|
| هشت کتاب سهراب سپهری - گویا |
 |
| هفت سی دی و یک دی وی دی که نقاشی های سهراب سپهری را نشان می دهد. با صدای مهدی سررشته داری |
Price: Compare at:
$43.00
Our Price:
$40.85
You Save: 5.00%
|
« Add to Cart »
|
سپهري شاعري عارف است. نگرش او به زندگي و زبان شعرش كه آكنده
از تعابير عرفاني است، گواه اين مدعا است. اوزان نيمائي يا آزاد شعرهايش اين
واقعيت را تغيير نميدهد، گرچه
بدعت گذاري او را مشخص مي كند. اين نكته كم و بيش روشن است. آنچه لااقل هنوز براي
من مشخص نيست اين است كه انديشة او در كدام مرحلة تحولش از كدام سرچشمه سيراب
شده است. البته كلاً مي
دانيم كه او از عرفان هند و ژاپن تأثير پذيرفته است ولي سهم و تأثير هريك از آنها
به طور دقيق معلوم نيست. در اين مجموعة مختصر به كار پي گيري و ريشه يابي جهان بيني
سپهري نپرداخته ام؛ بلكه
سعي كرده ام تا بر اساس آنچه خود او " سفر دانه به گل" مي نامد، تفكر او را در اشعارش
دنبال كنم.
درآمد
سپهري شاعري عارف است. نگرش او به زندگي و زبان شعرش كه آكنده
از تعابير عرفاني است، گواه اين مدعا است. اوزان نيمائي يا آزاد شعرهايش اين
واقعيت را تغيير نميدهد، گرچه
بدعت گذاري او را مشخص مي كند. اين نكته كم و بيش روشن است. آنچه لااقل هنوز براي
من مشخص نيست اين است كه انديشة او در كدام مرحلة تحولش از كدام سرچشمه سيراب
شده است. البته كلاً مي
دانيم كه او از عرفان هند و ژاپن تأثير پذيرفته است ولي سهم و تأثير هريك از آنها
به طور دقيق معلوم نيست.
در اين مجموعة مختصر به كار پي گيري و ريشه يابي جهان بيني
سپهري نپرداخته ام؛ بلكه
سعي كرده ام تا بر اساس آنچه خود او " سفر دانه به گل" مي نامد، تفكر او را در اشعارش
دنبال كنم.
گفته
اند كه بهشت و اورشليم آسماني هر دو در يك مكان اند وبا وجود اين بين آنها سال ها
فاصله است. اين سفري كه انسان از خود آغاز و به خود ختم مي كند، پنجره اي بوده است كه از آن به
چند شعر سپهري نگريسته ام تا چرخة اين سفر را مشخص و روشن كنم.
سفر دانه به گل، از يگانگي ِ ناآگاهیِ شب ِكودكي آغازشده به
چندگانگي آگاهيِ روزِ بلوغ مي
رسد و به يگانگيِ "وحدتِ
شبِ آگاهي"
ختم مي شود. شرح اين سفر و لحظات آن به آساني به زبان نمي آيد زيرا به قول مولانا، " هست زبان برونِ در حلقة در چه ميشوي؟" ولي
خوشبختانه كساني هم بوده اند كه نه تنها اين سفر را تجربه كرده و تا حدي توانائي
بيان تجربيات سلوك خود را داشته اند، بلكه
"دچار گرمي گفتار " هم بوده اند و ما را تا آنجا كه ممكن بوده به جهان
يگانه اي كه تجربه كرده اند،
نزديك نموده اند. مولانا و سپهري دو تن از اين كسانند و به همين مناسبت در يكي دو
مورد نگرش آنان را با يكديگر مقايسه كرده
و همساني و ناهمساني آنرا باز نموده ام.
هشت
كتاب سپهري راهنامة بالندگي انديشة او است. زبان و انديشة او كم كم از تفكر كلاسيك
و زبان نيمائي جدا مي شود و به بياني مي رسد كه برقراري ارتباط با آن لاجرم بر اساس يك تجربة
دروني مشترك انجام مي گيرد.
در اين مجموعه به بررسي پنج شعر پرداخته ام كه به ترتيب عبارتند
از "
صداي پاي آب "
(از كتاب صداي پاي آب) ، " اي
نزديك"
( از كتاب آوار آفتاب )، " نشاني " و " سورة تماشا " و " پيغام
ماهي ها "
( از كتاب حجم سبز ).
به هر حال اين مجموعه كه از لحاظ اختصار تنها با دانش من در اين
زمينه قابل قياس است كوششي است براي آنكه بدون پوزشگري يا شمايل سازي نگاهي به چند
شعر از شاعري بيندازيم كه تجربيات معنوي اش را با زباني امروزين و قابل فهم با ما
در ميان گذاشته است.
صداي
پاي آب
ناگفته پيداست كه هر شاعري طي سلوك فكري و تحول زيبائي شناختي
شعرش، به نقاط اوجي دست مي يابد. اگر بپذيريم كه نقطة اوج سلوك فكري سپهري، احساس يگانگي با طبيعت و يا به
عبارت بهتر با كليت هستي است يعني جائي كه اصل زندگي شادي است و " قارچ
هاي غربت "
اهميتي ندارند مي توان شعر " صداي پاي آب " را يكي از اين نقاط فراز
دانست.
اين شعر چند ويژگي بارز دارد. يكي اينكه چونان زندگينامة شاعر
است تا اين لحظة اوج. سپهري در اين شعر،
خود و معتقداتش را تعريف مي كند. نه تنها از خود، بلكه از خانواده و روابطش با
ديگران و با جهان حرف مي زند و در پايان شعر قرارگاه خود را به ما نشان مي دهد.
اما "صداي
پاي آب "
نه تنها در يك سطح فردي و زماني- مكاني بلكه در يك سطح اسطوره اي هم جريان دارد و
اين دو سطح در جريان شعر به تدريج به يكديگر مي پيوندند و ضمير خودآگاه، از ضمیرِ ناخود آگاه آگاهي مي يابد و
آنرا هضم و جذب مي كند و اين دو، كليتي را مي سازند كه انسان تاريخي ( يا قرني )
را به انسان اسطوره اي، و به
اسطوره، پيوند
مي زند. شاعر گرچه از زمان و زادگاه خود سخن مي گويد اما در پيش از زمان و مكان و
در جهان اسطوره ها، پيش از هبوط انسان، به
جستجوي ريشه هاي خود مي پردازد. از هبوط انسان آگاه است، خود را جزئي يگانه با
كليت هستي مي داند و آرزوي بازگشت به يگانگي آغازين را دارد. در " كتاب
آبي"
وقتي از دوران كودكي و پابرهنه راه رفتنش روي بامهاي كاه گلي حرف مي زند مي گويد "
كفش ته ماندة تلاش آدمي است براي انكار هبوط. " [1]
اعتقاد سپهري اعتقادي است اسطوره اي. خدا انسان و طبيعت در يك
نقطه با يكديگر درگيرند و هنوز رأسهاي متخاصم يك مثلث را تشكيل نمي دهند:
" و خدائي كه در اين نزديكي است
لاي اين شب بو ها پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه "
عبادت او حالت متافيزيكي ناب ندارد بلكه در متن طبيعت صورت مي
گيرد و بدون حضور اجزاي طبيعت انجام پذير نيست. وقتي باد سر گلدستة سرو اذان گفت،
شاعر چشمه و نور را بر مي گيرد و در دشت به نيايش مي ايستد. اين نيايشي است از سر
ذوق و نه عبوديت. اين نيايش تجربة حضور است و از اين رو همچون پيوندي بين اين
اجزاء عمل مي كند و به همين دليل است كه مانع ديدن سنگ نمي شود و جريان ماه و طيف
را قطع نمي كند. نگاه ستايشگر سپهري به طبيعت ما را به ياد طبيعت ستائي " گاتا ها
" مي اندازد :
[2]
سپهري در مقابل كليت طبيعت و هستي به نماز مي ايستد و كعبه اش
جاي مشخصي ندارد. همه جا هست. به نوعي وحدت وجودي است.
" كعبه ام مثل نسيم
مي رود باغ به باغ
مي رود شهر به شهر "
در اين كعبه حجر الاسود هم گوئي متعلق به پيش از تاريخ است و
هنوز سياه نشده.
" حجر الاسود من روشني باغچه است."
چنين وصف روشني از چنين سنگ سياهي، داستان " بيت المعمور " را
در تفسير طبري به خاطر مي آورد كه مي گويد پس از هبوط انسان، خدا خانه اي از زمرد
براي او از بهشت به زمين فرستاد كه در محل كعبة امروزين قرار گرفت. در اين خانه
سنگ سفيدي بود كه پس از سالها تماس با دستان كفار و بي ايمانان سياه شد. اسطوره ها
فراموش شدند و كاركرد خود را در زندگي بشر از دست دادند و ارتباط با عالم بالا يا
جهان درون از دست رفت و انسان تنها و سرگردان شد.[3]
سپهري اين ارتباط را باز مي جويد :
" من در اين تاريكي
در گشودم به چمن هاي قديم
به طلائي هائي
كه به ديوار اساطير تماشا كرديم. "[4]
شاعر دوباره در قالب انسان قرني و تاريخي فرو مي رود:
" اهل كاشانم
پيشه ام نقاشي است "
كار او نقاشي است. طبيعت يعني بخشي از كل هستي را باز آفريني مي
كند. اما خودش خوب مي داند كه " پرده اش بي جان است " و " حوض نقاشي او بي ماهي
است " زيرا بُرِشي است از كليت هستي كه جزئيت
آن، " "زندان
شقايق است " زيرا بخشي از جهان را منتزع و بينش ما را محدود مي كند. همچون حوض بي
ماهي، ناقص است.
مولانا
نيز چنين تصوري از گشادگي هستي و تنگي وجود اينجهاني دارد و تنگ شدن فراخناي عدم
يا هستي واقعي و بي جان و ارتباط و ناقص شدن آنرا چنين توصيف مي كند:
تنگتر
آمد خيالات از عدم زين سبب باشد خيال
اسباب غم
باز
هستي تنگتر بود از خيال زان شود در وي قمرها چون هلال
باز
هستيِ جهان حس و رنگ تنگتر آمد كه زنداني است تنگ[5]
سپهري به عنوان انسان تاريخي ( قرني ) اهل كاشان است. اما نسب
اش از همان كليت ناگسستة اسطوره اي برخوردار است و به عدم مي رسد. وجود او كليت
دارد،
تركيبي است از " گياهي در هند و سفالينه اي از خاك سيلك ". اين گياه كه سپهري در
شعر " مسافر " آنرا گياهي عجيب مي نامد و در " متن اساطيري تشنج " آن شناور است و
خوب مي داند كه كجا مي رويد، جز ريباس نيست.
"چنانكه از اساطير كهن ايران بر
مي آيد، كيومرث اولين انسان جهان بود. چون 30 سال برآمد، اهريمن به خوردن او آغاز
كرد و او به عناصر تشكيل دهندة خود،
(هشت فلز) تجزيه شد. همينكه به تخمدان رسيد، دو قطره مني از پشت او بر خاك ريخت كه
نور خورشيد آنرا در دل خاك [ اسفندارمز فرشتة زمين] محفوظ نگاه داشت و پس از 40
سال، در روز مهرگان گياهي به شكل دو ساقة ريباس به هم پيچيده از زمين روئيد. ابتدا
اندام هاي آن به هم چسبيده بود به طوري اعضاي آن قابل تشخيص نبودند. سپس اين بوته
چهرة بشري پيدا كرد و روح در آن دميده شد و به صورت يك زوج به نام هاي مشي و
مشيانه درآمد."[6]
شهري
كه ويرانه هايش نزديك سيلك كاشان يافت شد چنان قديمي است كه حالت بي زماني را
القاء مي كند. شاعر به زمان و مكان خاصي تعلق ندارد. گوئي غزل مولانا را مي خوانيم
كه " نيميم زتركستان نيميم ز فرغانه /
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل..." علاوه بر اين " نسبش شايد
به زني فاحشه در شهر بخارا برسد." ننگي نيست همچنان كه نامي هم نيست، چرا كه در عَدَم مرزي نيست.
مرگ پدرش هم پيش از شروع زمان اتفاق افتاده است، هنگامي كه
پاسبان ها همه شاعر بودند يعني زماني كه هنوز جهان به دو سوي مخالف تقسيم نشده بود
و رواني شعر، با
گرفتگي نظم جديد اجتماعي در جدال نبود؛ همه شعر بود و كسي از شعر جدائي نداشت تا
در مقابل آن بايستد. بر خلاف مادر كه شعر به او و شبهاي خاموش اش پيشكش شده و از
برگ درخت بهتر است، در اين شعر با
تصوير يك پدر غايب روبرو هستيم. و ارتباط او با سوي زنانه يا وجه آفرينندگي اش در
شعرهاي او پيداست.
كودكي شاعر وضعيت انسان را در بهشت به خاطر مي آورد. كودكي اش
را در باغي گذرانده است كه در سوي آرامش بخش دانائي قرار داشت و احساس و گياه در
آن به هم گره خورده بودند. هنوز بين انسان و مادر - طبيعت جدائي نيفتاده بود. شاعر
در اين باغِ کودکی، در
اين ناجدائي و ناآگاهي ، آب بي فلسفه مي خورد و توت بي دانش مي چيد. فاصله اي بين
خواستن و داشتن وجود نداشت. شوق و حس دست در گردن يكديگر داشتند. فكر بازي مي كرد
و كسي در پي درك رياضي حيات نبود. زندگي يك بغل آزادي بود.
اما همانطور كه دورة بهشتي انسان تمام شد، كودكي نيز به پايان
مي رسد و شاعر با دلي پر از غربت سنجاقك به " دشت اندوه " پا مي گذارد. باز به
خاطر مي آوريم كه به روايت تفسير طبري، انسان پس از رانده شدن از بهشت و هبوط به
زمين، هزار سال به تلخي گريست و از اشك او گياهان بي بر روييدند.[7] هر
آگاهي جديدي هميشه با زخم خوردگي و درد همراه است.
يكي از زيباترين روايت هاي تصويري اين خروج از باغ بهشت و پا
گذاردن به دشت اندوه را مي توان در يكي از اپيزود هاي فيلم روياها ساختة فيلم ساز
ژاپني آكيرا كوروساوا ديد.[8]
شاعر به تماشا و تجربه كردن زندگي مي رود. هر دو سوي روشن و
تاريك آنرا نظاره مي كند. شريعت را به واسطة شك به طريقت تبديل مي كند، از خود
فراتر مي رود، با كسي در آن سر عشق ديدار مي كند. شاهد است كه گدائي در عوض پول،
آواز چكاوك طلب مي كند و سپوري كه كارش زدودن زباله است، به پوستة خربزه نماز مي
برد. شاعر به جهان درهم بودگي، بازگشته است. زيبائي ها را در شكل انتزاعي شان
مشاهده مي كند. نردباني كه عشق از آن " پله پله تا عنان آسمان " به بام ملكوت مي
رود و زني كه نور در هاون مي كوبد.
به زمين باز مي گردد. هيچ چيز از چشم او پنهان نمي ماند: از
آموزش و پرورش كه حاصلش " قاطري بارش انشاء " و " اشتري بارش سبد خالي پند و امثال
" است گرفته تا " ادراك رياضي حيات " كه كاشف " قانون فساد گل سرخ " است، تا " پله
هائي كه به " گلخانة شهوت " و به " سردابة الكل و بام اشراق " و " سكوي تجلي " مي روند.
تصويري از " خاطرة شط " يعني شط نيالودة طبيعي ارائه مي كند و بلافاصله تصوير
هندسي شهر را در مقابل آن مي گذارد.
و اين شهر اين جهانِ مدرن
جائي است پر از تضاد و ناهماهنگي كه در آن ارتباط با ريشه و سرچشمة همه چيز
قطع شده و همه چيز موارد استفادة جديدي پيدا كرده اند. " گل نعمتي است هديه فرستاده از
بهشت"
ولي حراج مي شود و طبيعت كه روزگاري الهام بخش شاعران بود و اشعار منوچهري شايد
بزرگترين نمونة آن باشد، اكنون به ابزار مورد استفادة آنان تبديل شده است :
"شاعري
ديدم ميان دو درخت گل ياس
تابي مي بست"
در اين شهر، حتي جانوران نيز با
طبيعت بيگانه شده اند:
"و
بزي از خزر نقشة جغرافي
آب مي خورد"
شاعر از سفر و فوران و حركت هم
سخن مي گويد: از "
سفر دانه به گل" زيرا
همة امكانات گل شدن در دانه نهفته است ولي كسي به آن توجهي ندارد و " حادثه
"
از پشت "
كلام"
مي گذرد و ديده يا
شنيده نمي شود زيرا همه به "گفتِ زبان چسبيده اند". اينها همگي به حركت كلي هستي
كه مرگ و زندگي را نيز شامل مي شود اشاره دارند و گره گاه هاي اين حركت كلي، نبردي
است كه بين نور و ظلمت به معناي عام آنها در جريان است.
" جنگ طوطي و فصاحت با هم ...
جنگ يك روزنه با خواهش نور ...
حملة كاشي مسجد به سجود ...
قتل مهتاب به فرمان نئون..."
و امثالهم كه همگي اجزاء اين
جريان عمومي زندگي هستند.
شاعر
تمامي زمين را به نظاره مي نشيند: از يونان گرفته كه با بنيانگذاري فلسفه سعي در
نظم بخشيدن به جهان دارد و مي خواهد مكان انسان را در جهان و در مقابل آن معين كند
تا بنارس كه الوهيت در سراسر آن جاري است و سر هر كوچه اش چراغي ابدي روشن است.
شاعر نور و ظلمت را مي بيند و گياه و جانور و بشر را در نور و
در ظلمت می بیند و با
هر دو سوي خود رابطه برقرار مي كند و اين امر نشان ميدهد كه سفر بروني خود را به
پايان رسانده و اكنون در قلمرو ديگري زندگي ميكند. او باز زاده شده و گرچه در
كاشان پا به اين جهان گذارده اما شهر و خان و مان او ديگر كاشان نيست. اين روح
نوزاده، با تب و تاب، "در طرف ديگر شب " خانة ديگري براي خود بنا كرده است. چشم
هايش را شسته و جور ديگر مي بيند. گوئي با عالم يگانه شده و از اين رو، بر خلاف
گروندگان به عقل متعارف، " عقل علمي "،
ديگر با مفاهيم سر و كار ندارد و از نام و واژه دوري گرفته است. به خود عناصر و
اجزاء طبيعت مي پردازد. چنين است كه چكچك چلچله را از سقف بهار مي شنود و صداي وزش
ماده را. به قول مولانا
فهم شود حرف من ار چشم شود گوش شما![9]
او به آغاز زمين نزديك است. در
زماني زندگي ميكند كه زمين هنوز جزئي از كيهان بود و به مركز عالم تبديل نشده بود
و ساكنانش خود را اشرف مخلوقات نمي دانستند و رابطه شان را با هستي قطع نكرده
بودند. علاوه بر اين، اين روح كم سن و سال، بيكار است. براي توجه به اطراف خود،
براي "
حضور" داشتن، فرصت كافي دارد و ميتواند وقت خود را
صرف آشنائي با اين وجه نوديده و نوشناختة طبيعت كند و حتي درز آجر ها را بشمارد.
بر خلاف شاعران طبيعت ستاي گذشته چون منوچهري، كه وصف طبيعت را
با يافتن تشابهاتي بين آن و بدن انسان زينت مي دادند، سپهري اين تشابه بلكه يگانگي
را بين طبيعت و روح انسان مقرر ميكند. هيچ دو صنوبري با هم دشمن نيستند. بوتة
خشخاشي او را در سيلانِ بودن شستشو ميدهد و مثل بال حشره وزن سحر را ميداند.
يگانگي اش چندان است كه وقتي از عادات سار و باز و كبك سخن ميگويد گوئي در قالب
آنها فرو رفته است.
زندگي را به سادگي توصيف ميكند: " زندگي رسم خوشايندي است. "
اما بارز ترين ويژگي اين توصيف آن است كه مرگ و زندگي را جدا از يكديگر در نظر نمي
گيرد. عشق و مرگ دو حد زندگي را تعيين ميكنند.
"زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازة عشق"
طول (كميت) زندگي را مرگ تعيين
ميكند و ارتفاع (كيفيت) آنرا عشق. زندگي " حضور " است، " آب تني كردن در حوضچة
اكنون است " و شادي ها و تجربياتش، هم اكنوني است. غم حالتي عارضي و ناشي از جدا
ماندگي و دور افتادگي، و به همين دليل بي اهميت است:
چه اهميت دارد،
گاه اگر مي رويند،
قارچ هاي غربت"
در اين يگانگي، تمايزات و طبقه
بندي هاي پيش ساخته ديگر وجود ندارند. كبوتر و كركس به يك اندازه زيبا مي نمايند:
"چه كسي گفت كبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست"
براي دستيابي به اين نشاطِ يگانگي، حجاب بين انسان و هستي
بايد از ميان برداشته شود.
وقتي چتر ها بسته شد، چشم و فكر و خاطره زير باران شسته ميشود
و جور ديگر ميتوان ديد و فكر كرد و توانائي مشاهدة اين جهان نو به دست مي آيد. اين
كار چندان مشكل هم نيست زيرا " آب در يك قدمي است." به قول جنيد: " از انسان تا
خدا هزار گونه راه هست و نزديكتر از همه يك قدم است كه از خود بيرون گذاري."
گرچه عارفان در مورد اين مقام يگانگي بسيار گفته اند و سپهري هم
آنرا وصف كرده است ولي همگي ميدانند كه اين رابطه، رابطه اي است غير كلامي. بيهوده
نيست كه مولانا مدام خامش و خمش ميگويد و آرزو ميكند كه:
اي خدا جان را تو بنماي آن
مقام كه در او بي حرف مي رويد كلام[10]
و سپهري ميگويد:
" و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت "
اين پيوندي است كه بين تمام
اجزاء هستي برقرار است و به نظر سپهري اگر انسان را هم از آن حذف كنيم برقرار مي
ماند:
" و اگر خنج نبود
لطمه ميخورد به قانون درخت...
و بدانيم كه پيش از مرجان،
خلائي بود در انديشة درياها "
اين شادي همچنانكه گفتيم، شادي اكنوني است يعني به يك معنا،
خارج از زمان و مكان است و يا به عبارت ديگر شادي دروني است. با ما همراه است و
منبع آن بيرون از ما نيست.
نبايد شادي را از دست داد كه گفته اند " الصوفي ابن الوقت "
اكنونِ هستي را نبايد به اكنونِ تاريخ تبديل كرد. گذشته زنده نيست و جز خستگي و
واماندگي چيزي عرضه نمي كند:
" پشت سر خستگي تاريخ است
پشت سر،
موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد "
اگر هستي را در كليت آن بپذيريم، آنچه از آن مي گريزيم همچون تب
و زخم و حتي مرگ هم كاركرد هاي خاص خود را پيدا مي كنند. سپهري درد را هم به عنوان
جزئي از زندگي پذيرفته، نقش آن را به اندازة شادي ميداند. شاعر وقتي تب دارد بهتر
متوجه آواز سِهرِه مي شود و زخم پايش حساسيت او را در مقابل زمين افزايش مي دهد و
زير و بم هاي آنرا به وي مي آموزد. از آنجا كه در را "به روي سخن زندة تقدير "
نبسته است مرگ قادر نيست شادي را خدشه دار كند. مرگ هم مانند زندگي در همه جا حاضر
است و همراه با آن رشد و سفر مي كند.
" مرگ در آب و هواي خوش انديشه
نشيمن دارد "
و علاوه بر اين
" همه
مي دانيم،
ريه
هاي لذت، پر اكسيژن مرگ است "
***
در كنش
و واكنش مرگ و زندگي كه بر پهنة هستي جريان داردانسان كجا ايستاده و كار او چيست؟
در يكي
از اوپانيشاد ها داستاني راجع به ايندره 1 آمده است. ايندره را از اين
نظر كه خدائي است تاريخي و به قوم معيني تعلق دارد، مي توان معادل يهوه يا الله و
يا اهورامزدا دانست. در زمان ايندره غولي جلوي آبهاي زمين را مي گيرد و خشكسالي بر
زمين مستولي ميشود. مدتي طول مي كشد تا
ايندره در مي يابد كه جعبه اي پر از تندر در اختيار دارد. از آن استفاده مي كند و
عفريت را از بين مي برد و آبها روان مي شوند و زمين سر سبزي خود را باز مي يابد.
ايندره از اين كار خود بي نهايت مغرور مي شود و به خود مي بالد. پس به كوه كيهاني
مي رود و تصميم مي گيرد كه دنياي جديدي بنا كند و به خصوص قصر بي نظيري بسازد كه
درخور كسي چون او باشد. به يكي ديگر از خدايان مأموريت مي دهد كه اين قصر را
بسازد. پس از مدتي سازندة قصر از او دعوت مي كند تا از ساختمان بازديد كند. اما
ايندره هربار كه براي بازديدن قصر مي آيد فكر جديدي در سر دارد و مي خواهد قسمت
ديگري به ساختمان اضافه كند. خداي سازندة قصر با خود فكر مي كند كه ايندره و او هر
دو عمر جاودان دارند و با اين وضع، ساختمان قصر هرگز به پايان نخواهد رسيد و او تا
ابد گرفتار خواهد بود. پس تصميم مي گيرد كه به سراغ جهان آفرين يا برهما برود و
شكايت كند. برهما بر روي نيلوفري نشسته كه از ناف ويشنو روئيده است. اين نيلوفر
نشانة شكوه و نيروي الهي است و ويشنو خدائي است كه بر روي بركة كيهاني خفته است و
عالم ما، روياي اوست. معمار قصر شكايت خود را با برهما در ميان مي گذارد و او قول
مي دهد كه مشكل را حل كند. روز بعد، جوان زيبائي كه جمعيت تحسين كننده او را فرا
گرفته اند به قصر مي آيد. ايندره از او استقبال مي كند و مي پرسد كه او به چه قصدي
به آنجا آمده است. جوان مي گويد: " شنيده ام قصري ساخته اي كه هيچ ايندره اي پيش از
تو چنان نكرده است. من قصر تو را ديدم و چنين است كه مي گويند. " ايندره تعجب زده
مي پرسد " منظورت از ايندره هاي پيش از من چيست؟ " جوان مي گويد " من هزاران نفر از آنها را ديده ام كه آمده و
رفته اند. " بعد دري را مي گشايد و ستوني
از مورچگان را نشان مي دهد و مي گويد اينها ايندره هاي پيش از تو هستند. داستان
چنين است: بر روي نيلوفري كه از ناف ويشنو روئيده، برهما نشسته است. هر بار كه چشم
مي گشايد جهاني به وجود مي آيد و چون چشم فرو مي بندد آن جهان از بين مي رود. عمر
برهما چهارصد و سي و دو هزار سال است. پس از آنكه برهما مرد نيلوفر به درون ناف
ويشنو باز مي رود و نيلوفر ديگري مي رويد كه برهمائي ديگر بر آن نشسته و مشغول
كيهان آفريني است.
بر
چنين پهنه اي كه حتي خدايان هم جاي چندان ثابتي را در هستي اشغال نمي كنند، سپهري
حرف آخر شعر صداي پاي آب را مطرح مي كند.
مقصود
از حضور ما در اين جهان، " شناسائي راز گل سرخ " نيست. نيامده ايم كه به " ادراك
رياضي حيات " بپردازيم.
كار ما
شايد اين است
كه
ميان گل نيلوفر و قرن
پي
آواز حقيقت بدويم.
نشاني
اكنون
شاعر با مفهوم جهان درون آشنا شده و آنرا اندکی
تجربه کرده است. اما اين جهان كجا است؟ آيا ما در اين جهانيم
يا اين جهان در ما است؟ نشان اين جهان را از كه مي توان گرفت؟
حقيقت
را از "دوست" ميتوان شنيد اما اگرچه دوست هميشه در كنار ما و با
ما است ولي براي آنكه چشم ديدن او را پيدا كنيم سفري لازم است، همانطور كه بهشت و اورشليم
آسماني در يك مكان اند ولي بين آنها فاصله هاست.
انديشة
عرفاني ايراني استعارة سفر را براي بازنمودن اين گذار برگزيده است و اين استعاره را
در آثار بوعلي سينا، عطار وسهره وردي به وضوح ميتوان ديد.[11] این استعاره، اغلب حاویِ پیکرة پیام آوری است که شخص را به
گام نهادن در راه این سفر دعوت می کند. آركتايپ
این سفر، معراج
پيامبر است.
در
انديشه عرفاني اين نكته به وضوح نشان داده مي شود كه اين سفر يك سفر " روحاني "
است و در واقع به معناي دگرگوني ذهن شناسا است. هدف اینت سفر، خود دیگرگون کردن است، یک دگرگونیِ درونی
است، یک باززائی روحانی است. این ماجراجوئی را سفری به سویِ نور (سیر) می دانند.
در این مورد حدیثی قدسی وجود دارد که می گوید « من آن نگاهی هستم که او به آن می
نگرد، نیوشیدنی هستم که او از طریق آن می شنود، دستی هستم که با آن لمس می کند،
پائی هستم که با آن گام می زند.»
در اين دگرگوني ، انسان به آينه اي تيديل مي
شود كه كل هستي در آن منعكس شده و تفاوت " عالِم و معلوم " از ميان ميرود. به عبارت دیگر، خودِ ذهن شناسا، موضع شناخت خود را برای
خودش آشکار می کند.
«ایدة سفر، یک سمت و سو یابی را از پیش مفروض می دارد. این
سمت و سو یابی، زمینه ای را به ما نشان می دهد که سخن گفتن از مشرق و مغرب
عالم، در آن معنا پیدا می کند. دقیقا در این جا است که سوآل «کجا؟» می تواند مطرح
شود؛ ولی تنها پاسخِ ممکن به این پرسش، خود می بایست حاوی معنا و مفهومی
باشد که وضعیت و پایگاه این وجود انسانی [پرسنده] را مشخص، و بر همین اساس این
مسئله را روشن می کند که این پرسنده، کیست. [12]
اين
سفر عارف را به عالم خيال مي برد. سهره وردي اين عالم خيال، اين ناكجا آباد، اين
عالم الاوسط را همچون فاصلة ميان نور تاريكي، وقتي خورشيد در حال غروب است ولي
تاريكي هنوز مسلط نشده، همچون فلق يا شفق يا به استعارات ديگر توصيف ميكند.[13]
در اين مكانِ روحاني فاصله تابع شوق است. هرچه اشتياق بيشتر فاصله كمتر.
***
در شعر
نشاني، سپهري به همة اين مشخصه ها نزديك ميشود. ابتدا پرسش مطرح ميشود:
" خانة
دوست كجاست ؟ "
و كسي
كه سوار بر اسب يعني در سفر، در سير
وسلوك است، اين
پرسش را در فلق، در فاصلة بين نور و تاريكي، در فاصلة بين ضمير خود آگاه و ضمير
نا خود آگاه، يا به اصطلاح عرفا در عالم خيال مطرح ميكند و طبيعتا مطرح كردن اين
پرسش به معناي گسستن از روند زندگي روزمرة معمول است، پس جاي تعجب نيست كه آسمان مكث
ميكند زيرا در ذهن پرسشگر، ديگر جهان به آن منوال گذشته نميگردد.
" در
فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان
مكثي كرد "
پيداست كه راهنماي دروني، نقشة جغرافياي درون
را در مقابل پرسنده ميگذارد. تاريكيِ جهان بيرون را كه تخته بند تن است روشن ميكند
و راه را نشان ميدهد. اين راهنمائي دروني و پاگشائي به جهان درون، مضمون مشترك انديشة عرفاني
است. نمونه هاي آنرا همانطور كه پيش از اين اشاره كرديم در عقل سرخ سهره وردي، در
حي بن يقظان بوعلي سينا و در منطق الطير عطار ميتوان ديد.
اولين
نشانة خانة دوست سپيداري است كه مجاور كوچه باغي سبز تر از خواب خدا ايستاده است.
اين سپيدار كه به نام هاي درخت طوبي و سدره المنتهي نیز خوانده می شود و
قديم تر از آن، به
نام درخت همه تخم یا هومة مقدس
شناخته مي شد، حد فاصل عالم جسم و عالم روح
است. فاصلة بين منيت و الوهيت را مشخص ميكند. اين كوچه باغ كه عشق و صداقت در آن
توأمان اند سر از بلوغ در مي آورد و بلوغ، تفرد است و تفرد تنهائي است.
آشنائي
با عالم درون مستلزم آنست كه عاشق و با خود صادق باشيم و اين كار ما را با آنچه حقيقتا هستيم آشنا ميكند. خود
شدن، به
معناي بالغ شدن است. در اين خود شدن،
از هنجارهاي جمعي جدا ميشويم و تنهائي را تجربه ميكنيم.
"
نرسيده به درخت
كوچه
باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و در
آن عشق به اندازة پرهاي صداقت آبي است
ميروي
تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد
پس به
سمت گل تنهائي مي پيچي..."
در اين
تنهائي و گسستن است كه به روايت اسطوره اي حيات نزديك ميشوي و آغاز و زاده شدن را دوباره تجربه ميكني و ترسي شفاف
كه بر خلاف هراس جدائي، نشانة بار يافتن به حريم است ترا فرا ميگيرد. خود را مي
بيني كه در معصوميتی كودك
وار، بي
هيچ ترسي، از
كاج جاودان سرسبز بالا رفته اي تا از نور سهمي بيابي. و آنوقت نشاني خانة دوست را
مي پرسي و ميداني كه خانة دوست كجاست.
و شاعر، در انتهای سفر، «از آب گذشته » و «از
سایه به در رفته» و به عبارت دیگر مانند یونس، دوباره از سطح «عناصر» شروع کرده و
باززاده شده است، در واقع از این خود - نوزاد، نشانی خانة دوست را می پرسد.
حقيقت
را از زبان كودك بايد شنيد.
اي
نزديك
ديديم كه شاعر در يكي از منازل
سفر خود با تب و تاب خانه اي در طرف ديگر شب ساخت و تجربة زيستن در آن را آغاز
كرد. اما پيدا است كه اين سفر با همة فراز و فرودهايش در ذهن و روان او جريان يافته، و در تغيير نگرش و برداشت هاي
او به بار نشسته است. نشان مي دهد كه شاعر رخت ها را كنده، در آب غوطه خورده، چشم ها را شسته، و اكنون به گونه اي ديگر به
جهان مي نگرد. اين نگرش، نو
ارمغان سفري است كه از خود شروع كرده و به خود ختم كرده است. به گفتة خودِ " سفر
دانه به گل"
را تجربه كرده است. به عبارت ديگر طي اين سفر كيفياتي كه
در دانه نهفته بوده به عرصه رسيده و شكوفا شده است. به همين جهت شايد واژة سلوك
بهتر بتواند چگونگي اين سفر ذهني را بازگو كند.
بي مناسبت نخواهد بود كه براي روشن تر شدن سفر و سلوك يعني فرق
يك حركت عيني و يك پويش ذهني به چند نكته اشاره كنيم. خوانديم كه شاعر در آب غوطه
خورده وچشم هايش را شسته است. اگر موافق با روانشناسان آب را نماد ضمير ناخودآگاه
بدانيم غوطه وري در آن پرتو ديگري بر ذهني بودن
و يا به عبارت بهتر، دروني بودن اين سفر مي اندازد:
همان سفري كه يونس و يوسف و موسي و محمد نيز به آن رفتند. به روايت تفسير طبري پس
از آنكه يونس رسالت خود را به قوم خويش عرضه كرد و مورد قبول واقع نشد آنان را
نفرين كرد و از خدا خواست تا بر آنان آتش ببارد. و پيش از آنكه از آسمان آتش نازل
شود قوم خود را ترك كرد و به يك معنا مسئوليت عمل خود را نپذيرفت. يعني هنوز به
بلوغ رواني و دروني نرسيده بود و از اين رو لازم آمد كه همان " سفر
دانه به گل"
را تجربه كند. پس به كشتي نشست تا به سرزمين ديگري برود و ظاهراً از خود بگريزد. اما در ميان
دريا ماهي عظيمي به كشتي حمله كرد و چون اعتقاد بر اين بود كه لاجرم گناهكاري در
ميان مسافران كشتي است وماهي طالب اوست به جستجوي گناهكار برآمدند. يونس كه اكنون
متوجه عمل خود شده بود گفت كه گناهكار منم اما چون مي دانستند كه او پيامبر است، ارتكاب گناه از سوي او را
نپذيرفتند. پس هفت بار قرعه زدند و هر بار قرعه به نام يونس افتاد. پس يونس خود را
در كام ماهي انداخت و اين ماهي را ماهي ديگري بلعيد[14].
در واقع يونس در كام چهار تاريكي بود: تاريكي گمراهي تاريكي شكم ماهي تاريكي شكم
نهنگ و تاريكي دريا. در تفسير رشيدالدين ميبدي ( كشف الاسرار و عده الابرار) آمده
است كه چهار ركعت نماز شب مسلمانان به نيت اجتناب از اين چهار تاريكي گزارده مي
شود.[15]
يونس پس از مدتي كه در دل ماهي در قعر دريا بود به صورت كودكي
شيرخوار از كام ماهي به ساحل آمد و درخت خرمائي بر سرش سايه افكند و آهوئي او را
شير داد تا بزرگ شد و نزد قوم خود رفت و دعوت عرضه كرد و او را پذيرفتند.
اين غوطه خوردن در آب و رفتن به قعر تاريكي و به سطح عناصر و
باز آمدن، يا به
عبارتي باززاده شدن،
همانطوركه هنوز در غسل تعميد مسيحيان مي بينيم به مثابه غسلي است که براي ورود به جهاني متعالي صورت
مي گيرد. اما اگر اين شستشو فقط صورت بيروني داشته باشد و منظور از آن روئين تن
شدن و دستيابي به قدرت باشد راهي به دهي نمي برد زيرا قصد از آن فراروي جهان
ايستادن است نه يگانگي با آن. از اين روست كه اسفنديار و آشيل و زيگفريد هر يك
نقطه ضعفي دارند كه بالاخره هم از همانجا آسيب مي بينند. سفرِ اين پهلوانان سفري
بيروني است، و آنان براي جهانگشائي و سلطه، ابزاري اضافي مي جويند. مي
توان گفت كه از راه سفر بروني و قهرماني نمي توان به كمال رسيد مگر آنكه در مرحله
اي از اين سفر مبارزه براي جهانگشائي به تلاش براي شناخت سوي تاريك خويش تبديل
شود.[16]
انسان در اين سفر دروني به اعماق پاره هاي گمشدة خود را مي جويد و مي يابد كاملتر
مي شود.
نمونه مثال ديگري كه مي توان در مورد تفاوت سفر و سلوك ذكر كرد
مفهوم و تصور كوه قاف است به صورتي كه طبري در تفسيرش از يكسو و سهره وردي در "عقل
سرخ"
از سوي ديگر مطرح كرده اند.
طبري از كوه قاف به
مثابه مكاني عيني و ظاهري سخن مي گويد و آن را به صورت يك مكان جغرافيائي توصيف مي
كند که گرد جهان را فرا گرفته است.
طبيعتا خطرات سفر به سوي آن روئين تني را ايجاب مي كند كه در اين مورد همان شريعت
است.
از سوي ديگر سهره وردي در "عقل سرخ" به هنگام سخن گفتن از پشت كوه
قاف آن را به عنوان مكاني روحاني توصيف مي كند مكاني كه "مركز و محيط آن بر يكديگر
منطبقند"[17]
و "ساكنان
آن، مكاني
را در آن اشغال نمي كنند بلكه آن را پر مي كنند و هر يك در عين حال در مكان خود و
در همة نقاط اين مكان روحاني قرار دارند."[18]
او مفهوم مهاجرت به اين سوي كوه قاف ( به عالم فيزيكي) آگاهي از اسارت، رهائي از آن و ديدار از عجايب
هفتگانه را مطرح مي كند. بايد پاره هاي وجود خود را يافت آنها را در كنار يكديگر
گذارد وكامل شد. به عبارت ديگر سهره وردي از دسترسي به يك من و اوي يكپارچه سخن مي
گويد كه گرچه جزئي از عالم است اما همة عالم را نيز در خود دارد.
كلاريسا پينكولا اِستِس[19] در كتاب زناني كه با گرگ ها دويدند[20]
داستاني از افسانه هاي يكي از قبائل سرخپوست جنوب غربي آمريكا را نقل مي كند به
اين مضمون كه مردي در جلوي غاري كه در آن مي زيست تعدادي استخوان گرگ پيدا مي كند
و آنها را در كنار يكديگر مي گذارد تا اسكلت گرگ را كامل كند. همه استخوان ها را
به جز يكي پيدا مي كند و در كنار هم قرار مي دهد. اما مدتها طول مي كشد تا آخرين
تكه استخوان را به دست آورد. ولي وقتي آخرين تكه استخوان را پيدا كرده و اسكلت را
كامل مي كند، گرگ
زنده شده و به راه مي افتد. تشابه اينگونه جستجو و يافتن با آنچه در "عقل سرخ"
سهره وردي می خوانيم
ناگفته پيدا است. به اين ترتيب تفاوت برداشت هاي طبري و سهره وردي از يك مفهوم
واحد، از
يكسو بازنمونِ
اعتقاد به عين لفظ، و از
سوي ديگر نشانة درك
راز و معناي نهفته در آن است.
باري
به شعر "اي
نزديك"
باز گرديم. شاعر كه پس از غوطه خوردن (در آبِ زندگي) باز زاده شده و به اين جهان
جديد پا گذارده است هنوز با همة زواياي آن آشنا نيست. غريبگي مي كند، گرفتار ترديد است، نمي داند كه در اينجا پذيرفته
خواهد شد یا نه.
از اين رو شور پذيرفته شدن در او غليان دارد و نگران است كه مبادا عناصر جهان جديد
او را واپس بزنند. هنوز تصور مي كند كه شايد شايستگي ورود به اين دنياي نو را
نداشته باشد. شعر "اي نزديك" شرح اين شور و نگراني است.
شاعر در حضور طبيعت به شرح سابقة خود مي پردازد تا هراسي در دل
كسي نيفكند. خطاب به شاخة نزديك مي گويد كه ديگر دورة بيگانگي او با طبيعت و کلیت عالَم تمام شده، وسوسة چيدن ( تسلط) را فراموش
كرده و اكنون غرق تماشا است و اين تماشا را درخشش بي حجاب طبيعت جلوه اي افزون مي
بخشد. "درخشش ميوه! درخشان تر."
شاعر تمنا مي كند كه اين جهان جديد نيز به او نزديك شود. اما
ترديد و نگراني باز هم او را رها نمي كند. پس باز هم به شرح احوال خود ادامه مي
دهد تا دل اين محيط جديد را نرم كند. مي گويد كه چه خطرها كرده و به چه ژرفاها
رفته است ("از
آب گذشتم از سايه به در رفتم") تا به حضور شاخة نزديك برسد. اما براي آنكه سخن
اش به كبر و فراتني تعبير نشود از غرورِ شكسته و خميدگي فروتني اش سخن مي گويد و
تقاضاي آشنائي و پذيرش مي كند.
شاخه نزديك است و در دسترس اما هنوز وصال روي نداده است و به
نظر مي رسد كه آنچه مانع و حجاب وصال است همان ترديد خود شاعر است.
اين شور و عطش آشنائي در رابطة مولانا و شمس نيز به چشم مي
خورد. در غزلي به مطلع "مرده
بدم زنده شدم"[21]
اينگونه تغيير جهان،
شوقِ
پذيرفته شدن در جهان نو و نگراني از قبول نيافتن موج مي زند. شمس درِ اين جهان
جديد را به روي مولانا گشوده است و او از جهانِ مردگان متحرك به دنياي زندگان وارد
شده، زهرة
شير و جان دلير پيدا كرده اما هنوز خود را درخور و شايسته نمي داند. او كه در آينة
وجود معشوق مي نگرد خود را لايق نمي بيند هنوز
"ديوانه" و "لايق
اين خانه"
نيست.، "سرمست" و "كُشته" و "در طرب آغشته" نيست، هنوز "مستِ خيال" است "قبلة جمع" است شيخ و پيشرو و راهبر است، پر و بال جاه طلبي دارد، در سفري بيروني است و آكنده از
حجاب و مانعِ ورود به اين جهان متعالي. اما از آنجا كه شوقِ راه يافتن به آن وجودش
را تسخير كرده به هر كاري كه معشوق مي خواهد تن مي دهد. از خود وا مي رهد. ساية
بيدي مي شود كه در تابش چشمة خورشيد (شور عشق) پست و گدازنده مي شود دلش مي شكافد
و تابش جان مي يابد. به دشمني با وجود مندرسِ پيشينش بر مي خيزد ("دشمن اين ژنده
شدم"). حجاب دو گانگي در پرتو اين تابش جان از بين مي رود هم بنده و هم خربنده مي
شود، و هم
شاه و خداونده. ننگي نيست همچنانكه نامي نيست. باززاده شده است.
سپهري هم مي خواهد اين تقسيم بندي انتزاعي جهان به عناصر
مختلف را از پيش پا بردارد و جزئي از جهان شود. از آب و سايه گذشته و نمي خواهد كتابي
را بخواند كه در آن باد نمي آيد و ياخته ها در آن بي بُعدند. مي خواهد كه واژة
خودِ باد و خودِ باران باشد.
چنان كه گفتيم شعر "اي نزديك" از يكسو بازنمون اين اشتياق است و
از سوي ديگر بازتاب آن ترديد و نگراني. و اين دو سوي روشن و تاريك انسان كه وجود
او را تشكيل مي دهند پيش از اين،
در شعر "صداي پاي آب" مورد توجه قرار گرفته بود.
سورة
تماشا
شاعر
كه به اين جهان جديد وارد شده اكنون دريافته است كه گرچه امكان يگانگي تام وجود
ندارد ("نه
وصل ممكن نيست / هميشه
فاصله اي هست.")
ولي اگر چترها را ببنديم و در آبي كه در يك قدمي است غوطه ور شويم و سفر دروني را
كامل كنيم، ره
آوردي به سزا خواهيم يافت كه همان خويشتن شناسي و مشاهده و شناخت هستي در كليت آن
است. حال مي خواهد اين پيام را همچون پيامبران، به گوش همه برساند. بي مناسبت
نيست كه براي شعر "سورة تماشا" شكل بيان قرآني را برگزيده است.
انتخاب
اينگونه بيان بي سابقه نيست و گاهي هم براي انكار اعجاز قرآن و منبع الهي نزول آن
صورت گرفته است. فهرست نام اشخاصي كه به معارضه با قرآن برخاسته اند چندان كوتاه
نيست و از جمله مي توان به "مسيلمه بن حبيب" معروف به "كذاب" و سباح دختر حارث اشاره
كرد. بعضي از اينان گرچه دعوي پيامبري هم كرده اند اما در اصل به ستيز با وجه لفظي
قرآن برخاسته اند و به يك معنا رسالت را در شكل و نه در محتوا مورد نظر قرار داده
اند.
اما
سپهري همچنانكه اولين شاعر عارف ايراني است كه وزن هاي آزاد را براي اشعار خود
برگزيده است از انتخاب بيان قرآني نيز قصد انطباق صورت و معني را داشته است.
مي
دانيم كه يكي از روش هاي تقسيم بندي قرآن بخش كردن آن به سوره هاي مَكّي و مدني است. در اين مورد بعضي
بر آنند كه سوره هاي مَكّي با تسامح همراهند و بيشتر به
عرضه كردن پيام الهي مي پردازند در حالیكه
سوره هاي مدني وعيد عذاب هاي مشخص مي دهند و عاقبتِ كار منكران را به دوزخ حواله
مي كنند. اين روند كه از ويژگي هاي رسالت به شمار مي آيد نشان مي دهد كه قبولاندن
پيام با چه موانعي روبرو است.
اگر از
اين ديدگاه به شعر "سورة تماشا" بنگريم بخش اول آن مشابه سوره هاي مكي و بخش دوم
شبيه سوره هاي مدني است. شعر با سوگند شروع مي شود كه با آغاز بسيار از سوره هاي
قرآن ( منجمله سورة "عصر" كه خود سوره اي مَكّي است) مشابهت دارد. تماشا، آغاز كلام، پرواز كبوتر از ذهن، و در قفس بودن واژه (يا پيام)، كه شعر با سوگند به آنها شروع
مي شود با يكديگر همبسته اند. بدين معنا كه حجاب از چشم كنار رفته، چشم ها شسته شده، ارتباط برقرار گشته، و تماشاي هستي در كليت آن
امكان پذير شده است. كلام هم كه مطابق با نصّ كتاب مقدس همان خدا است ("در
آغاز كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و خدا كلمه بود") آغاز شده است. خدا عالم را با
كلمة كُن (باش) آفريد. يعني در واقع آگاهي از كلام (يا در واقع معناي آن) به وجود
آمده است. ديوارهاي ذهن نيز فروريخته و پرواز ذهن يا امكان برقرار ارتباط با هستي
هم وجود دارد. اما با اينهمه واژه در قفس است و نشر نيافته است. اين پيام كه سعادت
در يگانگي يافتن با هستي است،
راه به جائي نبرده و از حيطة ذهن و زبان شاعر فراتر نرفته است.
اين
قبول نايافتن پيام كه شاعر با گونه اي ناباوري با آن روبرو مي شود ناشي از پيچيدگي
و غيرقابل فهم بودن آن نيست زيرا حرفهاي او "مثل يك تكه چمن روشن" است و درخشش
طبيعت خود گواهي است بر سادگي درك پيام. او حرف غريبي نمي زند . فقط مي گويد اگر
پنجره هاي ذهنتان را باز كنيد و آفتاب حقيقي (آفتاب جان) را كه پشت درهاي بسته تان
مي تابد ببينيد و بپذيريد،
تا مغز استخوان جانتان گرم خواهد شد و رفتارتان در جهت يگانگي جاري خواهد گشت. مي
گويد وقتي درها بسته است طبيعت (هستي) به عنوان يك چيز بيروني و زينتي تلقي خواهد
شد. در حاليكه رسولان،
آنانكه از اين يگانگي آگاه شدند،
قابليت ديدن گوهر نهفته در دست زمين را پيدا كردند و در جذبة آن غرق شدند. شما هم
دنبال اين گوهر باشيد تا لحظه هاي زندگي تان از آرامش و يگانگي آكنده شود. فقط
كافي است كه "رخت
ها را بكنيم"
زيرا روز نزديك است و رنگ افزون. لازم نيست در دوردست ها به جستجوي نيكبختي
برآئيد. باغ ( يا "چمن
هاي اساطيري")
را در حافظة چوب ببينيد، زيرا
اين تكه چوب همچون آن نيِ بُريده از نيستان يادگار و ياد آورِ دوران آگاهي از يگانگي هستي
است. ارمغاني است از دوران پيش از هبوط و تقسيم جهان به دست عقل دورانديش. همبستگي
عناصر جهان و وجه يگانگي آن را بنگريد تا شور ابدي زندگي را احساس كنيد. مرغ هوا، يا روح خود، را بشناسيد تا به آرامش دست
يابيد.
آنگاه
پيامبر - شاعر كه در شور سخنان خود غرق شده است براي اثبات سخنانش از همگان
مي خواهد تا چشم ها را باز كنند و "جورِ ديگر" به برگ درختان سبز بنگرند
زير
بيدي بوديم
برگي
از شاخة بالاي سرم چيدم
گفتم:
چشم را باز كنيد آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
اما
كساني كه "اين آب و نانِ چرخ" مسحورشان كرده است و بي اعتنا به بيكرانگي درياي
هستي، در
حوضچة زندگي روزمره غرق شده اند و سوار بر زر يا زور، به دنبال ساية سعادت مي تازند، گوش شنوا ندارند. اين سخنان
برايشان چنان بيگانه است كه گوينده اش را ساحر مي خوانند. بهشتي را كه در يك قدمي
است نمي بينند و سرسختانه،
در به در به سفر بيروني خود در جستجوي سعادت ادامه مي دهند. بي آنكه به زير پاي
خود بنگرند به دوردستهاي موهوم خيره شده اند.
شاعر -
پيامبر ما از اينهمه لجاجت مخاطَبان خود در چنگ انداختن به ظواهر، چشم فرو بستن بر حقيقت، و يكدندگي در انكار پيام به
خشم مي آيد. باد را نازل مي كند تا كلاه از سرشان بردارد (فريبشان دهد) چشم هاشان
را به روي گل هايِ (مظاهر طبيعت) زيباي داوودي خانه هاشان فرو مي بندد دستشان را از سرشاخة هوش كه وسيلة درك حقيقت
است كوتاه مي كند و بدتر از همه جيبشان را پر عادت مي كند.
اما
نكته اين است كه مخاطَبان شاعر،
حتي پيش از آنكه او لعنتشان كند چنين كوته بين، منكرِ حقيقت، و آزادي گريز بوده اند. جرئت و
ميل باز كردن درها و تماشاي داوودي ها را نداشته اند. در زندان مرده ريگ عادات
هزاران ساله شان به دور خود مي چرخند و سرگيجة اين چرخش مست شان مي كند و شاعر -
پيامبر با فرو ريختن باران لعنت بر آنان،
خود به سطح اين مردمان سقوط مي كند و كار پيامبري به تباهي كشيده مي شود.
ديويد
ال. مارتين[22]
در شرحي مختصر بر ترجمه اش از اشعار سپهري در مورد اين بند از شعر مي نويسد:
" اين
بند از شعر به روال بندهاي پيش از آن ادامه مي يابد اما مشغلة پيامبري بي رنگ و رو
شده ناقوس نابودي فرجامين به صدا در مي آيد. سروش غيب پرده اي شاعرانه (بر اين
صحنه) فرو مي اندازد كه زنگ نافذ حقيقتي ازلي را به گوش مي رساند: عادات ناچيز و
پيش پا افتاده اي كه همچون
زهرِ كشنده، زندگي
مردم و پيامبر را نابود كرده و كار
پيامبري را نيز به انحطاط كشيده است. تباه شدن زندگي پيامبر در اين شعر به صراحت
بيان نمي شود اما تلخي فرجام ناخوش او خود گواه بر آن است.
به
هر حال ناگفته پيدا است كه گفتة پيامبر پامال شدني نيست اما بدفهمي يا ناشنوائي
مردم آن را سترون مي كند. درست است كه خودِ پيام در قالب زنجيره اي از ارتباطات
تقريباً پنهاني يا به قول تبتي ها "آموزه هاي سري" در مركز توجه قرار مي گيرد، اما اين مطلب ديگري
است. اين نكته كه پيام آوري، لااقل از لحاظ سرزندگي گستردة
اجتماعي اش، در نهايت به ستروني و بي حاصلي مي انجامد درست در قطب
مخالف روح شعر عرفاني قرار دارد و نويسندة اين سطور در اين زمينه ابياتي قابل
مقايسه با بيت هاي ذكر شده را در زبان هائي كه با آنها آشنا است نخوانده است. "سورة تماشا" از لحاظ دلالت و معنا
به زبان لوتريمون[23]
در سرود ... [24]نزديك مي شود كه زباني
مشخصاً غير عرفاني است. گرچه امكان سفر عرفاني (معاج يا سير دو جهان) در دو مصرع
آخر اين بخش از شعر نفي نگشته و وجودش انكار نشده است. اما تأكيدش بر اين است كه
(بازنمودن) امكان چنين سفري زندگي مردم را كلاً دچار فلاكت بيشتري كرده است."[25]
اين
امر چنانكه اريش فروم[26]
در كتاب "گريز از آزادي"[27] مي گويد، حاصلِ وحشت از
مسئوليتي است كه با آزادي همراه است. اين نكته كه مسئوليت عواقب كارهاي هر كس
مستقيماً بر عهدة خود اوست به خصوص در مواقع بحراني كه شيرازة وضع موجود كه تزلزل
ناپذير به نظر مي رسيد از هم گسيخته مي شود سبب وحشت عامة مردم مي گردد و از اين
رو مسئوليت تفكر و تصميم گيري و اقدام را بر عهدة كس ديگري مي گذارند. باز شدن
فضاي اجتماعي و سلطة آزادي با خود وحشتي به همراه مي آورد كه مردم را به سوي همان
نظام بستة پيشين سوق مي دهد.
باري
به مولانا باز گرديم و بر اساس اين وضعيت نظري به موارد تشابه و تفارق او با سپهري
بيندازيم.
عين
همين پيام را مولوي هم در غزلي به مطلع "اي قوم به حج رفته
كجائيد كجائيد"[28]
صلا مي دهد. اما از آنجا كه مسحور خودِ پيام و دلمشغول بيان آن است، از گفتن و بازگفتن آن
باز نمي ايستد و اعتنائي به قبول يا رد آن از سوي سايرين ندارد. او همچون ني اي
است كه منبع هستي، نَفَس يا روح خود را در او مي دمد. مولانا بدون توجه به
آنان كه "ده بار از آن راه به آن خانه"
رفته اند در جذبة پيام غرق است و
گرچه
ماران زهر افشان مي كنند گرچه تلخان
مان پريشان مي كنند [29]
به
راه خود ادامه مي دهد و خصومت ها را ناديده مي گيرد:
گفت
از بانگ و علالاي سگان هيچ واگردد ز
راهي كاروان؟[30]
قبول
نايفتن پيام مولانا را به خشم نمي آورد بلكه او بر اين سرگشتگان باديه گمگشتگي كه
با جيبي پر عادت به ديدار خانة دوست مي روند رحمت مي آورد و بر حال آنان تأسف مي
خورد كه چرا چشم باز نمي كنند تا حقيقت را ببينند:
با
اينهمه اين رنج شما گنج شما باد افسوس كه بر گنج شما پرده شمائيد
از
عكس العمل هاي مختلف مولانا و سپهري در مقابل قبول نايافتن پيام كه بگذريم حرف
اصلي هر دو يكي است. اين مي گويد: "در كف دست زمين گوهر
ناپيدائي است / كه رسولان همه از ديدن آن خيره شدند"
و آن مي گويد: "گر صورت بي صورت معشوق ببينيد/ هم
خواجه و هم خانه و هم كعبه شمائيد."
هر دو مي گويند به ظواهر نچسبيد و اين مي گويد "و
به آنان گفتم سنگ آرايش كوهستان نيست" و آن مي گويد " آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد / از خواجة آن خانه
نشاني بنمائيد"
چنانكه
مي بينيم پيامي با فاصله اي هشتصد ساله تكرار مي شود بدون اينكه كوچكترين لطمه اي
ديده باشد. "يك قصه بيش نيست" كه به گونه هاي متفاوت بيان مي شود.
پيغام
ماهي ها
ديديم
كه شاعر با چه شور و شوقي به كار پيام گذاري پرداخت تا پيام را به گوش همگان
برساند. فكر مي كرد به محض اينكه پيام را آشكار كند، همه گرد او جمع مي
شوند، پيامش را به گوش جان مي شنوند، آن گوهر ناپيدا روي
مي نمايد و كوتاه سخن به يك چشم بر هم زدن جهان غرق در يگانگي، به عافيت خواهد رسيد
و دروازه هاي بهشت گشوده خواهد شد.
اين
شوق و باور ساده لوحانة شاعر البته بي سابقه نيست و او پيش از اين شمه اي از آن را
در شعر "و پيامي در راه"[31] بيان كرده است. تصوري
كه شعر مزبور به خواننده مي دهد اين است كه كسي مي آيد تا جهان را پر از عدل و داد
كند، مردم را از خواب غفلت بيدار كند، زيبائي باغ را براي
كوران شرح دهد، ديوارها را از جا بكند، چشم ها را با خورشيد
و دلها را با عشق پيوند زند، و كلاً آشتي بدهد و آشنا كند.
آنچه اصولا در اين شعر به چشم نمي خورد اين است كه ممكن است مانعي هم در راه انجام
اين كار وجود داشته باشد:
"راه خواهم رفت
نور
خواهم خورد
دوست
خواهم داشت"
اما
شاهد بوديم كه اوضاع بر وفق مراد او پيش نرفت و شاعر - پيامبر با واكنشی دور از انتظار مواجه شد. مردم در
عوض استقبال از او، ساحرش خواندند و او هم نوميد از رساندن پيام، خشمگنانه لعنتشان كرد
و تركشان گفت:
"دور خواهم شد از این خاک غریب
که
در آن هیچکسی نیست که در بیشة عشق
قهرمانان
را
بیدار
کند"[32]
زیرا:
"من كه از بازترين پنجره با مردم
اين ناحيه صحبت كردم
حرفي
از جنس زمان نشنيدم
هيچ
چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي
از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچكس
زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت."[33]
طبيعي
است كه چنين وضعي شاعر - پيامبر را به فكر مي اندازد و وادارش مي كند تا موقعيت خود را
دوباره ارزيابي كند.
شعر
"پيغام ماهي ها" شرح فراق است. شرح حال جدامانده اي است جوياي وصال. همچو آن شبان
دلتنگِ مثنوي كه سراغ خدا را مي گرفت و نالان و شگفت زده در نمي يافت كه چرا خدا
از او سراغي نمي گيرد، شاعر ما هم كه عليرغم كوشش هايش از معشوق به دور افتاده و
گرفتار افسردگي و قبض است، به لب حوض مي رود تا احوال خود
را در
"يكي درياي بي ساحل / بسي ماهي درون دل"[34] مشاهده كند. آبي در
حوض نيست و ماهيان نيز ه |