|
صفحه 1 از 7
داستانهای اروتیک
اتاق پاکیزه و تمیز
«سالى
بلوم» يازده ساعت تمام را در رانندگى سخت و طولانى
گذرانده، تابلو آبى رنگ متل «ددبيت» را در گذر خود كه ديد، تصميم به
ايستادن گرفت. تابلوى ستارهى آبى رنگ متل در كنار بزرگراه: «اتاقهاى پاكيزه و
راحت، شبى 17 دلار»
سالى از بزرگراه
بيرون آمد و روبروى ساختمان نگه داشت كه ده واحد را زير يك سقف گرد هم آورده بود. چيزى
ديگر نبود جز راه سيمانى و كثيف. يك دستگاه فروش نوشابه سروصداكنان گوشهى محوطه
بود.
زن پياده شده به طرف
دفتر متل رفت. بوى تند گوشت كنسروى كه در
حال داغ شدن بود احساس گرما و خفگى ناشى از هوا را در او شدت بخشيد. دفتر مُتل
يبشتر شبيه به اتاق نشيمن بود. دو دستگاه تلويزيون سياه و سفيد و رنگى جفت هم قرار
داشتند. خوراكپزى كوچك، كنار يخچال قهوهاى رنگ. تخته رنگ و روفته آگهىها و تلفن
ديوارى. مرد كوتولهاى روى چارپايهى بچگانهاى كه با نوارهاى گوناگون رنگاميزى
شده بود نشسته بود. شصت و پنج ساله به نظر مىآمد. كلهى طاسش زير نور مهتابى مىدرخشيد.
چشمهاش گودافتاده بود. مرد به نشانهى خوشامدگويى لبخندى بر لب نشاند.
سالى بلوم« يازده ساعت تمام را در رانندگى سخت و طولانى گذرانده، تابلو آبى رنگ متل »ددبيت« را در گذر خود كه ديد تصميم به ايستادن گرفت.
تابلوى ستارهى آبى رنگ متل در كنار بزرگراه: »اتاقهاى پاكيزه و راحت، شبى 17 دلار«
سالى از بزرگراه بيرون آمد و روبروى ساختمان نگه داشت كه ده واحد را زير يك سقف گرد هم آورده بود. چيزى ديگر نبود جز راه سيمانى شده و كثيف. يك دستگاه فروش نوشابه سروصداكنان گوشهى محوطه بود.
سالى پياده شده به طرف دفتر متل رفت.
بوى تند گوشت كنسروى كه در حال داغ شدن بود احساس گرما و خفگى ناشى از هوا را در او شدت بخشيد. دفتر متل يبشتر شبيه به اتاق نشيمن بود. دو دستگاه تلويزيون سياه و سفيد و رنگى جفت هم قرار داشتند. خوراكپزى كوچك و در كنارش يخچال قهوهاى رنگ. تخته رنگ و روفته آگهىها و دستگاه تلفن ديوارى. مرد كوتولهاى روى چارپايهى بچگانهاى كه با نوارهاى گوناگون رنگاميزى شده بود نشسته بود. شصت و پنج ساله به نظر مىآمد. كلهى طاسش زير نور مهتابى مىدرخشيد. چشمهاش گودافتاده بود.
مرد به نشانهى خوشامدگويى به سالى لبخندى بر لب نشاند.
»يه لحظه صبر كن، اومدم.« و به زحمت خودش را به سمت پيشخوان دفتر كشاند. مرد به سختى نفس مىكشيد. زمانى كه نزديك شد، سالى متوجه لكههاى خاكسترى روى گردن مرد شد. چشمان خيس مرد به سالى دوخته شده بودند.
»چكار مىتونم براتون بكنم؟« مرد حين بيرون دادن حروف، رج دندانهاى سياه شده و كرمخوردهاش را نشان داد.
سالى پرسيد: »كرايهى اتاق چنده؟«
نيمه شب كه خانه را ترك كرد تنها بيست و هشت دلار پول نقد در جيب داشت. و حالا نياز به سرپناهى براى خواب داشت.
»اتاقهايى با 35 دلار و چندتايى هم 17 دلارى داريم. شماتنهایید«
»براى حالا«
سالى كه حرف مىزد مرد با لرزشى كه در بدنش بود به او خيره شده بود.
مرد گفت: »خب مىتونم يكى از ارزانهاش را بهت بدم.«
به نظر مىرسيد نمىخواهد مشترى را از دست بدهد.
سالى گفت: »مىتونم اول اتاق را ببينم؟«
»البته، البته. يه لحظه وايستا تا كليدها را بيارم.«
|