|
داستانی که نویسنده اش را فراموش کرده |
| چاپ |
|
پست الكترونيكي
|
|
بهمن سقایی
|
|
صفحه 8 از 8
بررسى نمونههاى ديگر از نثر داستانى اميرارسلان نشان مىدهد كه سادهگى گفتوشنودها يكى از مهمترين شگردهاى ساختار داستان است كه به اتكاى موقعيت اجتماعى افراد، همجوارى واژهها را معمارى مىكند. فضاسازى داستان كه بايد درخور روايى بودن آن باشد، همواره از تشبيهات و استعارات و عبارات منشيان دربارى دورى مىجويد و زبانى را پىريزى مىكند كه بتواند هم به قامت شاهانهى اميرارسلان برازنده باشد و هم زبان ديوان و پريان و هم زبان مردمان عادى دخيل در رويدادها: "خنجر را برداشت، از غلاف كشيد، تيغهى خنجر را تماشاكرد. خنجر را به پيش كمر زد و از خزانه بيرون آمد. همين كه در را گشود و بيرون آمد. چشم خازن در پيش كمر اميرارسلان بر خنجر زمردنگار افتاد؛ چشمهايش برگشت و رنگش متغير شد. پيش آمد عرض كرد: قربانت گردم! در خزانه چيزهاى لايق و تحفهى بىشمار بود؛ چونست كه به هيچ كدام ميل نكردى و اين خنجر را برداشتى؟ كى به شما راهنمايى كرد كه اين خنجر را برداريد؟ چه مىدانستيد كه اين خنجر در كجاست؟ اميرارسلان گفت: تو را چه به اين كارها؟ تمام اين اموال، مال خودم است، هرچه را دلم خواست برداشتم. خازن عرض كرد: اين خنجر به كار شما نمىخورد! بدهيد من ببرم به جايش بگذارم! صد خنجر جواهر بهتر از اين در خزانه است؛ از آنها هركدام را كه مىخواهيد پيش كمر بزنيد! اميرارسلان خنجر را از كمر كشيد، غافل زد بر لوح سينهى خازن كه از پشت سرش زبانه كشيده بر زمين افتاد.")ص 375( همين زبان تخيل داستانىست كه بسترى درخورد فراهم آورده تا تخيلى ناب و شگرف آفريده شود كه متاسفانه پس از آن ادامه نيافت. تخيلى كه مىتوانست ادبيات داستانى فارسى را غناى بيشتر بخشد. افسوس كه شتاب تحولات زمانه و بىتابى روشنفكران و نويسنده گان براى بيان صريح و سادهى دردها و مصايب اجتماعى، موقعيتى براى دريافت درست اين داستان فراهم نياورد و داستان فارسى به مجرايى افتاد كه زمينه براى رواج مسالك المحسنينها و سفرنامههاى حاجىمراغهاىها به عناوينى ديگر، اما با همان محتوا فراهم آيد، گيرم تخيل محدود علمى ژولورنها بوده باشد يا واقعگرايى صرف رمانهاى سدهى نوزدهم اروپا يا داستانهاى از پيش روايت شدهى رئاليزم اجتماعى. گرچه منتقدانى چند اين داستان را نه به لحاظ ساخت جهان پندارين، نه به لحاظ پژواك مصايب زمانه واجد ارزش ندانسته و به آن التفاتى نداشتهاند، اما اگر يكى از ارزشهاى پنهان ادبيات داستانى را پذيرش تنوع رنگها و آرا بدانيم، بىگمان داستان فوق در اين زمينه بس "ارزشهاى" زمان را در خود فراهم آورده و به نقد كشانده است، بىآنكه براى بيان آنان رختى از داستان پوشانده باشد. داستان از بلاياى دهشتناك به رعايا شكايتها دارد و در آخر كارست كه اميرارسلان پند پيرزاهد را مىپذيرد كه با آنان به عدالت رفتار كند و آرا و نظريات افشار و طبقات اجتماع به ويژه وزيران كاردان را مورد نظر قرار دهد. داستان به وامستانىهاى شاه براى سفر به فرنگ اعتراض دارد و حضور حرمسرا، درباريان كاسهليس، واليان نالايق ولايات و فرماندهان رشوهستان شهر را مذمت مىكند: "خواجه طاووس عرض كرد: قربانت گردم الماس خان در هرسال از هركدام ايشان مبلغ خطيرى رشوه مىگيرد. از ما هم مىگرفت! از زيادتى مشغله، امسال تعارف او را فراموش كرده بوديم. به اين سبب از ما رنجيده است.")176( يا "يك وقتى در مملكت پيازى دزيدهاند، الماسخان هم حدسا" دزد را گرفته است؛ حالا شما همچو اعتقادى به حرف او داريد كه هرچه مىگويد راست است؟ اگر آنوقتهاى سابق هم ديدى داشت و دزدى مىشناخت، حالا به واسطهى اين كه چندسالىست مملكت آرام است و شرارتى نمىشود، از خاطرش رفته است كه اسم دزد چيست. كدام وقت جماعت شبگرد و داروغه راست گفتهاند كه حالا بگويند؟")177( و آيا تصوير روحيات و خصوصيات پطرش شاه و دربارش از واقعيت ناصرالدين شاه و دربارش برداشت نشده است كه: "بلى! وقتى كه پادشاه تصديق به قول داروغه كند و حرف او را راست بداند، داروغه هم پشتگرمى به پادشاه داشته باشد، ديگر در گرفتن دزد سعى مىكند؟ او مىداند هركس را به ناحق بگيرد پادشاه بىآن كه تحقيق كند آن بيچاره را مىكشد.")182( آيا توطئههاى دربار را برملا نكرده كه تنها يك فقرهاش همان بود كه چندسال پيش ازين اميركبير را به فتنه و توطئه بركنار و به قتل رساندند "پطرس شاه گفت: پس تكليف من چيست؟ اميران عرض كردند: به خاطر داريد روزى كه شمس وزير را به زندان مىفرستاديد در زير زنجير عرض كرد اى پادشاه باشد تا روزى كه از همه جانب كار بر تو تنگ شود، بيايى به التماس از من امداد بخواهى!")235( "... تقصير شمسوزير چيست كه حكم قتل او را فرموديد؟ پطرس شاه گفت: به من خيانت كرده.. اميران عرض كردند: وزير اعظم را كه به صداقت به تو و پدرت خدمت كرده، اين طور خفت در ميان مردم بدهيد و خوار سازيد؟ و اگر شما بدون آن كه راست و دروغش را مشخص بكنيد حكم به قتل بدهيد، انسان به چه اميدوارى و دلگرمى خدمت چون تو پادشاهى دهنبين را بكند؟")102( مقاومت دليرانهى بابيون قلعهى طبرسى و زبانزد شدن اين مقاومت ميان مردم ناخشنود مىتواند زمينهساز فصل "قلعه سنگباران و كشته شدن مادر فولادزره ديو" باشد، هرچند درباريان و طبقه حاكم براى انتقام جويى از اين مقاومت و جلوگيرى از گسترش اين انديشه آزاديخواهانه اين مقاومت را به صورتى تحريف شده و منفى پژواك دادند. و بسيار نمونهها؛ بااين وجود اميرارسلان تنها يك داستان است. داستانى كه فرودوفرازهايش كاتارسيس درام را تامين و براى خواننده پركشش مىكند. داستانى كه در خود كتاب_آيينهاى تخيلى آفريده تا روحيات درونى انسانها و هستى پيرامونشان را در خود بازتاب دهد. كتاب_آيينهاى بازمانده از دوران اميرارسلان كه به ديدگانى فارغ از جادو و سحر نياز است تا توانا به ديدن تصاويرش شد. همهى سفر داستانى اميرارسلان براى نگريستن و ديدن خود در اين كتاب_آيينه بود كه سالهاست همچون شيئى عتيقه شده، غبارگرفته و بىاستفاده مانده است. _____________________________________________________________________________________________ ُْهمهى نقلقولهايى كه شماره صفحه داده شده، از كتاب اميرارسلان به تصحيح و مقدمه محمد جعفر محجوب انتشارات شركت سهامى كتابهاى جيبى چاپ دوم 1356 مىباشد. 1 _ به گونهاى كه در هيچكدام از تاريخ ادبيات نو، از جمله: "سبكشناسى" بهار، "از صبا تا نيما" يحيى آريانپور، "صدسال داستاننويسى" عابدينى، "نقد ادبى" زرينكوب اثرى از داستان اميرارسلان ديده نمىشود. اين كمبهايى به نخستين رمان ايرانى از سوى منتقدان و بررسان ادبى نو ايران شايد علتى جز اين نداشته كه اينان با نگاهى شيفتهوارانه به ادبيات غرب، نتوانستهاند ويژهگىهاى ادبيات فارسى را دريابند. يا اصلا" بخش بزرگى از منتقدان ادبى ما فاقد تفكر و نگاه مربوط به ادبيات هستند. زيرا بارزترين ويژهگى يك منتقد ادبى را علاوه بر دانستنىهاى متعارف، دارا بودن خلاقيت، حس، تفكر و نگاه برجسته و قابل تمايز پيرامون ادبيات مىتوان برشمرد كه در ايران كمتر بتوان به آن برخورد. آنچه به ديده مىآيد، همه ميانمايگى است. روشن است كه ادبيات بزرگ و منتقدان صاحب نگاه و تفكر ديگرگون، لازم و ملزوم همديگر و زايندهى هم هستند، از اين رو چنان ادبياتى زايندهى چنين منتقدانىست. 2 _ بررسى تفاوت قصه و رمان مقولهاى ديگر است و كتابهايى بسيار در اين زمينه انتشار يافته؛ اما درباب ساختار قصه كتاب ارزشمند "ريختشناسى قصهها" اثر ولاديمير پراپ ترجمه: م. كاشيگر _ نشر روز _ 1368 مىتواند ما را راهنما باشد. نكتهى درخور آن كه آن مولفههاى اساسى قصه كه پراپ بر مىشمرد، با ساختار داستان اميرارسلان بيگانه است. 3_ صص 436 و 437_ سمك عيار _ ويرايش: پرويز ناتل خانلرى _ جلد اول _ چاپ سوم:1347 انتشارات بنياد فرهنگ ايران 4_ همسانى رويدادهاى داستان اميرارسلان و رمانس: "آماديس"، شهزادهاى كه با ديدن تصويرى از اورينا دختر پادشاه انگليس، به عشقى پنهانى گرفتار مىشود و براى يافتن دلدار تصميم به ترك خانه و كاشانه خود مىگيرد تا او را از چنگ خواستگاران قدرتمند برهاند و در طريق سفر گرفتار بلاها و دامهاى گوناگون ديوان و پريان مىشود، پديدهاى صرف از سر تصادف نيست؛ زيرا اين كتاب، يك صد سال پيش از كتاب دون كيشوت در همان سده هفدهم از اسپانيايى به فرانسوى ترجمه و در دوازده مجلد به چاپهاى پياپى رسيده بود و از آنجا كه كتابخانهى شاهى آثار فراوان فرانسوى را در خود داشت، آشنايى نقيبالممالك، فخرالدوله و ناصرالدين شاه با اين آثار شواليهاى چندان بعيد نيست. براى آشنايى بيشتر با رمانس آماديس به كتاب Bruno Hillebrand : Theorie des Romans, Fischer Taschenbuch Verlag - Frankfurt M - 6991 بخش سده هفدهم _ باروك _ مراجعه شود. 5_ براى پژوهش بيشتر در بارهى چگونهگى شكلگيرى كتابت داستان اميرارسلان به يادداشتهاى دوستعلى معيرالممالك چاپ شده در مجله يغما شمارهى 12 سال هشتم _ اسفند 1334 مراجعه شود كه در بيشتر كتابخانههاى شرقشناسى از جمله كتابخانهى شرقشناسى دانشگاه كلن موجود است. 6 _ گرچه محمدجعفر محجوب ويراستار كتاب با سنجش فضاى داستانى اميرارسلان و ملك جمشيد كه نوشتهى محمدعلى نقيبالممالك است، برآن است كه اميرارسلان به كلى ساختهى ذهن نقيب است و تورانآغا )فخرالدوله( تنها به كتابت آن پرداخته است، اما شايان ذكر است كه كتاب ملك جمشيد سالى چند پس از نخستين كتابت اميرارسلان نوشته شده كه شايد زاييدهى افزونى روزبه روز خوانندهگان و شنوندهگان اميرارسلان پس از رواج آن بوده است، از همين رو، همسانىها ميان شگردهاى داستانى اين دو افسانه به گونهاى رونويسى از سبك اميرارسلان باشد. از آن رو كه تا زمان بازگويى اميرارسلان از نقال آن هيچ داستانى نوشته نشده بود. كتابت ملك جمشيد به سال 1292 ه.ق است. اما بنا به شواهد و قرائن داستان اميرارسلان زمانى نوشته شده است كه فخرالدوله )متولد 1276( تازه به خانهى شوهرى رفته بود و اگر سن ازدواج دختران را در آن زمان بيشتر از دوازده يا سيزده سال ندانيم، بايستى كتابت اين افسانه پيش از سال 1290 ه.ق باشد. براى پژوهش بيشتر در بارهى چگونهگى شكلگيرى كتابت داستان اميرارسلان به يادداشتهاى دوستعلى معيرالممالك چاپ شده در مجله يغما شمارهى 12 سال هشتم _ اسفند 1334 مراجعه شود. 7_ ديدارى با اهل قلم _ دورهى دو جلدى _ دكتر غلامحسين يوسفى _ انتشارات دانشگاه مشهد . چاپ نخست 7135 8_ گويا اميرارسلان همراه مخاطب داستانش دريافته است كه ديگر هرگونه خصلت عيارى در دورهى سفتهبازىها و وامستانىها و دوزوكلكهاى شناخته شده امور بازرگانى يك پاپاسى ارزش ندارد. او مىداند اگر سمكعيار مىخواست در اين دوره براى به چنگآوردن فرخلقا برود، اگر بخت ياريش مىداد، مىتوانست جان خود را رهانده و به كاشانهى خود بازگردد. در بارهى امور بازرگانى و سوداگرانهاى كه از سوى اروپاييان در اين دوره ميان ايرانيان رواج يافت و ملزومات سرمايهدارى از قبيل چك، سفته، وامدارى، بانكدارى، بيمهدارى، تعرفههاى گمركى، سروسامان دادن به تذكرههاى بازرگانى را مىتوان در كتابهاى تاريخى دورهى قاجار از جمله كتاب سه جلدى: خاطرات من يا تاريخ اجتماعى و ادارى دورهى قاجاريه نوشتهى عبدالله مستوفى از انتشارات زوار دريافت.
|