|
يكى ديگر از اين كهنالگوها حضور »اُداتيس« زيباترين زن آسياست كه به باور دكتر مهرداد بهار قدمتى دههاهزار ساله دارد، شخصيتى از دوران مادرشاهى، مربوط به آيين خداى عشق يعنى آناهيتا. اما كهنترين تاريخى كه ما از آن دردست داريم باز هم مربوط است به ادبيات مادها. كه »زريادرس« شاهزادهى مادى خواب اُداتيس، اين شهزادهى كشور خزران را ديده، بىدرنگ دلباختهاش مىشود، همزمان، زريادرس به خواب اُداتيس راه يافته او را شيفته و شيداى خود مىكند.
پس از دوران روشنگرى همواره تلاش انديشهورزان براين بوده تا پايان جهان اسطورهها را اعلام و بقاياى آن را در مناسك دست و پاگير مذهبى و قوانين كليساها ارزيابى كرده، شناسايى و طرد كنند. هرچند در كنارش هم عدهاى بودهاند دل به شناخت اساطير و بويژه اساطير شرق سپرده بودند، حتا فيلسوفانى مثل نيچه با خواندن متون ريگ ودا و اوپانيشادها با اين جهان به كلى تازه آشنا شدند.
اما بهرحال تلاش آگاهانه براى محو اين اساطير، كه گونهاى عقب ماندگى در برابر توسعهى شتابان زندگى مدرن بشمار مىآمد، موفقيت آميز هم بود، اين خود علتى اساسى داشت. براى توسعهى هرچه بيشتر نياز به بهرهگيرى از منابع طبيعى بود. محو جنگلها براى توليد كاغذ و صنايع چوبى، تبديل آنها به كشتزار محصولات معين، يا خانهسازى و استخراج نفت براى سوخت موتورآلات و غيره.
اسطورهها و يا به قولى خرافات مانع اساسى براى اين بهرهبردارى بزرگ بودند. تكميل پروژهى غلبه بر طبيعت بدون پروژهى نابودى اسطورهها و باورداشتها غيرممكن بود. حالا ديگر اين موضوع به اثبات رسيده كه اسطورهشناسى، منوط به مرگ اسطورهها نيست. اسطورهها همچون خدايان زندگىى جاويد دارند. آنچه به نام اسطورهپژوهى مىشناسيم درواقع كندن تكههاى كوچكى از پيكرهاى بسيار بزرگ است. همانطور كه دينباوران شناخت خدا را چنين مىپندارند. پس حضور اسطورهها را مىتوان در آن چيزهايى يافت كه برآمده از آن و مرتبط با آن مىباشد. چيزهايى مثل داستان.
جوزف كمپل براين باور است كه داستان پيش از پيدايش خانه، پيش از پيدايش دين و پيش از پيدايش زبان بوده است. او معتقد است تصاوير نقاشى شده در غارهاى كهن آلتاميرا و ديگر غارها، بازگويى داستان _ اسطوره بوده است براى مردمانى كه زمانى بسيار را در آن غار سكنا گزيده بودند. زمانى بسيار كهن، در زمانى اسطورهاى كه داستان و اسطوره برهم منطبق بودهاند. ايزدان اسطورهاى همان شخصيتهاى داستانها بودهاند كه از جهان داستانى بيرون آمده، در مكان و زمانى اسطورهاى ما مردمان را آفريدهاند. با گذشت ساليانى بس دراز اين شخصيتهاى داستانى، اين ايزدان بزرگ چنان هويتى مادى و ضرورى يافتند كه ديگر در كالبد تنگ و محدود داستان نمىگنجيدند، شايد هم به شيوهى زندگى ما مردمان، ما آفريدهى دست خودشان رشك برده، برآن بودند تا شيوهى زندگى ما را پيشه كنند. براى همين مىبينيم پس از هزاران سال زيست خدايى، آنان زيستى مردمى را برمىگزينند كه در كهن الگوهاى سومرى بابلى و پس از آن هندى ايرانى و بعدها يونانى رومى خدايان بر چكاد كوههايى همچون البرز يا المپ يا بر زمين هموار يا اعماق درياها مىزيند.
جهان داستانى جهان اسطورهاى، جهان ايزدان را آفريد و پس از آن ايزدان آفريدههاى خود را. شايد اين بيت حافظ مويد همين نظر باشد كه »دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند\ گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند« اين نخستين دستاورد داستان بود. از اينجاست كه كهنالگوها در جهان پديدار مىشوند تا در هردورهاى تكرار شوند اما به لباسى ديگر، پوششى در خور زمانه. كهنالگوها، نشانههاى حضور ايزدان اسطورهاى در جهان ما و نشانهى اثبات معجزاتشان هستند.
»آندره يولس« يكى از نخستين كسانى بود كه در پى بسيط كردن مضامين ادبيات و تكرار پياپى آن تا به امروز روز بود، تلاش كرد تا بنمايههاى مشترك و ساختارى ميان همهى مضامين بظاهر متفاوت ادبيات داستانى را بيابد. به باور او اسطوره وقار Dignitas و مرجعيتAuctoritas دارد. اسطوره افشاى وضعيت همه چيز است، جهانى كه به صورت وجود تغييرناپذى ديده مىشود. جهانى بىپايان چنان كه حالا هست و همواره خواهد بود.
او همزمان با اسطورهشناسانى چون »لوى استراوس«، »يونگ«، پى به كهنالگوهاى اسطورهاى برده آنها را دسته بندى كرده به اين نتيجه رسيد همهى آنچه درونمايههاى ادبيات را شكل مىدهد از كهنالگوهاى ثابت اسطورهاى پيروى كردهاند. كهنالگوهايى كه در ميان هر ملتى رنگ و بوى ويژه خود را دارد. اين كهنالگوها گاه همچنان پيكر مادى خود را حفظ كردهاند، مثل پهلوانان ملى هركشور، مثل زيباترين زن يك ملت كه نام مشخصى هم دارد و گاه بنا به ضرورت زمانه، حالتى مفهومى يافتهاند، مثل عشقهاى ممنوعه، خيانت، زيستن در جهانهاى اسطورهاى پديدهاى كهن و به تاريخ سپرده شده نيست. دست نخوردگى اين جهانها را هنوز هم مىتوان در شيوه زيست و فرهنگ اقوام فراوانى حتا در ايران هم يافت. شكلهاى دگرگون شدهاش نيز در ساختار هنرى، مذهبى، باورداشتهاى مردمى، و حتا فرهنگ رابطهى ميان انسانهاى يك اجتماع حضورى پركنش دارد. درونمايههاى هنرهاى تجسمى، معمارى، داستان و شعر و نمايش نقشى ديگر از همين جهان اسطورهاىست. كه ما تنها برآنيم تا گوشههاى گذرا از آن را در ادبيات داستانى نظر افكنيم.
براى همين جستجوى گذرا ناچاريم به محدود كردن بحث در چارچوب كهنالگوهاى ايرانى به توش وتوانى كه داريم. يكى از شناختهشدهترين درونمايههاى جهان داستان خودكشى عاشق است وقتى به دلدار نمىرسد. اين كهنالگو، دست كم شناخته شده تا امروز، بنابرآنچه سند مكتوب در دست داريم، بازمىگردد به دوران مادها، پيش از آن هم بوده، كه پژوهشگران اسطورهها يا تاريخ ادبيات نويسان تا به امروز سندى مكتوب از آن را نيافتهاند.
اما آنچه تاريخ نگاران يونانى مىنويسند اين رمانس عاشقانه و سخت فرجام ورد زبان مردم آن زمانها بوده: »ستريانگايوس« شاهزاده مادى دل به شهدخت سكاها بنام »زرينيا« مىبندد. عشق پرشور اين شهزاده مادى چنان بود كه خواب و خوردش را براى وصل دلدار از دست مىدهد، آنچنان كه او را »مجنون« پنداشتند. سكاها با اين زناشويى مخالفت كردند. ستريانگايوس نيز دست به خودكشى زد تا جهان بدون دلدار را شاهد نباشد. مىگويند اين عشق شيدايى باز مىگردد به دوران ايزدبانوان كه دلداران بسيار داشتهاند. اين درونمايه تا به امروز در بسيارى داستانهاى عاشقانه عاميانه و ادبى حضورى فعال دارد. اين درونمايه در داستان فرهاد و شيرين به شكل مرگ »فرهاد«كه شيفتهى »شيرين« شهبانوى ايران بود خودنمايى مىكند. اين كهنالگو همچنان كاركردى اساسى در ادبيات داستانى امروز ايران دارد. يكى ديگر از اين كهنالگوها حضور »اُداتيس« زيباترين زن آسياست كه به باور دكتر مهرداد بهار قدمتى دههاهزار ساله دارد، شخصيتى از دوران مادرشاهى، مربوط به آيين خداى عشق يعنى آناهيتا.
اما كهنترين تاريخى كه ما از آن دردست داريم باز هم مربوط است به ادبيات مادها. كه »زريادرس« شاهزادهى مادى خواب اُداتيس، اين شهزادهى كشور خزران را ديده، بىدرنگ دلباختهاش مىشود، همزمان، زريادرس به خواب اُداتيس راه يافته او را شيفته و شيداى خود مىكند.
اُداتيس عشق به زَريادرس را به پدر بازگو كرده خواهان زناشويى با زريادرس است، اما شاه مخالف است. اصرار اُداتيس، پدر را وا مىدارد پيشنهاد كند ميهمانىاى به پا شود و در آن ميهمانى دختر اجازه داشته باشد با ريختن شراب به جام خالى مردان، همسرگزينى كند. اُداتيس دادن پاسخ را به فردا موكول مىكند، شايد بتواند ديگر بار به خواب زريادرس راه يافته او را از ماجرا آگاه كند. و چنين هم مىشود.
زريادرس به لباس سكايى و ناشناس پا به ميهمانى مىگذارد، اما شاهزادگان شيفته اُداتيس جلوى صحن را گرفتهاند. زريادرس جايى در پايينها يافته جام خالى را به دست مىگيرد تا بخت خود را بيازمايد. دختر او را مىيابد و جامش را با شراب خود پر مىكند. پس از گريختن اين دو به سرزمين ماد است كه پدر از ماجرا آگاه مىشود. اين داستان بعدها در كاخها به صورت تصويرى مىآيد، ازجمله كاخ زمستانى هخامنشيان در شوش. بعدها در داستان گشتاسب و كتايون دختر قيصر روم در شاهنامه و داستانهاى كيانى وارد مىشود. پس از آن همواره در داستانها به صورتهاى مشابه تكرار مىشود.
نمونهاش را مىتوان در داستان اميرارسلان ديد كه فرخلقا را به خواب مىبيند و در خواب عاشقش مىشود. فرخلقا هم عاشق اميرارسلان مىشود؛ بازهم پطرس شاه پدر فرخلقا مخالف است اما ديگر مثل روزگار مادرشاهى يا حتا پس از آن زن نمىتوانسته نقشى فعال در رويدادى اسطورهاى بازى كند. اما بهرحال اين نقش چندان حاشيهاى هم نمانده است. فرخلقا تن به ازدواج به هيچ خواستگارى نمىدهد. اسارت فولادزره را هم مىپذيرد اما زناشويىاش را نه. اين ماجرا نه تنها در داستانهاى عاشقانه و عامهپسند ادامه مىيابد بلكه در ادبيات داستانى هم به صورتى جدى حضور دارد. اين كهنالگو از ميان رفتنى نيست، چيزىست كه با زندگى پيوند خورده است.
به كهنالگوى ديگرى بپردازيم: داستان سياووش. بنا به پژوهشهاى اسطورهشناسانه، اين كهنالگو نيز تاريخى بس كهن دارد، بازهم دوران مادرشاهى. دوران ايزدشهيدشونده، ايزد رويش دوباره، در بينالنهرين، بابل و آشور. در اصل عيدنوروز. جشن بازگشت ايزدشهيد شونده.
دُموزى، كه هرساله مىمرد و دوباره بازمىگشت. مرگش مرگ جهان گياهى و زندگانى دوبارهاش زندگانى همان جهان بود. مردى كه همسر مادرشاه بود، هرساله مىمرد تا با خون خود جهان را بركت بخشد. خون جارى گياه را بركت مىداد. و دوباره از نو زنده مىشد و با همسر زيباى خويش كه ايزدبانوى آب و عشق و جنگ بود زندگى را از سر مىگرفت. زن مىبايست زنده باشد.
در مرگ اين ايزد سوگوارى سمبليك صورت مىگرفت و خونش را بر گياهان مىپاشيدند تا دوباره به صورت مردى ديگر، همسر تازهى شهبانو ظاهر شود. كه اين چند روزه را جشنى بزرگ و همگانى مىگرفتند.
اين سوگ بزرگ و اين جشن بزرگ از طريق عيلاميان به سرزمين ايران رسيد و تا به امروز ادامه يافته است: نوروز، ميرنوروزى، و سياوش. همزاد سياوش در هند راماياناست كه او نيز همچون سياوش محبوب شهبانو، زن پدر مىشود؛ اما رامايانا و سياووش از كشتن پدر و زناشويى با زن پدر سرباز مىزنند، تمردى آشكار از آيينى بس كهن و اسطورهاى، پس راه تبعيد را در پيش مىگيرند. و در آنجا اينبار به دست پدر زن خود كشته مىشوند چرا كه از سرنوشت اسطورهاى گريزى نيست.
نظامات جديد نيز امنيت براى متمردين از آيينهاى اسطورهاى فراهم نمىآورند. پس خون سياووش بر زمين ريخته مىشود و از آن گياهى مىرويد بنام پرسياووشان. تا كيخسرو زاده شود و مطابق آيين اسطورهاى انتقام خون پدر را بگيرد. اين شخصيتى كه به اتكاى آيينى اسطورهاى پدربزرگ خود و قاتل پدر را مىكشد، براى پادشاهى آفريده نشده، او نويسنده است، نقاش است، عارف است و گوشهنشين. كيخسرو پس از پايان پذيرفتن نقش اسطورهاى به غارى پناه مىبرد تا بگويد و بنويسد آنچه را كه بايست به آيندگان برسد. راوى داستان بوفكور همين شخصيت اسطورهاى كيخسرو است اما كهنالگوى رويداد دست كم در رمان سووشون سيمين دانشور بيشترين تجلى را دارد. داستان سياوش، و سوگ سياوش و پر سياوش و سووشون براى ما از ديرباز مانده است.
همين رويداد اسطورهاى در »سووشون« سيمين دانشور بازنمايى مىشود. همانطور كه مرگ همسر ايزدبانو در رابطه مستقيم با بركت زمين و غلات است، يوسف سووشون هم در انبار غلهها را به روى رعيت گرسنه باز مىكند تا بركت را به آنها ببخشايد، اما بهايش پرداخت خون است. پس زرى علمدار سوگ است. در اينجا هم سروش غيبى به هنگامه مرگ يوسف سر مىرسد. بيگانهاى كه حامل فرهى ايزدى و تاييد بركت زمين است. بعد هم زرى به خواب مىبيند كه درخت عجيبى در باغشان روييده و غلام با آبپاش كوچكى دارد خون پاى درخت مىريزد. ممكن است اين خواب زمانى تا همين نزديكىها تفسير اجتماعى مىشده كه آبپاش كوچك دارد درخت مبارزه را آب مىدهد، اما اين بنمايه يك واقعيت اسطورهاىست، لازم نبوده سيمين دانشور آگاه به اسطورههاى كهن باشد، اين اسطورهها در ناخودآگاه قومى ما زندهاند، كسى مثل دانشور يافت مىشود كه جرقهاى از آن را به قلم مىآورد خوبى اسطورهها و راز بقايشان هم در تعبيرپذيرى شان است.
اين پاشيدن خون به پاى درخت، همان پرسياوش است كه از خون سياووش آمده، همان افسانهى كهن است كه نخل زاييدهى خون خداست. مىبينيم كه اهالى ولايت فارس فاصلهى ميان درو و خرمنكوبى را مىروند به تماشاى سووشون، زير درخت گيسو، براى بركت زمين. همانطور كه پيش از اينها بوده. قلندر ناشناس هم سروش ايزدىست كه مىآيد. رويداد ديگرى از جهان اسطورهاى را بپردازيم كه مربوط است به دورانى بس كهن: تمايل ايرانيان به داشتن فرزند اولِ دختر. اين را در جشن زايش خورشيد مىبينيم اول بار. شب يلدا. خورشيد در اسطورههاى ايرانى زن است. زنان برگذاركننده مراسم يلدا بودند. از چشمهساران آب بر مىداشتند حافظ آب بودند.
آناهيتا خداى عشق و آب. بسيار پيش از اينها پادشاهى به زنان مىرسيده. همانطور كه حالا هم بقايايش در هندوستان وجود دارد. اولين دختر خانواده وقف معابد شيوا مىشود تا رقصنده مقدس بشود. قديمترين رمانس عشق به فرزند دختر را در افسانهاى مىبينيم كه پادشاه سرزمين ماد به علت پسر داشتن بيمار مىشود و زمانى مىميرد كه زنش دخترى به شكم دارد. بعدها اين افسانه به شاهنامه مىرسد و با افسانهى رستم سيستانى آميخته مىشود.
رستم آرزوى داشتن دخترى را دارد براى همين است كه پس از آميزش با تهمينه وقتى مهرهاى را به نشانهى شناخت فرزند مىدهد اول سفارش مىكند اگر دختر بود مهره را به گيسوانش ببند _ نشانهى آشكار شناسايى، چون مهره قابل شناسايى بود. اما اگر پسر بود به بازو، زير لباس، پوشيده، پس رستم به گونهاى غيرمستقيم ناخشنودى از داشتن فرزند پسر را نشان مىدهد.
سهراب مىآيد و مهره پوشيده مىماند. فاجعه را مىدانيم. اين افسانه در ناخودآگاه قومى ما مىماند و ادامه مىيابد. اما حضورى غيرمستقيم. مثلا" در داستان »دختر كامكار وزير« از بختيارنامه كه عشق دختر به پدر و كشته شدن پدر به دست دادبين شاه طبرستان به توطئه كاردار وزير ديگر اين شاه محلى، يا در اميرارسلان، مادرفولادزره نخستين فرزند پدر است. پدرى كه همهى قدرت جادويى خود را به دخترش مىآموزاند. همهى علم و دانش ماوراطبيعهاى خود را، همهى ثروت را و همهى قدرتى را كه خداوند يا شيطان به او اهدا كرده، به دختر وا مى گذارد.
مادر فولادزره صاحب ملك و ملكت فراوان است. او با مردى در مىآميزد، تنها براى شبى، و فولادزره پديدار مىشود. فولادزره هرگز پدر را نمىيابد، پس از جنگ و مرگ حتمى مى گريزد. واهمهاى كه گريبانگير پدربزرگ بود، از بين مىرود اما اميرارسلان سر مىرسد تا تراژدى اسطورهاى را تكميل كند. بازهم هم مىبينيم اين ايزدمادر، يعنى مادر فولادزره، همهى قدرت خدايى را بكار مىگيرد تا فرخلقا به فولادزره برسد، تا پسر از مرگ اسطورهاى نجات يابد، بيهوده است.
ايزدبانو تنهاست، همهى نيروها و سپاهيانى كه از زمانى اسطورهاى ياروياور او بودهاند، يعنى همان فرهى جاويد، مادر و پسر را تنها مىگذارند. بنمايهى مرگ اسطورهاى، تنهايى ايزدبانو در بوفكور نيز حضور دارد. دايه و دختر اثيرى. دايه هم مرگ است و هم زندگى. او مىميرد و زنده مىشود. او نقش مادر راوى، پسر و معشوق، دختر اثيرى را برعهده گرفته. روح مادر راوى به كالبد دايه رفته است. اوست كه اين دو را پيمان زناشويى مىبندد. جام شراب رومانس افسانهى مادى كه احتمالا" كاسهى آب پيشين بوده و در شاهنامه به مهرهى رستم مىشود دوباره در بوفكور به يك كوزه شراب، بغلى شراب تبديل مىشود. هديهاى از طرف پدر يا مادر _ در بوفكور دو روايت متفاوت وجود دارد _. بازهم سرنوشت اسطورهاى نقش اساسى خود را بازمىيابد. فرهى ايزدى، قدرت ماوراى طبيعى به فرزندى منتقل مىشود كه قرار بوده دختر باشد. چرا كه قرار بوده اگر دختر باشد وقف معبد شيوا شود، همانگونه كه مادرش بوده و هم زمان با روايت احتمالا" سرگرم رقصيدن، عبادت به خداى شيوا باشد.
پس سرنوشت اسطورهاى تا قرن بيستم به دست ما مىرسد. در اين باره مىشود بسيار بيش از اينها گفتگو كرد اما بايد گذشت. كهنالگوى ديگر بازمىگردد به آيينهاى اسطورهاى. مناسك قربانى كردن. اسطورهى جم و كشتن گاو يا خروس. و فرود فرشتهاى بشارت دهنده از آسمان، كه بعدها بهمن نام مىگيرد و حامل سروش ايزدىست.
آيين اسطورهاى قربانى بنا به شهادت پژوهندگان اسطورههاى ايرانى، باز مىگردد به مردمان پيش از ورود آريايىها. آريايىها گياهخوار بودند. اسبان و گاوان، براى بار و بر بودند. مقدس بودند. بز و گوسفند بومى ايران بود. بز و خروس براى بومىها مقدس بودند. گفتگوي آسوريك، گفتگوى ميان بز و نخل باز مىگردد به بينالنهرين و سرزمين بختيارىهاى كنونى و بندرهاى جنوبى. در بنادر جنوب و كردستان هنوز هم خروس را با مراسم خاصى مىكشند.
كشتن خروس براى بركت زمين است. خونش را بر زمين مىريزند، به آب دريا مىريزند تا بركت بدهد. خروس ساعت طبيعىست، بيدارىست. آيينى زروانىست، يعنى زمانىست. ما دو كلمه ديگر هم براى خروس داريم: كهركتاس، نام اهريمنى و پَروَردش، تنها براى يك حيوان. در زمانهاى كه مىبينيم مثلا" بوقلمون با اين همه مصرف، امريكايىها آن را مرغ تركى مىخوانند تركها آن را مرغ عربى و عربها آن را مرغ هندى. اما خروس سه نام دارد، چرا كه مقدس است. مقدسات يك قوم استعارههاى بسيار به خود مى گيرند. پروردگار در ادبيات اسلامى بيش از سى نام دارد.
خروس يا گاو، جان مقدس طبيعت اند براى ايرانيان. جم پادشاه افسانهاى بخاطر كشتن گاو مورد خشم اهورامزدا قرارگرفته تا روز قيامت به برزخ فرستاده مىشود. براى كشتن خروس هم بايد طهارت گرفت، نماز خواند، استغاثه كرد تا خروس بپذيرد كشتناش نابودى او نيست، نجات زمين و درياست.
داستان »خروس« ابراهيم گلستان نمايش تلخ و دردناك اين آيين است. دو بيگانه پا به دهكدهاى در جنوب ايران مى گذارند. جهان اين روستا سراسر اسطورهاى است. زمين و آسمان و دريا منطبق بر قوانين اسطورهها. دو بيگانه _ آيا مىشود آنان را فرشتگان نازل از آسمان خواند؟ _ به لباس مبدل آمدهاند براى شركت در مراسم قربانى كردن خروس، اما كسى يا كسانى قصد دارند جهان اسطورهاى و قوانيناش را بهم بريزند. حاجى كه به اتكاى لنج و بار قاچاق خود از قوانين تخطى كرده، خروس را تحقير مىكند، نه سوگ خروس كامل مىشود نه شادى بازگشت دوباره روحش. پس خدايان اسطورهاى خاطى را مجازات مىكنند.
اما همانطور كه اشاره كرديم ايرانيان و هنديان گاو را مقدس مىدانستند. خشكسالى و گرسنگى مردم را واداشت از جم پادشاه افسانهاى بخواهند راهى براى نجاتشان بيابد، اهريمن به لباس مبدل راهنما، بر جم ظاهر مىشود و كشتن گاو را پيشنهاد مىكند. جم با اين عمل به برزخ تبعيد مىشود و تا امروزه روز در بيابانهاى برزخ سرگردان و پريشان است. گفتگوى زرتشت با جم در اوستا را كه مىخوانيم، پادشاه را مىبينيم كه كابوس كشتن او را رها نمىكند. اين كابوس چنان است كه او خود را گاو مىبيند، خود را كشته است يا مىخواهد خود را بكشد.
بياييم ردپاى اين تراژدى را تا امروز دنبال كنيم: مرگ گاو در مجموعه داستانهاى »عزاداران بيل« غلامحسين ساعدى. ساعدى نويسندهاىست سخت آگاه به مناسك گوناگون، متكى به آيينها و باورداشتهاى سرزمينهاى بكر آذربايجان، مىدانيم كه فرهنگ مردمى گنجينهى جهان اسطورهاىست. گاو مقدس روستا مىميرد. گاوى كه حضور زندگى مش حسن و همه اهالىست. پس نگهبان آن، خدمتگزار گاو، نه صاحب آن، مش حسن، مرگ گاو را نمىپذيرد، خود گاو مىشود تا اهالى روستا جزا نبينند. اوست كه قربانى مىشود. خود گاو مىشود. آيين مرگ گاو مقدس بايد كامل شود، مراسمى كه براى مش حسن مىگيرند، مراسمىست كه براى گاو مىبايست مىگرفتند. مرگ مقدس گاو.
ساعدى شكوه و عظمت آيين را بخوبى به قلم مىآورد. همين آيين بصورتى ديگر در مجموعه داستان »بخدا كه مىكشم هركه كه كشتم« از نويسندهى جنوبى، بهرام حيدرى، منعكس شده است. او يكبار قربانى شدن فرزند را مايهى مناسك بومى و اسطورهاى قرار مىدهد و ديگر بار مرگ گله را. در ميان بختيارىها رسم است كه در عزادارى محبوبان و بزرگان موسيقى بنوازند و برقصند. رقص عزا در بختيارى معروف است. وقتى هم »دوبر« بز جلودار گله را مىكشند عزادارى مىكنند و از خدا طلب بخشش مىكنند.
اين مناسك در آثار بهرام حيدرى جايگاه برجستهاى دارد. او به اتكاى همين آيينهاست كه نشان مىدهد متمردين از طبيعت و كوهپايهها بسختى مجازات مىشوند. هردرخت و چشمهاى، هر بز گر گلهاى و سگ گله، ناموس ايل هستند. نابوديشان، مجازات در پى دارد.
مىبينيم ساعدى از آذربايجان تصويرگر اين آيين است، و بهرام حيدرى از سرزمين بختيارى در جنوب ايران. حالا اگر روزگارى افسانههاى كرمانشاه يا كردستان يا خراسان را دنبال كنيم، همگونىهاى بسيار را مىبينيم. اسطورهها با بنمايههاى مشترك، و صورتهاى بومى و متفاوت تكرار مىشوند، زندگى مىكنند و راههاى گوناگون زندگى را پيش روى ما قرار مىدهند. اين را هم بگوييم كه جهان اسطورهاى الزاما" در ادبيات جدى داستانى مطرح نمىشود؛ اتفاقا" داستانهاى عشقى، رومانس و داستانهاى سرگرم كننده كه خوانندگان بيشترى دارند، بيش از ادبيات جدى متاثر از جهان اسطورههايند. رومانسها و داستانهاى سرگرم كننده، از آنجا كه بر فرهنگ عامه، يعنى وجه شفاهى اسطورهها متكىاند، از آنجا كه بر ذائقه مالوف و فرهنگ شناخته شده متكىاند و از آن سرچشمه مىگيرند، سراسر داراى بنمايههاى اسطورهاى هستند. اگر بخواهيم داستانهاى عشقى رومانسها را تقسيمبندى كنيم مىبينيم از سه يا چهار نوع كلى ساخته شدهاند: 1_ مردى كه محبوب زنان است، مردى خوش اندام و خوشگذران، بالاخره به دست دخترى زبر و زرنگ به تور عشقى جانسوز مىافتد و كار به عشق و ازدواجى دايمى مىرسد. اين را مىشود برعكس هم كرد. 2_ عشقى ميان دختر و پسرى پديدار مىشود، كسى، پدر يا مادر يكى از آنها مخالف است، به حيلههاى گوناگون، يا به كمك سروشى ايزدى، حادثهاى بيرونى اين دو بهم مىرسند، عنصر ناراضى ناچار است به پذيرش. مثالش را از دورهى مادها آورديم. يا اين كه عشق جانسوز پيش مىآيد عنصر مخالف، آنچنان قوىست كه اجازه بهم رسيدن دو دلدار را نمىدهد، يا دلدار خود شيفته كسى ديگر مىشود، بعد يكى از اين دو، يا به تبعيد مىرود، يا خودكشى مىكند و پس از اين خبر است كه دلدار ديگر، از عشق راستين باخبر مىشود، خود را مىكشد يا براى هميشه به سوگ مىنشيند.
باز همان داستان شاهزادهى ايرانى كه شكست همراه اوست، پس دست به خودكشى مىزند. مرگ او دختر را به سوگى هميشگى مىبرد. همين مضامين را مىشود در داستانهايى مثل »بامدادخمار«، يا »عشقى به لطافت باران« ديد. چنانكه مىدانيم همه مضامين گوناگون و به ظاهر بديع عشقى، بىذرهاى ترديد، همه تكرار همان كهنالگوهاى اسطورهاى هستند. هيچ رويداد عشقىاى وجود ندارد كه كهنالگويش را در جهان اسطورهاى نداشته باشيم، اين مضامين شناخته شده در ناخوداگاه قومى ما وجود دارند، اما هربار از شنيدنشان بازهم لذت مىبريم چه تفاوتى از عناصر باشد چه نباشد. همانطور كه ما از خواندن يا شنيدن داستانهاى شاهنامه باوجود آگاهى به ماجراها، لذت مىبريم. اما چيزى كه هست، در رمانسها يا داستانهاى سرگرمى، اسطورهها هميشه حرف و مقصد نهايى خود را پنهان مىكنند و ما را فريفته جهان جادويى خود مىكنند، در فضاى سحر و جادو نيازى به انديشيدن و مجالى به انديشيدن و تفسير وجود ندارد.
همهى صدهزار خوانندهى بامدادخمار يك برداشت و تفسير دارند؛ اما آن ده هزار خوانندهى بوفكور ده هزار برداشت و تفسير مىكنند، مثل همان ده هزار چهرهى خداوند كه هركس چهرهاى از آن را مىبيند. راز تفاوت ادبيات جدى و ادبيات سرگرم كننده در همين مجال انديشيدن و تفسير يا چند لايگى زبان نهفته است. نويسنده هرقدر عناصر گفتهها را به اجزاى غيرمبهم تبديل كند، هرقدر دربارهى چيزهايى با ما سخن بگويد كه بىدرنگ قابل فهم و دريافت باشد، از جهان اسطورهاى و هنر بدور افتاده و به تاريخ نزديك مىشود. موضوع ديگر، پيشامدهاى اسطورهايست. ما مىبينيم اهورامزدا نگران است مبادا روزگارى سراسر زمين از برف پوشيده شود و همهى جانداران از ميان بروند. اهورا، آفريدگار جهان بر اين پيشامد آگاه نيست، تنها حدس مىزند ونگران است، پس جم، پادشاه دادگستر را پيشنهاد مىدهد به ساختن ورجمگرد. جم هم ورجمگرد را مىسازد اما نگهدارى آن را به دخترش مىسپارد. در اسطورههاى هندى به خواهرش يعنى يمه خواهر يم. يمه عاشق يم است و پيشنهاد زناشويى مىدهد، يم نمىپذيرد. ساختن قلعهاى در زير كوهى اسطورهاى و گردآوردن انواع جانوران و گياهان، چرا كه برف سنگين همه چيز را از ميان مىبرد. مشابه اين اسطوره طوفان نوح است در اسطورههاى سامى.
اما در آنجا خداى خشمگين نوح را از يك تصميم آگاه مىكند براى نابودى طبيعت و در اسطورهى ايرانى، اهورا هشدار مىدهد به قهر طبيعت. اين اسطوره در ناخودآگاه قومى ما بازمىماند تا به سمك عيار مىرسد و قلعهى شاهك كه مهپرى دختر بغپور چين در آن مىزيست. قلعهاى كه همهچيز در آن بود از جانوران و گياهان. اين كه ورجمگرد اسطورهاى از نظر جغرافيايى جابجا مىشود، از ايران به چين مىرود در داستان سمك عيار يا به روم مىرود در اميرارسلان يا به نزديكى شهر دماوند مىرود در داستان »خسروخوبان« رضا دانشور فرقى نمىكند، جهان اسطورهاى، جهان بىمرز است، پس، اما مهپرى را عوامل پدر فريفتهاند و جايى پنهان كردهاند چرا كه پدر شيفته و شيداى دختر است. و حالا خورشيد شاه و وزيرش هامان و عيارش، سمك همه آمدهاند به بازگرداندن مهپرى. قلعه نماد زنانگىست. نماد بكارت و راه به قلعه بردن هم به دست دختران صورت مىگيرد، )نمونهاش ورود بيژن به قلعه به يارى منيژه( همين موضوع و همين زبان روايت است كه در كتاب »خسروخوبان« رضا دانشور تكرار مىشود. يكى ديگر از كهنالگوى چيزها، همانا باغهاى مقدس است.
باغبان همريشه با بغ است، خدا، باغهاى مقدس كه بعدها به پارادايس تبديل مىشود، مكانى مقدس با درختان سرو، كُنار، خرما، انجير و انار، نشانى آشكار از پذيرش طبيعت همچون آفريدگار انسان. اين باغهاى مقدس را كاهنان پاسدارى مىكردند، در بوفكور هم مىبينيم كه پيرمرد خنزرپنزرى زير درخت سرو نشسته و درخت را پاسدارى مىكند. زنى سياهپوش خم شده گل نيلوفرى را به او مىدهد. اين تصوير روى گلدان كه راوى نقاشى مىكند، تصويرى اساطيرىست، تصويرى بازمانده از دوران مادرشاهى، تصويرى كه با اندكى تغيير در ويرانههاى كاخ شوش يافت شده است. زنى گل نيلوفر بدست، در برابر كاهن زير درخت، شايد هم شاه قرار گرفته است.
تصوير حضور جهان اساطيرىست. همزمان معمارى فضايى باغها به كاخها و خانهها راه مىيابد. حضور ستونهاى انبوه در كاخها، ايوان خانهها كه بر ستونها استوارند، نشانهى نمادين از همان باغهاى مقدس، بعد در قالىهاى ايرانى مىبينيم. نقش قالىها، شاخ و برگ و درخت و بلبل و گل نيلوفر، تصويرى سمبليك از باغ مقدس يعنى بهشت بعدى است. اين تصوير ثابت، يعنى نقش قالى ايرانى، به تحقيق ثابت شده، داراى هارمونىست، گذشته از قرينهاى كه در آن هست. قرينهاى كه همه ما مىتوانيم آن را در هر نقش قالى سنتى بنگريم، هارمونى جهان اسطورهاى، هارمونى موسيقى.
اينطور كه روشن شده، در گذشته طراحان قالى، استادان موسيقى نيز بودهاند، هارمونى آواها به هارمونى رنگ و خط تبديل شده است. اين هارمونى اسطورهاى، باز مىگردد به جهان آرام دوران مادرشاهى، دورانى كه انسان خود را جزيى از طبيعت مىدانست در هماهنگى و همگونى با آن. علت وجودى باغهاى مقدس هم از همين هماهنگى و همگونى طبيعت و انسان سرچشمه گرفتهاند. شيفتگى به باغهاى مقدس و نقش قالى را در بسيارى از داستانهاى ايرانى مىتوان به روشنى دريافت. اين هماهنگى اسطورهاى كه در رويدادها و چيزها خودنمايى مىكند به ما هشدار مىدهد هرجا و هر زمان كه انسان به مقابله با طبيعت برخاسته، سرنوشت جز شكست انسان و پيروزى طبيعت رقم نخورده است، اما با اين وجود مىبينيم پس از سده نوزدهم، درگيرى انسان با طبيعت و تلاش براى غلبه بر آن كه درواقع تلاش براى نابودى آن است شدتى بىسابقه يافته.
وقتى جم از خواستِ اهورايى همگونى با طبيعت سرباز زد و برآن شد تا زمين و گياه و جانور بيافريند، سرنگون شد. امروزه اما مىبينيم زيست بوم در معرض نابودى قرار دارد. جهان تكنولوژى با دستاويز قراردادن عقل بشر، و برتر خواندنش بر جهان، بىپروا طبيعت را نابود مىكند، يعنى نابودى خود انسان. به ارادهى ما اسطورهها از ميان نمىروند، حتا اگر باورى شكناپذير به علم داشته باشيم. همانگونه كه نويسندهى »جننامه« شيفته و شيداى علم و جهان صنعتى همهى جهان اسطورهاى را خرافات مىداند. »جننامه«ى گلشيرى نيز روايتى ديگر است از جهان اسطورهاى. تلاش براى خنثى كردن جهان اسطورهاى و به ريشخندگرفتن آن، روايت وارونهى اسطوره، غلبهى تاريخ بر اسطوره، درواقع تقدس عادات انسانى. تقدس مقابله انسان با طبيعت. و ما داريم اين شيوه زندگى را عادت مىكنيم، اشكلوفسكى مىگويد: عادتْ باعث بلعيدن اشيا، اثاث و ترس از جنگ مىشود.
اگر كل زندگى پيچيدهى بسيارى از انسانها ناآگاهانه ادامه يابد، گويى اين زندگىها هرگز نبودهاند. هنر هست تا به ما كمك كند حس زندگى را دريابيم، هست تا واداردمان چيزها را احساس كنيم. گويى بايد كيسهاى كه بر صورت اشيا و آدمهاى پيرامون خود كشيدهايم كنار بزنيم تا ديدنى شوند. اما اسطورهها دايما" در حال نبرد با پديدهى عادتند، همانگونه كه ادبيات راستين چنين رسالتى را برعهده دارد. بيهوده نيست بخش بزرگى از انديشهورزان جهان تلاش دارند جهان اسطورهاى را بازشناسى كنند نه براى افزونى اطلاعات و دادههاى اضافى؛ بلكه براى زيستن دوباره در چنين فضايى و همينها هم هستند كه هشدار مىدهند سرنوشت نافرجام جنگ انسان با طبيعت را. ادبيات داستانى و به طور كلى، هنر، اين نماد آشكار زنده بودن جهان اسطورهاى، براى نگهداشت حرمت طبيعت، خاك و آب نيالوده، براى حفظ بهشت زمينى در ناخودآگاه جمعى ما جا گرفتهاند.
شيفتگان »توسعه« دشمنان آشكار و بىرحم طبيعت و كهنالگوهايند كه برآنند تا آلودگى كامل زيست بوم پيش روند. اينان بىگمان هرآنچه را كه سرراهشان قرارگيرد، از جمله هنر و ادبيات از پيش پاى برخواهند داشت و صورتكى ساختگى را جايگزين همهى اين موهبتهاى كهن خواهند كرد. بياييم براى اندك زمان كوتاهى اين موقعيت را تصور كنيم كه جهان ما انسانها، آكنده از فرآوردههاى مصنوعى و تهى از اسطورهها و طبيعت و خود انسان باشد. همهى تلاش ادبيات به تصوير كشيدن اين موقعيت دهشتناك است، البته اگر حيات انسانى ادامه يابد.****
_________________
منابع مورد استفاده: 1_ اميرارسلان _ ويرايش: محمدجعفر محجوب_ انتشارات شركت سهامى جيبى_ چاپ دوم 1356 2_بختيارنامه_ ويرايش: محمد روشن_ نشر گستره. چاپ دوم 1367 3_درآمدى بر ساختارگرايى_ رابرت اسكولز_ فرزانه طاهرى_ نشرآگه_ چاپ اول 1379 4_پژوهشى در اساطير ايران_ مهرداد بهار_ انتشارات آگاه. چاپ اول 1375 5_ اوستا_ گزارش جليل دوستخواه_ نشر مرواريد_ چاپ دوم 1374 6_ ريگودا _ ترجمه: جلالىنايينى _ نشر نقره_ چاپ سوم 1372 7_ از اسطوره تا تاريخ _ دكتر مهرداد بهار_ نشر چشمه _ چاپ دوم 1377 8_ سمك عيار_ تاليف فرامرز خداداد، ويرايش: پرويز خانلرى _ انتشارات بنياد فرهنگ ايران_ چاپ سوم 1347 9_ شش متن سغدى _ دكتر زهره زرشناس _ پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى _ چاپ نخست 1380 با استفاده از داستانهاى »سووشون«، »بوفكور«، مجموعه آثار چوبك، ساعدى، »خروس« از ابراهيم گلستان، »جننامه« از هوشنگ گلشيرى، مجموعه داستانهاى بهرام حيدرى. »خسروخوبان« از رضا دانشور و ديگر داستانها كه اشاره شده است. آثار ارزشمند بهرام صادقى: ملكوت و مجموعه داستان سنگر و قمقمههاى خالى و همچنين يكليا و تنهايى به دليل آن كه به باور نگارندهى اين جستار متاثر از اسطورههاى غيرايرانىاند يا آنچنان كهنالگويى در داستانهاى اسطورهاى ايرانى همگون با آن نيافتهام در اين بررسى ناديده گرفته شدهاند. از سويى ديگر بسيار داستانهاى فارسى هستند كه زيربنايشان را داستانهاى اساطيرى شكل دادهاند كه اشارهاى گذرا به بخشى از اينها خود نيازمند پژوهشى بزرگتر از يك سخنرانى يا جستار است. - متن سخنرانی بهمن سقایی در کانون سخن - لس آنجلس 2001 |