|
صفحه 2 از 5 .
درگيرى با متن بوفكور همواره جاذبهاى پنهان و آشكار دارد براى ما كه خوانندهاش هستيم. درگيرى با متنْ بسته به نگاه و بستر نگرش است كه ديگرسان مىشود و آويز دوره و چرخهاى كه بازنمايى متن مىگويند. بوفكور گنجايشى بزرگ براى بازسازى خود در چرخهها و ترميم در اوج درگيرى دارد، از همين رو بازنمايى متن بوفكور به گونهاى بازنمايى خاطرهى قومى ما در اين سالها شده است. دورانى بود كه بيشترين درگيرى نگاه با بوفكور درآن دغدغهى برآمده از مصايب اجتماعى نهفته بود. بازنماياننده (شناسه) تلاش به ترميم متن داشت تا بنيانى از پايههاى مادى مصايب اجتماعى را اثبات كند. هرآنچه هست همه دال است بر مدلولى معين تا موضوعى بيرون از داستان و در روابط اجتماعى دوران به نقد كشيده شود كه در اين بازسازى بوفكور گزمهها نماد ستم و استبداد رضاشاهى، پيرمرد نماد مردهريگ فرهنگى ايران، زن نماد ايران و راوى روشنفكر متجدد ايرانىاند. با يافتن اين كليدها همهى رازها برملا مىشود (اگر رازى بوده باشد) و داستان قابل فهم براى همگان.
گويا ناشناختگى و ابهام متن خطر آن را داشت كه ذهن خواننده را در برابر برداشتهاى غلط آسيبپذير كند. در اين نگاه گزمهها را كه شبانه در كوچهها مىگردند و آواز مىخوانند، به مثابه نمادِ چيرهگرى حكومتِ رضاشاه مىدانند. هدايت دستِ برقضا، تنها قشرى را كه جزو رَجالهها ندانسته، همين گزمهها هستند كه تنها صداى آوازشان از كوچه مىآيد و حتا يكبار راوى همان آواز را تكرار مىكند. اگر بخواهيم تعبيرى اجتماعى از بوفكور كرده باشيم، بايد گفت، راوى داستان از كالبد بودن آدمها متنفر است و همين كالبدانگى را در لباس مشاغل و موقعيتها به نمايش مى گذارد و بشمار رَجَالهها مىآوردشان كه يك مشت روده متصل به آلت تناسلىاند، نه گزمههاى مست كه در كوچه آواز مىخوانند و مىگذرند.
هدايت داستان را در دو بخش نوشته است، اين را خوانندگان و منتقدان مىدانند؛ اما دو بخشى كه روى آن انگشت گذاشتهاند، همان بخشبندى صوريى است كه نويسنده عامدانه و از سرِ رد گم كردن براى خواننده قايل شده است، تا بتواند داستان خوابگزارى خود را بنويسد. همچنان است كه بسيارى به دامچالهاى افتادند كه گويا داستانِ بوفكور، روايت يك مرد بيمار است كه زنِ خيانتكارش پياپى طاق و جفت فاسق دارد و با شوهر بيمارش هيچ گونه همخوابگى ندارد. آخر سر هم غيرت اين مرد بيمار وادارش مىكند، لكاته خائن را بكشد و بنشيند روايت اين عمل ناموسى را بنويسد. برخلاف آنچه منتقدين باورداشتهاند، جنايتى در كار نبوده است؛ زيرا خودِ راوى آشكارا مىگويد زن همهنگام پانهادن به خانه بر بستر درازشده و مرده بود.
راوى با پيكرهى بىجانِ زن هماغوشى مىكند. آغازِ داستان هم بخش دوم نبوده كه زندگانى راوى با زنش را شرح بدهد و او را بكشد و آنگاه در بخش نخست شرح ماجرا را بنويسد؛ بلكه رويداد به همان گونهاى رخ داده كه در متن آمده است. اما دوبخش واقعى كدامند؟ خودِ داستان اين را از زبانِ راوى برايمان روشن مىسازد: بيدارى و خواب. تمامى رويداد از غروبِ سيزدهبدر مىآغازد و تاريك روشن هوا، به هنگام خروسخوان فردايش پايان مىيابد. داستان بوفكور نه در طول چند سال، نه دوماه و چهار روز، بلكه دقيقا" از يك خروسخواب تا خروسخوان به درازا مىكشد. رويدادهاى ماجرا تنها رويايى در غروب و خوابى در واپسين دم صبح كاذب مىباشد. از همين رو هدايت به درستى به جاى شرح واقعيت بيرونى در اين داستان، نوعى انديشيدن به واقعيت را شرح مىدهد. در بخش نخست راوى زندگانىاش را در بيدارى شرح مىدهد كه براى سايهى خودش دارد داستانى مىنويسد. همهى چيزها و عناصر داستان واقعىاند. يك نقاش كه كارش نقاشى و چهرهآرايى روى قلمدان است، پس از نقشزنىِ خود به اثر خيره مىشود. در اين تصويرِ هميشگى، «... يك درخت سرو مىكشيدم كه زيرش پيرمردى قوز كرده، شبيه جوكيان هندوستان عبا به خودش پيچيده، چنباتمه نشسته و دورِ سرش چالمه بسته بود و انگشت سبابه دست چپش را به حالت تعجب به لبش گداشته بود _ روبروى او دخترى با لباس سياه بلند خم شده به او گل نيلوفر تعارف مىكرد... »(ص 10 بوفكور( داستان از اين نقاشى مىآغازد.
دخترى كه در آن تصوير خم شده و گل نيلوفرى را به پيرمرد مىدهد، براى نقاش يك تابوى خليده در ذهن است كه هستى راوى را مشروط به بازگويى راويت كرده است. پس چارهاى نيست جز روايت يك رابطهى ذهنى. سفر به عالم خواب تا بيدارى معنا يابد، از اين رو راوى زيركانه خواننده را به خواب مىبرد تا همسفرش باشد در اين طى طريق. در اين رويا، راوى عناصر و موتيفهاى نقاشى را جان مىدهد. (راوى در دو جاى از داستان خود را نيمهخدا و خدا مىداند كه توانايى آفرينش دارد، اين را براى آن باور دارد كه به روشنى ديده است، موتيفهاى اين نقاشى را جان داده و در كنارش قرار دارند.) زمانِ رويدادِ رويا روز است، تنها در يك جا و آنهم آغاز ماجرا اشاره مىكند كه روز، زمانِ رويدادِ اين رويا بوده است: «... سيزده نوروز بود، همهى مردم به بيرون شهر هجوم آورده بودند _ من پنجره اتاقم را بسته بودم براى اينكه سرفارغ نقاشى بكنم، نزديك غروب گرم نقاشى بودم يكمرتبه در بازشد و عمويم وارد شد ...» (ص 11)
|