|
صفحه 1 از 16 فیلمنامه «خواب عشق، آخرین خواب صادق هدایت» قرار بود در هلند توسط دوستم شورش کلانتری کلید بخورد. امیدهایی هم بوجود آمده بود. تا لندن هم رفتیم؛ اما گویا تهیه کننده توجیه موقعیتی نداشت. مکانها همه در پاریس بود و حادثه در شهر جادویی پاریس اتفاق می افتاد. شهرهای هلند دل و جرئت چنین حوادثی را در خود نداشته و ندارند.
شخصيتهاى فيلم: صادق هدايت: با همهى خصوصيات ظاهرىاش. 47 ساله، زنِ: بيست و پنج تا سى ساله، لاغر، با قدى متوسط، موهاى مشكى و بلند، هميشه پيراهن بنفش زنانه، با شكافى بزرگ در جلو بر تن دارد. پيرزنِ سرايدار: شصت ساله، فرانسوى، قدى كوتاه، چاق با پيراهنى هميشه سفيد بر تن. مرد شلاق به دست با هيكلى درشت و تنومند، چكمه به پا و سبيلهايى از بناگوش دررفته. مرد ديوانه، با ويژهگىهاى ظاهرى يك روشنفكر پيرمرد خنزرپنزرى سه پيرمرد با رختهاى سفيد بلند بر تن و كلاههايى بر سر، كتاب به دست، شبيه به مغان زردشتى، محاكمهگران و تماشاگران اين دادگاه، چند زن و مرد ساكن خانه.
دو توضيح: 1_ اين فيلمنامه براساس نگرش ويژهى نويسنده از زندهگى صادق هدايت ساخته و پرداخته شده است و به واقعيت تعريف شده از سوى پژوهشگران و زندهگىنامههاى هدايت وفادار نبوده است. از اين رو انطباق رويدادهاى اين فيلمنامه با واقعيت پذيرفته شده بىهوده مىنماياند.
اما براى نوشتن اين فيلمنامه از داستانهاى »بوفكور«، »س، گ، ل،ل( و »سگ ولگرد« بهره گرفتهام. 2_تمامى نماهاى بيرونى رنگى بوده و نماهاى درونى ساختمان، به دليل آنكه ساختهى ذهنيت صادق هدايت است، سياه و سفيد مىباشد. ساختمان به دليل دارا بودن نمايههاى دوگانه داراى كاراكترى اساسى در اين فيلم مىباشد. اما دو نشانهى نمايهاى ساختمان: الف _دورههاى انديشهگى صادق هدايت از نخستين نوشتههايش كه خام و پرخاشگرانه بوده، تا دستيابى به بوفكور و پيام كافكا و سپس دورهى ياس مطلق كه به هيچ ننوشتن و بيزارى مطلقش از هستى بيرون منجر شده، ب_ اقشار اجتماعى مردمان و درامهاى بزرگ پنهانى در جهان پندارين هدايت و به گونهاى نمادين محاكمهى هدايت در دادگاهى كه در اين ساختمان تشكيل شده و در نبودِ نويسنده، شخصى ديگر را يافتهاند و او را به جرم نوشتن انديشههاى ضد خرافاتى، محكوم و تكفير مىكنند، با شرايط كنونى جامعهى ايرانى پيوند خورده، به ناچار مىبايد فضايى سياه و سفيد و مبهم را تصوير كند.
صحنهى نخست:
روز _ بيرونى ايستگاه متروكهى قطار در يكى از نقاط فرانسه.
اين صحنه رنگى است. ايستگاه قطار متروكه است و ساختمان آن ويرانه و ريلهاى آهن زنگخورده و علفهاى خودرو از ميان تراورسها سردواندهاند. چند واگن فرسوده و از كارافتاده در ايستگاه قرار دارند.
بر سكوى قطار مردى با چمدانى در انتظار رسيدن قطار است. ساعتش را نگاه مىكند و ريلهاى فرسوده را. او برگشته و روى نيمكت چوبى نيمه شكستهى كنار ساختمان مىنشيند. از چمدانش دفترچهاى را بيرون آورده، چيزى مىنويسد. جغدى كه بر پنجرهى دفتر راهآهن نشسته است، فريادى مىكشد. مرد روى بر مىگرداند و جغد را نگاه مىكند. مرد بر مىخيزد و قدمزنان دور دست را مىنگرد، شايد قطارى سر رسد. به ساعتش چشم مىدوزد. جغد جيغى مىكشد و پروازكنان دور مىشود. اما مرد نگاهش به امتداد ريلهاى زنگخورده است. خندهى زنى از درون ساختمان به گوش مىرسد.
مرد روى به ساختمان مىكند و شگفتزده به جستوجوى يافتن زن است. خندهى زن ادامه دارد. مرد دفترچه را در چمدان گذاشته، دستهايش را به نشانهى رفع خستهگى در هوا تكان مىدهد. مرد: »كجايى؟ مىخواهم بروم. اما قطارى نمىآيد.« زن: »به كجا؟« مرد با ترديد و فرياد كنان: » به كجا؟پاريس! پاريس!« زن: »از ايستگاه متروكهى قطار؟ )زن مىخندد با تكيه برحروف ادامه مىدهد( پاريس! از اين ايستگاه به هيچ جا نمىتوانى بروى.« زن با پيراهنى بنفش برتن با برجستهگى پستانهايش و گل نيلوفرى بر دست، با موهاى مشكى بلند، كنار پنجره طبقهى دوم ساختمان مىآيد و همديگر را مىنگرند. مرد مايوسانه سرش را پايين مىاندازد و مىگويد: »پاريس، آرامشگاه من و تو! « زن مىخندد و مىگويد: »حالا؟ چه دير! « مرد چمدانش را برداشته، به سوى يكى از واگنهاى فرسوده مىرود. سايهاى از او روى زمين ديده نمىشود. زن به دورشدن مردى بدون سايه خيره شده. ساير اشياى پيرامون سايهدارند. زن: »سايهات كجاست؟« مرد در حين رفتن سرى تكان داده، بىآنكه نگاه كند، مىگويد: »امروز فروختمش.« زن: »كجا؟« مرد: »بازار سايهفروشان. مردى آن را به بهايى ارزان خريد. نيازش داشت. مىگفت نيازى ندارم؛ اما دروغ مىگفت. مثل همهى آنهايى كه كتابها و وسايلم را خريدند.«
|