|
صفحه 7 از 7
سالى از شوروشيدايى عميق رو به مرگ بود. همهى بدنش داغ شده بود. رانهاش فولاد گداخته شده بودند. لئون دوباره به درون سالى فرو رفت و چنان محكم سالى را چسبيده بود كه او نمىتوانست تكان بخورد. بدن سالى همه وجود لئون را در خود جا داده بود. لئون صداهاى شهوانى از خود بيرون مىداد. حركت بعدى، آنچه سالى مىدانست خواب بود. خوابى كه از پى شور هماغوشى آمده بود.
سالى نيمهبيدار بود كه مىخواست خود را از چنگش نجات دهد.
مرد از كون به درون سالى هل داده بود. سالى تقلا كرد او را از خود دور كند. نفسهاى مرد سنگين بود و سينهاش تقريبا" خس خس مىكرد. مرد مثل سگها به جان او افتاده بود و بوى ويسكى از دهنش به مشام مىرسيد
. سالى خودش را رهاند و توانست او را بشناسد. ادموند بود كه سالى را مثل يك سگ ديوانه مىگاييد.
سالى ديوانهوار به تن سنگين او فشار آورد تا خود را نجات دهد. ادموند نفسزنان نوك پستان سالى را گاز گرفت تا جيغ سالى در هوا پيچيد. سالى تقلا كرد تا خود را از زير ادموند بيرون بكشد. او خود را مچاله كرد اما هيكل سنگين ادموند راه را بر او بسته بود. پاهاى دراز و سنگين ادموند روى پاهاى سالى چنان افتاده بود كه از هم باز شده بودند و امكان رهايى نبود. ادموند به طرز وحشيانهاى گوشت تن سالى را گاز گرفت. سالى از درد ناليد.
ادموند فرياد كشيد: »خفه شو!« و حولهاى را به دهن سالى هل داد. سالى ناخنهاى درازش را به پشت ادموند فروكرد.
در همين زمان در باز شد و لئون پا به درون اتاق گذاشت. لئون روى ادموند خم شد و هيكل سنگينش را دورتر انداخت. لئون بريده بريده گفت: »ب ب بس سه! بسسه« اما ادموند مشت محكمى به صورت لئون زد و فرياد كشان گفت: »تو دارى به من مىگى چيكار كنم؟ من كه تو را بزرگ كردم. مادرت كه تو را نخواست.« خون از ابروى شكافته لئون به صورتش دويده بود. لئون تكه آهنى را به طرف ادموند پرتاب كرد اما او جاخالى داد. ادموند لبخندى به لئون زد و تفى به صورتش انداخت. به نظر مىرسيد لئون آمادهى گريستن است.
»بس بس بسه«
ادموند پوزخندى به لئون زد و گفت: »درسته. بچهى گنده. چى مىخواى بگى؟ هان؟ به خودت نيگا كن كه هيكل يه مرد رو دارى اما دهنت بوى شير مىده. گريه كن! نمىتونى يه جمله درست حسابى از دهنت بيرون بدى؟«
سالى به لئون نگريست. سالى طورى به لئون نگاه مىكرد كه گويى او را دعوت به آرامش مىكرد. او نمىدانست لئون سادهلوح اس
ت.
لئون بر شانهى ادموند پريد و سرش را محكم چسبيد. ادموند چراغ روى ميز را برداشت و بر بدن لئون كوبيد. چهرهى ادموند برافروخته و خشمگين بود. به سمت سالى رفت و او را دوباره روى تختخواب پرتاب كرد. جنگ ميان سالى و ادموند مغلوبه شد و هردويشان بر موكت روى زمين درغلتيدند. تلويزيون همزمان گزارش مىداد كه: »مردى در خانه شخصى خود به قتل رسيده و پليس زن فرارى مقتول را عامل جنايت مىداند.«
ناگهان پاى ادموند به تلويزيون خورد كه دستگاه بر زمين واژگون شد. تلويزيون خاموش شد. ادموند به طرز ديوانهوارى مىخنديد. سالى هم همان حالت را داشت. سالى چرخى زد و كيف سياه رنگ خود را ديد. ادموند نتوانسته بود دستهاى سالى را بگيرد. سالى خود را به سمت كيف كشاند و محتوياتش را بيرون ريخت. هفتتير هم بيرون افتاده بود. دست سالى به آهن سرد دسته هفتتير خورد. سالى چهاربار به صورت ادموند شليك كرد تا او نقش زمين شد.
ادموند مرده بود. سالى نفسش را درون سينه حبس كرد.
قفسه سينه سالى به تندى بالا و پايين مىرفت. صداى آن ديگرى از پشت دستگاه تلويزيون به گوش رسيد. سالى مردهى ديگرى را درازشده بر زمين نگريست
. سالى كاپشناش را پوشيد و آماده بيرون رفتن شد. او سيگارهاى لئون و كيف دستى هردويشان را برداشت. رويهم هفتاد دلار داشتند.
سالى كليد دفتر را برداشت. در دفتر را كه بازكرد سراغ دخل هتل رفت و قفلش را كليد انداخت. صدوپنچاه دلار ديگر هم آنجا بود. سالى پولها را همراه شيرينىها و تنقلات پشت پيشخوان توى كيف ريخت و سوار ماشين شد و راه افتاد.
راديوى ماشين خبر مىداد كه: »پليس حدس مىزند سالى جونز قاتل شوهرش ويليام جونز است كه دو روزىست فرارى شده. مقتول در خانهى شخصىشان يافت شد.«
سالى به خودش گفت: »چه احمقانه پيش آمد. تا اينجا سه نفر را كشتهام. بايد يه جاى مطمئن براى زندگى پيدا كنم.«
***
|