|
بهمن سقایی
|
|
روزى بارانى، آنگونه آرام و نمناك كه بارش دلچسب و فريبندهاش پيرمرد را به هوس انداخته بود آنچنان كه خود يقين داشت و در دفتر خاطرات روزانهاش يادداشت كرده بود. متفكرانه در هواى آزاد گام نهد يا گوشهاى دنج را بيابد و خاطرات را، آن رويدادهايى را كه در گذشته، در آن جوانى رويايى شده، زندگى كرده بود و همچون گوهرى گمشده آرزوى يافتن دوبارهاش را داشت زنده كند، فرو ريختنها و چسبندگى دلپذير خاك معنايى تازه داشت. آفتاب در پس تودههايى از ابرها، نور تُنك و مطبوعى را به فضا مىداد. آن روز بارانى بود از خيس شدن جدارههاى پوسته زدة نيمكتهاى فضاى سبز آرام حاشيه
روزى بارانى، آنگونه آرام و نمناك كه بارش دلچسب و فريبندهاش پيرمرد را به هوس انداخته بود آنچنان كه خود يقين داشت و در دفتر خاطرات روزانهاش يادداشت كرده بود. متفكرانه در هواى آزاد گام نهد يا گوشهاى دنج را بيابد و خاطرات را، آن رويدادهايى را كه در گذشته، در آن جوانى رويايى شده، زندگى كرده بود و همچون گوهرى گمشده آرزوى يافتن دوبارهاش را داشت زنده كند، فرو ريختنها و چسبندگى دلپذير خاك معنايى تازه داشت. آفتاب در پس تودههايى از ابرها، نور تُنك و مطبوعى را به فضا مىداد. آن روز بارانى بود از خيس شدن جدارههاى پوسته زدة نيمكتهاى فضاى سبز آرام حاشيه منازل مسكونى و پرش شتابان پرندگان و لغزيدن آبها از برگ درختان مىشد آن را حس كرد. اما با جزييات دقيق و پرداختهاى لحظه به لحظه آن در دفتر خاطرات كه همچون وظيفهاى مقدس و مذهبى هر شامگاهان پيرمرد به ثبت آن مىپرداخت، آمده بود. و يقين داشت گرفتارىهاى روزمره بانى آن مىگردد تا بسيارى از لحظات زندگى گذشته را به فراموشى بسپاريم و نتوانيم در ذهن خود آنها را بازسازى كنيم. و همين گم كردنها تلف كردن عمرىست كه خداوند به انسان عطا كرده است و از اين رو بود كه تقريبا" كتابخانهاى از خاطرات روزمرة خود، از آن روزهاى كودكى كه پدرش برايش دفترى جهت يادداشت خاطرات خريده و تشويقش كرده بود كه به چنين كارى همت گمارد، و آنگاه سالهاى درس خواندن و كاركردن، و مهمتر از همه چيز عاشق شدن و از دست دادن عشق خود فراهم آورده بود. و گاه به گاه كه خود را جستجو مىكرد، از اين انبوه دفترها صفحاتى را مىخواند و گذشته را با تمامى جزييات كه گاه ثانيهها حكم زمانى به درازاى عمرى را داشتند به ياد مىآورد. و فريادى از سرشوق مىكشيد و احساسى از لذت و خوشى همان دوران را مىيافت. بارها به خود گفته بود: كتابها چيزى بيشتر از اين خاطرات به من نمىآموزند. اگر داستانها و شعرها براى آرامش خيال يا يافتن هويت درونى فرد يا انگيزشى براى كنكاشى در هستى يا نشان دادن انسانيت انسان باشند، اين خاطرات جميعالجهات هستند. و به همين دليل هيچ كتابى جز خاطرات خود را نمىخواند. و اينك تنها و كز كرده بر نيمكتى چوبى با چترى در دست، كت و شلوار مشكى آهار كشيده، يقه فراكى و جليقهاى چهارخانه، زنجير آويزان ساعت جيبى با كراواتى باريك و زرشكى، همچون جوانان پيرو مد سالهاى سى با نگاهى از سرجوانى تازه يافته به پيادهرو باريك و قوسدار مفروش با سفالهاى رنگين كه حاشيه سبز آن به سان مارى رنگين و زيبا كه بر زمين آرميده باشد. و گذرندگان كه امتداد نگاهش در يك خط فرضى پهن شده روى چهرة زنان مىدويد و آنها را قياس مىكرد. به انتظار آمدن كسى بود. به انتظار زنى، در دفتر خاطرات جلد سوم صفحه سيصد و سى و سه به تاريخ سوم خرداد سى و سه يادداشتى حاشيهاى از يك قرار ملاقات را به ثبت رسانده بود. در همين پارك و در چنين ساعتى. و همين لباسها، لباسهايى كه براى دومين بار آنها را پوشيده بود. نخستين بار در آن زمان، آن روز، ديروز، با همديگر قرار گذاشتيم كه براى هميشه نزد همديگر باشيم. قرار گذاشتيم ابتدا به شهرستانى در جنوب برويم. آنوقت به خارج. فرانسه، كه هميشه دوست داشتم. به آنجا برويم. پذيرفته بود. به او گفته بودم. قبول كرده بود. حالا همه چيز را آماده كردهام. دفترهاى خاطرات را به مادرم سپردهام، تا نگهدارىاشان كند و بعدها برايم بفرستد. مادرم نگران است. او تنها كسى ست كه از نيت مان خبردار است. شهر شلوغ است. پاسبانها همه جا را قرق كردهاند. نكند به من مشكوك شوند. و بازرسىام كنند و مرا به كلانترى جلب كنند. آه ابلهانه است. من كه همه مداركم درست است و هيچ نقطه ابهامى ندارم. اما شايد يك دختر تنها با ساكى از وسايل در دست در اين پارك قدرى مشكوك بنظر برسد. نم نم باران آدمها را از پارك رمانده است. و مرا مىترساند. زنى با لباس ساده و قديمى، كت و دامن هاشوره دار قهوهاى روشن و روسرى گلدار و خوش نقشى كه خانه خانه با خطوطى مواج و لغزنده و سرخين كه به گلبوتههايى صورتى مىرسيدند و در حاشيه آنها پريشان شده، به اطراف سرريز مىكردندكه با چهرة سفيد اما اندكى چروكين و پروقارش كه در آن دمان ماسيدگى، حالتى از ترس و نوميدى را از خود پژواك مىداد، هماهنگى دلنشينى داشت به سوى پيرمرد راه مىبرد. پيرمرد لبخندى محو زد و نيم خيز شد و با گرفتگى گذراى قلبش كه آنى او را واداشت بىحركت بماند. آنگونه كه حس كرد به سكتهاى دچار شده و همين دم است كه جان بدهد. اما توان خود را فشرده كرده براين ناتوانى گذرا غلبه كرد و با دست به زن اشاره نمود. سالها پيش كه ازدواج كرده بود، در شبى طولانى از زمستان، از آن شبهايى كه حرفهايى براى گفتن ميان او و همسرش نمانده بود و موسيقىاى آرام را گوش مىدادند، موسيقىاى كه لايههايى از حزن و اندوه را نرم و روان به قلب جارى مىكرد. همان آهنگى كه او را به يك نوع گيجى خلسهآور مىكشاند. زنش به سوى پنجره رفت. اين آهنگ مرا به اندوه مىكشاند. به خاطرات گذشتهام مىكشاند. خاموشش كن! تحملش را ندارم. به سختىاى در زندگىات، به ياد روزى تاريك افتادهى؟ گريست. او را به ذهن مىآورم. كسى كه مرا دوست داشت. و هر روز از پنجرة اتاقش مرا مىنگريست و اين آهنگ را از كنگراف خود پخش مىكرد. مرد هيچ وقت راجع به گذشته زن نپرسيده بود. و حالا موضوعى را در مىيافت كه مربوط به گذشته بود. بعد چه شد؟ يك روز در پاركى قرار گذاشتيم. اما او نيامد. نيامد. نيامد. فراموشت كرد؟ و تو او را دوست داشتى؟ بىآنكه در انتظار پاسخ زن بماند،روى برگرداند. من هم همين قرار را در پارك داشتم. اما او نيامد. نيامد. و هرگز او را ديگر نديدم. هيچوقت نديدمش. نيامد. چون او را حكومت نظامى دستگير كرد. و بعدها..... پس از آزادى چرا به سراغت نيامد؟ آمد. آمد. اما مردهاش، تيرباران شد!! سه ماه بعد، شايد من مقصر بودم. بىشك گناه از من بود. مقصر بودم. اهمال كردم. و او را به جوخه تيرباران سپردم. من مىبايستى سر آن قرار مىرفتم. اما او كار من را انجام داد. و ديگر نيامد. آمد، اما مردهاش. هنوز دوستش دارى؟ حتا پس از سالها كه او را از دست دادهاى؟ و هيچوقت به من چيزى نگفتى!! چه چيز را بگويم؟ هيچوقت سئوال نكردى. تو و آن دفترهاى خاطراتت، من چيزى نمىنويسم، اما لحظه به لحظه زندگىام را همچون حال به روشنى مىبينم. آن چشمان روشن قهوهاى، موهاى انبوه و فر و كمى آشفته و خندههاى لغزنده و دلفريبش، با كمى ترشرويى و عصبانيت در لحظات بحرانى، از اين لحظههاى عصبانيتش متنفر بودم. اما رهايش نمىكردند. هيچ كوششى هم براى غلبه براين زمانها نمىكرد. اما دوستش داشتم. و دوستم داشت. اگر مىخواستم كوچكترين كارى را انجام بدهم، تمنا مىكرد تا كمكم كند. هميشه مىگفت: راحتترم كه كمكت كنم. اما تو هميشه خاطراتت را مىنويسى، مىترسى فراموششان كنى. چون با احساسات يكى نشدهاند. وگرنه فراموششان نمىكردى. اين چيزهايى كه مىنويسى به كار هيچكس نمىآيد. چون فكر مىكنم خالى از احساسات و دردها هستند. مرا ببخش، نمىخواستم در اينمورد حرفى بزنم. و هرروز او را مىديدى و چيزى نمىگفتى؟ آنگاه در دل برايش دلسوزى و همدردى كرد. زنها دنيايى ناشناخته دارند. دنيايشان پنهان، غرق شده در انبوه احساسات و مهرورزىها و پاكىهاست. و مردها فراموشى و بيرحمى. چشمانش از حدقه بيرون جسته و دهانش نيمه باز با سكونى كه بيشتر به مجسمهاى بدتراش كه تنديشگرى شتابان آنرا از گِلى وارفته و ناخالص ساخته و پرداخته باشد، مىمانست. تا انسانى مشتاق ديدار. خدايا! طى اين سالها هيچكس را به شباهتى چنين با او نديده بودم. پسركى دوان دوان به سويش آمد. آقا به قمرىها دانه مىدهيد؟ نه اين دفعه نه.. زن از كنارش رد شده بود. عطرى به مشامش رسيد كه او را به وجد آورد. همان عطرى كه او در سالها پيش استفاده مىكرد. ابرها كنار رفته و باران بند آمده بود. آفتاب از پشت سرش محوطه را روشن مىكرد. سايههاى بلند درختان بيد مجنون تصاويرى خميده و دراز را بر زمين نقش زده بودند كه تبناكى درونى او را در آميختگى هواى مطبوع بيرونى ملايم و آرام مىكرد. دم به دم به بىتابىاش افزون مىگشت. هوس كرد برود و روى نيمكتى بنشيند كه سايه درختان آن را پوشانده باشد. اما اين تنها نميكتى بود كه مىتوانست باريكه پياده رو را زير نظر بگيرد. حالا احساس مىكرد در آن لحظهاى قرار دارد كه به گفته زنش ديگر نيازى به ثبت خاطرات در دفترها را ندارد. شورى تازه و سربرآورده از جوانى در خود حس مىكرد. و تازگى نيرويى بازيافته، گويى آن دفترها كه كتابخانه را شامل مىشدند چيزى زائد و بيهوده مىنمودند. خود را فريب خورده حس كرد. سالها فريبخورده، لحظاتى را طولانى، به طولانى بودن عمرى در پاى نوشتن خاطرات صرف كرده بود كه برابرى لحظهاى زندگى حس شدنى و خوشبخت بىنياز به واژهاى كه روى كاغذ بياورد را نداشتند. آنهايى در زندگى موفق هستند كه احساسى راستين و روان، با طغيانى آشوبنده در ذهن و زندگى دارند. و آرامشى را در زندگى در لحظاتش، در گفتگوهاى عاشقانه ميان خود تا نيمه شبان، بىآنكه از گفتن كم بياورند يا خسته گردند. از همان زندگى آرام و بىدغدغهاى كه پيرامون عادىترين مسائل زندگى روزمره،طعم خوشمزة يك غذا يا بوى فريبندة يك گل. يا به مهمانى رفتنى و گفتگويى جمعى از هر درى، نگرانى پيرامون بچهها كه بزرگ مىشوند و هماغوشىهاى لذتبخش در آرامش شبانه و آنگاه خوابى از سرمستى، همه آن چيزهايى كه خود سالها از آن محروم بوده و بيهوده خود را ميان در ميان واژهها و كاغذها گم كرده بود. از آن نخستين قرار خود در همين محل با همين لباسها كه سالها در گنجه مانده بودند. تا اين دومين قرار كه ديروز يعنى روز پيش از نخستين قرار بنا برآن نهاده بودند تا اگر نخستين قرار فرار به شكست انجاميد و دختر نتوانست به وعدهاش عمل كند، سى سال، دقيقا" سى سال بعد در همين روز، در همين ساعت، براى بار دوم قرار را تكرار كنند تا بتوانند از خطر برهند. ديروز بود كه دختر كمى آشفته و مشوش آرزو كرده بو كه امروز همه چيز به خوشى پايان گيرد و ايندو با همديگر زندگى كنند. يقين داشت دختر آن دختر سى سال پيش بىشك به سرقرار خواهد آمد. با همان لباس، آيا چاق نشده كه لباسها برايش تنگ باشند. آيا آن لباسها حالا ديگر از كارافتاده و از مد افتاده نيستند؟ آيا طى اين سالها....... سايهاى از پشت روى هيكل او و نيمكت غلطيد. سايه انسانى كه حال ديگر روى زمين پهن شده و قد كشيده بود. پيرمرد تكانى خورد. بوى عطر بدنش و تجسم ناديدة كسى را حس كرد كه در انتظار بود. توان روى برگرداندن را نداشت. سايه سرش با كلاه كوچك و گلدارش روى زمين همچون خودِ پيكره زنده و شاداب مىنمود. آمدى؟ سايه روى زمين ثابت بود. صدايى نمىآمد. پيرمرد هم ساكت شد. برخاست و رو به چهرة زن ايستاد. چشمها را بسته بود. سى سال گذشت. چهرهات را مىنگرم. سى سال پيش است. و تو آمدهاى! چشم گشود. چهرهاى شاد و آميخته به اضطراب و نگرانى و رگهدار، موجى از ترديد و غم در چشمان روشن ميشىاش، آرايشى شتابزده و لبخندى آرامش بخش با چروكى نرم و محو بر پيشانى. اما خطوط تجسمى لبها و دماغ و چشمها كه بىتغيير زيبا و فريبا مىنمودند. متاسفم كه نتوانستم براى بار نخست بيايم. من ناتوان بودم در آن روز در خانهامان اسير بودم. لعنتىها مرا به اسارت خانگى كشاندند. و به اجبار در خانه امنى از بستگانم جايم دادند. و سالها در اندوه اين ناتوانى رنج بردم. اما مىترسم ديگر هيچ چيز تازه و نويى را در اين ديدار نمىبينم. ما خود را به گونهاى دلقك گونه آرايش كردهايم. اين لباسها اين شكل ديدار براى بار دوم بيشتر به يك نمايش خندهآور مىماند. جوانيى نمانده تا عشقى باقى بماند. اين رفتن همچون پايان بدفرجام رويايى ديرينه است مىترسم روياهاى گذشتهام را هم از دست بدهم. پايانِ .... زندگى ست كه پايانها را شكل مىدهد. ما هردو فرسوده شدهايم. گفت: ......... گفت:........ گفت: ......... گفت: ......... گفت:.....،،،؟؟؟؟ گفت: ......!!!!! در خيال و روياهايم به انتظارت بودم. حالا در واقعيت همه چيز كهنه و رنگ باخته بنظر مىرسد. گفت: ....،،، ؟؟؟؟ سالها دورى غبار و آلودگىها قلبم را تباه كرده. همچون عكسى يادگارى. همان عكس يك خاطره... پيرمرد به ذهن آورد. عكسى دونفره از خودشان را كه هريك نسخهاى از آن را داشتند. دفتر خاطرات، كتابخانهاى از خاطرات، فراموشى و از دست دادن زندگى و زنش كه سالها عشق پسرى جوان را در خود پنهان داشته بود. و هرروزه برايش اشكى پنهانى مىريخت. كاش او مىتوانست پسرك جوان عاشق خود را بدست آورد. و خوشبخت مىشد. اما او خوشبخت بود. زيرا به كسى عشق مىورزيد كه تا ابد مونس و همدم تنهايىهايش بود و نيازى به ثبت خاطرات نداشت. پيرمرد بىگفتهاى دور شد. صبر كن! بايست! رفته بود. زن دور شدنش را مىنگريست. |