|
مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور - رمان |
| چاپ |
|
پست الكترونيكي
|
|
بهمن سقایی
|
|
صفحه 9 از 9
چهطور اين حرفها را مىزنى؟ قرار نبود دروغ ببافى.« گناگ روى صندلى جابجا شد و سيگارى روشن كرد و گفت:»مگه قرارمون را فراموش كردى؟« چم دست به سيگار برد و ميان حرفهاى گناگ پريد، وقتى دود سيگار را به هوا مىفرستاد: »نه فراموش نكردم؛ فقط بگذار به آرامش چيزها را از نو بسازيم. در گذشتهها گوش به فرمان بودى و حالا مىبينم براى خود من ذهنيت مىسازى.« گناگ دستهاش را روى ميز كشاند و فنجان قهوه را كنار زد تا زمينه باز شود براى همراهى دستها با ذهنيتش: »فراموشى در ذات تو بوده از كوچيكى.« 5 آقاى گُناگ خاطرات آن دوره را كه مرور مىكرد، گفت: »ما فقط قرار بود حيووناى باغوحش رو نجات بدهيم از مرگ. خب ديگه آدم وقتى مىبينه هر چيزى رو بخواد مىتونه خلق كنه، چرا نكنه؟ اون موقع به ذهنم نيومد اصلا" چرا بايد آبادى و كشورى درست كنه كه بعد رئيس جمهور و ملت نياز داشته باشه. مى گفت: »لازمه چمگراد را درست كنيم. ممكنه يك وقتى نسل نباتى و حيوانى از بين بره، نسل انسان هم. اينطور كه دنيا دست آدميزاده افتاده، بعيد نيست به همين زودى يه اتفاقى پيش بياد كه نسل چرنده و پرنده و دارودرخت رو از بين ببره. فكرهاشو بايد كرد. به همين خاطر بهتره يه برج و بارويى بسازيم و از هر نوع حيوانى دو سه جفتى و از هر گياهى چند بوته و درختى نگهداريم براى روز مبادا. اگه اتفاق ناگوارى پيش اومد لااقل توى چمگراد از همه جور موجود زندهاى براى تكثير داشته باشيم.« اصلا" يادش رفته بود كه براى نجات حيوانات كمياب باغوحش دست به اين كار زديم. اين يارو هم هر وقت ما رو مىبينه مىپرسه: »كار برادرت به كجا رسيد؟ ما هنوز منتظرش هستيم. تا حالا صدتا اطلاعيه دادهايم كه باغوحش كلن بزودى زود دوباره خانه و كاشانهى حيوانات كميابى مثل شير آسيايى، گاو چندهزارساله و دايناسور خواهد شد. اما بيهوده چشم به راه چام نشستيم.« من هم در جواب بهش گفته و مىگويم: »دلت خوشه ها؟ اون به مقامى رسيده كه اصلا" ما رو به ياد نمىآره چه برسه بخواد چهار تا حيوون مرده رو زنده كنه.« اين از قول و وعدهاش به رئيس بيچاره باغوحش كه علاف و سرگردانش كرده و اون هم از عشق و عاشقىاش كه داستانها بايد نوشت. بدبختى هم اول از عشق بر او ظاهر شد. معشوقش همون اوايل كار گم شد يا اين طور خيال كرديم گمشده. بعد هم نشست زيرپاى زن من. يكى از علتهاى دررفتنم هم از اونجا همين بود. دير جنبيده بودم زنمو از چنگم دراورده بود. گرفتارهاى چمگراد نمىگذاشت حواسش به عشق باشه و فقط مىخواست زن منو بگيره برا خودش. جلوش ايستادم و گفتم: »برادر يواش! معشوقت رو گم كردى يا لولو بردش. بهر صورت دست درازى نكن! يارو زرنگتر از تو بود كه دل دخترخالهرو دزديد. برو دنبالش ببين تو كدوم ولايت پيداشون مىكنى. »گويا قرارمدارها را تو بهم زده بودى با توطئههايى كه مىكردى.« گناگ سرش را تكان داد: افسوس كه نمىشه چيزىرو بهش ثابت كرد. من بودم نارو زدم؟ من كه خانهنشين شده بودم و از بيكارى مىنشستم به خيالپردازى. در يكى از همين رويابافىها متوجه شدم چند تايى همكار لازم دارم. شكل و قيافهشون را كشيدم كه يكىشون هم تويى. داشتم خودمو آماده مىكردم براى رئيسجمهور شدن. همكار لازم داشتم. شما دوازده نفر رو به شغل و موقعيتى منصوب كرده بودم تا كارا روبراه بشن. يه روز خودش زنگ زد مىخواد بياد سرى بزنه به من. وقتى اومد و شماها رو ديد، داشت از غصه مىمرد. خوب نيگا كرد به همهتون. چشمهاش از حدقه در اومده بود. اسمهاتون رو كه شنيد، آفرين گفت به من و برخلاف هميشه حرفى از زشتى نامها به زبون نيورد. مىدونستم توى دلش مىخنده به اسمها و مىگه همهى اين كلمهها زشتند. بعدش هم سريع برگشت خونه و فورى دست بكار درست كردن همكارهاش شد. دوازده نفر شبيه شما رو درست كرد و به من خبر داد بروم ديدنشان. وقتى همكارهاش رو ديدم گفتم: »اينها كه شبيه همكارهاى منند؟« خنديد و گفت: »خب آره مىخواستى شبيه كىها باشن؟ ما بايد توى همه زمينهها رقيب هم باشيم، بدون هيچ كموكسرى.« اما مىدونى چيكار كرد؟ كارى كرد كه اسمهاى شما بعنوان چيزاى بد به حساب اومدن و اسمهاى همكارهاش همه خوب. اولها هرچيزى همونى بود كه بايستى باشه. حاصلش چى شد؟ همين چيزها كه مىبينى. اهالى چمگراد هم فرصت نداشتن روى هرچيزى فكر كنن. بيكار كه نبودن! خب رئيسجمهور گفته بود اين چيزها خوبه و اونها هم گفتن خوبه ديگه. بهش گفتم: »لااقل به همكارات بگو شما رو رونگارى كردهام.« چم خنديد و گفت: »برادر حالا موقع اين حرفها نيست. يادت باشه چمگراد نياز به دولتمرد داره. خيلى از ادارهها هنوز بدون مسئول مونده.« اما همهاش همين نبود كه ادارههاى دولتى بدون مسئول مونده. مىخواست بگه نيازى به حكومت من نيست. من و كارهام شده بوديم آيينهى زشت و بدلى آقا و كارهاش. ديگه حيثيت و شرفى برام نمونده بود.« 6 درست يك ماه پيش، وقتى آقاى گناگ خبر سفر رئيسجمهور را در روزنامه محلى خواند، زنش را صدا كرد و گفت: »ببينى دنبال چى مى گرده. حتم دارم مىخواد ما را زير فشار بذاره.« خانم سرش به شستن ظرفها گرم بود. دست راستش را كشاند طرف گناگ و اشاره داد به خشك كردن ظرفها. »زن برات اهميتى نداره اين خبر مهم؟ مىبينى كه راه اروپا را پيش گرفته. اگه منو كت بسته باخودش ببره، اون وقت كى مىمونه با حكومتش در بيفته؟« »بىخودى نترس. اون نمىخواد تو رو بدزده. اونقدرها كه ما ازش بدمون مىآد، بد نيست. اين فكرهارو از سرت بيرون بيار. فكرم بيشتر اينه خواسته يه هوايى تازه كنه. بيچاره سالهاست دردسرها داشته و كارها خستهاش كرده. صبر كن ببينيم چى مىشه. مواظب باش! تو كه دارى همه را مىشكنى! مىبينى كه تنهاست.« آقاى گناگ نگاهش روى خانم مانده و سينى چينى را به دست راست گرفته بود، حينى كه فكر مىكرد. گويى راه به جايى برده باشد، فريادى كشيد و گفت: »مىمانم همين جا! قاطعانه هم مىايستم. دولت آلمان حق دستگيرى و تحويل مرا ندارد. حتا اگر مرا روانه چمگراد بكنند، بازهم به عنوان رهبر اپوزيسيون بر مواضع و موقعيتم ايستادهام. مردان بزرگ سياست تنها در همين گرهگاههاى تاريخى توانستهاند تصميمات بزرگ بگيرند. نه من هرگز فرار نمىكنم.« زن برگشت سينى چينى را از دستش گرفت و نيشخندى زد و گفت: »نزديك بود بشكنىاش... حالا كى گفته تو فرار كن؟ خودتو مسخره كردى مرد؟ عقلتو از دست دادى؟ اين حرفها چيه مىگى؟ به نظرم اگه حتا ازت خواستن در مراسم اومدن پسرخاله شركت كنى، قبول كن. اون وقته كه شجاعت خودتو نشون پسرخاله و بقيه مىدى.« شوك به جان آقا افتاد. سرجايش خشك شده ايستاده و به خانم خيره شده بود. دست راست را به سينه گرفت. دهنش باز شد. به تنها چيزى كه فكر نكرده بود، اجبار به ديدار دشمنش بود. اما به ذهنش نرسيد خانم چطور اين شق قضيه را حدس زده است. ناخودآگاه مثل امرى مسلم و حتمى براى يك سياستمدار گفت: »بايد اول ببينم مشاورانم چه مى گويند.« خيلى سريع شم حرفهايش مورد مشكوكى را به او يادآورى كرد: »اين حرفو بىخود نزدى، به چه دليل گفتى اگه دعوتم كردند قبول كنم؟ نكنه با يارو ارتباطهايى دارى و ما خبر نداريم؟ بدبختى بزرگيه وقتى زن من با دشمنم رابطهاى مخفى داشته باشه.« »بازم خل شدى؟ اين چه حرفى مىزنى؟ دست وردار! بيا و بچه خوبى باش و حرفهام رو گوش كن! به نفع خودته.« »بله، بله. تا از اين حرفها مىزنم خل و چل مىشوم.« آقاى گناگ مانتو را روى شانههاش آويز كرد. خانم و ساير آشنايان مىدانستند هروقت خودش را توى رداى سردارى مىچپاند، نشان آن بود كه از روابط روزمره و عادى خود فاصله گرفته است. »ما به عنوان رهبر مخالفان خطاهاى جبرانناپذيرى كرديم كه بعدها تاريخ از اين خطاها نمىگذرد و لكههاى تاريك و زشتى بر دامنمان باقى خواهد ماند. بايستى بازى را طورى پيش مىبرديم كه او امكان نفس كشيدن را پيدا نكند. عشق و عاشقى و گرفتارىهاى روزانه زن و بچه باعث شد حواس و فكر ما از مسايل اساسى منحرف شود و استبداد فرصت نفس كشيدن پيدا كند.« »باز رفتى تو پوستين سياست؟ نمىشه حالا كه خودمونيم، گندهگويى نكنى؟ ناسلامتى برادر تو و پسرخالهى منه! نمىشه آدم با فاميلش رفتوآمد داشته باشه؟ خب وقتى رفت دوباره بشو رهبر مخالفها. هر كوفت و زهر و مارى مىخواى بهش بگو؛ اما بذار بعد از رفتنش. باشه!« يكى از آن »من«هاى درونى آقا كه حق برادرى را بجا مىآورد، سربرآورده و نهيب زد: »برادرت مىآيد، چكار به اختلافات دارى؟« آقا هم كوتاه آمد: »باشه به خاطر تو هم كه شده، كوتاه مىآم؛ اما اون بايد بدونه يه مخالفتى وجود داره و يه رهبر مخالفانى. توى اين مدتى كه ما اينجا زندگى مىكنيم، آيا شد به عنوان برادر يه تلفن بزنه وحالمون را بپرسه؟ شد كه بگه خب اين برادرم خرجشو از كجا در مىآره؟ آدم انتظار داره.« »مگه تو اينكار رو كردى كه از اون انتظار دارى؟« »اون به من رو دست زد.« »تو نمىزدى؟ اگه فرصت پيدا مىكردى، سر اونو زيرآب كرده بودى.« »شايد، شايد. اما روى شايد و بايدها كه حرف نمىزنيم، داريم واقعيت رو نگاه مىكنيم. اونه كه قدرت گرفته.« لحظهاى درنگ كرد. زنش گفت: »چيه باز رفتى تو گذشتهها؟« »آره. مىخوام بگم مثه اين كه يادش رفته غير از يكسالى كه توى باغوحش كار كرد، بقيه روزگارش رو با بيمهى بيكارى مىگذروند و توى همين شهر علاف بود. روزا تا لنگ ظهر مىخوابيد و خيالبافى مىكرد و بقيهاش رو هم به ولگردى توى كافهها با علافهاى بدتر از خودش سرگرم بود. تا پولش ته مىكشيد، كه هميشه همين طور بود، دست به دامن من مىشد. خب برادرم بود و بايستى كمكش مىكردم. تكيه كلامش همين بود كه هى تكرار مىكرد: »هنرمندم و نيازهايى دارم. چشم اميد بستهام به تو كه كمكم كنى از اين سختىها بگذرم تا به معروفيت برسم. بعد تلافى مىكنم همه اين زحمتهات را.« من كه كار مىكردم و نصف حقوقم هم از سرم زياد بود. خب بهش كمك مىكردم. به دوستهام مىگفتم: »برادرم هرچى بگه درسته.« مىخنديدند و من رو سادهلوح مىدونستند كه چرا حرفش برام حجته. حالا كه آقا به مال و منالى رسيده نكرد تلفنى بزنه به احوالپرسى و بگه اختلافات به كنار، وضع خرج و برجت چطوره؟ كم و كسرى دارى كمكت كنم. اصلا" گذشته يادش رفته. مطمئن باش مىآد اينجا تا جاه و جلالش رو نشون ما بده.« سفر خارجى رئيس جمهور، صدراعظم و مقامات دولت آلمان به اتفاق سفيران كشورهاى خارجى در انتظار فرود هواپيماى حامل پدر ملت و كشور گرمسيرى بودند. برج راهنماى فرودگاه دستور فرود هواپيما را صادر كرد و گويندهى كانال يك تلويزيون با حرارت و شور و شوق نشستن هواپيما را در فرودگاه اعلام مىكرد. آقاى چم با دست اشارهاى كرد به مشاور كه شنيد: »قربان همه چيز براى تشريفات رسمى آماده است.« »پس بگوييد پلكان بگذارند براى پياده شدن.« پس از نصب پلكان هواپيما، اول از همه مشاوران، معاونان وزارتخانهها و پيشكاران پدر پايين آمدند. چند دقيقهاى گذشت تا پدر با چهرهى نورانى و لبخندى بر لبان ظاهر شد. انگشتهاى دست چپ را كه زير دستكشهاى نازكى پنهان شده بودند، چنان كشيد كه صداى چرق و چروق آن در هوا پيچيد. مشاور امور اجتماعى درگوشى گفت: »قربان! خواهش مىكنم مراقب باشيد« پدر همچنان پايين را نگاه مىكرد كه سرها و تنهها بودند در انتظار پاى برخاك گذاشتن. ابهت صحنه ترسى به دلش نشاند كه به سرش زد برگردد به هواپيما و به خلبان بگويد: »طياره را بپران! برگرديم همان چمگراد خودمان!« كه حرف مشاور را شنيد: »قربان زشت است.« »بيخود ناراحت نشويد. لازم بود. براى تقويت قواى خودمان است.« دستها را به هم ماليده، بعد دست راست را به نشانهى سلام بالا برد. نفسى عميق كشيد و چند لحظهاى بىحركت ايستاد به تماشاى اطراف. درگوشى به مشاور دست راست گفت: »با خانمها هم روبوسى؟« مشاور كه به نشانهى احترام سرش پايين بود، فورا" گفت: »اصلا". منزلت خودتان را حفظ كنيد.« مشاور اين بار شنيد: »هديهها را كه فراموش نكردهايد؟ ديشب نگذاشتند حواسمان جمع باشد چه مىآوريم با خودمان.« لرزه به تن مشاور افتاد، مبادا هديهها را فراموش كرده باشد. در ذهن مرور كرد تا مطمئن شود بستهها و چمدانها را تحويل انباردارى داده است. لحظهها تنگ بودند و مشاور چارهاى جز تاييد نداشت: »قربان مطمئن باشيد! آوردهايم همهاشان را.« پدر نفسى از آسودگى كشيد و دستى بر شانه مشاور زد. بعد با تانى و آرامش در حالى كه پيش و پسش را مشاوران و ماموران حفاظت محاصره كرده بودند از پلكان پايين آمد. بر آخرين پله اندكى تاخير كرد تا ميزبان جلوتر آمده و دم پلكان از او استقبال كند. اندام درشت ميزبان هولناك به نظر مىرسيد، از اين رو پدر ترجيح داد روى همان پله بايستاد تا هنگام احوالپرسى برابرى قدها رعايت شود. بالاخره مجبور شد از پله پايين بيايد. پدر را ميزبانان، ماموران و خبرنگاران محاصره كرده بودند و او در ازدحام جمعيت گم شده بود. قلبش تير مىكشيد از شلوغى و چشم دوخته بود به پاها. كفشهاى خودش را مقايسه مىكرد با كفشهاى رئيس جمهور و صدراعظم آلمان. مامورهاى آلمانى با مهارت تمام دايرهى خبرنگارها و عكاسها را شكافتند تا راه را براى دوربينهاى تلويزيونى بازكنند. رئيسجمهور آلمان ايستاد روبروى پدر و دو جمله حفظ شده به زبان چمگرادى جهت خوشامدگويى به لحنى بريده بريده گفت. پدر در پاسخ خندهاى به لب نشاند و به آلمانى روان گفت: »لازم نكرده بود دو سه روز به خودتان فشار بياوريد و اين دو جمله را حفظ كنيد. به شما نگفتهاند زبان چمگرادى زبانىست مرده؟ بله زبانى مرده كه جز همين تعداد آدمهاى داستان، هيچكس به اين زبان ديگر فكر نمىكند، البته شايد حرف بزنند، اما فكر؟ گمان نمىكنم. به نظرم بهتر است زحمت حفظ كردن دو سه جمله به زبان بيگانه را هم بگذاريد براى روساى جمهورى كشورهايى كه آلمانى ياد نگرفتهاند.« رئيسجمهور آلمان سرخ شد و خود را كنار كشيد تا همسرش و بعد صدراعظم و وزيران را معرفى كند. پدر به وزير امور خارجه آلمان كه رسيد، لبخندى به لب آورد: »شما را با كراوات نديده بوديم؟ مثل اين كه دورهى دانشجويىتان تمام شده.« وزير امورخارجه آلمان از حرفهاى تند رنجيده خاطر شده بود كه چين به پيشانى آورد و گفت: »سبزها جهان را گرفتهاند كه خبرش به چمگراد رسيده.« پدر با تانى گفت: »بله، بله رسيده، اگر طبيعت را نانخورى ندانيد، ما هم طبيعتگرا هستيم.« صدراعظم كه ترسيده بود وزير كلهشقى كند پادرميانى كرد و گفت: »جهان دارد سبزرنگ مىشود.« پدر گفت: »نگران نشويد حالا حالاها وقت داريد.« بعد رو كرد به وزير اقتصاد و گفت: »متاسفم كه وزيرهاى ما نيامدهاند. گرفتارىها نگذاشت بيايند، وگرنه مىگفتيم با شما ورق بازى كنند، ببينيم كى برنده مىشود.« خندهى ريزى هم تحويل وزير داد. بعد رو به مشاور خود كرده گفت: »مملكت نياز به مامورهاى كاركشتهاى مثل اينها دارد. يادمان باشد يكى دونفرشان را براى آموزش استخدام كنيم.« مشاور همزمان با گوش دادن، طبق فرمان رئيس جمهور كه خواسته بود كليهى حوادث سفر جزء به جزء يادداشتبردارى شود، هرآنچه مىشنيد يا مىديد، روى كاغذ مىآورد. عكاسها دايم از حالات مختلف پدر عكس مىگرفتند. خسته مىشد از حضور دوربينها. سرش را پايين برده بود و فكر مىكرد كه مشاور زيرگوشش زمزمه كرد: »لبخند بزنيد! سرتان را بالا بگيريد!« پدر هم با بىحوصلگى سرش را بالا گرفت تا لبخندش در عكسها بيفتد. وقتى پدر از گارد احترام سان مىديد، هواى ابرى را نظرى انداخت. »چه هواى بدى دارند آلمانىها.« مراسم كه تمام شد، مشاور گفت: »قربان سوار ماشين روباز مىشويد براى بازديد از شهر. مردم هم ساعتهاست در خيابانها منتظر ورود جنابعالى هستند.« پدر رفت به طرف خودروى سفارت چمگراد كه به همين منظور طبق برنامه قبلى در محوطه فرودگاه آماده شده بود. »خوشمان نمىآيد ما را بچرخانند در شهر.« در را باز نكرده بود كه صداى رئيس جمهور آلمان را از پشت سر شنيد: »آقاى پرزيدنت خواهش مىكنم تشريفات را رعايت كنيد. شما ميهمان عاليقدر ما هستيد!« پدر برگشت و در جواب گفت: »براى چه بايد استراحت نكرده در شهر بگرديم؟ نكند مىخواهيد ما را بچرخانيد تا مردم ما را تماشا كنند؟« رئيسجمهور آلمان آمد به جواب: »بفرماييد سوار شويد. تشريفات رسمى يك ساعت بيشتر طول نمىكشد. مردم منتظر ميهمان عاليقدرشان هستند. شبكههاى تلويزيونى فردا جنجال درست مىكنند از اين مسئله ساده.« »براى چه؟ ما كه اين تشريفات را نخواسته بوديم. قبلا" هم نوشته بوديم برايتان كه بىسروصدا باشد.« مشاور رئيسجمهور آلمان گفت: »آقاى پرزيدنت! مردم آلمان در خيابانها ايستادهاند تا رئيسجمهور كشورى را ببينند كه همين تازگىها بر اثر حادثهاى باورنكردنى بوجود آمده است. كشورى كه براى ما همه چيزش عجيب است. براى ما عجيب است چرا كه ممكن نيست ديگر چنين اتفاقى در جهان بيفتد.« آقاى چم عصبانى شد و داد كشيد: »به ما چه مربوطه كه براى شما اين چيزها عجيب است و مردمتان به تماشا آمدهاند؟ مىشود استراحتمان را بكنيم تا به كارهاى ضرورى برسيم؟ نكند مردم را كشاندهايد به خيابانها تا به قول يكى از روزنامههاتان مراسم به نمايش درآوردن يك ديكتاتور را پيش برده باشيد؟ فكر كرديد ما نمىخوانيم روزنامهها را، يا زبان آلمانى نمىدانيم؟« دست برد از جيب بغل بريده روزنامه را بيرون كشيد و گذاشت كف دست مشاور آلمانى. بعد رو كرد به يكى از مشاورانش و ادامه داد: »نه! سر ماشين را بچرخانيد طرف استراحتگاهمان.« رئيس جمهور آلمان اشاره كرد به سفير چمگراد كه پادرميانى كند و سفير هم به راننده به سر اشارهاى داد به تعلل در راه افتادن خودرو. يكى دو وزير آلمانى هم آمده بودند به بحث و جدل با همراهان پدر، بلكه آنها كوتاه بيايند. مشاورها هم فقط سر تكان مىدادند. چم عصبانى شده بود و به زبان آلمانى ناسزا مىگفت. مشاورها دورش را گرفته بودند تا خبرنگارها نزديك نشوند. رئيس جمهور آلمان با صورت سرخ شده نزديكتر آمد شايد باخواهش و تمنا پدر را رام كند. چم فرياد كشيد: »اگر جلوتر بياييد سيلى مىخوريد!« رئيس جمهورى آلمان عقب كشيد. پليس خبرنگارها را به فرمان مقامات امنيتى از محوطه دور مىكرد كه حرفهاى پدر را همه را ميخكوب كرد: »چرا نمىگذاريد واقعيت را گزارش كنند؟ شما كه به آزادى احترام مى گذاريد!« يكى از وزيران آلمانى آمد به ميانجيگرى؛ اما سيلى محكمى از پدر تحويل گرفت و ناسزاگويان خود را عقب كشيد. چند نفر از محافظان پدر گارد گرفته آمدند جلو تا اگر آلمانىها دست بلند كردند، حسابشان را برسند. يكى از محافظان به پدر گفت: »قربان بزنم چك و چونهاش را خرد كنم؟« پدر به دست اشاره كرد كه ساكت باشد. بطرف محل اقامت كه مىرفتند چم به مشاور گفت: »حيف است زن نداريم. ديدى همه با خانمهاشان آمده بودند. قبول دارى نقص بزرگىست رئيس جمهور مجرد باقى مانده باشد؟ شما پدرسوختهها هم كارى از دستتان برنيامد.« »قربانتان بشوم، ما كه صد جورش را معرفى كرديم، خاطر مبارك نپذيرفتند و گفتند فقط خودش باشد.« »بله، بله، مىفهمم. گناه شما هم دقيقا" همين است كه خودش را پيدا نكرديد. همه حرفمم همين است.« »حالا براى عيش مبارك انواع و اقسامش را طى سفر فراهم مىكنيم.« »لازم نكرده. من يك عمر مجرد ماندم و خيانت نكردم. حالا زير چشم خارجىها دست از پا خطا كنم تا روزنامهها آبرويم را ببرند؟ هرگز!« 2 اين نخستين ديدار آقاى چم بعنوان رئيس جمهور كشور چمگراد از يك كشور اروپايى بود. به همين خاطر مسئولان دفتر رئيس جمهور آلمان همهگونه امكانات را براى پذيرايى آماده كرده بودند. از انواع غذا، پيشغذا و نوشيدنى گرفته تا بزرگى اتاق خواب، اتاق محافظان، تلويزيون بزرگ، سه چهار قفسه كتابهاى مورد علاقه پدر، رنگ موكت راهروها و حتا ملافههاى تختخواب، همه را بنا به سليقهى ايشان براساس پرسوجوهاى بسيار آماده كرده بودند، مبادا كوچكترين ناراحتىى براى ميهمان عاليقدر پيش بيايد. به محض اين كه مهمانها به محل اقامت رسيدند، مشاورها سرگرم چك و چانه زدن باهم بودند براى گرفتن اتاق خواب تا اين كه پدر سرشان داد كشيد: »خجالت نمىكشيد؟ سروصداتان شهر را برداشته. اين اتاق و آن اتاق كه ندارد. سرم تركيد.« و با انگشتها سرش را فشار مىداد براى آرامش. در همين حال از دفتر رياست جمهورى آلمان تماس گرفتند و خواستند با پدر صحبت كنند. پدر سر برد بالا كه نه. »رئيسجمهور فعلا" احتياج به استراحت دارند. همه امور فراهم است.« پدر گفت: »بله، بله، استراحت نياز داريم. بعد از اين هم تا آنجا كه مىتوانيد از ديدارهاى رسمى من كم كنيد! خودتان مختاريد هر شكلى خواستيد مذاكره كنيد! ما كارهاى مهمترى داريم كه بايد از همين حالا شروع كنيم.« داد كشيد سر يكى از مشاورها: »هرچه زودتر كميتهى پيگيرى تشكيل بدهيد تا ببينيم اصلا" به نتيجهاى مىرسيم؟« لحن صدا را عوض كرد: »يعنى حتما" به نتيجه مىرسيم، وگرنه همهاتان را از دم اخراج مىكنم. اين آخرين شانس من و شماست.« خودش سكوت را شكست وقتى به حالت بچگانهاى رو به نقطهاى نامعلوم گفت: »دخترخاله جون پيدات مىكنم! غصه نخور!« يكى از مشاورها تلفن را كه قطع كرد، گفت: »قربان دعوتنامه براى آقاى گناگ فرستاده شده. مىدانستيم آلمانىها اين درخواست را قبول مىكنند. خوبى اينها همين است كه دردسر براى خودشان درست نمىكنند. دوستى با كشورها را بر هرچيزى ترجيح مىدهند.« پدر دستها را به نشانه سبكى از هم گشود و نفسى عميق كشيد: »كارها مثل اين كه خوب جلو مىروند. كار شما آسانتر شد. بلكه آخر سر ما به وصال خودمان برسيم و روى ماه دخترخاله جون را ببينيم. يادتان باشد همه چيز طبق برنامه پيش برود.« در باز شد و مشاور ديگر نفسنفس زنان بدون هيچ تشريفاتى آمد به طرف پدر: »قربان خانهى گناگ كاملا" زير نظر است و تلفنهاش هم به اتاق شنود وصل است.« پدر دست زد به شانهى مشاور: »از آدمهايى مثل شما انتظار كار درست هم مىرفت. حالا بگذاريد از باب امتحان بشنويم خانهى دشمنانمان چه خبرها هست.« مشاور دگمهى سفيد را فشار داد و حينى كه پيچ صدا را زياد مىكرد، گفت: »ساده است قربان. همزمان ضبط هم مىشود.« صداى بمى در اتاق پيچيده بود كه چم ذوقزده با دست اشاره كرد كه مشاور برود و گوشش را نزديك بلندگو برد: »خانوم چرا متوجه نيستى؟ توطئهاى در كار نيست. داريم مشاوره مىكنيم با دوستان...« »آدم برا ديدن برادرش كه مشورت نمىكنه با غريبهها. خب پسرخاله اومده ما رو ببينه. بعدش كه رفت هرچى خواستى مشاوره كن.« »كت و شلوار مشكىام رو پيدا نمىكنم از بس توى كمد خرت و پرت ريختين.« »اون كه بيد خوردتش؟ واه! بار قبل هم بهت گفت. با كت سوراخ سوراخ كه نمىرن مهمونى رئيس جمهور ...« »ما كه كف دستمان را بو نكرده بوديم. تابحال با همينها سر كرديم، بعد از اين هم خدا بزرگ...« چم دگمه قطع را زد و به مشاورى كه در اتاق بود، گفت: »بيچاره برادرمان چه مشكلاتى داره و نمىدانستيم. فكرمان نرفته بود طرف مشكلاتش. بايد بگوييم مقرريى برايش تعيين كنند. ناسلامتى قبلا"ها كمكمان مىكرد. يادمان بياوريد در اين باره به مسئول خزانه دستور بدهيم به جهت مقررى ماهيانه.« بعد رو كرد به مشاور ديگرش: »حالا با كارخانهدارها و دلالهاى آلمانى چه بكنيم؟ برنامهاى بريز براى سرگرم كردنشان. ما كه حوصلهى اين حرفها رو نداريم.« مشاور ديگرى كه پاى خط تلفن بود گفت: »قربان مشاور امنيتى آلمان آمدهاند به ديدار و كارى فورى دارند.« پدر به سر تاييديه داد و خودش را آماده ملاقات كرد. مشاور امنيتى داخل شد. آقاى چم تا دم در تالار به استقبال او رفت. مشاور آلمانى گفت: »لازم مىبينم مشروح اقدامات امنيتى جهت ديدار شما را به عرض برسانم.« »تا حدودى در جريان ماجرا هستيم.« »ما در مذاكراتى كه در دفتر صدراعظم داشتيم، همه موارد احتمالى را برشمرديم كه طبق دستور صدراعظم موظف به گزارش به شما مىباشم. بنا به درخواست وزير امور امنيتى شما، دولت آلمان موظف شد رئيس مخالفان نظام را تشويق كند در مراسم ميهمانى رسمى كه به افتخار شما برگذار مىشود، همراه همسرش در كنار ساير مدعوين قرار گرفته به ديدار شما شرفياب شود. مقامات آلمانى اين درخواست را نوعى سازش ملى ميان حكومت و مخالفان بشمار آوردند. بررسى دفتر پژوهشهاى حكومت آلمان اين بود كه اعطاى پناهندگى به آقاى گناگ نه تنها به روابط دو كشور خللى وارد نكرده، بلكه امكان يك مصالحهى ملى را هم فراهم نموده است. يكى از همكاران صدراعظم گفت: »جهان دورهى مصالحه و گفتگو را طى مىكند. سقوط امپراطورى شوروى زمينهى مساعدى براى رشد روند گفتوگو فراهم نمود. حكومتها يكى يكى تن به آشتى با مخالفان مىدهند و مخالفان هم تنها راه را در مصالحه و مذاكره و فعاليتهاى پارلمانى مىبينند. جهان دارد از كابوس آشوب و جنگهاى ملى بيرون مىآيد.« صدراعظم هم با سر گفتهاش را تاييد كرد و گفت: »بايد به رئيس جمهور چمگراد به دليل علاقهاش به حضور رهبر مخالفان در ميهمانى شام تبريك بگويم. ضمنا" دو نفر از كارمندان عاليرتبه دفترمان را براى تحويل دعوتنامه رسمى به رهبر مخالفان تعيين كنيد. يادتان نرود تذكرات لازم جهت رعايت تشريفات را به كارمندان بدهيد.« درست يك هفته پيش از ديدار بود كه دو نفر از كارمندان دفتر صدراعظم در معيت سه پليس فدرال همراه با دعوتنامهى رسمى رئيس جمهورى آلمان بسوى خانهى آقاى گُناگ روانه شدند. خوشبختانه آقاى گناگ به ميل و اراده اين دعوت را اجابت كردند و در مراسم شام حضور خواهند يافت.« آقاى چم باد به غبغب انداخت و خندان به مشاور آلمانى گفت: »از اين بابت بايد به شما تبريك بگويم. البته پيش از آمدنتان خبرها به ما رسيد. خودتان كه مىدانيد گناگ برادر ماست. رسم و رسوم ما شرقىها وادارمان مىكند حق برادرى را بجا بياوريم. درست نبود ما بياييم به ولايتى كه برادرمان در آنجاست و او را نبينيم. اختلافات را بايد كنار گذاشت. تا يادمان نرفته بگوييم به حساب ما مبلغ دههزار مارك شخصا" بدهيد به آقاى گناگ و تاكيد بكنيد از طرف دولت آلمان اين مبلغ پرداخت مىشود. لطف كنيد اسمى از ما در اين باره به ميان نيايد كه ايشان قبول نمىكند. 3 آقاى گُناگ طبق برنامه هميشگى كله سحر بيدار شده و سرگرم خواندن روزنامهها و نامههاى دوستانش بود. صبحانه را مثل گذشته پيش از بيدار شدن خانم آماده كرده بود. لقمهاى نان و مربا را توى دهن برده و قهوهى تلخش را سر مىكشيد كه زنگ در خانه به صدا درآمد. نگاهش را به ساعت انداخت تا پيشبينى كند چه كسى زنگ زده است. هفت و سى و شش دقيقه! براى آمدن نامهرسان زود بود. دوستى هم كه قرار بود براى طرحريزى جلسهى بررسى اوضاع آبوهوايى كشورش به خانه بيايد، حدود هشت و هشت و سىدقيقه را قرار گذاشته بود. »حتما" اشتباهى صورت گرفته.« يادش آمد چهارشنبه است و روز تحويل زبالههاى خانه. به آشپزخانه رفت و هنوهنكنان سطل زبالهها را كشاند به طرف. با دست آزادش در را باز مىكرد و با دست ديگر هم سطل زباله را گرفته بود. لقمه غذا را قورت داد؛ اما هنوز چيزى از گلو پايين نمىرفت. »ببين چه روزگارى شده. بايد سطل زباله را هم خودمان جابجا كنيم. زنمان هم كارش شده خوابيدن يا رويابافى از عشقهاش. كار بىدردسر و هزينه.« به آرامش خيال هميشگى كه كارگرهاى شهردارى آمدهاند براى زبالهها، خرده غذا را در دهنش مزه مزه مىكرد كه نگاهش افتاد به كفشهاى چرمى مشكى با طراحى گلهاى ريز بر يالها و گل پنجپر درشتى بر گردههاشان، شلوار پاچه پاكتى طوسى خانهخانه كه راه مىبردند به پشت مثل سايهبانى بر گلهاى كفش. با چشمهاى پلغيده خيره شد به صاحب كفشها. »آمد قاصد بخت ما« دو نفر كتوشلوارپوش را ديد. آن كه جلوتر ايستاده بود نامهاى در دست داشت. ديگرى پشت سر و بعد پليسها ايستاده بودند. گُناگ از وحشت خشكش زد. سطل زباله از دستش افتاد و خودش را عقب كشيد از ترس. بوى مانده كلهپاچه ديشب از آشپزخانه و سطل فضا را گرفته بود و همين هم لرزش دستهاش را تشديد مىكرد. بو كشيد تا مطمئن بشود بوى كلههاست كه پيچيده در فضا. به آلمانى گفت: »چه اتفاقى افتاده؟« استخوان كلههاى ديشب بالاى سطل روبروى چشم ميهمانها بودند. نگاه گناگ برآنها لغزيد. به دل ناسزايى حواله خانم كرد كه نچپانده بودشان ته سطل. عرق به پيشانى آورد. سطل را با پا به داخل خانه هل داد. دستها را به شلوار ماليد تا تميزشان كند براى خوشامدگويى. عينك را روى بينى كمى به سمت چشمها راند تا اوضاع را زير نظر بگيرد. دوباره نگاهى به سرووضعش انداخت. وحشتناك بود! پيژامهى خانه. يادش آمد با موهاى شانه نخورده آمده بيرون. سرش را به نشانه احترام پايين آورد. لبخندى بر لباش نشاند تا اوضاع را به حالت عادى برگرداند. كارمند نامه به دست اجازهى ورود به خانه را خواست. آقا بزرگمنشانه خود را كنار كشيد تا بيايند تو. حالا ديگر خودش را جمع و جور كرده بود. اتكا به نفس سياستمدارانه را در چهره و حركات خود بروز داد. بعد با تحكم، صدايى كه نشان فرمانبرى را به شنونده القا مىكند، زنش را صدا زد: »خانم بيايند.« صدايى جيغگونه از اتاق به گوش رسيد. در نيمهباز به شدت بهم كوبيده شد و پليسها وسط راهرو به حال آمادهباش ايستادند. آقاى گُناگ در خانه را بسته درحالى كه بسوى آنها راه مىبرد، نگاهش را طورى جهت داده بود كه گويى آنها، دو نفر شخصىپوش و پليسها، ماموران گوش به فرمانش هستند. به لحنى كه يقين داشت سياستمداران بزرگ با زيردستان بكار مىبرند، گفت: »آقايان لطف بزرگى كردهاند تشريف آوردهاند. مصالح و موقعيت حكم مىكرد خودم خدمت برسم، متاسفانه هيچ گزارشى از مقامات به دست من يا همكاران نرسيده بود تا شخصا" به ادارهى پليس بيايم. اجازه بدهيد چند دقيقهاى تنهاتان بگذارم. تشريف داشته باشيد تا آمادهى مذاكره شويم.« بىآنكه منتظر پاسخشان باشد، خود را چپاند توى اتاق بغلى كه آينهى قدى كمد لباسها از در نيمه بازش ديده مىشد. از همانجا حين تعويض لباس، سرش را به طرف شكاف در گرفته و زنش را با تحكم صدا زد. سه بار پياپى. خبرى نبود. صداش را پايين آورد: »زن پاشو برو پايين ببين چه خبره. يه امروز از خيالبافى عشق دست وردار.« طول كشيد تا آقا آمادهى بار عام شدند. وقتى دوباره در برابرشان قرار گرفت لبخندى به لبهاش نشسته بود و با دست موهاش را صاف مىكرد. »آقايان ببخشيد! آمادگى پذيرايى از آقايان را نداشتم. كاش قبلا" تلفنى اطلاع مىداديد، گرچه مىدانم حتما" كار واجبى پيش آمده. خواهش مىكنم بفرماييد!« قاصد با اكرام تمام سر خماند كه آقا جاخورد و يقين كرد موقعيتى فراتر و محكمتر از گذشتهها دارد. هواى تازهاى به ششها راند. سينه را ستبر كرد. نگاهش را از پشت عينك تيز و سرراست به پليس روبرو دوخت. براى تحكيم برترى موقعيتش دست برشانه او گذاشت. چون خوشبختانه قامتى بلند داشت، توانست حالت تعادل بزرگمنشانه را بازيافته و بتواند نوازش پدرانه به فرزندان را به تماميت مطلوب پيش ببرد. اصلا" اين حس را كه داشت كه همين حالا نظاميان زيردست خود را به درجات بالاتر ارتقا داده است. پليسها هم به حالت رسمى ايستاده همچنان آمادهى اجراى فرمانهاى آن مقام بودند. آقا سرش را پايين آورد: »بفرماييد!« كارمند بازهم قامت راست كرد. دوباره سرش را به پايين خم كرد و نامه را دو دستى پيش آورد. آقا با صلابت پيشين دست راست را جلو برد و نامه را گرفت. بعد نگاهش را به طرف اتاق خواب چرخاند بلكه زنش بيايد كنارش بايستاد حين مراسم تحويل نامه. خبرى نشد. چند لحظهاى مكث كرد تا حامل نامه بلكه پيغامى شفاهى هم داشته باشد. پيك ساكت بود. آقا پيش از آن كه نامه را بازكند، دعوتشان كرد به نشستن. نامه همچنان در دستش بود و دست دست مىكرد تا خانم بيايند نامه را بخوانند. »آقايان راحت باشند! متاسفانه خدمتكار نداريم تا بگويم از شما پذيرايى كنند، خانم هم گويا گرفتارند.« بعد صدايش را پايين آورد و به حالتى كه گويا ميهمانان دوستان قديمىاشاند، صورتش را نزديكتر برد: »خانمها را كه مىشناسيد! گرفتار آرايش و ظاهر خود مىشوند. خب دوسه ساعتى كار مىبرد. خودمان چاى مىآوريم.« نگاهش را كشاند طرف در اتاق خواب تا خانم برسند براى پذيرايى. آقايى كه نامه را داده بود به زبان درآمد: »آقاى گناگ من به عنوان يكى از همكاران دفتر صدراعظم مسئولم از سوى او همهى امور لازم جهت شركت شما را در مراسم فراهم آورم. به هر آنچه در اين مورد مربوط باشد، پاسخگو هستم.« آقاى گناگ با دست اشاره به نامه كرد و گفت: »مىبينيد كه هنوز نامه را نخواندهام. متاسفانه منشىام هنوز نيامده. منشىاى كه حقوق دريافت نكند معلوم است كه به موقع سركارش حاضر نمىشود. گذشت آن زمان كه امثال ما مىتوانستند دمودستگاهى داشته باشند براى خودشان و نوكرهاشان. خب دولتها هم كمك مىكردند تا هزينهى نوكرها پرداخت شود. بزرگان با خيال راحت از دفتر كارشان جنبش مخالفان را رهبرى مىكردند. با اين كمك دولتى كه مىگيريم باور بفرماييد شام شب خودمان هم تامين نمىشود. براى چار تا فتوكپى گرفتن از نامههامان درماندهايم چه كنيم.« بعد نامه را بازكرد و دعوت نامه رسمى حضور خود و خانم در مراسم شام به افتخار تشريففرمايى پدر را خواند. پايين دعوتنامه هم جملهى ريزى ديده مىشد كه اشاره به پشت نامه داشت. آنطرف نامه، همهى احترامات به تهديدات تبديل شده بود: »درصورت عدم موافقت با حضور در ميهمانى شام رسمى رئيس جمهور آلمان، به حاملان نامه دستور داده شده است، شما و همسرتان را بازداشت و تحويل مقامات قضايى بدهند.« به ذهنش آمد: »معلوم است آلمانىها ما را قربانى كردهاند. شنيده بوديم پناهندگى دادنشان به ما براى روز مباداست تا قربانىمان كنند براى گرفتن امتيازى يا سرمايهگذارى كرده باشند براى حكومت بعدى. حالا آمدهاند به اسم بازداشت مرا ببرند و تحويل دشمنم بدهند.« سرش را بالا گرفته به حالتى از تبختر و غرور براى آنها و ترس براى خودش، نگاهشان كرد و گفت: »موقعيت سخت دشوارىست. دركش براى شما كه در پرتو دمكراسى زندگى مىكنيد، سخت است بگويم نشست و برخاست من با ديكتاتور به معناى زيرپا گذاشتن اصولىست كه سالهاست براى تحققشان مبارزه كردهام و مىبينيد هنوز هم تلخىهاش را همراه دارم. اما نامهى صدراعظم محترم موهبتىست بزرگ تا بتوانم از فرصت پيشآمده مقامات دولتى آلمان را در جريان اوضاع نابسامان كشورم قرار دهم. يقينا" رئيس جمهور و صدراعظم شخصيتهايى روشنفكر و آگاه به امورند و با علاقه به گفتهها و توضيحات من پيرامون مصايب دمكراسى در جمهورى چمگراد گوش خواهند داد. اما اجازه بدهيد با مشاوران و همكاران و همقطارانم در اين زمينه مشاورههاى لازم را به عمل آورم و فردا كتبا" شما را در جريان وقايع و تصميمگيرىها قرار دهم.« پس از سكوتى طولانى با دستهاش در را نشان داد و گفت: »شما مرخص هستيد.« كارمند اولى گفت: »آقاى گناگ خوشحاليم كه پاسخ مثبت به دعوت داديد. مطمئن باشيد رئيس جمهور و كنسول اتحاديه از حضور شما در اين مراسم خوشحال خواهند شد. خودتان بهتر مىدانيد امروز جهان بسوى صلح و دمكراسى و مصالحه پيش مىرود.« »البته من هنوز رسما" پاسخ مثبت ندادهام؛ اما اگر حرفم را مثبت ارزيابى كرديد، به شما تبريك مىگويم. درهرحال اگر هم به نيت بازداشت رهبر مخالفان و يك مبارز خستگى ناپذير آمدهايد، آمادهى غلوزنجير شدنم!« آقاى گناگ كه يادش رفته بود قهوه و چاى تعارف كند، قالب رسمى را كنار انداخت و خودمانى شد: »مرا ببخشيد! وقتى خدمتكار يا منشى نباشد، خودم در خدمت هستم. چاى يا قهوه؟« كارمند اولى گفت: »اگر اجازه بفرماييد بايد به كارمان برگرديم.« آقاى گناگ هم دستش را به علامت خداحافظى به طرفشان دراز كرد و آنها يكى يكى با احترامات ويژه با او دست داده و از در خارج شدند. آقاى گناگ در را كه مىبست نفسى از آسودگى كشيد و فرياد زد: »زن! نبودى ببينى بالاخره مرا شناختند و از گمنامى بيرون آمدم. احترامى را كه سالها انتظار مىكشيدم براى من قائل شدند. از اين پس من يك مقام سياسى به رسميت شناخته شدهام.« بعد پيچيد به آشپزخانه تا استكانى چاى بردارد كه دو تا جمجمه گوسفند را ديد كه با حفرههاى بدون چشم روبرويش بودند. آقا به تلخى گفت: »لعنتىها اين هم موقع بود كه خودتان را نشان بدهيد؟ حتم دارم فكرشان مىرود به اين كه ما آدمخواريم.« بعد ياد كلكسيون جمجمههاش افتاد: »نمىدانم چه بلايى سرشان آمد. هرچه هم ازش مىپرسم كجا سر به نيستشان كردى؟ جواب نمىدهد.« با دست كوبيد روى يكى از آنها كه دستش درد گرفت و ناخودآگاه جيغ كشيد. خانم از شكاف در اتاق خواب ماجرا را دنبال مىكرد، در كه بسته شد، فرياد زد: »چى شد؟ اتفاقى افتاد؟« آقا محكم گفت: »نخير خانم! آنوقت كه منتظرتان بوديم هيچ متوجه فرمانهاى ما نشدى. حالا نگران سلامتى ما شدى؟ شكمچرانىهاى دوستان رسوايى ببار آورد. آقايان كلهها را از بالاى سطل زباله تماشا كردند.« صداى خانم را شنيد: »چه اشكالى داره؟ هر قومى سنت و فرهنگ غذايى خودشو داره. اين چيزا كه مايهى خجالت نمىشه. تورو خدا ول كن اين حرفهارو! ببين چه موقعيت بىنظيرى! فكرش را نمىكردم به ميهمانى شام رئيس جمهورى آلمان دعوت بشيم. اگه مادرم بشنفه از خوشحالى ديوونه مىشه.« بعد صداش در گلو خفه شد و دوباره مثل اين كه از ته چاه به گوش برسد: »اما لباس شبنشينى مناسب ندارم. بهتره با اين لباسهاى شلخته پيش رئيس جمهور آلمان و پسرخالهى نازنينم! پيدام نشه. بميرم كه بعداز اين همه سال پسرخالهجونو مىبينم و يه رخت درست و حسابى ندارم. خدا لعنت كنه هرچى سياستبازيه توى دنيا. همهاش تقصير مرداس كه دست از بازىهاشون ور نمىدارن.« آقا هنوز لحن والامنشانهاش را هنوز حفظ كرده بود: »مگر نگفتم ماجراهاى گذشته را بايد فراموش كرد؟ قبول كرده بودى ما در موقعيتى نيستيم كه فاميلبازى و عشقهاى نوجوانى را وارد زندگى تازه، زندگىاى كه حالا همهاش بايد صرف مبارزه عليه استبداد بشود كرد. بازهم تذكر همرزمانه مىدهم: پسرخالهاى ندارى. اين مستبد تمامعيار چمگراد، ميهن باستانى ما را به چنبرهى خودكامگىهاش درآورده است.« بعد چون خارش احساسات گرفت لحنش را خودمانى كرد: »مگه يادت رفته ماجراى فرارمون رو؟« حرفش را خورد، خاطرههاى گذشته در ذهنش زنده شده بودند. چندبار برايم تعريف كرده، خاطرهاى كه هميشه يكسان و يك شكل به ذهنش مىآمدند، اما معلوم بود اتفاقات پيش از آن را سانسور كرده يا از ذهنش پاك كرده يا نخواسته كه بگويد. يكبار به اشاره گفت: »مشكل امروز ما، از بين رفتن زمينهى حس فردى در آدمهاست. خلوتگاهى باقى نمانده تا خاطرهاى در ذهن باقى بماند. همه چيز يك شكل و قواره شده. نبايد انتظار داشت كه خاطرههاى گذشته هم دستنخورده باقى مانده باشند. بلاى يكسانسازى به جان همه چيز افتاده.« چم هم مثل گناگ تكهاى از خاطرات گذشته را نگفته باقى مىگذاشت وقتى برايم از آن دوره حرف مىزد، گويا توافقى پنهانى كرده بودند كه اين تكه خاطره بعنوان رازى سرپوشيده باقى بماند. به گمانم آقاى گناگ حتا در ذهنش واقعا" اين ناگفته را پاك كرده بود. 4 بعد از گم شدن ورنه، آقاى چم فرمان قتل گُناگ را صادر كرد. اما چمگراد و دستگاه گردانندهاش چندان قرص و محكم نبود. خبرها پيچيد و پيچيد تا به گوش گُناگ رسيد. دوسه ساعتى از فرمان نگذشته گناگ خبردار شد و سراسيمه آمد سراغ خانم كه: »اى دل غافل چه نشستهاى كه مىآيند براى دستگيرى ما. بايد فرار كنيم.« خانم و آقاى گناگ شبانه گريختند و به فرنگستان رسيدند. آن زمان بر خاك آلمان صدراعظم آهنين حكومت مىكرد و هنوز تلفن و فاكس و اينترنت در اروپا رواج نيافته، در نتيجه تماس روزانه با چمگراد غيرممكن بود. تنها عدهى اندكى از چمگرادىها را مىشد اينجا و آنجاى فرنگستان ديد كه سرگرم كارهاشان بودند و وقت شنيدن موعظههاى گناگ را نداشتند درباب حكومت استبداد پدر چم. گناگ حتا نمىتوانست اعلاميههايش را به داخل چمگراد فاكس كند يا توسط پيك الكترونيكى بفرستد. چاپارخانهى وطن هم كه نامهها را وارسى مىكرد و نمىگذاشت نامهاى از گناگ به گيرنده برسد. انبارهاى چاپارخانه مركزى چمگراد پر شده بود از اعلاميههاى گناگ. گناگ و خانم آنقدر ماندند تا تلفن در غرب رواج يافت؛ اما هنوز با سيستم چمگراد نمىخواند و ارتباط تلفنى غيرممكن بود. گناگ هرروز تقويمش را نگاه مىكرد و مىگفت: »لعنتى هنوز كه جنگ جهانى اول شروع نشده. ببينى چند سال ديگر طول بكشد تا جنگ اول بيايد و بعد بنيشينم به انتظار جنگ دوم، بلكه تلفن و فاكس همه جا عمومى شود. تا پنج دهه بعد از جنگ دوم است كه نوبت ما مىشود.« خانم تنها جوابى كه داشت هرروز و هرماه همين بود: »مرد! كمى صبر داشته باش. دارى زندگيت را مىكنى، چه عجله دارى تقويم زود به زود تاريخ عوض كنه؟« بعد ماندند تا جنگ اول و دوم هم به پايان رسيد. هنوز در اروپا نه فاكس اختراع شده بود، نه خط تلفنش با چمگراد هماهنگ. پدر چم هم نمىخواست از دنيا بىاطلاع باشد. از اين بىارتباطى خسته شد و دستور داد سيستم تلفن و مخابرات چمگراد را بردارند و سيستم غربى را جايگزين كنند، چون معتقد بود: »گور پدر اروپايىها! حالا كه زورشان مىرسد به ما و اصرار دارند سيستم خودشان را به دنيا تحميل كنند، چرا لجاجت كنيم؟« گناگ با شنيدن خبر تغيير سيستم مخاطراتى چمگراد از خوشحالى توى پوستش نمىگنجيد. فورا" فاكس را راهاندازى كرد. شبانهروز مىنشست پاى دستگاه و نوشتهها و فرمانهاش را به چمگراد مىفرستاد. البته آن موقعها تنها همكارش خانم خودش بود در اين كار. دو نفرى نشريهاى را منتشر و راجع به هر اتفاقى در چمگراد هم اظهار نظر مىكردند. همين اواخر بود كه مشاورانى آمدند به كمك. وقتى گناگ داشت خاطرههاش از اين دوره را مىگفت، خانم اشاره كرد: »تا اونجا كه يادمه، ما با يه اتوبوس فكسنى به اسم تور جهانگردى از عثمانى اومديم آلمان شرقى. چمگرادىهاى بازار استانبول اين اطلاعات رو به ما دادن؛ وگرنه آقا كه دست و پا چلفتى بود و راه و چاه رو نمىدونست. اگه زرنگىهاى من نبود؛ آقا مونده بود همونجا. تازه با هم آشنا شده بوديم. توى راه بيشتر شناختمش. همهاش هم مىترسيد اتفاقى بيفته و خودشو چسبونده بود به من كه راهنمايىاش كنم به راه. شب بود كه رسيديم برلين شرقى. پليسها ما رو بازجويى كردن و راهنمايىمون كردن سوار مترو بشيم و ايستگاه كايزر اشتراسه پياده بشيم و بريم بالا كه خاك برلين غربيه. از بس پناهنده مىاومد پليسها خبره شده بودن. خيلى راحت كارا جلو رفت. دو سه روزى مونديم برلين غربى تا تقسيم شديم و ما افتاديم اينجا كه تكون هم نخورديم از سرجامون.« بعد رو كرد به گناگ و گفت: »حالا تو قصهات رو ادامه بده!« گناگ در سكوت دستهاش را گذاشت روى ميز. خشم نشسته بود به چهرهاش. لابد از حرفهاى خانم برآشفته شده بود كه گفت: »باز بيراهه رفتى؟ مىگذارى سرنخ ماجرا را گم نكنيم؟ هى گريز مىزنى به خيالات. چرا هيچ نمىخواهى واقعيت را ببينى؟« بعد هم خودش را چپاند توى روزنامه. 5 خانم سرگرم تميزكردن آشپزخانه شد. آقا هم دستش را به طرف روزنامهى محلى برد و پشت آن پنهان شد. عكس تمام صفحه پدر چم را ديد با ابهت و وقار ايستاده كنار رئيس جمهور و صدراعظم آلمان. داد كشيد: »خودش رو پشت عينك و لباس شرقى پنهان كرده تا كسى متوجه غاصب بودن موقعيتش نشه.« خانم هم به صداى بلند از دنياى خودش گفت: »فكرشو كردم. لباس رو هرطور بشه تهيه مىكنم. بايستى خيلى وقت پيش به فكرش مىافتادم. خبر بده مىآييم. حالا يه نوبته و كسى ايراد نمىگيره چرا رفتيم. اصلا" به كسى مربوط نيست. همشون حسودن. اگه خودشون دعوت شده بودن، با سروكله رفته بودن. تو هم كه همش به فكر حرفهاى اين آشغالهايى.« آقا سكوت و فكر و ترس را باهم پشت روزنامه پنهان كرده بود. خانم آمد روبروش و دست راست را گذاشت بر فرق سرش و موها را نوازشكنان چنگ زد. »بريم تو را خدا! يه باره. قربونت برم اين همه سال رو همرات بودم با همه سختىهاش هم ساختم. حالا يه شب كه صد شب نمىشه.« خم شد و سر شوهرش را بوسيد. آقا برگشته بود به حالت عادى، به شخصيت خودش كه طى سالها دوستى برايم آشنا بود. در اين مواقع بيشتر به فكر زندگى روزمرهاش بود و مىگفت: »دنياى من به همين بزرگىايىست كه مىبينى! همين چارديوارى و چهار تا دوست كه اگر فرصتى پيش بيايد، برويم كافهاى بنشينيم گپى بزنيم، يا كتابى بخوانيم. زندگى يعنى جزييات دقيقه به دقيقهاش در نشستن پشت ميز غذا، قدم زدن در خيابان و ديدن اتفاقات روزمره. چيزى بيش از اين نمىخواهم. ما فكر مىكنيم مهم هستيم، به همين خاطر خودمان را آزار مىدهيم، شكنجه مىكنيم، تا اين مهم بودنمان حفظ شود يا ديگران متوجه آن بشوند. اما خوب نگاه كنيم مىبينيم يه چيز كاذبه كه درست كردهايم براى خودآزاريمان.« در چنين حالتى خودمانى مىشد با دلى پر از مهربانى. »چيه؟ مىخواى پسرخاله جانت رو ببينى؟ فكرهاشو كردى كه اين حرفها رو مىزنى؟ خودت مىدونى برام سخته تصميمگيرى. خب بدم نمىآيد برويم داداش رو ببينيم.« بعد دوباره موقعيت اجتماعى به او يادآورى مىكرد شخصيتى فراسوى زندگى روزمره دارد. به قول خودش مردان سياسى بايد همواره ردا بردوش آمادهى بررسى اوضاع و صدور فرمانها باشند. از همين رو كمر راست كرد و لحن خود را تغيير داد: »بايد به سياستمداران آلمان بفهمانم دست از حمايت ديكتاتور بردارند و راه عقلانيت را پيش گيرند. سياستكارى يكى از مهمترين ابزارهاى مبارزه است. نفى و قهر هميشه كارساز نيست. مردان بزرگ و موفق سياست كسانى بودهاند كه از گفتوگوى رودررو با دشمن خود ابايى نداشتهاند.« سكوت كرد. ذهنش مثل گذشتهها، مثل هميشه مىچرخيد و پيچ و تاب بر مىداشت، خودش اصطلاح پيچ و تاب را دايم در حرفهاش بكار مىبرد. خطهاى پيشانى آمدند و رفتند. رفته بود به گذشته، به سيروسياحت خاطرهها كه دوستشان داشت. »به خاطر تو اين كار رو مىكنم. برويم ببينيم اين ريقو چى داره برا گفتن. بايد يه نامه بنويسم به رئيس تشريفات كاخ رئيسجمهورى آلمان و رفتنمون را خبر بدم.« بعد رو كرد به زنش و گفت: »يادته زن؟ يادته اون وقتى كه تازه اومده بوديم اينجا؟ آلمانيا مثه اين كه خارجى نديده بودن. پنهونى سرك مىكشيدن تو خونه ما تا ببينن چى كار مىكنيم. حالا هم همون آش و همون كاسهاس. مطمئنم تموم اين همسايهها شبانه روز گزارش مارو به پليس ...« يك دفعه ذهنش روى موضوعى چرخيد كه به قول خودش فقط يكبار روى آن فكر كرده و به آن اشاره كرده بود. سينه ستبر كرده پاشد و نگاهى به خانم انداخت و با قيافه حق به جانبى گفت: »بگو ببينم زن تو از كجا مىدونستى چم مىآد آلمان؟« خانم جاخورد و دستش لرزيد و خودش را كنار كشيد. خشم گناگ را ديده بود و حركتى كه مىكرد. به زمين و زمان رحم نمىكرد وقتى عصبانى بود. »قربون اون شكل ماهت بشم! چرا خودتو بيخود ناراحت مىكنى؟ اينكه فهميدنش خيلى آسونه. تو كه بايست خيلى زودتر حدس مىزدى! اومدنش به آلمان فقط برا چشم و همچشميه. ديده اروپا زندگى مىكنى و دستت تو دست زنته و گشت مىزنى توى اين هواى خنك، گفته چرا من نبينم جاهاى خوب اروپا رو؟ بعد برنامه سفر رو تدارك ديده براى اين كه به من و تو نشون بده هم به اروپا آمده و هم رئيس جمهور و صدراعظم آلمان براش ميهمانى گذاشتهاند. دعوت ما هم به اين مهمونى فقط به رخ كشوندن كارهاشه ديگه. حتما" مىخواد به من بگه زن من نشدى، وگرنه حالا بغل دست زن رئيسجمهور آلمان نشسته بودى. خب اين كه مهم نيست به نظرم برويم به شبنشينى و پسرخالهرو ببينيم و دلشو نشكنيم. شايد هم واقعا" از ته دل مىخواسته كه ماهارو ببينه.« گناگ كاملا" قانع شده بود. حتا پنهانى براى چم دلسوزى مىكرد چرا تابحال مجرد مانده. بحال مملكتش هم گريست كه رئيس جمهورش هنوز نتوانسته زن بگيرد. گفت: »درست مىگويى خانم جان! بيچاره هرچه باشد برادرم است و پسرخالهى تو! حالا كه فكرش را مىكنم مىبينم بدم هم نمىآيد از ديدنش. خون و قانون ارثبرى طبيعى را نمىشود انكار كرد. ما هردو داراى هستهى مشتركى هستيم و خصايلى يگانه داريم. مطئمنم حالا دارد گريه مىكند كه گريهام گرفته.« خودتان خواهيد فهميد چرا در همين لحظه هم پدر گريهاش گرفته بود. همانطور كه گناگ گفت، قانونهاى طبيعى وراثت ريشه در گوهرى يگانه دارند كه هرچه هم شيمى ژنتيك درآن كندوكاو كند، تنها يكى از هزاران كورهراه احتمال را مىرود، حال آنكه به قول آقاى گناگ: دزد تنها يك راه مىرود و دزدكنده هزار راه را. پس نبايد از همزمانى گريههاى آقاى چم و گناگ تعجب نموده و ما را به سرهم بندى كردن دروغ متهم كنيد. گرچه بازهم گناگ مىگويد: »كلمه دروغ را چم سرهمبندى كرد تا تخيلات و حرفهام پيش ديگران بىاعتبار شود.« به همين دليل ما هم از آراسته شدن به زيور دروغ از سوى شما ناراحت نمىشويم. فقط محض يادآورى گفتيم گريهى همزمان اين دو واقعيت محض است. 6 پدر واقعا" گريه كرد همزمان با گريه گناگ. خبر حضور خانم در ضيافت شام را كه شنيد از شوق به گريه افتاد. آن زمان هم كه مرا خبر كرد براى خواندن متن سخنرانىاش در ضيافت شام تا صداهاى زيروزبر كلمات و معنايشان را بفهمد، هنوز گريه مىكرد. اشك جارى بود از چشمهاش و پايان نداشت. »به بچگى هم گريههام تمامى نداشت. گريه به آستين داشتم. مادر بود كه مىگفت.« ذهنش رفت به جايى ديگر و گفت: »بد نيست گوش بدهيم گناگ چه مىكند.« دگمه شنود را فشار داد: »_گريه نداره عزيزم. خب داداشت هم دوست داشته تو رو ببينه كه قاصد فرستاده در خونه. گريه نكن قربونت برم. زنگ مىزنن. برم ببينم كيه... _گنى جون گنى جون! _ چيه خانوم! _ خبر خوشى برات دارم. گنى جون دولت آلمان دههزار مارك داده بابت هزينههاى رفتن ما به مهمونى. خدا خودش به فكر ماست. _حتم دارم به اشاره چم بوده. _چه فرقى مىكنه. نكنه مىخواى پس بفرستىش هان؟ _ معلومه به فكر ماست هنوز.« آقاى چم خندهى بلندى سر داد و گفت: »چه خوب شد پول به موقع به دستشان رسيد.« بعد شنود را قطع كرد. آقا پيژامهى سورمهاى پوشيده، گل اركيدهاى هم اريب به سينهاش چسبانده بود. از خيلى سالها پيش مىدانستم وقتى به ياد عشق دخترخالهاش مىافتد گل به سينه مىزند و مىرود به دوران گذشته. عاشقى بود بيقرار كه تنها عشق را مىفهميد و حاضر بود هرچيزى از جمله موقعيتش را بدهد تا به عشق برسد. اما دنياى اركيدهاش چند دقيقهاى بيشتر وقتش را نمىگرفت. خسته كننده بود هم به نبود دلدار و هم به نبود وقت در جهان شتاب كه مىشود با ابزارهاى به قول خودش مافوق بشرى از اين سو به آن سو رفت. خيلى زود رداى تن، به او يادآورى مىكرد وظيفهى يك رئيس جمهور تعهد به ملت است و شكرگزار خدا مىشد كه قدرت را همچنان دردست دارد. اما تهديد اصلى قدرت، عشقى بود كه متاسفانه به قول خودش دور بشو نبود، مثل سرطان نشسته بود به دلش و علاجى هم نداشت. با پيالهى شراب آمد جلويم. صورتش گل انداخته بود و اشك از گونهاش سرازير. »سوگلى رو مىبينمش.« خنديد. نوازشگرانه دست كشيد به صورتم. خودم را پس كشيدم. »سخنرانى را بذار برا بعد. خودم يه چيزايى نوشتهام در وصف عشق سوگلى. مىخوام جلوى آلمانىها فقط از سوگلى تعريف كنم تا اون شوهر پيزوريش از خجالت آب بشه. بيا برات بخونم. خودم نوشتهام. اصلا" فىالبداهه حرف مىزنم: من امشب نشستهام روبروى سوگلى خودم. سوگلى دوران كودكىام. اين راه دراز را آمدهام نه براى ديدار سياستمداران اروپايى. آمدهام معناى عشق گرمسيرى را برايشان توضيح بدهم. ما گذشتهگرا نيستيم و به نوستالوگيا هم باور نداريم. تنها به عشق ساده باور داريم. سوگلى من، سوگلى گذشتن از همه چيز.« گويا فهميد كه توجهاى به حرفهاش ندارم، سكوت كرد. »يعنى حرفهام باد هوايند؟ بايد برگردم به يال و كوپال رياست جمهورى؟ اما سوگلىام را چه كنم كه روبروم نشسته؟ هروقت ياد آن دوره كوتاه مىافتم كه دخترخالهجون رو مىديدم و براش شكلاتهاى قهوهاى مىبردم از شدت احساسات نمىدونم چكار كنم.« »گناگ فكر مىكنه كه حادثهاى ناگهانى باعث بدبختى شما شده، حادثهاى ناشى از بىتوجهىاتان به معشوق. سياست و امور چمگراد چنان سرگرمتان كرده بوده كه نفهميديد داريد معشوق را از دست مىدهيد.« دوباره آقاى چم عصبانى شد. فرياد مىزد: »دروغ مىگه اون پست فطرت! دروغگويى با ذات و فطرتش عجين شده.« پس از چرخ زدن در اتاق ادامه داد: »معلوم مىشه. در همين سفر همه چيز روشن مىشه. دخترخالهجونم رو پيداش مىكنم.« »اينطور كه حدس مىزنم رازى نهفته پشت اين ماجراست.« ايستاد چشم در چشم با صورتى گر گرفته: »چه رازى؟ به من بگو! زود باش بگو چه رازى؟ كى اين حرفها رو زده؟« »كسى حرفى نزده، اما معلومه رازى پشت ماجراست كه به من نگفتهايد.« خيالش كه راحت شد، پشت به من كرد و خنديد. صداى خندهاش در اتاق پيچيد. رفت سراغ دو كارتن بزرگ كه گوشه اتاق بود. در يكىشان را باز كرد و دو تا اسپرى بيرون آورده نگاهشان كرد و آرام گذاشت روى ميز. بعد دوباره دوتاى ديگر را و همين طور ادامه داد تا روى ميز پر شد از اسپرىهاى كوچك كه شبيه اسپرى كمك نفس بودند. »هوس كردهام همين حالا تانگو برقصم. نوار موسيقى تانگو داريم؟« »در اتاق موسيقى همه جورش پيدا مىشود.« »پس زنگ بزن نوار تانگو بياورند« گوشى تلفن دستم بود كه صدايش در اتاق پيچيد: »راز؟ بله معلومه كه رازى تو كاره. فقط آخر سفر معلوم مىشه.« دستش را در هوا به طرف آدمى خيالى گرفت و با او شروع به رقصيدن كرد، به موسيقيى كه در ذهن مىنواخت. معلوم بود رقص را خوب آموخته. نوار موسيقى را آوردند و در دستگاه گذاشتم. به صداى موزيك سربرگرداند طرفم و نزديك آمده مرا به صحنه كشاند براى تانگو. مىچرخيديم و او مرا به دنبال خودش مىكشيد. 7 چم با دست راست به كاسهى سرش فشار آورد و نشست روى مبل پت و پهن اتاق استراحت. چند دقيقهاى سكوت كرد. خدمتگزار ويژه كه نقش مشاور امور روزانه و تفريحات را برعهده داشت همزمان كه زنگ در را به صدا درآورد، داخل شد. آقاى چم گفت: »فردا قرار است از رايشتاگ بازديد كنيم؟« »بله قربان ساختمان مجلس قديمى آلمان. كتابچه راهنمايىها و اطلاعات لازم به زبان آلمانى و چمگرادى آماده است، اگر رخصت بفرماييد، خودم قرائت كنم.« »برنامه را تغيير بدهيم. برويم بيرون شهر ساعتى پيادهروى كنيم. ميل به سبزهزار داريم.« »اما قربان ملاحظه بفرماييد رئيس پارلمان جمهورى آلمان برنامه را ترتيب دادهاند و ايشان شخصا" حضور دارند. قرار است از ميدان الكساندر برلين بازديد فرماييد تا مردم بتوانند رئيسجمهور چمگراد را از نزديك تماشا كنند. آلمانىها بسيار موقعسنج و دقيق در امور هستند. براى رئيس جمهورى كشور متمدن چمگراد چندان مطلوب نيست كه برنامهها تغيير كنند.« »مگر حيوان كمياب آفريقايى به تماشا مىگذارند كه مردم بيايند به تماشا؟ نه اين برنامههايى كه حيثيت ما را به باد مىدهد بهم ...« دستش به لرزه افتاد. چشمها سرخ شده بود. سرش روى شانه افتاد. زبانش بيرون افتاده، غش كرد. من و خدمتگزار شروع كرديم شانههاش را مالش دادن. خدمتگزار به طرف حمام رفت و با حولهى خيس برگشت. »علاجش را مىدانم. چند دقيقهاى رخصت بدهيد. به حال مىآيد.« صورتش را با حوله پوشاند و سه ضربه محكم به سرش كوبيد. آقاى چم دوباره چشم باز كرد و درآمد: »من اومدم اينجا كه دخترخالهم رو ببينم. راز مهمى رو بايد بگه. اينو مىفهمى يانه؟ اون وقتها فرصت...« زبانش را گاز گرفت و با دست چپ به خدمتگزار اشاره كرد كه برود. من و او تنها شديم. »همهاش تقصير خودمه. اون موقعها گرفتار كارهاى چمگراد شدم و بىخود وقت تلف كردم. راهى نداشتم. حالا مىخوام هرطور شده اونو راضى كنم برگرده مملكت خودش. مىخوام پيش خودم باشه.« »اينطور كه برادرتون مىگه شما از بچگى به اون ظلم كردين. هركارى مىكرد شما بدشو مىگفتين. كتابى هم نوشتين كه همهاش دربارهى بدىهاى برادرتونه. بعدها هم قول و قرارتان توى كافه را بهم زديد.« »شايد راست بگه. اما خب ما رقيب هم بوديم. من كه نمىتونستم خوبىهاشو بگم. مىشد؟ خب اون هم عليه من كار كرد. مىنشست و تخيل مىكرد. چيزهايى رو مىگفت كه به دردبخور نبود. راستش رو بخواى ما كه بچگى نداشتيم. اون بود كه خاطره درست كرد از گذشتهمون. اون بود كه منو رقيب خودش به حساب اورد. يه چيزايى وجود داره. اينو كه مىگم مال دورهاى كه تقسيم زمان نكرده بوديم. اين فكر من بود، اون يه باره از كار من ناراحت شد. اونو تلهاى مىدونست كه من براش درست كردم تا بكشمش. البته بىراهه هم نمىرفت. ديدم زورم بهش نمىره. اندازه من قدرت داره. حريف هم بوديم و نبوديم. به فكرم رسيد زمان را تقسيم كنم تا توش گير بكنه. بعد از واقعه، اون گفت حالا كه گذشته را درست كردى، لازمه ما چيزهايى از گذشته داشته باشيم و اسمش را گذاشت خاطره. بعد هى گفت و گفت. از بچگىهامون گفت. از مادر و پدر گفت. اين چيزا همهاش توى كافه درست شد. البته شايد هم درست مى گفت و من يادم نيست. بهرحال قصهاش درازه. خودت مىدونى كه دنبال دخترخاله مىگردم. سالهاست دنبالشم و هنوز پيداش نكردم. هيچ مىدونستى دوتا دختر خاله دارم؟ آره. همزاد هم. ورنه قرار بود زن من بشه. نشد. ميترا هم زن داداشه. اما اين دختر خاله يه ريگى به كفشش بود كه دوست داشت هردو برادر عاشقش باشند. خب بگى نگى خوشگلتر از جفتش بود. ظاهرا" چهار نفرى خوش بوديم، نگو ميترا نمىتونست ببينه مردى هم عاشق خواهرش بشه. به من مىگفت: »تو هم بايد شوهر من باشى. دوست دارم شما دو برادر شوهرهاى من باشين. بقيهى مردهاى جهان هم بايد فقط منو دوست داشته باشن. اما فقط شما دوبرادر لايق سروهمسرى منايد. اگه مىخواهى اهالى چمگراد زندگى خوشى داشته باشند، رئيس جمهورش بايد شوهر من باشه و همهى مردهاش هم عاشق سينهچاك من، وگرنه مصيبت و بلا به خانههاشان مىنشيند.« گفتم: »اما من ورنه رو دوست دارم. عاشقشام. تو زن گناگى. اينو بايد ياد بگيرى هر زنى يه شوهر داره. توى چمگراد اين حكم جارى مىشه و كسى نمىتونه حرمت قوانين رو زير پا بگذاره.« ميترا خنديد و گفت: »حالا مىبينى حرمت قوانين يعنى چى و كسى كه دل منو بشكنه چه بلايى سرش مىآد.« يكىاز شبها چهار نفرى رفتيم ولگردى توى چمگراد. كوچه به كوچه گشتيم. بعد رفتيم خانه و سوروسات راه انداختيم. تا نيمههاى شب سرگرم بگوبخند بوديم. گرگوميش هوا گرفتارىهاى كارى مجبورم كرد بروم دفتر كارم. سرگرم رسيدگى به رتق و فتق امور شده بودم. يكى دو ساعتى بعد برگشتم ديدم اثر از آثارشون نيست. گفتم هرجا باشند سروكلهاشون پيدا مىشه. صبح تلفن زدم به خونهى ورنه. كسى گوشى را ور نداشت. نيمساعت به نيم ساعت زنگ زدم، خبرى نبود كه نبود. كسى را فرستادم دنبالش تا بهش پيغام منو بده. ورنه نبود. سراسيمه سربازها را همراه خودم كردم و رفتيم خونهش. هيچ چى دستگيرمون نشد. چند تا آدم خبره دنبال كارو گرفتن. يه دفعه يادم افتاد كاسهاى زير نيم كاسهاست. ميترا بايست خبرداشته باشه. بهش زنگ زدم. اول و آخر انكار مىكرد. مىگفت: حتما" با فاسقش فرار كرده. بهش گفتم: دروغ نگو اون فقط يه شبه كه زندگى مىكنه، چطور مىشه فاسق پيدا كرده باشه. منو دوست داره. تهديدش كردم. بىفايده بود. نيمساعت بعد خودش اومد ديدنم. با سرووضعى كه نگو. نشست به بدگويى پشت سر خواهرش. گفت و گفت تا آخرش رسيد به اين كه: »من زن توام و تو شوهرمى، خب البته گنى _ )همون يه روزه يه اسم هم براى گُناگ درست كرده بود: گنى! به رسم امريكايىها كه دوست دارن هر اسمى را كوتاه بكنن، اون هم اسم شوهرش را اين جورى كوتاه كرده بود _ شوهرمه. شما دو نفر بايد شوهر من باشين.« بهش گفتم: »باشه اگه ورنه را زنده تحويلم بدى، شوهرت مىشوم. بهت قول مىدم عروسى بگيريم.« ميترا خندهاى بلند سرداد كه بدنم لرزيد. »پس من زن رئيس جمهور چمگراد مىشوم.« »به شرطى كه هرچه زودتر ورنه را تحويل بدهى.« »اگه روز عروسى را اعلام كنى، قول مىدهم بگذارم ورنه را ببينى. مىدونى كه |