|
فراموش شده ای به نام 6 . 12 |
| چاپ |
|
پست الكترونيكي
|
|
بهمن سقایی
|
|
آفتاب تابيدگى غروب، سرخ و ملس بر فراز ساختمان آجرى كهنه و رنگپريده با برجهاى استوانهاىِ بيقواره و تنبل در دورافتادگى از شهر كج كج و بىرمق، با سايههاى پهن شده و ترسان خود، از شكافه پنجره ميله دار به درون تنگ و بهم آمدة فضايى محصور با ديوارهايى فاقد رنگ، بىنمايى از هستى، با رويهاى از اجسام مىتابيد. پرتوهاى نور، خسته و وامانده در گوشه و كنار اتاقكهاى تنگِ هم، رها مىشدند. اشياء آنچنان كهنه و غريب و بىهويت مىنمودند كه نور خورشيد در تابش خود مايوسانه و نمدار
فراموش شدهاى بنام 6ر12 1 آفتاب تابيدگى غروب، سرخ و ملس بر فراز ساختمان آجرى كهنه و رنگپريده با برجهاى استوانهاىِ بيقواره و تنبل در دورافتادگى از شهر كج كج و بىرمق، با سايههاى پهن شده و ترسان خود، از شكافه پنجره ميله دار به درون تنگ و بهم آمدة فضايى محصور با ديوارهايى فاقد رنگ، بىنمايى از هستى، با رويهاى از اجسام مىتابيد. پرتوهاى نور، خسته و وامانده در گوشه و كنار اتاقكهاى تنگِ هم، رها مىشدند. اشياء آنچنان كهنه و غريب و بىهويت مىنمودند كه نور خورشيد در تابش خود مايوسانه و نمدار خود را گم مىكرد. هيچ نبود، جز سايههايى از وهم و آدمها، ساختمان آجرى به گونهاى مشمئزكننده و ترشيده، رنگهاى نادرخشانى از ترس و وهم را به ذهن مىآورد. هيچكس نبود. آدمهايى هم كه بودند هيچكس نبودند. جسمى وجود نداشت. فراموش شده و تارگرفته، غرق شده در پستوى تاريك گمشدگى ذهن. آفتابى نبود. تاريكى بود و هيچ. 2 ساعت حرف زدن شروع شده است.پنج دقيقه تمام، حق آن را دارم كه حرف بزنم. از دو جمله پيش اين زمان آغازيده است. هرروز اين ساعت را با همين كلمههاى تكرارى، چيزهايى كامل و مالوف براى زندانبانان، كه ديگر نيازى بدان ندارند تا روى گفتههايم فكر كنند. و بخواهند معنايى در آن بيابند. وقتى حرفها تكرارى و مالوف باشند، خيال همگان راحت است. هم براى من كه گويندهاشان هستم و هم براى زندانبانان كه شنوندهاشان هستند. حتا از همين حرفها خوشحال مىشوند كه من مراعات مقررات زندان را مىكنم. حرف زدن، به تنهايى يك فايده بزرگ دارد كه انسان يقين مىيابد كه توانا به حرف زدن است و اين چيزها يادش نرفته است. زبان انسان هم ورزشى مىكند. وقتى پژواك نداهايم، گفتههايم به خودم بازمىگردند، احساس تنهايى نمىكنم. و مىتوانم به خود بباورانم كه زنده هستم. آخر توانايى حرف زدن نشانهاى از زنده بودن است. همين. وقت حرف زدن تمام شد. 3 آسمان در پس نورها و راهها و ابرها، خودگونهاى از درياى آبين وارونه را مىمانست. كه جزايرى شناور را رو به غرق شدن به ذهن مىآورد. در پايين ساختمان در چهارچوبى مستطيل شكل دراز كشيده و رو به موت نالههاى واپسين زندگى خود را بر مىآورد. زمين در حاشيه بيرونىاش بوى نوعى گل وحشى را مىداد. كه هيچكس نامش را نمىدانست. چنان كوچك و بىرنگ كه نامى را برازنده نبود. راههاى آسفالته، سياه با دانههايى درشت از ريگهاى كف رودخانه كه زمانى بدنه ماهيان و لغزش آب آنها را مىغلتاند. با شنهاى قيرآلوده سفت شده و آفتاب كه بر رويه آن پژواكى چشم آزارنده به اطراف مىداد، پس پس و ترسان، تقابل نفى كننده، نوعى سركشى مذبوحانه و از ريخت افتاده را در بيرون و درون ساختمان القاء مىكرد. چشم ناظرى كه از درون ابتدا تا انتهاى راهرو را كه گويى دايرهاى را شكل مىداد و هردو يكى بودند. و ناظرين نمىدانستند اين پيچيش موزون آيا به راستى دايرهاى بسته است يا يك خطاى باصره. قفسها خود به مرضى مزمن از بىهويتى ابتدا و انتها گرفتار شده بودند. هركدام ازديوارها به وجهى دلهرهزا فضاى درونى را به زير فشار مىگرفتند. و هواى تازه را از آن دريغ مىداشتند. آدمهايى كه درون اين ديوارها مىزيستند، عبور آرام اشياء را و سايه پريده رنگ خورشيد غروبين را در مىيافتند. و شكستگى باد را در بيرون، به گمان خود حدس مىزدند. ساعت 12ر6 بعد از ظهر 12 شهريور بود. حسى ناگفتنى در راس اين زمان وجود كسى را در فضاى بسته سلول مىلرزاند. اگر ساعتش درست كار مىكرد، كه سالها بود خراب شده بود. بىشك اين زمان تثبيت شده معناى حقيقى خود را بروز مىداد. اما آن كس يقين به وجود چنين زمانى را از دست داده بود. شايد در زمانكشىهاى طولانى خود كه بيهودگى وقتها را در آن به وضوح در مىيافت اين اعداد را به ذهن آورده بود. 4 ساعت فكركردن است. تنها در اين زمان ويژه است كه مىتوانم هر چه مىخواهم به زندانبانان بگويم. يا بينديشم. آزادم كه عليه وضعيت گرفتار آمدهام شكايت و اعتراض كنم. هرچند آنها آزادى آن را به من دادهاند كه در اين وقت مقرر بدترين دشنامها را نثارشان كنم اما خودم چندان دل و دماغ اينكار را ندارم.، براى چه بايد توهين كنم؟ اما بد نيست چندتايى ليتار نثارشان كنم. براى اعصاب و زنده بودن روان خالى از فايده نيست. لعنتىها تنها فرصت آن را به من دادهاندكه يك ناسزا، تنها يك ناسزا بارشان كنم. دو دقيقه تمام شده است. 5 سلول 12ر6 تنها اندامى نحيف و استخوانى با چشمانى گود افتاده، موهايى مشكين و انبوه، پوستى گندمگون و انگشتانى بهم آمده و عصبى را در خود جاى داده بود. و دورنمايى خفه و سنگين، گام نخستين را هر صبح پيش از خوردن صبحانه، براى گردش صبحگاهى در جايى دور، رو به سوى آن تپههاى پوشيده از علفهاى تُنك و سبز بر مىداشت. گام دوم آهسته و شمرده با يك نوع سماجت كهنه شده عادت روى پنجه پا همراه با گاز گرفتن گوشه لب پايينى و خيره شدن به چيزى در پايين و آنگاه پاشنه پا در سومين گام، زمان نامعين و كشدار در اين سه گام كافى ست. به شيوهاى تكرارى، خسته كننده و باورنكردنى، سه گام برداشتن، خود گردشى دلپذير در هواى صبحگاهى در حاشيه تپههاست. و همه زمين زير پا نهاده و آسمان و خاطرات، بوى چربى كهنه شدة سلول و ورقههاى پراكندة كتابى كه سالها پيش آن را پاره كرده بود. و هنوز جمع آوريشان نكرده بود. حروف آن ديگر بيانگر هيچ چيز نبودند، تنها كلمه پايان از تابش نور و زمان در امان مانده بود. و شاداب و تازه مىنمود. هميشه صبح اين كلمه در سومين گام گذارده شده خود را عيان مىكرد. 6 ساعت مطالعه فرا رسيده است. اما چنان ناچيز است كه از خيرش گذشتهام. تا كتاب را بردارم و صفحهاش را دوباره بيابم، زمان مقرر به انتها رسيده است. عادت كردهام. تنها همان كلمه پايان را بخوانم. وقت مقررى مطالعه تمام شده است. دوثانيه در روز، كافىست. 7 زندانى شمارة 12ر6 آمادة شنيدن!! زندانى شمارة 12ر6 روز چهارشنبه 12 شهريور آزاد مىشويد. خود را آماده كنيد. شنيديد؟ شنيدم. نمىتوانست باور كند كه آزاد مىشود. آنهم در همان تاريخى كه به زندان افتاده بود. طى اين سالها تنها بارى بود كه زندانبانان با او حرف مىزدند. و آرامش روزانهاش را بهم مىزدند. مات و بىكلام و خلع سلاح شده در برابر زمان و موقعيت خود ايستاده بود. به كدام سو فرياد كند؟ چه كسى را به يارى بخواهد؟ نمىتوانست آزاديش را به خود بباوراند. و به ترك زندگى مالوف تن دهد. از زمان دستگيريش تاكنون با كسى حرفى نزده بود. حالا چگونه مىتوانست در بيرون با مردمان گفتگو كند؟ برآن شد براى نخستين بار همسايهاش را خبر كند. اگر كسى در همسايگىاش وجود داشته باشد. تا به كسى بگويد كه آزاد مىشود و از اينطريق خود مىتوانست به آن يقين آورد. آهاى همسايه! از پنجرة اتاقت بيرون را نگاه كن ببين خورشيد در آسمان هست؟ خورشيد را براى چه كارى لازم دارى؟ كسى آنجاست كه حرفهايم را شنيده و پاسخش مىدهد؟ چرا فكر مى كنى خودت تنها بايد زنده باشى؟ نه خدايا كسى وجود دارد!! چرا زودتر به اين فكر نيفتاده بودم؟ سروصداى موشها را كه از دستشويى به سوى ديگر راهرو مىدويدند. و كلنجار مىرفتند، مىشنيد. كمى مكث كرد تلاش كرد در ميان آشفتگىو تداخل سروصداى موشها يك نوع آهنگ و نواى موزونى را بيابد. گامهاى موسيقى را در ذهن تكرار كرد. عبث بود. آنگاه نوميدانه با صداى بلند گفت: خورشيد هم هنوز گرماى سابق را دارد؟ اين سالها كه بدور از او گذراندم مرا به يك حكم وحشتناك سوق داده كه مبادا خورشيد سرد شده باشد. اين ديوارها و سقفهايش مثل دوستى قديمى هستند. ديگر خورشيد را براى چه مىخواهى؟ نحوة گويش، و لغزش روى انحناى آهنگ واژهها اندكى ترسزا مىنمود. آنگونه كه خندههاى پسامد واژهها بر اين احساس افزود. اما براى دمى اين را نيز خيال پردازىهاى از سر تفنن و سردرگمى ولنگارانه خود يافت. كه از پس سالها صدايى را از همسايه خود به گوش شنيده بود. شايد آزاديش نوعى ناراحتى و هراس را در وجود ديگرى بوجود آورده است. دستها را به هم ماليده، نفسى از حرص و سررفتگى حوصله كشيده، چشمان را گرد كرد. دو سه گامى برداشت. گام نهادنى سست و لرزان، زانوها تيركشيده و خسته، زبان را دور دهان چرخاند. مىخواست حرف بزند، اما فرياد كشيدن را زيباتر يافت. زمين هنوز هم بايد بوى تازگى شبدرهاى جوانه زدهاى را داشته باشد كه از نگريستنشان سبر نمىشدم. ابرها را سالهاست نديدهام. اما هنوز هم بايد الهام بخش نقاشان و شاعران باشد. پرپشت و توفنده و لايه لايه و در حركت، آه دوست خوب و ناديدهام! كه سالهاست صدايت را نشيندهام، آرزو مىكنم كه تو نيز همچون من زودتر آزاد شوى. كهنگى اين ديوارها را خوب نگاه كن! دنيا هم مثل همين ديوارهاست. دل به آن مبند!! اما اگر براى چند روزى شادان مىشوى باش! من هم در شاديت شركت مىكنم. پس بياييم براى آزاديت جشن بگيريم. باز هم صدا، صفيرى سوزنده و تبآلوده به سان كاردى قلبم را شكاف مىدهد. آنگاه با تانى و فشردگى ويژهاى روى انتهاى كلمات مكثكرده و در و ديوار سلول را نگريست. تويى كه تنها صدايت را مىشناسم به اين مهمانى دعوت مىكنم. حالا كه قرار است آزاد شوم ترسى در وجودم ريشه دوانده در بيرون، آزادى، همان مكانها، كوچهها و باغها را چگونه دوباره مىتوانم بنگرم؟ اما خورشيد را مىبينم. خاك را.... بوى زندگى را..... مىفهمى؟ زمين گل آلوده را، سالها همه اين چيزها را فراموش كرده بودم. بيا جشن بگيريم. اين تنها جشنى ست كه هيچكس به نزد هيچكس نمىرود. هيچ چيزى براى خوردن وجود ندارد. جشن، تنها با تكرار واژهاش آنرا برگزار مىكنيم. اما مىتوانيم برقصيم. گام بردار! به امواج دريا، وقتى طوفان آنها را به پاى ساحل سنگى رقصكنان مىكشاند. با ساحل هماغوشى مىكنند. و به دريا باز مىگردند. برقص! حركت پاها، پاها اصل رقص است. دلفريب، متوحش و از خودفراموشى، پيوستن به نور خورشيد را با دستانمان صورت دهيم. برقص كه هديه پروردگار است. بگذار زندانبانان هم در اين جشن ما شركت كنند. ما كينهاى در دل نداريم. هيچ صدايى به گوش نمىرسد! چه شگفتانگيز است. هرروز در اين ساعت تا ديروز، براى آوردن لقمهاى غذا آرامشمان را بهم مىزدند. اما امروز سكوتت محض حاكم شده است. بيا براى رهايى ابدى برقصيم. هردو با هم رها مىشويم. حتا ديگر آزار ديدار زندانبانان را تا روز آزادى حس نمىكنيم. راستى يك نقاشى بر ديوارة سلول براى تو كشيدهام. گلى با دو گلبرگ! به نشانه رهايى ما دو نفر. خوشحالم كه آيه ياس نمىخوانى. برايم گلى را خلق كن كه زمانى از آن من بود. بنفشهاى زيبا، همچون خوشهاى از ستارگان، خوشهاى از زيباترين ستارگان آسمان، آيا هنوز هم در آسمان اين خوشه زيباى ستارگان مىدرخشد؟ 8 ساعت مهروزى و عشقهاى ديرينه است. ساعتى كه زندانبانان رخصت آنرا دادهاند كه به دلدارم بينديشم. روى انگشتان پا، از كمر خم شو! دستها رو به بالا! دختر تو چه چابك و جهنده هستى! چه زيبا مىرقصى! من همچون آدمى ناشى، پاكشان به دنبالت هستم. دوست دارم در آغوشت بگيرم. بارها گفته بودى كه از رقص چيزى نمىدانى! دوست دارم ببوسمت! پسرك آرام و خجالتى ديروزى، كه تنها با نگاه كشدار و دلربايانهاش مرا فريفته مىكرد، چه بىپروا شده! اين تو هستى كه تقاضاى بوسهاى را دارى؟ خودم هستم. ساعت 12ر6 چهارشنبه 12 شهريور هستم! همين ساعت من هستم! مرا كه ديدهاى زنده شدهاى! افسوس! ملاقات تمام شده است. زمان ملاقات بسيار ناچيز است. اما به زودى در همين تاريخ آزاد مىشوم و براى هميشه به كنارت مىآيم. اما نه! تو را كه سالهاست نديدهام! كجا بيابمت؟ 9 چرا بايد در اين لحظات آخرين اسارت پرگويى كنم؟ آهاى همسايه چرا اين همه سال سكوت كرده بوديم و حرفى نمىزديم؟ حتا تصور نمىكردم كه جز من كسى در اين زندان باشد. فكرش را نمىكردم. اما راستى چرا هيچ خبرى از زندانبانان نيست؟ آنها را ديگر نمىبينى! چرا چرند مىگويى؟ نكند با آزاد شدنم مخالفى؟ امروز چند شنبه است؟ چهارشنبه! چهارشنبه؟ پس امروز بايد آزاد بشوم. بايست آزاد مىشدم! شتاب نكن. امروز روز خوشبختىست؟ راستى آيا هنوز هم بليطهاى بختآزمايى را چهارشنبهها قرعهكشى مىكنند؟ نه سالهاست تمام شده، اما بليط هردويمان همين روزها برنده مىشود. هردويمان آزاد مىشويم. و همه كسانى را به اجبار و ناخواستهامان بدينجا كشاندنمان مىبخشيم. هنوز نمىتوانم بگويم. شايد ببخشمشان، اما نه حالا. بعد مىخواهى سراغ دلدارت را بگيرى؟ نه! سالهاست كه فراموشم كرده. شايد هم اصلا" دلدارى نداشتم. شايد سراغ خورشيد را بگيرم. چه فرقى مىكند. فراموشت كرده باشد يا فراموشش كرده باشى. هردوى اين ها يكىست. هميشه اين واقعيتها نيستند كه اشتباه مىكنند. ممكن است كه ذهنيت ما هم اشتباه كند. دست از روياسازى برداريم. لعنتى! تو مثل شبپرة شومى در اين خانه، در همسايگى من لانه كردهاى. مىخواهم فرياد كنم شادمانم كه سالها با تو همكلام نبودهام. راستش را بگو تو شيطان نيستى كه حرف مىزنى؟ شيطان. شيطان؟ شيطان، هرآنكس كه چشم به روى واقعيت بگشايد، شيطان است. به راستى سالها از دستت آسوده بودهام. آرام باش و گوش بده! 10 وقت غذا است. درست دو دقيقه گذشته است كه بىسابقه است. نوبت پيشين غذا كه تمام شد. هميشه همين بوده. اگر يك دقيقه دير مىشد، ديگر از غذا خبرى نبود. به جاى غذا از اين وقت بدست آمده چگونه استفاده كنم؟ 11 سكوت 12 آهاى همسايه برقصيم. بهتراست براى آخرين دمان عمرمان شاد باشيم! چه احمقانه حرف مىزنى! براى چه بايد دم آخرمان باشد؟ من امروز آزاد مىشوم. آرام باش! برقص! بىكلامى، در سكوت برقص! دنيا همينى ست كه مىبينى. اين زندان ساختمانى مخروبه است. ساختمانى متروكه است. و فراموش شده مثل خود ما به من هم گفتند كه آزاد هستم. اما رفتهاند! همه رفتهاند. روزى كه تصميم گرفتند كه زندان را به جايى ديگر انتقال دهند با خود گفتند كه ما دو نفر به كارشان نمىآييم. شايد هم فراموشمان كردند. اما يكى از زندانبانان با من براى هميشه خداحافطى كرد. هيچكس در اين زندان نيست. ما را دست انداخته بودند. مطلق هيچكس! جز من و تو! ما آزاديم. آزاد از همه غوغاها، من شيطان نيستم. اما به او مىانديشم كه در وجودم رخته كرده است. در وجود فراموش شدگانى در اين برهوت مخروبه، ما به زودى مىميريم. هيچ راهى نيست. جز مرگ، هيچكس نمىداند در اين زندان مخروبه دو نفر در انتظار مرگ هستند. انتظار مرگ خسته كننده است. اما بيا برقصيم. هرچند كه خوابم مىآيد. ديگر حرفى نزن، همچون ساليان پيشين، سكوت، مرگ، فراموشى و پايان. خدايا! همه اين روياهايى كه خودم را به تازگى به آنها خو دادهام، بيهوده بوده است؟ |