|
صفحه 1 از 5 پارچههای برش داده را تلنبار کردهاند روی ميز برای دوختن. کارگر مکزيکی ماسوره را جا میزند. چشم بسته کليد را میزند. زير لب غرغر میکند. خوب روی خط راه نمیرود. تورفتگی دوخت بيشتر میشود. عکس شوهر و بچههاش را حين کار جابجا میکند تا بهتر ببيندشان. دو راه ديگر که برود کيسه بزرگ درست میشود. در راه دوم با بغل دستیاش سر کرايهی خانه حرف میزند. کيسه را میاندازد به سبد. دو دقيقه بعد همکار بغل دستش کيسه را برداشته، دايرهی پارچهای نقاشی شده را بر بالاش میدوزد. برجستگی بينی و گوشها، زيور پارچه میشود. دستهاش را بالا میبرد تا کيسهی پايين دايره را نگاه کند. ايرادی در کار بايد باشد، خوب جور نشده، به دلش نمینشيند. مکث میکند.
تولیدی عروسکهای پارچه ای در «دان تاون» لس آنجلس. زن جوان مکزیکی تبار چنان عروسکها را می ساخت که گویی خداوندی با قدرت جادویی دمیدن روح بر آنها بود. «زمان»، با نفس اهریمنی اش، مرگِ روابط، عشقها و عواطف میان آدمها را رقم میزند. دومین انگیزه نوشتن داستان.
پارچههای برش داده را تلنبار کردهاند روی ميز برای دوختن. کارگر مکزيکی ماسوره را جا میزند. چشم بسته کليد را میزند. زير لب غرغر میکند. خوب روی خط راه نمیرود. تورفتگی دوخت بيشتر میشود. عکس شوهر و بچههاش را حين کار جابجا میکند تا بهتر ببيندشان. دو راه ديگر که برود کيسه بزرگ درست میشود. در راه دوم با بغل دستیاش سر کرايهی خانه حرف میزند. کيسه را میاندازد به سبد. دو دقيقه بعد همکار بغل دستش کيسه را برداشته، دايرهی پارچهای نقاشی شده را بر بالاش میدوزد. برجستگی بينی و گوشها، زيور پارچه میشود. دستهاش را بالا میبرد تا کيسهی پايين دايره را نگاه کند. ايرادی در کار بايد باشد، خوب جور نشده، به دلش نمینشيند. مکث میکند. قلم میگيرد برای سياه کردن ابروهای برجسته. لب و دهن را ورانداز میکند. خوب چفت نشدهاند. قلم مو را به رنگ فرو میبرد. آرايش چهره از سفيدی پارچه بيرون میزند: مردانهتر، مکزيکی، آفتابخورده، چاقالو. کر کر خندهاش کشيده میشود به همکار بغلی که زير چشمی دو کنج چپ را میپايد. «درست مثه خوزهی خودم ساختمش.» عکس خوزه را نگاه میکند. همکارش میگويد: «مگه چيزی غير از اين هم بلدی؟» «نه! لازم نيست بلد باشم. هنر کرده باشم همين يه خوزه رو درست بسازم بسامه. میخوام چيکار صورتهای ديگه رو نقاشی کنم؟ هر خريداری فقط يه دونهاش را میخره. برای همين هرکس فکر میکنه خودش خوزه را خريده.» دوباره روی صورت کار میکند. لبها را گردتر کرده، میبوسدشان. «اين هم راز زنده شدن خوزهی خريدارها.» دختر کيسهی متصل به سر خوزه را میاندازد به سبد کناری. همکارش مشت مشت تکه پارچهها و پنبههای تارخورده را میچپاند به کيسه. مشت میکوبد به کيسة پرشده. تنه خوزه را به هوا میگيرد. زيپ پشت را میکشد. تنه را میبرد جلوی آينه قدی ديواری تا خوب نگاهش کند. دستش را که بر میدارد خوزه نقش زمين میشود. بايد بگذارد کنار هفت تای ديگر روی ميز.
[ به اين بخش از داستان که رسيديد آيينهای برداشته روبرويش قرار گرفته، خود را سازندهی خوزه تصور کنيد يا خود خوزه. بستگی به جنسيت شما دارد کدام يک از شخصيتها باشيد. داستان را بلند بلند بخوانيد تا خوزه يا سازنده او شنونده شما باشد]
همسر خوزه میآيد جلوی من. هاج و واج نگاهم میکند. چشمهاش گرد شدهاند. لابد از ديدن هيکل من. دست میزند به شانه همکار بغل دستیاش: «نيگاش کن! اين يکی ديگه خوزه واقعيه.» همکارش چشم از من بر نمیدارد: «راست میگی. چی کردی با اين يکی؟» زن خوزه رو میکند به من: «خوش بگذره! تو يکی درست خوزه خودم شدی. اگه پول داشتم خودم میخريدمت!» مشت محکمی به سينهام میکوبد. آخ بلندی میکشم. گوش تيز میکند.
چشم دوخته به صورتم. آرام میگويد: «ببخشيد!» میخندد. به همکارش میگويد: «اين يکی از مشتی که خورد صداش درآمد.» رو میکند به من: «پراکنده شدن صورت خوزه دنيا را برام امن میکنه.» دوسه روز بيشتر در فروشگاه اسباب بازی فروشی نماندم. همه میدانند دم دمای سال نو خريدارها بسيارند. خانم شيک پوشی به فروشگاه نيامده، چشمش میخورد به من. پا پس کشيده، با واهمه و ترس آرام آرام جلوتر میآيد.
|