|
صفحه 2 از 5
در سکوت نگاهم میکند. دست میکشد به لب و دهنام. دست میبرد زير بغلام از جا بلندم میکند. چشم در چشم همديگر. چشمکی میزنم. مژه نمیزند. دقيقهها میگذرند. گويی به دنبال محملی برای يقين است. يقين تعيين کننده سرنوشت. چشمها هنوز واهمه دارند. واهمه هنوز هم حرف اول را در مرگ و مير آدمها میزند. او بر مرگ غلبه میکند. قيمت را نگاه نکرد وقتی مرا بغل کرده، به سمت پيشخوان رفت. 286 دلار پرداخت. از در فروشگاه بيرون نرفته رو کرد به من: «برای خودم خريدمت. هديهای برای خودم. چشمک تو را گرفتم.» ادامه داد: «بايد يه اسم داشته باشی.» نپرسيد اسمت چيست. گفت« خيلی اسمها هست؛ اما سخته.»
يکی دو مشتری ايستاده بودند به تماشای ما. خانمی که روبرويمان بود گفت: «باورم نمیشه! چه زنده و مردانه ست!» صاحبم لبخندی زد: «آره زنده است!» زن رو کرد به من: «آهان! پيدا کردم. آدمها هم هويتشان به اسمشان است. سالها رنج میبرند به نازیبایی نامشان.» آمديم نزديک ماشين. در جلو را باز کرد، نشاندم روی صندلی کنار راننده. نشست پشت فرمان. «مثه يه پسر خوب بگير بنشين تا برسيم خونه.» به راه که بوديم برگشت لبخندی تحويلم داد. صورتم به طرف راننده بود و بيرون را میديدم.
به خانه نرسيده گفت: «روزها می گذارمت در پذيرايی.» گوشهی پذيرايی ايستاده بودم و نگاه میکردم. به ذهنش بود مرا بگذارد در اتاق پذيرايی تا از پشت پنجرهی رو به حياط، نزديک بوتههای شاخ و برگ گرفتهی محبوبه شب از سمت راست، جايی که تا ته آشپزخانه و دورتر، تا ته گاراژ ديده میشود همراه با ترس هميشگی جاهای خالی خانه و سکوتی که در اين جاهای خالی پيدا میشود ترس راه میکشد به راه پلههای اتاق خواب بالا، دراز میشود به آنسوترها تا زاويهی گشادی از دست چپ مبل روبروی تلويزيون و پخش صوت بسازد. تا دستشويی پايين را هم بگيرد که کمد لباسها و قفسهی کتابها و تزيينات بالاش در اين فاصله ايستادهاند.
مرا نشاند روی يکی از صندلیهای ميز غذاخوری. چند بار مرا اينجا آنجای خانه کشاند. روی مبل، کنار تلويزيون، پشت پيشخوان آشپزخانه و آخر سر هم کتابی داد به دستم، وقتی نشسته بودم روی مبل تکی پشت پنجرهی سمت چپ پذيرايی. هيچکدام از موقعيتها جذابتر از نشستن پشت ميز غذاخوری به نظر خودم و به نظر او نيامد. از پشت پنجره، از حياط، از کنار محبوبه شبها صدايم کرد. برگشتم نگاهش کردم. حواسش نبود. دست تکان داد. بعد رفت سر يخچال مقداری غذای پخته را به بشقاب لبه داری ريخت و گذاشت به مايکروويو. آمد کنار دستم نشست هول هولی غذاش را خورد. بعد چراغ را خاموش کرد، به من شب بخير گفت و از راه پله بالا رفت. نشسته بودم بر صندلی و پذيرايی را تماشا می کردم. شايد آرايش خانه نمود بيرونی درونش بود. هرجايی شيئی قرار داشت در ارتباط بهم و به نظم چشم نوازی که میديدم. یکبار به دوستش گفته بود: آرایش خانه به سبک ژاپنی «فنگ شویی» فلسفه را در داخل خانه حاکم می کند. تاريکی بر پذيرايی سايه انداخته بود. نيم ساعتی نگذشته، خانم آمد پايين برای وارسی. بعد دستش را کشاند طرف من. بغلش بودم وقتی از پله ها بالا میرفتيم. روی تختخواب افتاده بودم وقتی با من حرف میزد. چراغها را خاموش کرد، مرا بوسيد، در آغوشش بودم وقتی گفت: «اسمت را میگذارم آفتاب»
چشمهامان بهم دوخته شده بود. دهن باز کرده بودم برای حرفی. تاب آوردم. سکوت مرا که ديد چشم ها را بست و خوابيد. [به نظر شما آيا لازم بود زبان باز کنم؟ من اگر خوزهی آن کارگر کارگاه عروسک سازی مانده بودم میتوانستم حرف بزنم. حالا «آفتابِ» اين يکی هستم آيا باز هم زبانم باز میشود به گفتن؟] صبح زود که از خواب پا شد، مرا نديد. رفت حمام. حولهپيچ آمد به اتاق. باز هم نديد. هول هولکی لباس پوشيد. رفت پايين. صداها يکايک آمدند. بازشدن درِ گاراژ، روشن شدن ماشين، بسته شدن در. آمدم پايين نشستم پشت ميز غذاخوری. جايی که به نظرش بهترين جا بود برای من. عصر، ديروقت، آفتاب نشسته بر چارچوب در، پيداش شد. چراغ پذيرايی را روشن کرد، کتری را روی خوراکپزی گذاشت، رفت سمت پلهها. برگشت پايين. سرش خيس بود. چای دم کرد. با ليوان چای آمد به پذيرايی. روی مبل دراز کشيد. برگشت به من، خيره خيره نگاه کرد. «آخ ببخشيد! هيچ يادم به تو نبود.»
|