نبود. اين ور و آن ور میکرد راهی باز کند، نشد. خط ويژه تا دوردستها، تا پيچ محو بزرگراه گريزگاه خوبی بود. چرخيد به گريزگاه. از کنار ماشين جلويی رد شديم، پيرزنی بود که دستهاش را محکم چسبانده بود به فرمان. نگاهش هم يکراست تابيده بود به جلو. دو سه تايی ماشين را هم پشت سر گذاشتيم. نگاهم افتاد به ماشين پليس که شانه به شانه ما میراند. خانم رنگش پريده بود از ترس جريمهای که بايست میپرداخت. نگاهش را از سينهی من گذر داد تا رسيد به ماشين بغل. پليس چشم دوخته بود به من. سرم را تکان دادم. خندهای به نشانه احترام به لب آوردم که پاسخم را داد. سرعت ما کمتر شده، خودروی پليس پيش افتاد.
خانم نفس عميقی کشيد. آرام شد. پيچ راديو را چرخاند. لبخندی تحويلم داد. موسيقی گوش میداديم که گفت: «اين طور که تو نگاهش میکردی، هرکس ديگه ای هم بود کاری به ما نداشت.» چهرهاش گُل انداخته دوباره به زبان آمد: «چقدر خوشحالم همراه منی. هميشه، همه جا همراه خودم.» در برگشت، يکراست مرا با خودش برد به رختخواب. اين بار لباسهام را درآورد. لخت شده بودم. ديروقت بود. از شکاف پرده ماهِ پاره شدهی آسمان را نگاه میکردم. يکی دو ستاره سوسو میزدند. نورپريده رنگ شمع بالای سرمان سرخی ليوان شراب را با همه تيرگیهاش ديدنی کرده بود. ليوان به دستش بود که پام خورد به پاهاش. رعشهای به تنش نشست و جرعههای شب پاشيد به لحاف. لکههای شب و شهوت رختخواب را گرفته بودند. خندهای به لبهاش نشست. صداش را هم شنيدم. ليوان را روی ميز گذاشت. دست کشيد به سروصورتم. پام افتاده بود روی پاهاش. سردیشان را حس میکردم. بدنش لغزيد به طرفم. تا صبح بدنهامان با هم حرف زدند. از خاطرهها، حسها، نگاهها، و زيبايیها. ساعت زنگ زد.
خاطرههای ديگران را بسيار در ذهن داشتم؛ اما خاطرههای شخصیام زياد نبودند. خاطرههام از کارگاه عروسکهای پارچهای تا همين جايی که هستم میرسند. از خوزهای که بودم گفتم، از تکه تکههای پارچههای کنار هم دوخته شده. از گُلههای پنبه تپيده در تنم. هرکدامشان از جايی آمده بودند. از خانهای، بر تن زنی که پنهانی به ديدار دوست پنهانش رفته بود و پارچهی رختی که جای بوسه دوست را داشت.
آن زن همين لباس را بر تن داشت که خبر خودکشی مرد را شنيد، برای همين لباس را از تن درآورده بر آن گريست و او را به جايی نامعلوم پست کرد. بسته گيرندهای نداشت، نشانی فرستنده هم بر روی بسته پستی نبود. آنقدر درمانده در اداره پست ماند تا رسيد به کارگاه عروسکهای پارچهای. هر تکه پارچهای از جايی آمده بود. از خانهای، بر تن زنی يا مردی. بوی عرق تن و عطرها را که بارها به خود گرفته بودند. کهنه شده رسيده بودند به کارگاه برای تکه تکه شدن. خاطرهها و هويتها تکه تکه میشدند. جوانی و پيری در لباسها وجود داشت؛ اما کسی توجه نمیکرد. همهشان میآمدند تا شسته شوند، خشک شوند، بيايند دم دست کارگرها، بسته به توانايی کارگرها، بروند به تن خوزهای، مارتايی... خوش بنشینند. آن وقت اگر فرصت دست بدهد خاطرههاشان را بگويند برای گوش شنوايی.
|