کتابفروشی

کتاب

خبرنامه نارنجستان

برای اطلاع از تازه ترینهای نارنجستان و دریافت کوپنهای تخفیف, مشترک خبرنامه ما شوید.






We Are

Official PayPal Seal

 
Show Cart
Your Cart is currently empty.


List All Products
صفحه اول arrow داستان امروز arrow اتاق پاكيزه و راحت
Tel: 310.477.1757
نامه شاهپور و آهوانش
نامه شاهپور و آهوانش
Compare at: $14.00
Our Price: $12.60
You Save: 10.00%
Add to Cart


دیوان ایرج میرزا
دیوان ایرج میرزا
Compare at: $15.00
Our Price: $13.50
You Save: 10.00%
Add to Cart


زندان زنان
زندان زنان
Compare at: $9.00
Our Price: $8.10
You Save: 10.00%
Add to Cart


ساندویچ مخلوط
ساندویچ مخلوط
Compare at: $10.00
Our Price: $9.50
You Save: 5.00%
Add to Cart


بوف کور - گویا
بوف کور - گویا
Compare at: $26.00
Our Price: $23.40
You Save: 10.00%
Add to Cart


درباره نارنجستان

نارنجستان سایت رسمی نشریه، نشر و کتابفروشی ‏نارنجستان می باشد. 

 

بهمن سقایی: مدیر سایت  و ویراستار مطالب
امیل دارمو:  مسئول فنی و طراحی سایت

 

به نشانی زیر با ما تماس بگیرید 

Narangestan 
10920 Wilshire Blvd
# 150-9112
Los Angeles,
CA 90024
 
Tel: 310 4771757 


برای همکاری با نشریه و یا مشاوره در زمینه نشر ‏کتاب با ما تماس بگیرید. ‏
پاسخگویی به پرسش ها در این زمینه جزو وظایف ‏ماست.‏

تازه ترینها

میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی

همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان

سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها

تقویم نارنجستان

M T W T F S S
2930311 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31 1
No Latest Events
اتاق پاكيزه و راحت | چاپ |  پست الكترونيكي
پام وود   
فهرست
اتاق پاكيزه و راحت
صفحه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
صفحه 7

نيمه شب بزرگراه آرام بود. در محوطه تنها يكى دو تا خودرو به چشم مى‌خورد. سالى به حمامك اتاق رفت. كمبودهايى به چشم مى‌خورد: پرده حمام از يك ميله‌ى آهنى آويزان بود. كاغذ توالت به نيمه رسيده بود. سالى دوش‏ آبگرم گرفت و با حوله‌ى نازكى خودش‏ را پوشاند. روى لبه‌ى تختخواب نشست. هوس‏ كرد سيگارى بگيراند. تلويزيزن را روشن كرد. برنامه »بچه رزمارى« هنوز ادامه داشت. سرگرم تماشاى برنامه شده كوكاى باقيمانده‌اش‏ را نوشيد. پيرامون اتاق را نگاه كرد. يخچال كوچكى در آن گوشه قرار داشت. درش‏ را بازكرد. چهار قوطى بهم چسبيده آبجو و يك بطرى پلاستيكى شراب را ديد. بايستى مسافر قبلى اين چيزها را جا گذاشته باشد. سالى نمى‌خواستشان. حتا دوست نداشت مزه‌شان كند. حالا نه. نه بعدازاين همه ماجرايى كه رخداده بود. سالى از سه سال پيش‏ لب به مشروب نزده بود. بعداز آن شب دراز بارانى. به دفتر هتل زنگ زد. »الو، خانوم جاتون راحته؟« »آره، خوبه، اما يه بسته آبجو در يخچال جا مونده كه دوست ندارم اينجا باشن.« »باشه خانوم، لئون را مى‌فرستم تا برگردونه‌شان.« سالى گوشى را گذاشت و شلوارش‏ را پوشيد: »لئون بايد خل و چل باشه كه با اون چشم‌هاى هيزش‏ به من خيره شده بود.« سالى درحال پوشيدن بلوزش‏ بود زمانى كه ضربه‌اى به در نواخته شد. سالى از چشمك در بيرون را نگاه كرد. دوباره ادموند بود كه گفت: »اومدم آبجوها رو از دستتون بگيرم.

لئون سرش‏ شلوغه.« سالى باخودش‏ فكر كرد: »شلوغه؟ اون كه هيچ كارى نمى‌كرد جز ودكا خوردن« ادموند اتاق را پيمود و نگاهى به پيرامون انداخت. به سمت يخچال رفت، آبجوها را بيرون آورده، دست دست كرد شايد سالى نظرش‏ عوض‏ شود. دسته كليد‌ها با خوردن به قوطى‌هاى آبجو به سروصدا افتادند. ادموند براى لحظه‌اى جلوى سالى ايستاد. سالى بوى عرق تن ادموند را حس‏ مى‌كرد. سالى وسايل كيفش‏ را خالى كرده بود. يك چوك پلاستيكى باد كرده هم بود. نگاه ادموند به آن افتاد. سالى با دست آن را برداشت. سالى با صداى ساختگى شيرينى گفت: »خب فكر كنم همه چيز درسته.« و خودش‏ را به كارى سرگرم كرد. سالى مطمئن بود چاقوى استيك برى را همراه دارد. اين تنها چيزى بود كه از محل كارش‏ برداشته بود.

»بله، خانوم، درست كردم. مى‌برمشان. اگه به چيزى احتياج داشتين به من خبر بدين. حالا در كمال امنيت هستيد. خانوم خوشگل كوچولويى مثه شما بايد به خودش‏ نگاه كنه. خدا مى‌دونه توى جاده چه اتفاقى مى‌افته.

« سالى آرام در را بست. ادموند مى‌توانست لب‌هاى سرخابى سالى را از نزديك ببيند. مرد دو پله بالا رفت و ايستاد. بوى عرق سگى از دهن ادموند بلند بود. سالى يك گردنبند ارزان قيمت كثيف دور گردن ادموند ديد. سالى مى‌خواست در را پيش‏ كند كه دستش‏ به دست ادموند خورد كه پرمو و زبر بود. ادموند برگشت و به سالى نگاه كرد. پيشانى عرق كرده و بزرگى داشت. به آرامى لبخندى به لب نشاند. به محض‏ رفتنش‏ سالى در را قفل كرد و زير لب غريد: »دهاتى احمق!« براى درآوردن كاپشن لحظه‌اى درنگ كرد. به حمامك رفت و بلوزش‏ را شست و به ميله‌ى حمامك آويزان كرد. اگر پنجره را تا صبح باز مى‌ گذاشت بلوز خشك مى‌شد

. سالى لخت شده روى تختخواب دراز كشيد. هوس‏ سيگار كرده بود. اتاق را كاويد. سيگار نبود. فكرش‏ رفت به آخرين بارى كه با ويليام سيگار كشيده بود. درست بعداز عشق‌بازيشان بود. لعنتى، پسر خوبى بود و مى‌دانست چطور عشق‌بازى كند. سالى بخاطر آورد كه چطور ويليام دو پستانش‏ را محكم گرفته بود و همزمان نوك هردويشان را مى‌مكيد و چطور او را بلند كرده به ديوار چسبانده و چوكش‏ را تا ته ته سالى مى‌كوبيد. و به ياد مى‌آورد چطور موهاش‏ را چنگ مى‌زد. و بدنش‏ كه همچون كمانى كشيده خم شده بود. به طورى كه سالى فكر كرد كمر ويليام تكه‌اى استيل ناب است. مثل فلزى داغ و سرخ شده. سالى دوست داشت حين هماغوشى اسم ويليام را جيغ زنان به زبان بياورد. حالا يقين داشت دلتنگ ويليام شده بود. سالى با پستان‌هاش‏ بازى كرد. و بعد دستش‏ را پايين كشاند تا به روى هاونش‏ رسيد. لعنتى داغ شده بود. برجسته و عرق كرده. خوابش‏ نمى‌گرفت. قهوه‌هاى توى راه كار خودش‏ را كرده بود. سالى هى غلت زد و غلت زد، خودش‏ را لاى ملافه‌ها پيچاند؛ اما بيهوده بود. خوابش‏ نمى‌گرفت. موهاى بلند و خيس‏اش‏ به گردنش‏ چسبيده بودند. سالى ملافه‌ها را كنار زد و به فكر لئون افتاد كه در تاريكى دفتر نشسته است. چيز ويژه‌اى در وجود لئون بود. چيزى وحشى و دست نخورده. بسيار بيش‏ از يك چيز فطرى. من شرط مى‌بندم.« اما چيزى ديگرى هم بود. چيزى مثل قورى چاى سبز روى اجاق در حال جوشيدن بود. ماهيچه‌هاى بازو و شكمش‏ تير مى‌كشيدند. از دور او با چشم‌هاش‏ پستان‌هاى سالى را مى‌خوردند. از همان جايى كه او روى صندلى خم شده با لنگ‌هاى از هم باز كرده و چوك شق كرده‌اش‏. نگاه خسته‌اش‏ بر كاپشن جين مرد افتاد. بندهاى سفت پوتين مرد. پسرك كاملا" دهاتى به نظر مى‌آمد. با چشمان وحشى و گرگرفته و موهاى وزوزى‌اش‏. اما به نظر نمى‌آمد كه سالى در جايى دورافتاده و جنگلى باشد. شهركى در پنج مايلى‌ آنجا قرار داشت. به ياد آورد كه فروشنده پمپ بنزين به او گفته بود: »در جاده مراقب خودت باش‏! از آنها پرهيز كن.« فروشنده گفته بود: »بعضى از اين شهرك‌ها بيشتر از آنچه فكرش‏ را بكنى خطرناكند.« سالى بسته‌اى آجيل از كيفش‏ بيرون كشيد. گرسنه بود. بجز آن كولا چيزى ننوشيده و نخورده بود. در كيف دستى‌اش‏ را باز كرد فقط 11 دلار پول داشت. بنزين ماشين هم رو به پايان بود. بايستى هرچه زودتر پولى بدست مى‌آورد. *** ادموند به درون دفتر برگشت و صندوق متل را باز كرده بود. »مطمئنا" دختر زيبا بالاى سيزده است.« ادموند پول‌ها را شمرده و سرجاش‏ گذاشت. لئون حتا سرش‏ را هم بالا نگرفت. لئون به بدن لخت رزمارى نگاه مى‌كرد. مردها لنگ‌هاشان را باز كرده بودند. ادموند بدن گنده‌ و خميده‌اش‏ را روى چارپايه‌ى كودكانه انداخت كه با برگه‌هاى كهنه روزنامه فونيكس‏ طراحى شده و سوراخ‌هاى كف آن را پوشانده بود. »آره يه دختر سرزنده و تو دل برو.« ادموند گردنبند دور گردنش‏ را چرخاند؛ اما سفت بود و سرجاش‏ چسبيده بود. ادموند به گوشه تاريك اتاق چپيد و يك دستمال پارچه‌اى برداشت و عرق‌هاى گردنش‏ را خشك كرد. »من نمى‌دونم يه خانومى مثه اون نصفه شبى اينجا چيكار مى‌كنه. رخت‌هاش‏ رو ديدى؟ فكر كنم حالا خودش‏ را توى لباس‏ خواب چپانده و جين‌ها را درآورده. بايد يكى از اون‌هايى باشه كه با دوست پسرش‏ بهم زده. ديدى هيچ چيزى با خودش‏ نياورده بود. مگه يه مشت لباس‏ كه به پشتش‏ انداخته بود. عجب روزگارى شده. اگه اين‌ها هم با دوست پسرهاشون دعوا نمى‌كردن و شهر را ترك نمى‌كردن كاسبى ما كساد مى‌شد.« لئون هيچى نمى‌گفت 

. ***



 
< مطلب قبلی   مطلب بعدی >

فهرست مولفین



نشر نارنجستان تقدیم میکند

انسانها یکسانندDVD
انسانها یکسانندDVD
Compare at: $15.00
Our Price: $14.25
You Save: 5.00%
Add to Cart
میم
میم
Compare at: $14.00
Our Price: $13.30
You Save: 5.00%
Add to Cart
قبیله من
قبیله من
Compare at: $20.00
Our Price: $18.00
You Save: 10.00%
Add to Cart
قرآن و مثنوی
قرآن و مثنوی
Compare at: $36.00
Our Price: $32.40
You Save: 10.00%
Add to Cart
لکان، دریدا، کریستوا
لکان، دریدا، کریستوا
Our Price: $12.00
Add to Cart
پادشاه زندانها
پادشاه زندانها
Compare at: $15.00
Our Price: $13.50
You Save: 10.00%
Add to Cart


 

Copyright © 2000 Narangestan.com. All rights reserved
Site Designed and Maintained by Emil Darmo Design