کتابفروشی

کتاب

خبرنامه نارنجستان

برای اطلاع از تازه ترینهای نارنجستان و دریافت کوپنهای تخفیف, مشترک خبرنامه ما شوید.






We Are

Official PayPal Seal

 
Show Cart
Your Cart is currently empty.


List All Products
صفحه اول arrow داستان امروز arrow گفتگو درباره سکس - یک راهنمایی- ترجمه
Tel: 310.477.1757
بوف کور
بوف کور
Compare at: $12.00
Our Price: $11.40
You Save: 5.00%
Add to Cart


پادشاه زندانها
پادشاه زندانها
Compare at: $15.00
Our Price: $13.50
You Save: 10.00%
Add to Cart


زندان زنان
زندان زنان
Compare at: $9.00
Our Price: $8.10
You Save: 10.00%
Add to Cart


سگ ولگرد و داستانهای دیگر - گویا
سگ ولگرد و داستانهای دیگر - گویا
Our Price: $23.00
Add to Cart


قبیله من
قبیله من
Compare at: $20.00
Our Price: $18.00
You Save: 10.00%
Add to Cart


درباره نارنجستان

نارنجستان سایت رسمی نشریه، نشر و کتابفروشی ‏نارنجستان می باشد. 

 

بهمن سقایی: مدیر سایت  و ویراستار مطالب
امیل دارمو:  مسئول فنی و طراحی سایت

 

به نشانی زیر با ما تماس بگیرید 

Narangestan 
10920 Wilshire Blvd
# 150-9112
Los Angeles,
CA 90024
 
Tel: 310 4771757 


برای همکاری با نشریه و یا مشاوره در زمینه نشر ‏کتاب با ما تماس بگیرید. ‏
پاسخگویی به پرسش ها در این زمینه جزو وظایف ‏ماست.‏

تازه ترینها

میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی

همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان

سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها

تقویم نارنجستان

M T W T F S S
27282930311 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
No Latest Events
گفتگو درباره سکس - یک راهنمایی- ترجمه | چاپ |  پست الكترونيكي
سوزان فوربر   

داستان اروتیک -

همه‌ى آنچه من انجام مى‌دهم گفتگوست. درسته. _براى نشستن در اينجا و گفتگو با شما دستمزد مى‌گيرم. بگذاريد دراين باره بيشتر بگويم_ من به اتاق هتل شما مى‌آيم، هميشه پوشش‏ زيبنده‌اى بر تن دارم، شايد يك ژاكت با دامن همگونش‏. يا يك پيراهن ساده با گردنبند مرواريد، لباس‏ها هميشه كاركرده، و بامزه‌اند كه از حراجى خريده‌ام. من روى تختخواب شما چهارزانو مى‌نشينم، لبخند مى‌زنم و با شما درباره گشن حرف مى‌زنم. شما اجازه نداريد به من دست بزنيد، چرا كه مقررات مرا بهم مى‌ريزيد و توافق را زير پا مى‌ گذاريد. من براى چهل و پنج دقيقه تمام حرف مى‌زنم و هميشه سر وقت حرفم تمام مى‌شود. سيصد و پنجاه دلار هم مى‌گيرم. همه‌نوع كرديت كارت رايج را قبول مى‌كنم. فراموش‏ نكنيد من بسيار هم محتاطم، اگر براى نمونه در خيابان 58 به شما برخوردم كه مى‌خواستيد به سينماى پاريس‏ برويد، شما را بجا نخواهم آورد و با شما حرف نخواهم زد، چون زيرپا گذاشتن مقررات است. بله. مقررات

 

همه‌ى آنچه من انجام مى‌دهم گفتگوست. درسته. _براى نشستن در اينجا و گفتگو با شما دستمزد مى‌گيرم. بگذاريد دراين باره بيشتر بگويم_ من به اتاق هتل شما مى‌آيم، هميشه پوشش‏ زيبنده‌اى بر تن دارم، شايد يك ژاكت با دامن همگونش‏. يا يك پيراهن ساده با گردنبند مرواريد، لباس‏ها هميشه كاركرده، و بامزه‌اند كه از حراجى خريده‌ام. من روى تختخواب شما چهارزانو مى‌نشينم، لبخند مى‌زنم و با شما درباره گشن حرف مى‌زنم. شما اجازه نداريد به من دست بزنيد، چرا كه مقررات مرا بهم مى‌ريزيد و توافق را زير پا مى‌ گذاريد. من براى چهل و پنج دقيقه تمام حرف مى‌زنم و هميشه سر وقت حرفم تمام مى‌شود. سيصد و پنجاه دلار هم مى‌گيرم. همه‌نوع كرديت كارت رايج را قبول مى‌كنم. فراموش‏ نكنيد من بسيار هم محتاطم، اگر براى نمونه در خيابان 58 به شما برخوردم كه مى‌خواستيد به سينماى پاريس‏ برويد، شما را بجا نخواهم آورد و با شما حرف نخواهم زد، چون زيرپا گذاشتن مقررات است. بله. مقررات. اين مقررات 17 بند دارد؛ مهمترين آن اين است كه هرگز به من دست نزنيد. مى‌دانم كه پيشتر اين را گفته‌ام؛ اما ارزش‏ بازگفتنش‏ را دارد، شما اينطور فكر نمى‌كنيد؟ دومين بند مهم مقررات اين است كه به خودتان هم دست نزنيد. و سومين بند مهم اينكه با لباس‏ كامل حاضر مى‌شويد و هرگز آن‌ها را از تنتان بيرون نمى‌آوريد. شما هرگز نبايد كت‌وشلوار و كراوات پوشيده باشيد؛ اما كت ورزشى با شلوار خاكى چسبان اشكالى ندارد. بهتر است حين برنامه غذا نخوريد، هرچند در مقررات نيامده؛ اما اين خود احترام به حس‏ مشترك است. نيازى به گفتن نيست كه بگويم دشوار است درباره‌ى گشن حرف بزنم و ببينم مرد روبرويم سرگرم گاززدن به ساندويچ گوشت دودى باشد. بهتر است لبخند زدن را جانشين گاز زدن كرد. اين كارها حواس‏ پرتى مى‌آورد. در هرحال غذا نبايد خورد؛ اما مى‌شود چيزى نوشيد: كولا، آبميوه يا آبجو و شراب: اما نه الكل سنگين. چرا كه حس‏ را كرخت مى‌كند و شما كه نمى‌خواهيد پولتان را هدر بدهيد. بهتر است اين چيزها را در يخچال اتاق هتل نگه داريد و اگر هتل يخچال نداشته باشد من از ديدار با شما خودارى خواهم كرد. من هيچ نوع نوشيدنى‌اى نمى‌خواهم و خواهشم اين است كه با من تعارف نكنيد. در هر صورت اگر در پايان سخنرانى و يا حين آن گلويم خشك شد و نياز به نوشيدنى داشتم خودم پا مى‌شوم و آب بر مى‌دارم. لازم نيست خودتان را به دردسر پذيرايى از من بيندازيد. دوست ندارم وقفه‌اى در گفته‌ها پديد آيد. در پايان برنامه شما مى‌توانيد پنج دقيقه بيشتر براى زمان از دست رفته حينى كه من آب نوشيده‌ام تقاضا كنيد. حالا »ليست غذا« آنچه كه من آن را نامگذارى كرده‌ام كه هرهفته هم حك و اصلاح مى‌شود. و نه تنها لذت‌هاى شناخته شده و جاافتاده را در خود دارد، مثل مردى كه زير بادوبوران گير افتاده و به دنبال سرپناهى به يك انبار كاه مى‌رسد كه در آن سه دختر نوجوان ترگل ورگل از سختگيرى پدرشان سرباز زده به اين انبار كاه در ناحيه‌ى صحرايى بزرگراه مينه‌سوتا پناه آورده‌اند. اين‌ها پنج يا شش‏ برنامه روزانه ويژه دارند. براى نمونه روز جمعه پيشنهادم اين است كه يكى از دختران كاتوليك با شال‌گردن و جوراب‌هاى ساقه‌بلند چارخانه كه فراموش‏ كرده شورت بپوشد درست روبروى شما در محوطه اتاق سرگرم بازى »اكر دو كر« است. و خوردن استخوان خوك در روز جمعه زمانى كه پدر اولر داخل شده و بايد براى آموزاندن درس‏ و تنبيه آنان راهى بيابد. اين اتفاق در 1967 اتفاق مى‌افتد. و مردى كه به كامنوشى سرگرم است يك يهودى 53 ساله از ناحيه وست‌چستر است. البته كه ليست غذايى به روش‏ الفبايى و كامپيوترى درست شده و در اينترنت قابل دسترسى‌ست. من يك تارنما دارم و شما مى‌توانيد به من دسترسى داشته باشيد: اما اين به معناى اين نيست كه من در برابر درخواست‌هاى شما پاسخگو هستم. بسيار كم پيش‏ آمده به نامه‌ها پاسخ بدهم. اما خواهشم اين است كه راحت باشيد و پيغام بفرستيد. اما چشم به راه پاسخ نباشيد. قانون شماره چهارم: پس‏ از آن كه اينجا را ترك كردم شما نبايد وانمود كنيد كه شيفته من شده‌ايد و به محض‏ اين كه من در را بستم سراغ تلفن برويد و از تختخوابتان بيرون بپريد و زاغ سياه مرا چوب بزنيد. زمانى كه به آسانسور پا مى‌ گذارم تا به راهروى هتل برسم از پله‌ها به شتاب پايين بروى تا مرا تعقيب كنى. و در مسير رفت و آمد اتوموبيل‌ها در پشت‌سرم با پرداخت يك صد دلارى به تاكسى بعدى مرا دنبال كنى. و در حالت شهوانى‌اى كه قرار گرفته‌اى در تاكسى لميده خيابان پنجاه و يكم را به پنجاه و چهل و نه و بعد چهل و هفتم دنبال كنى تا جايى كه من به حالتى عصبى خيابان چهل و دوم و بعد خيابان چلسا، بعد، تربيكا و سرآخر محله‌ى چينى‌ها را بگذرم تا به ساختمانى برسم ميان خيابان والكر و ليزبرنارد كه در يكى از آپارتمان‌هاى كوچكش‏ من با دوست پسرم زندگى مى‌كنم. او شاعر است و دايم مرا كتك مى‌زند، و من يك زن سوداگر خوگرفته و دست آموز نيستم كه خودم را همچون يك قربانى بدانم و درآمد با بدبختى بدست آمده‌ام را به پاى شاعرى دائم الخمر بنام رائول بريزم كه در بيست و پنج سال گذشته حتا يك بند شعر هم ننوشته و صورتش‏ را از روز جمعه تابحال نتراشيده. اگر شما بوديد چكار مى‌كرديد؟ شما نبايد از تاكسى پياده بشويد دنبالم كرده، پنج طبقه پله را بالا رفته در راهرو پشت در بايستيد و دزدكى بنگريد كه او پول‌هايى را كه تازه همين چند دقيقه پيش‏ از دستان شما گرفته‌ام از من بقاپد. پول‌هايى كه همه بعدازظهر را در كيف جيبى شما جا داشتند. و براى من دلسوزى نكنيد هنگامى كه رائول سر من داد مى‌كشد كه من يك كرم هستم، فاحشه‌ام. و در آشپزخانه‌ى كوچك مرا كتك مى‌زند و قابلمه و ماهيتابه را به طرفم پرتاب مى‌كند و همچنان به ميخوارگى‌اش‏ ادامه داده، عليه موقعيت ادبى شهر نيويورك لغزخوانى كرده و به تفاوت ميان شاعران تجربى و شاعران زبانى پيله كند. و سر من داد بكشد: معلوم نيست چطور اين »جان آشبرى« لعنتى به چنان شهرتى رسيده و در همان موقع هم پيراهنم را بالا بكشد و ران‌هايم را ببوسد و از من پوزش‏ بخواهد تا او را ببخشم در همان زمانى كه كش‏ كمربندم را باز مى‌كند و مرا به سمت خودش‏ مى‌كشاند _ من ايستاده‌ام و او در حالى كه تنها يك زيرپيراهنى و شورت سرخ نزديك به رنگ رب گوجه فرنگى به تن دارد، روى ميز آشپزخانه مى‌نشيند و لنگ‌هايم را مالش‏ داده از هم جداشان مى‌كند. بعد انگشتش‏ را به داخل هل مى‌دهد بيشتر و بيشتر هل مى‌دهد تا ته ته برسد، همزمانى كه به من مى‌گويد قصد دارد براى يك سالى در توسكانى زندگى كنيم. ويلايى اجاره كند، شايد هم بچه‌اى آورده، تغيير تابعيت بدهيم. در همين دم شما كه پشت در ايستاده‌ايد در را باز مى‌كنيد و چشممان به همديگر مى‌افتد و شما باور داريد كه مى‌توانيد مرا از اين مهلكه نجات دهيد. سپس‏ شما به من نگاه مى‌كنيد كه چشمانم را بسته‌ام و شما يقين نداريد كه آيا من هم شما را ديدم يا نه، يا اين كه من به رائول فكر مى‌كنم. در باره‌ى چه؟ باوجود آن كه واقعيت اين است كه او يك خيالباف است و ما هميشه در گرماى اين ويرانه مى‌خواهيم كه درگير همديگر باشيم، با فشار دادن صورت كثيف و نتراشيده نخراشيده‌اش‏ كه به چانه‌ى نرم من مى‌مالاند و مرا روى ميز آشپزخانه به آغوش‏ كشيده و من زوزه‌هاى شهوانى مى‌كشم همزمانى كه او راه را براى داخل شدن به من باز مى‌كند. من به چاقوى آشپزخانه روى پيشخوان يا بطرى آبجو در ظرفشويى فكر مى‌كنم، در حالى كه شما بيرون در ايستاده‌ايد و شاهد همه اين ماجراها هستيد و تعجب انگيز اين است كه اگر هيچ مستاجر ديگرى در اين ساختمان نباشد شما چگونه مى‌توانيد همسرتان را در سين‌سيناتى بخاطر من رها كنيد. قانون شماره پنج: شما هرگز نبايد همسرتان را بخاطر من ترك كنيد! مى‌دانم. اين يكى سخت است. بسيار سخت‌تر از لخت نشدن و يا دست نزدن به من. در اين لحظه شما فكر نمى‌كنيد كه چيز سختى باشد، اما شما در اشتباهيد. اين مشكل رويهم ديگر تلنبار مى‌شود چرا كه شما آن را بعنوان يك مشكل نمى‌بينيد و خودتان را براى رفع آن آماده نمى‌كنيد. و آنگاه يك روز شما به خود مى‌آييد كه بايد اتاق زيرشيروانى‌تان را پاكسازى كنيد، آلبوم‌عكس‏ها را دور از دسترس‏ بسته‌بندى كنيد، و نام و نشانى‌ها را در »رولوديسك« پاك كنيد و يك صندوق پستى در اداره‌ى پست خيابان كانال بازكنيد. *** احتمالا" متعجب خواهيد بود كه من چگونه ماجرا را شروع كردم، و احتمالا" كاملا" شگفت‌زده خواهيد بود چرا من اين كارها را مى‌كنم، و اگر هيچ احتمالى وجود داشت كه هر كار ديگرى را _ بى‌گمان براى كمى پول بيشتر _ كه بيش‏ از يك عمل ساده نشستن روى تختخواب شما و حرف زدن باشد انجام مى‌دادم. پاسخ منفى است. من كارى بيش‏ از نشستن روى تختخواب شما و حرف زدن انجام نمى‌دهم و قصد هم ندارم كه به شما بگويم چرا مى‌كنم چه مى‌كنم يا حتا اگر نقشه‌اى بيش‏ از اين‌ها در سر داشتم. اما البته شما نبايد ذره‌اى اهميت بدهيد باوجود آن كه من به شما مى‌گويم چه انجام مى‌دهم و چه زمان روى تختخوابتان ننشسته‌ام. شايد شما از آن دسته‌اى هستيد كه دوست داريد از آنچه مى‌كنيد با من حرف بزنيد، آن هم زمانى كه من روى تختخوابتان نيستم. شايد شما از آن دسته‌اى باشيد كه دوست دارد براى چهل و پنج دقيقه آنجا بنشيند و به من بگويد همه‌ى آنچه در تخيلاتش‏ مى‌گذرد: اين كه چطور واقعا" اين ايده را دوست داريد كه شما و دو زن همزمان در رختخواب باشيد و چطور مى‌توانيد تخيل كنيد كه من خواهرى بنام »كندى« دارم كه هنوز دبيرستانى‌ست باوجود آن كه نوزده ساله است چرا كه او ناچار شد دو سال را براى سپرى كردن بيمارى ناشى از بازى هاكى در خانه بماند. شايد شما بخواهيد كه به من بگوييد چرا و چگونه رفتار و اخلاق كندى دچار كژى‌ست. چرا كه او هرگز راهنماى درست حسابى نداشته است. و پدرش‏ از او سوءاستفاده مى‌كرد ديگر آن كه در چهارده‌سالگى عاشق شد. عاشق آقاى سوان، دبير هندسه‌ كه تلاش‏ كرده بود در يكى از بعدازظهرها درباره‌ى آزمون سخت و ويژه‌اى در پشت اتاق كلاس‏ هشتم به كندى توضيح بدهد. به محض‏ نزديك شدن به ساعت 4 و كاهش‏ دهنده نور شدت مى‌يافت و بازهم شدت مى‌يافت آقاى سوان متوجه شد كه چطور مچ ظريف و سفيد كندى به بالا خم مى‌شود و و زانوى دخترانه‌اش‏ كه براثر تكان واتكان و باز و بسته شدن پاها بيشتر نمايان شده، فشار حركت پاها لبه‌ى دامن ابريشمى با رنگ سبز و آبى و نوارهاى زرد را بالا و بالاتر مى‌برد، خلق نوعى نمونه‌ى هندسى از برآمدن و فرورفتن در حين نفس‏ كشيدن‌هاى كندى. و حركت دست‌ها بر لبه‌ى دامن و كشاندن دست از زير دامن بالا آمده بر لاى پا و خارش‏ شرمگاه. »نرم و كرك‌دار« شماييد كه تخيل مى‌كنيد اما نمى‌توانيد به او كمك كنيد. _ شما هستيد،چرا كه شما آقاى سوان دبير هندسه كندى هستيد. انكار نكنيد!_ نمى‌توانيد به كندى كمك كنيد اما به سمت جلو خم مى‌شويد و دستتان را بالاى شرمگاه كندى مى‌گيريد و فشار مى‌دهيد و آرامش‏ مى‌كنيد، مى‌گوييد:» اينجا، اينجا حالا قضيه فيثاغورت خيلى دشوار نيست!« و در آن لحظه چشم‌هايتان بهم دوخته مى‌شود و كندى به سمت جلو خم مى‌شود آرام چشم‌هاش‏ را جلوتر مى‌برد بحدى كه نزديك به افتادن است. _ ناگهان تصميم مى‌گيرد كه دستمالى از وسط اتاق كلاس‏ درس‏ بردارد و در ميانه بعدازظهر، كه درس‏ هندسه ملال‌آور شده او به آغوش‏ شما مى‌افتد، لب‌هاى شما را مى‌بوسد و شما پشت او را مى‌بوسيد و پشت او را مى‌بوسيد و بازهم پشت او را مى‌بوسيد تا اين كه زمان مى‌ گذرد و پدر دختر پا به اتاق گذاشته و صحنه را مى‌بيند و فرياد مى‌كشد: »لعنتى با دخترم چكار مى‌كنى؟« آهان! شما هرگز اين را ديگر پيش‏بينى نكرده بوديد؟ من شما را مى‌بخشم اما فقط نمى‌توانم به خودم كمك كنم. قانون هفتم: _ من حق بسيار دارم كه داستانى درباره‌ى رابطه‌ى عشقى سه نفره در يك اتاق را بازگويه كنم. و آنگاه ناگهان دنده‌ها بهم گير كنند و داستانى درباره‌ى يك دبير هندسه بگويم كه دچار آبروريزى رابطه سكسى با شاگردان شده، شغلش‏ را از دست داده روانه زندان شد، جايى كه همه چيز در آن اتفاق مى‌افتد. خوشحال خواهم شد كه اين بخش‏ از ماجرا را با تمام جزييات شرح دهم. پول اضافه‌اى از شما نمى‌گيرم. آيا حس‏ كرده‌ايد قانون ششم چيست؟ قانون ششم، پس‏ _ شما هرگز نبايد از گفته‌ها يا كردار من انتقاد كنيد. فكر مى‌كنم اين به تكرار آن ضربه مى‌زند. شما نبايد از گفته‌ها يا كردار من انتقاد كنيد. من مى‌دانم چه مى‌ كنم. باوجود آن كه به نظر مى‌رسد من از مبحث سكس‏ خارج شده و كنترلم را از دست داده‌ام. و در واقع نمى‌خواهم از دايره‌ى گفتگو درباره‌ى سكس‏ با مردان غريبه در اتاق هتل‌ها بيرون بزنم؛ وگرنه بهتر مى‌ديدم در خانه بنشينم، همه دروپنجره‌ها را مى‌بستم و برنامه »سوپ آپرا« را نگاه مى‌كردم و به روانپزشكم زنگ مى‌زدم. شما نبايد هرگز در اين باره چيزى از من بپرسيد. شما بايد به گونه‌اى رفتار كنيد كه گويا همه چيز همانى‌ست كه بايد باشد. حتا اگر يكباره قصد كنم به گفتن اين كه چقدر او را دوست دارم و چگونه بطور كامل خودم را خواهم باخت اگر او را از دست بدهم. و اين كه چگونه من واقعا" دچار افسردگى و اندوه روانى هستم و اين معامله گفتگو درباره سكس‏ به صورت ساده واكنشى به فشارهاى دوران كودكى‌ام است و دوباره زاده شدن از شكم مادر است و حالا كه مادرم مرده ديگر مدتى‌ست كه ضرورت نياز به شورش‏ را حس‏ نمى‌كنم و نمى‌دانم چرا من لعنتى در اتاق هتل با شما هستم چرا كه همه‌ى اين‌ها بنظر احمقانه مى‌آيد و زخمى بدخيم. دليل اصلى اين كه شما نبايد به من انتقاد كنيد اين است كه من به شدت احساساتى هستم. من مى‌دانم نبايد چنين بنظر رسد؛ اما واقعيت دارد. اين بايد براى شما ناخوشايند باشد كه من به خانه بروم و درباره‌ى شما و همه‌ى مشتريانم فكر كنم. به ميليون‌ها مردى كه من در طى ساليان شغلى‌ام با آنها برخورد داشته‌ام؛ اما در واقع من اين كار را مى‌كنم. من درباره تك تك شما فكر مى‌كنم. من پرونده‌اى درباره‌ى هركدام از شما را نگهدارى مى‌كنم و اين پرونده را هركجا كه بروم با خودم همراه مى‌برم. به احتمال شما دوست داريد بدانيد در اين پرونده چه‌ها هست؛ اما من بر آن نيستم كه دراين باره با شما حرف بزنم. احتمالا" اين خواسته خلاف بند 9 مقررات است. در اين باره چندان مطمئن نيستم. ترتيب بندهاى مقررات فراموشم شده؛ اما مى‌خواهم بخشى از محتويات درون اين پرونده را برايت روشن كنم. براى نمونه اگر شما زنان سلطه‌جو را ترجيح مى‌دهيد، همچنين اگر كشته مرده‌ى مادرتان هستيد، و اگر فكر مى‌كنيد ديگر زنان مثل كرم هستند و تنها مادر شما زن خوب، پاك و صادقى‌ست، و اگر شما خالصانه خود را در اختيار او قرار مى‌دهيد، و خود را براى او خوب نشان مى‌دهيد تا او را پسند افتد و بوسه‌اى بر گونه‌اتان بنشاند، و شما را به اتاق خوابش‏ ببرد،_ همان اتاقى كه با پتوها و تورى‌هاى صورتى و عكس‏هاى بچه‌ها آرايش‏ شده، كه در يكى از كمدهاش‏ كراوات‌هاى پدر آويزان است، جايى كه مى‌دانيد نطفه‌تان در آن بسته شده و جايى از مغزتان، در قلبتان و در روحتان را اشغال كرده است. مادرتان مى‌خواهد شما را دوباره به همانجا بازگرداند. مى‌بينيد كه من ترتيب اين چيزها را حفظ كرده‌ام. افزون برآن رنگ دلخواهتان، بستين دوست‌داشتنى‌تان،. اگر شير به قهوه‌تان بريزيد، اگر در تخيلتان به رختشويخانه‌اى مى‌رود كه بازرگان ميليونرى كه به آنجا پا مى‌گذارد چون از بس‏ درگير گفتگو با تلفن دستى‌اش‏ بود راهش‏ را گم كرده، در همان موقع زن جوانى را مى‌بيند كه تنها زيرپوش‏ تن‌نمايى بر تن دارد چون باقى رخت‌هاش‏ را براى شستن در ماشين رختشويى گذاشته است. دختر در شهر سانتاكروز زندگى مى‌كند، و شما كه تهيه‌كننده‌ى هاليوودى هستيد باخودتان مى‌انديشيد كه آيا اين دختر براى فيلم بعدى‌تان شايسته نيست؟ همانگونه كه شما به او خيره شده‌ايد، در ميانه‌ى رختشويخانه، بر بالاى خشك كن بزرگ وستينگهاوس‏ مى‌نشينيد و بدون آن كه كارى داشته باشيد به تن او خيره مى‌شويد كه نقش‏ يك بيكينى و تورى نازك سفيدى را بر تنش‏ مى‌نشانيد كه نور قهوه‌اى بر پستان‌هاش‏ مى‌تابد و به شما لبخند مى‌زند: »اسم من كريستى‌ست. دوست داريد بدانيد چطور لباس‏ها را داخل رختشويى بريزيد و بعد بيرون بكشيد و در اينجا بنشينيد و غيبت كنيد؟ باورم كنيد كه بخوبى داخل و خارج كردن لباس‏ها را مى‌دانم چون از هفت سالگى همراه با مادرم به اينجا مى‌آمده‌ام براى شستن رخت. مادر رقصنده‌اى ماهر در سان‌فرانسيسكو بود و بعد مرا همراه با سه برادرم به سانتا كروز آورد. او به ما گفت مى‌خواهد شيوه‌ى زندگى سالمى داشته باشيم؛ اما او حالا موهاش‏ را كوتاه كرده سبز رنگشان كرده، به نافش‏ حلقه وصل كرده، و به يك گروه مذهبى پيوسته. شما، تهيه‌كننده‌ى فيلم كه شما باشيد، بهر صورت از هاليوود، داريد به ران‌هاى قهوه‌اى و نرمش‏، به لنبرها و كونش‏ كه بر آنجا نشانده فكر مى‌كنيد، نشيمنگاه كه چطور دهان شما را خشك مى‌كند و موهاى طلايى دم اسبى‌اش‏ كه تابش‏ خورشيد را بازتاب مى‌دهد و چيزى در خشتكتان بزرگ مى‌شود. و بر اين مى‌انديشيد كه چگونه مى‌شود او را به كمپانى پارامونت كشاند. گفتگو با او در باره‌ى ترقى شغلى و اين كه او چگونه مى‌تواند به هنرپيشه‌ى زيبا در فيلم تبديل شود؛ اما واقعيت چيست؟ اين خود بيش‏ از يك تلاش‏ و بيش‏ از همه اينجا شما در ميان كف صابون و غيبت هستيد. جهان بسيار سخت است از اين كه همه‌ى روزتان اشغال شده. شما به طرف ميز مى‌رويد. خم مى‌شويد تا اين چيزها را ببينيد: بلوزهاى تازه خشك و تاشده و شلوارهاى جين مرتب شده و حوله‌هايى كه متعلق به كسى است كه به آنسوى خيابان رفته تا از فروشگاه »سون الون« سيگار كميل و آبجوى »باد وايزر« بخرد تا با خرده‌هاى پول هم بقيه رخت‌ها را بشويد. شما در برابر ميز خم مى‌شويد و ناگهان خودتان را در جلوى دختر پوست‌قهوه‌اى با موهاى دم‌اسبى طلايى مى‌يابيد كه خم شده و لباس‏ها را لاى پاهاش‏ گرفته و مى‌چلاند تا آبشان گرفته شود. او ضربه‌اى به سرتان مى‌زند و زير لبى مى‌گويد: »پسر خوب، پسر خوب« اگرچه شما مطمئن نيستيد كه گفته بود: سگ خوب يا پسر خوب. شما كمى شگفت‌زده شده‌ايد. متعجب نشويد. من اين چيزها را خوب مى‌دانم. كار من است. خبره‌ى كارم. من مطلقا" به همه‌ى جزييات و ريزه‌كارى‌هاى شغلى‌ام توجه دارم. من كاملا" انسانى شهودى و درونگرا هستم كه مى‌توانم ذهن ديگران را بخوانم. من دستخط ديگران را تجزيه تحليل مى‌كنم. من ستارگان بخت آدم‌ها را مى‌شناسم. نشانه‌ى خورشيد شما، ماه شما، نشانه‌هاى برآمدن شما را مى‌دانم. من مى‌دانم موقعى كه مريخ دوباره سر بر مى‌كشد و همين طور مشترى كه به نشانه‌ى خورشيد شما پا مى‌نهد و اين كه چگونه شما احساساتى مى‌شويد هر زمان اورانوس‏ به ماهى نزديك مى‌شود. مى‌دانم شما امروز در كجا صبحانه خورده‌ايد. مى‌دانم هرزمان كه نمك بسيار خورده باشيد و زمانى كه ممكن است كافئين شما كاهش‏ يابد. مى‌دانم در دستشويى راهرو هتل چكار كرديد. مى‌دانم شما خاله‌تان را به چه نامى صدا مى‌كنيد زمانى كه دوازده ساله بوديد و بهتر از اين نمى‌توانستيد نامش‏ را بر زبان جارى كنيد و من مى‌دانم حس‏ گناه مى‌كنيد زمانى كه يك روز پدرتان را »مرتيكه‌ى خپلو« ناميديد. و مى‌دانم زمانى كه ماه شما از مدار بيرون رفت. مى‌دانم آنچه را كه شما در هشت سالگى در گوشه‌ى گاراژ خانه انجام داديد و فكر كرديد هيچكس‏ نديده است. من ديدم. و مى‌دانم كه شما وقتى برنامه‌ى هفتگى‌تان را لغو كرديد تلفن نزديد چرا كه لخت لخت در گوشه‌ى آشپزخانه‌، گوشه‌اى ميان يخچال و خوراكپزى كز كرده بوديد و سرگرم تكان دادن خودتان بوديد و مى‌دانم كه آن هفته هيچ كارى نكرديد و در خانه نشسته و همه 24 شبانه روز را به تماشاى فيلم »سرگيجه« هيچكاك گذرانديد، با چشم‌هاى ورم كرده بارها بار فيلم نگاه كرديد. و ديديد كه چگونه كيم نوواك از ناقوس‏ برج آويزان بود. بند شماره :10 شما هرگز اجازه نداريد لباسى شبيه لباس‏هاى من بخريد و آن‌ها را پوشيده در شهر نيويورك گردش‏ كنيد و فكر كنيد اگر بجاى من بوديد دسته گلى از »چلسى« و يك كتاب لوكس‏ از »ريززولى« مى‌خريديد. شما هرگز اجازه نداريد از من پيروى كنيد كه عصبى شده‌ايد و مثل فيلم سرگيجه با گرايشى سكشوال دست به اعتراف بزنيد، جايى كه من بجاى جيمز استوارت هستم و شما كيم نوواك شده‌ايد و من به دنبال شما همه شهر را زيرپا مى‌گذارم و در حالى كه شما دسته گلى خريده‌ايد و به گونه‌اى شگفت من آرام آرام عاشق شما مى‌شوم. چرا كه من بر اثر لغزش‏ روى بام دچار ترس‏ از بلندى شده‌ام و شما هم چيزى را از دست داده‌ايد. بند شماره :17 من قاتل شما نيستم. و نمى‌خواهم بخاطر شما مرتكب قتلى شوم. نمى‌خواهم براى شما بميرم. نمى‌خواهم هزينه‌هاى شما را هم بپردازم. برو و يك ماشين نو را بدزد و هزينه‌هات را پرداخت كن. برو با مادرت صحبت كن و دختر 23 ساله‌ات را از خانه بيرون كن. و من هرگز هم نمى‌خواهم بخاطر شما به زنتان سم بخورانم. هرگز هم از من در اين باره تقاضا نكن. هم اينك احتمالا" شما آشفته خاطر شده‌و به مقررات فكر مى‌كنيد. لذتتان چه شد؟ مسئله چه است و بخودتان مى‌گوييد چرا بابت اين چيزها به اين زن پول پرداخت كنم؟ نه اين كه ستاره‌ى سينما هم نيست بلكه يك زن عادى جامعه است. پاسخ من چنين است: اين‌ها همه جزو مقرراتند. و هيچ لذتى هم در كار نيست. پس‏ اگر چنين لعنتى از اينجا دور شو. بزن به چاك. مى‌ گويم گمشو! پس‏ چرا شما هنوز اينجاييد؟ مى‌دانم چرا. به يقين مى‌دانم چرا. بله من هستم. لطفا" نزديكتر بيا! به شما خواهم گفت چرا اينجا هستم. براى اين كه شما بد هستيد. و خودتان اين را خوب مى‌دانيد. من هم مى‌دانم. به ياد مى‌آوريد؟ من همه چيز را درباره‌تان مى‌دانم. حتا مى‌دانم دوست داريد وقتى در حالت غليان گشن هستيد چه زوزه‌هايى بكشيد، زوزه‌اى همانند موش‏ كوچكى درون تله به تكه‌اى پنير سويسى برخورده باشد. حتا مى‌دانم زمانى در كودكى به خاطر تب و لرز مدرسه نرفته بوديد و مادرتان مراقب شما بود. او خم شده و پيشانى عرق‌كرده‌اتان را بوسيده بود و تلويزيون را روى كانال پنج گذاشته بود تا شما سرگرم تماشاى كارتون »لونى تونى« باشى. و زمانى كه مادرتان شما را به سينه‌اش‏ چسبانده بود، قلب كوچك بچگانه‌تان از شدت گرماى پستان‌هاى مادرتان شروع به تالاب تلوپ زدن كرد. بهرصورت من با مادرتان صحبت كردم. در واقع، مادرتان پشت در منتظر شماست. او با خودش‏ يك تخته شنا و روغن كاستور آورده. شوخى كردم. منظورم اين است كه تخته شنا و روغن كاستور. نه اين كه بخواهيم درباره‌ى مادرتان صحبت كنيم چرا كه پيش‏ از اين با مادرتان صحبت كرده‌ام. دوست داريد بدانيد او چه گفت؟ البته كه دوست داريد. او گفت: »با پسرم بساز، او را دوباره به دست بيار. حركت كن.« مادرت گفت قصد دارد بقيه عمرش‏ را در تاهيتى بگذراند، زادگاه خودش‏، مثل گوگن. حالا نرو و تصور كن كه مادرتان لخت شده در ميان برگه‌هاى نخل مى‌خرامد. او خوشحال است. او كه پيراهن مد روز دلربايى به تن كرده رقص‏كنان در نخلستان و گلستان پيش‏ مى‌رود. او در حال نوشتن يك رمان است كه به پايانش‏ رسيده. او در حال خلق يك نقاشى‌ست. او صدف دريايى جمع آورى مى‌كند. كوزه‌ى سفالى مى‌سازد. فيلمنامه مى‌نويسد، او يك دوربين ويديو خريده است. خواننده‌ى اپرا شده. او با مدير يك هتل بنام ماورايس‏ رويهم ريخته. او شادمانه مى‌خندد. او اصلا" به شما فكر نمى‌كند. او هرآنچه مربوط به شماست فراموش‏ كرده. او مراقبتان نيست. بنابراين شما آزاديد. بله آزاد. اصلا" لازم نيست جلق بزنيد. لازم نيست با عروسك پلاستيكى، يا يك دختر هوسباز سكس‏ داشته باشيد. يا به آواهاى شهوتناك تلفنى دلخوش‏ كنيد يا با گفتگوهاى اينترنتى به اوج لذت برسيد. و يا به ديدار دخترى با كمربند سياه چرمى در آپارتمان تزيين شده در خيابان 92 شرقى برويد كه شما را تنها به خاطر پولتان مى‌خواهد؛ زيرا پول تنها چيزى‌ست كه مى‌توانيد به اين دختر بدهيد آن هم از زمانى كه قلبتان را به مادرتان بخشيده‌ايد. شما نبايد به زنى نگاه كنيد كه متفاوت از مادرتان باشد. يا متفاوت از مذهب، نژاد، رنگ مو يا قد و هيكل مادرتان باشد. شما نبايد به كسى اين حس‏ را بدهيد كه قصد ازدواج با او را داريد. اين به معناى مرگ مامان‌تان است. مى‌دانيم شما سر بزنگا جا مى‌زنيد وقتى ببينيد زنى خوب وجود دارد كه پيشانى عرق كرده شما را مى‌بوسد. شما دوست داريد مسابقات نهايى فوتبال امريكايى را تماشا كنيد. و بيست و چهار ساعته يك رمان علمى 1500 صفحه‌اى را بخوانيد. من هرگز به اروگاسم نرسيده‌ام. از من نپرس‏ كه چرا. قصد ندارم به شما چيزى بگويم. اما براى شغلم خوب است. شما با من موافق نيستيد؟ من اگر در ميانه يك داستان بودم كه درباره‌ى سكس‏ گفتگو مى‌كرد، و ناگهان دچار گشن مى‌شدم، )بيشتر مواقع ميل جنسى‌ام شكوفا مى‌شود؛ اما خودم را كنترل مى‌كنم( گمانم اين است كه بر شوروهيجانم غلبه مى‌كردم و خودم را بر كف اتاق مى‌انداختم و جوراب شلوارى‌ام را مالش‏ داده، پاهام را از هم باز مى‌كنم، و شروع مى‌كنم به انگولك كردن خودم. با بى‌تابى جستجو مى‌كنم، كورمال كورمال دنبال چيزى مى‌گردم. تلاش‏ براى يافتن ژرفايى كه به رهايى از همه‌ى آن احساسات فروكوفته و اميالم برسم. و صداى جيغ‌هام مثل فروكوفتن يك رودخانه به ديواره سد براى فروريزى آن، به جداره‌هاى روحم برخورد مى‌كند و آنگاه از سرم سرازير شده، از سينه‌هام گذشته تا به ران‌هام و آنگاه مركز هستى‌ام برسد كه من بخودم مى‌پيچم و آنگاه براى بيست دقيقه تمام زوزه مى‌كشم و فرياد مى‌كشم: »خوب، خوب، خوب« حس‏ نهايى نهايى. بگذريم، انگشتم را مى‌چرخانم و در اتاق هتل شما جيغ مى‌كشم و بر پستان‌هام چنگول مى‌كشم، به مركز هستى‌ام مشت مى‌كوبم و آب شهوت خودم را مزه مى‌كنم و انگشتام را بيشتر فرو مى‌كنم و ماده شيره مانند خودم را برداشته و بر ران‌ها و پستان‌ها و شكمم مى‌مالم. و چشمانم گردشده در حفره خود فرورفته‌اند. به زبانى عجيب حرف مى‌زنم و جيغ كشان نام مادرم را به زبان مى‌آورم كه بس‏ است بس‏ است خواهش‏ مى‌كنم بس‏ كنيد. مادرم امروز صبح مرد. آيا اين را متوجه شديد؟ من گفتم قصد افشاى مسايل شخصى‌ام را ندارم، اما فكر كردم شما بايد دوست داشته باشيد اين چيزها را بدانيد، بخصوص‏ از زمانى كه ما روى موضوع مادرها صبحت كرده‌ايم. هركسى كه به من مى‌رسد مى‌گويد: »به كارت برس‏! اين مى‌تواند تو را از شر اين افكار برهاند.« براى همين من اينجايم. مادرم را دوست دارم. مى‌توانم تصور كنم كه همين حالا در تاهيتى‌ست. او سكس‏ را به من آموزاند. ترجيح مى‌دهم بخاطر آموختن تخصص‏ام از او ممنون باشم. سكس‏، او مى‌ گفت: سكس‏ مثل يك بستنى‌ست، كه براى لحظاتى به دهن مزه مى‌كند؛ اما موقعى كه همه چيز گفته و انجام شد آب شده و بر زمين جارى مى‌شود. ايكاش‏ او را مى‌شناختيد. ايكاش‏ بجاى من، او به شما سكس‏ را مى‌آموزاند. مرا ببوس‏! حالا خواهش‏ مى‌كنم. مرا ببوس مى‌دانم كه خلاف مقررات است. مى‌دانم كه گفته‌ام دست زدن ممنوع است. اما امروز مادرم مرده و مادر شما در تاهيتى زندگى مى‌كند. آيا ترانه‌ى معروف كارتون »تام وجرى« يادت هست؟ دوست دارى برايم بخوانى‌اش‏؟ خواهش‏ مى‌كنم. درسته. ترانه را برايم بخوان و به من يك نوشيدنى قوى بده. ودكا. و آنگاه پيش‏ بيا و مرا ببوس‏. اوه، ببخشيد وقت تمام شده.

 
< مطلب قبلی   مطلب بعدی >

فهرست مولفین



نشر نارنجستان تقدیم میکند

بچه های نیمه شب
بچه های نیمه شب
Compare at: $18.00
Our Price: $16.20
You Save: 10.00%
Add to Cart
نامه شاهپور و آهوانش
نامه شاهپور و آهوانش
Compare at: $14.00
Our Price: $12.60
You Save: 10.00%
Add to Cart
مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور
مراسم به نمایش درآوردن یک  دیکتاتور
Compare at: $10.00
Our Price: $9.00
You Save: 10.00%
Add to Cart
ملاحظات فلسفی در دین و علم
ملاحظات فلسفی در دین و علم
Our Price: $12.00
Add to Cart
لکان، دریدا، کریستوا
لکان، دریدا، کریستوا
Our Price: $12.00
Add to Cart
قرآن و مثنوی
قرآن و مثنوی
Compare at: $36.00
Our Price: $32.40
You Save: 10.00%
Add to Cart


 

Copyright © 2000 Narangestan.com. All rights reserved
Site Designed and Maintained by Emil Darmo Design