|
بهمن سقایی
|
|
نخستين بار بود كه مرتكب قتلى مىشدم. تا پيش از آن نمىتوانستم حتا در انديشهام تصور يك قتل را داشته باشم. و هميشه قاتلها را انسانهايى مىدانستم كه به نيرويى غير واقعى دسترسى دارند كه در لحظه نادر، آن زمان باورناپذير، دمى كه همه چيز حالتى ناعادى به خود مىگيرد و ديوارههاى شرم فرو مىريزند از آن بهره مىگيرند و به اين عمل شنيع روى مىآورند و به واقع آنان را هميشه با درندهترين جانوران مقايسه مىكردم و هيچگاه نتوانسته بودم تصويرى واقعى و ملموس از آنان داشته باشم. تا اينكه خود دست به قتل زدم. بعد از آن بود كه دريافتم ميان مقتول و قاتل چندان ش
نخستين بار بود كه مرتكب قتلى مىشدم. تا پيش از آن نمىتوانستم حتا در انديشهام تصور يك قتل را داشته باشم. و هميشه قاتلها را انسانهايى مىدانستم كه به نيرويى غير واقعى دسترسى دارند كه در لحظه نادر، آن زمان باورناپذير، دمى كه همه چيز حالتى ناعادى به خود مىگيرد و ديوارههاى شرم فرو مىريزند از آن بهره مىگيرند و به اين عمل شنيع روى مىآورند و به واقع آنان را هميشه با درندهترين جانوران مقايسه مىكردم و هيچگاه نتوانسته بودم تصويرى واقعى و ملموس از آنان داشته باشم. تا اينكه خود دست به قتل زدم. بعد از آن بود كه دريافتم ميان مقتول و قاتل چندان شكافهاى نيست. مقتولى كه مىتوانسته قاتل باشد و برعكس، هردو انسانهايى با ويژگيهايى نه چندان سواگشته از ديگران مىباشند. از اين رو بود كه راهى برايم گشوده شد كه به تكرار اين عمل روى آورم. به ويژه آنكه نخستين قربانى آنى بود كه دوستش داشتم. زمانى پس از آن احساسى به من دست داد كه نياز به قربانى كردن داشتم، نيازى درونى براى قتل به منظور دست يافتن به آرامشى درونى، وقتى فوران خون فضاى اتاق را سرخين مىكرد، لذتى ناگفته، يك نوع ارضاء روحى، از آن نوع آرامش كه انسانى مومن در پرستشگاه خداى خود را در ذهن، در وراى پردهاى، حصورش را در مىيابد. آرامشى كه در مرگ، به گونهاى مطلق به آن دست مىيابيم، اما چون توانايى زنده شدن و بازگويى آن را نداريم اين احساس زيبا را در وجودخود براى هميشه دفن مىكنيم. كارد خونين همچون دوستى قديمى لبخندهاى شادمانه مرا در مىيافت و در شادىام شريك مىشد. هرچند دوست نداشتم هيچكس در اين شادى از سهم من چيزى برگيرد. آنچنان لذتبخش و مفرح كه برآن بودم تا آسمان را در آغوش گيرم، مقتول دست و پاى بيهوده مىزد و در خون خود مىغلطيد. خونش قرمز و پرتحرك مىنمود و شادمانىام را مىستود. نوار آوازى قديمى از يك خوانندة كوچه و بازار را در پخش صوت گذاشتم. ناله خوشايند و كرشمهگونهاش در فضا رقصان مىپيچيد، آنچنان طربانگيز بود كه مرا به رقص وا مىداشت. رقص با آدمى رو به مرگ، شايد رقص با مردهاى، كه تنها به دست و پا زدن ناخودآگاه و غريزى مشغول بود تا آخرين قطرات خون خود را بيرون بريزد. رقص بىزمان در لابلاى فراموشى همه گذشتهها، آرامشى از پس گذشتهها، صداى طربناك خواننده مرا به دَورَان و پيچش موزون و انحناوار وا مىداشت. هيچگاه اينگونه شادمانه نزيسته بودم. صادقانه از مقتول سپاسگزارى مىكردم كه مرا اين شادى و لذت بى حد را اعطا كرده بود. كسى كه در زنده بودنش نيز از شادمانى و مهرورزى به من دريغ نمىكرد. در مرگش، در آخرين لحظات ميان مرگ و زندگى، لحظهاى كه زنده نبود. اما پيكرة غرقه به خون همچنان در تكاپو بود. همچون همخوابگىهايمان، كوتاه زمانى كه او خود را نمىشناخت مرا نمىشناخت و سراسر وجودش را شهوتى شورانگيز فرا مىگرفت و يك دمان به لذت بردن مشغول بود. اما اين بار خونين و تنها با مرگ هماغوش بود. من و او مىرقصيديم. اما توانيى سرپا رقصيدن را نداشت. آنجا كه رقص ايجاب مىكرد عروج خدايى و امواج دريا را به چنگ گيريم. و من كوبش سنگين لايههاى پايينى امواج را مىپسنديدم، نشسته آن را پيش مىبردم تا با او هماهنگ شوم. اما در پردة ديگر كه آهنگ تغيير مىكرد و طوفان بپا مىخاست، و ابرها طغيان مىكردند. و آشفته رو به سوى ستارهها بالا مىرفتند. برگها و درختان، آبها و اشياء سفيد رنگ رو هبه بالا پرواز مىكردند، ديگر مىبايست روى پنجه پاها به هوا مىپريديم تا رقص دچار كاستى نگردد. اما او چون زمين سخت بود كه از طوفان آهنگها متاثر نشده، ثابت و استوار بر جاى مىماند. و من ناچار بودم تنهايى بار سنگين نمايش رقص را در پردة آغاز طوفان بر عهده بگيرم. فضا سرخين بود تبناك و گرم، آتشين و توفنده امتداد تمامى شب، شبى كه قتل را در خود ثبت كرده بود. وقتى او را كشتم حس كردم انسان هستم، انسانى بىگناه و پاك كه شويندة زشتىها و ناراستىهاست. .حس كردم او را نجات دادهام. همانگونه كه خودش خواسته بود. همانگونه كه اگر او مرا مىكشت او به چنين حسى دست مىيافت. آن شب كه در آغوشم خوابيده بود و از من خواست كه به يارىاش برخيزم، در همان شب من قتلى را انجام دادم كه روح مقتول سراسر رضايتمندانه و پاك و دلفريب به آسمان پرواز كرد. از آن روز به بعد توانستم به قتلهاى پى در پى روى آورم. نخستين پيكرة بى جان روبرويم، نخستين كشته دست من، آن زمان آرام بود. او را در آغوش كشيدم و در پارچه سفيدى كه پيش از مرگِ خود آن را تهيه كرده بود تا در آن جايش دهم پيچيدمش و بر آن شعرى نوشتم. شعرى كه هميشه روزگار دوست داشتم براى يكبار هم كه شده آنرا بخواند. كلمات شعر منحنى وار و نرم و روشن بر پارچه نقش بستند و مينياتور گونه با گِردىهاى خطوط اسليمى و زبانههاى درهم تو رفتهاش بىشك با مقتول رابطهاى معنوى مىگرفتند. قصد داشتم از خداوند طلب كنم جسدش را به تصويرى رويايى در يك قاب كوچك مبدل كند كه هميشه بتوانم آنرا بنگرم. اما از اين فكر منصرف شدم. زيرا نمىتوانستم حتا تصويرش را بار ديگر با ديدگان خود بنگرم. پارچه سفيد حتا لكه خونى را از خود تراوش نكرده بود. گويى خون به تمامى بيرون جسته و كالبد خشك موميايى شده در آن پارچه جادويى قرار داشت. پارچه سفيد بود حتا خون قاعدگىزنانهاش كه در اوج آن قرار داشت بر آن نقشى از خود بجاى نگذاشته بود. او در لحظاتى پيش از مرگ در همين دورة ويژه خواسته بود با همديگر هماغوشى كنيم، نمىدانم آيا چنين شد يا نه؟ آنچه را كه مىخواست مىبايست بدست آورد. وقتى گفت: چه احمقانه مىانديشى! من حالا مىخواهم با تو همبستر شوم! حالا با همين وضعيت. چند لحظه ديگر قرار است بميرم و تو از گناه حرف مىزنى؟ لخت شده، برهنه، پنجره را گشود و ادامه داد: بگذار رهگذران ما را در حين هماغوشى تماشا كنند. بگذار لذت مرا در اين واپسين دم زندگىام بنگرند. سكوت كرده بودم. خنديد. و گفت: تو هنوز دچار شك و ترديد هستى. هنوز به اين رسومانت مسخره، اين دنياى پوچ و تهى و آرزوهاى بىحاصل و قوانين حاكم پايبند هستى. تو فقط حرف مىزنى. حرف، حرف، نمىتوانى دل از اين دنيا بكنى. نمىتوانى عصيان كنى. نمىتوانى انسانى باشى كه براى زمانى كوتاه هم كه شده خودت باشى. و طغيان كنى. وقتى نمىتوانى با دنيا سازش كنى وقتى مايوس مىشوى، بايد به راستى آنرا دور بيندازى، مىفهمى؟ همانطور كه دنيا تو را دور انداخته است. آنگاه مرا به سوى خود كشاند. چنان شهوانى مرا مىنگريست و نوازشم مىكرد كه ديگر مهار خود را از دست دادم. خون از او جارى بود. نمىدانم اين خونهاى مانده و لكه زده بر لباسهايم از دورة ماهيانه او بود يا بريدگى رگها، به ياد ندارم كه چه شد، اما پارچه سفيد بود چون برف تازه باريده، با گرمى مطبوعى كه در آن لحظات حس مىكردم، يقين آوردم كه پارچه را عامدانه تهيه كرده بود. بىشك به راز آن پى برده بود كه چنين مصرانه مىخواست آن را مورد استفاده قرار دهم. يقين داشتم در اين پارچه او به آرامش ابدى دست يافته. اينگونه كه انديشيده، مىبايستى به آن دست يافته باشد. پارچه را گشودم. از هيچ جاى او، آن رگهاى بريده شده، مطقا" خونى نمىآمد. تنها خون قاعدگىاش هنوز ادامه داشت و درون پارچه محو مىشد. پارچه را دوباره بستم و همانگونه كه خواسته بود بر بالاى سرش نشستم و داستانى را كه دوست داشت، برايش خواندم. نمىدانم داستان تا چه حد حكايتگر زندگانىاش بود. آنگونه كه خود مىگفت در آن دنيايى را مىديد كه از آن اوست. دنيايى زيباشده با آرامشى مطلق، به راستى هم داستان در روح كلىاش برگرفته از زندگانى و دردهايش بود. وقتى آنرا نوشتم برآن نبودم كه آنرا بخواند. تا اينكه روزى از سر كنجكاوى و شيطنتى زنانه در لابلاى كاغذهاى درهم ريخته و آشوبيدة من آن را يافت كه اگر خود مى خواستم آن را بيابم يا صفحات آنرا مرتب كنم، بسيار روزها بايست به جستجويش مىبودم. نوشتههايم همچون بقيه اشياء خانهام، همچون همه كارهاى روزمرهام نامنظم و درهم ريخته بودند. چنان كه ديگران اين خانه را لانه عنكوبتها نام نهاده بودند. از اين رو مرا به شگفتى واداشت. با شرمى ناشى از ناپختگى داستان و شايد برافروخته شدن او از افشاء بخشى از زندگانىاش گفتم: نوشتهاى پايان نيافته و خام است كه بهتر است آن را به دور بيندازم. خنديد و گفت: هوس كردهام آنرا بخوانم، شايد بتوانم كمكت كنم. و بىآنكه در انتظار بماند، خواندنش را آغازيد. آنچنان كه به پايانش برد. آنگاه سرى به حالت تغجب و شادمانگى چيزى كه به جستجويش بودهايم و يكباره آنرا يافتهايم، تكان داده گفت: اين خانم داستانت روزى به دست عاشق خود كشته مىشود. همان چيزى كه در داستان آورده نشده و كمداشت داستان است. در واقعيت، در همين دنياى اشياء و روابط اين داستان تكميل مىشود. گفتم: همه اين رويدادها در ذهنم گذشته است. اين خانم كه شخصيت داستان است به يك بيمارى روحى مبتلاست. او به هر چيزى كه دست مىيابد، از آن متنفر مىشود و مىخواهد خود را از آن برهاند به اين خاطر است كه بعد از آشنايىاش با عاشق خود، از او متنفر مىشود. شايد ريشهاش در كودكىاش نهفته است كه لزومى نداشت آنرا در داستان شرح دهم. با اعمالش اين بيمارى روحى را عريان مىسازد. آن چيزى برايش زيباست كه به آن دست نيافته. از اين رو در فراغ دوريش به اندوه مى نشيند. اما اين اندوه و رنج برايش سازنده است. و محركى ست براى تلاش، اما بىدرنگ پس از حصول به آن، پوسيده و متعفن مىيابدش و از خود دورش مىكند. او گفت: شايد راست بگويى. اما نمىخواهى اين را دريابى چرا همين ها منجمله همه چيزهايى كه به عنوان وجود قائم به ذات يا پديدههاى معنوى كه زمانى مورد قبولش بودهاند. پس از گذشت زمان پوچشان مىيابد؟ فكر مىكنم از آن روست كه او رويايى و مطلوب طلب است. وقتى كاستىاى را نگريست ديگر تحملش را ندارد. تو برشى از زندگانىاش را به تصوير كشيدهاى. اما گذشتهاش كه مربوط به خود اوست و آينده كه در واقعيت به گونهاى دراماتيك نقطه پايان نانوشته داستان است، همه در يك كلام خلاصه مىشود. » نفى « تو نويسنده نيستى. بهتر است بروى و در اولين فرصت ممكنه براى آنكه انسان شوى در مردهشوى خانهاى به كار شستن مردهها مشغول شوى! تو با اين ترسيم رويايىات از زندگىاش او را اسير توهمات خودت كردهاى. به او پروبال دادهاى. براى اينكه نمىخواهى فراموشش كنى. براى نمىخواهى فراموشت كند. او كه يك شخصيت داستان است از تو كه نويسندة اين سطور هستى بهتر زشتى اين هياهوها و عمر چند روزه و كثافت زندگى را فهميده، تو خودت را فريب مىدهى. او را آزاد بگذار. دست كم آنكه خودش است، تا بميرد. يا آنكه كشته شود. اما به آنچه خواسته دست مىيابد. تو چرا اينقدر آشوب به پا مىكنى؟ گفتم: مىتواند كمى واقعبين باشد. مىتواند خود را تغيير دهد. با دنيا آشتى كند. بهرحال تا بوده و هست دنيا همينگونه بوده. وجود انسان را همين رفتارهاى متناقض و گاه زشت شكل مىدهد. پنچره را بايد گشود و گذارد تا هواى پاكى به درون آيد. گفت: بس كن! از اين شعارهاى خستهكننده و تكرارى كمتر بده. بعد از آن خاموش شد. وقتى داستان را تمام كردم، باز هم خاموش بود. بهتر ديدم آنرا از نو بازنويسى كنم. همانگونه كه خودش پيشبينى كرده بود. اما فراموشى اصلى زمانى به من دست داد كه ميانه داستان را، آنجايى كه اين يك به آن نقطهاى از مرز ميان بودن و مردن رسيده بود، مىنوشتم اما نمىدانستم پس از آن چه روى داده يا مىدهد. چگونه شد كه من اجراى قتل را پذيرا شدم؟ وقتى عاجز از اين كار شدم، برخاستم و جسد را در رختخواب جاى دادم. در را بستم و بيرون رفتم. زمانى چندان نگذشته بود، يك ساعت، تنها يك ساعت پيش از آن زنده بود و با من گفتگو مىكرد. پاى به خيابان ننهاده بودم كه برآن شدم تا بنگرم آيا خون ريزش قاعدگىاش پايان يافته يا نه؟ روانداز را به كنارى زدم. پارچه سفيد را گشودم. خون ادامه داشت. او چشم گشود. خنديد. قهقههاى ديوانهآسا سرداد. و برخاست. دستها را گشود و گفت: بيا ببوسمت!! تو نمىتوانى مرا به قتل برسانى! افسوس. وحشتزده پس پس رفتم. قصد داشتم بگريزم. من او را كشته بودم. او را سربريده بودم. رگهاى بريده شدة گردنش را خودم خونين ديدم. بعد از آن پياپى انسان كشتم. آنچنان كه به يك عادت ماليخوليايى برايم در آمده بود. اما او زنده شده بود. گفتم: لعنتى اگر اين خون ريزش پايان مىيافت، زنده نمىشدى. اگر در اين دورة گناه هماغوشى نمىكرديم، مىتوانستيم داستانى را كه مىبايستى به اتمام برسانيم، با همديگر قرار بود به انتهايش بريم تا بحال به فرجام رسانده بوديمش. خنديد و گفت: نترس! نگريز به آغوشم بازگرد. نوبت توست كه كشته شوى. اين بازى دوطرفته است. گفتم: نه ناممكن است من به چنين بازىاى تن بدهم. تو مردهاى، يك مرده هيچ كارى نمىكند. مرده يك جسد است. وهم است. تو مردهاى حرف نزن. گفت: نوبت توست. بازى ادامه دارد. اما فرصت آن را دارى كه داستانت را به پايان برى. وقتى پايان را بر آخر نوشتهات نشاندى. بازى شروع مىشود. كمكت مىكنم ميانه داستان را به ياد بياورى. اما زياد وقت تلف نكن. آن چيزى را بنويس كه من مىخواهم. گفتم: به ياد نمىآورم. فراموش كردهام. همه چيز را فراموش كردهام ناتوان از به ياد آوردن هستم. ديگر حتا به وجود خودم شك مىكنم. گفت: دروغ نگو! تو فرار مىكنى. از واقعيت فرار مىكنى. تغييرش بده آن چيزى كه همين دمان بر بالاى سرم خواندى ناكافىست. شخصيت دختر داستانِ تو هنوز فاقد روح است. او بايد عصيانى باشد. بايد عليه هرچيزى طغيان كرده باشد. و به نفى و نوميدى همه چيز برسد. حتا خودش و زندگىاش. مىفهمى؟ او براى اين بدست عاشق كشته مىشود كه عاشقش را تا آخر عمر مىخواهد آزار دهد. و خود رها باشد. گفتم: اما تو چرا زنده شدهاى؟ من قتلها كردهام. بعد از مرگ تو همه چيز برايم در اين كشتن ها معنا مىيافت. گفت: داستان سرايى را كنار بگذار. بازى را بايد به آخر برسانيم. تو را هم در همين پارچه سفيد مىپيچانم. اين بار تو در آن جاى مىگيرى اما با اين فرق كه براى هميشه خانه و كاشانهات مىشود. شايد هم من در كنارت باشم. هردو با هم، هردو در آن جاى مىگيريم. به سويش رفتم. دستم را گرفت و به سوى خود كشاندم در آغوشش جاى گرفتم. گرم و مطبوع بود. شهوانى و تپنده بود. هماغوشى مىكرديم. و او آرام پارچه سفيد را به دور هردويمان مىپيچيد. در اوج كامجويى بوديم. در آن لحظهاى كه هيچ دردى را حس نمىكردم در دنيايى ديگر بوديم. كه ضربات كارد را بر پيكرة من فرود آورد. خون فوراه مىزد. و به سثقف مىرسيد. اتاق را فوارههاى سرخين خون و ريزش بازگشتانه آن پر كرده بود. و همچنان هماغوشى مىكرديم. من و او به همديگر وعدة آن داده بوديم كه دل از اين دنيا بركنيم. وقتى نتوانستيم آنچه را مى خواهيم به دست آوريم وقتى داستانهايى كه خلق كرديم همه پايانهايى غمگنانه و نافرجام داشتند وقتى هردو در عشقهايمان، دلباختگىهايمان و آرزوهايمان سرخورده و نوميد شديم. آن زمان كه هردويمان به تتفرى ناگفتنى دست يافتيم بر اين كار مصمم شديم تا شايد در واقعيت داستانها تكميل شوند. بعد از اين قتل بود كه من توانستم به قتلهاى بيشمار روى آورم و همه را با آسودگى خيال انجام دهم. نخستين بار بود كه من به قتلى دست مىزدم هراس و دردناكىاش مرا به شدت لرزاند. اما راه گشوده شده بود. سايههاى بلند مرگ و زمان گسترده بر همه جا را مىنگريستم. قرار برآن گذاشته بوديم كه فرداى اين حادثه همديگر را در يك خيابان خلوت انتهاى شهر ملاقات كنيم. وقتى همديگر را مىديديم، به كنارة رودخانه كم آبى مىرفتيم كه ماهيانى خاكسترى رنگ و كوچك دارد. آنجا، در كنار همان رودخانه چادرى مىزديم و خاطرات كودكىاما را بازگويه مىكرديم. و به نمايشى دوباره از آن رخدادها مىپرداختيم. ما مىخواستيم گذشته را زنده كنيم برآن بوديم تا آن را جانى تازه بخشيم. اما وهم و ترس قتلهاى انجام شده ما را از انجامش واداشت. من دردى را از ناحيه ضربات حس نمىكردم. يك نوع كرختى به من رسوخ كرده بود كه او ضربات بعدى ار به خود فرود آورد. چنان بيرحمانه مىزد كه ترسيدم. چشمانم را بستم و لبهايش را در تاريكى جستجو كردم و بوسيدمشان. ميانه داستان را به ذهن آوردم حلقه مفقود شدة داستان را يافته بودم خونين بوديم بايست بر مىخاستم و به كاغذها روى مىآوردم. اما او مرا تنگ در آغوش گرفته بود و جسمم بىحركت بود تنها ذهنم زنده بود. انگشتانم از حركت ايستادند. هردو خاموش و بىحركت، خونها زنده بودند. برگههاى داستان نوشته شده در فضا معلق و پراكنده بودند. اشياء اتاق حالتى مقعرگونه داشتند گويى عدسى چشمانم را با عدسى چشمان ماهىها عوض كرده بودند. فضا دايره گونه بود. دخترك مرا مىنگريست. در اعماق خسته و بىرمق چشمانش رگههاى لذت و آسودگى را مىديدم هنوز از همديگر جدا نشده بوديم. و خرسند بودم كه اين هماغوشى تا ابد، تا زمانهاى بىانتها ادامه خواهد داشت. ديگرانى كه زمانى چند ما را مىيافتند، دچار شگفتى مىگشتند كه چه كسى قاتل ما دونفر بوده است. و ما چه تحملى داشتهايم كه حتا مرگ نتوانسته ما را از اين لذت محروم سازد. در آخرين دم زندگىام داستان در ذهنم به پايان مىرسيد. اما افسوس كه آن را براى هميشه با خود دفن مىكردم. ديگرانى كه ما را مى يافتند، اثرى از كامل شدن داستان نمىديدند. حس كردم معشوقم نيز از پايان يافتن داستان خرسندگشته و از اينكه در آخرين دمان، باورى مطلق به او آورده بودم دچار شادمانى گشته بود. او پيش از اين، مدتهاى مديدى بود كه مرا رها كرده بود و من فراموش شده و تنها با آرزويى كه در وجودم شعله مى كشيدو نوعى كينه ورزى به همه ثبات دنيا و خوشىها و آدمهايش نوعى طلب يافتن كسى كه غمخوار تنهايىهاى دردمندانهام باشد روزها را تلف مىكردم.تا اينكه همين درد چاره ناپذير مرا از پاى انداخت و به بيمارى مهلكى مبتلايم نمود كه اميد به بهبودىام را از دست دادم. آنگاه كه يقين آوردم پيش از دو روزى به پايان عمرم باقى نمانده است آمدن دخترك را طلب كردم. سالها بود كه او را نديده بودم. سالها بود كه تنها در رويا و خواب همديگر را مىديديم. يا شايد به واقع من بودم كه او را به خواب مىديدم. انتظار كشدار و دردناكترى از بيمارىام داشتم تا او بيايد و مهلت من براى آخرين دمان زندگى پايان مىيافت، كه در گشوده شد و آمد. با اندوه و نگرانى مرا مورد عتاب قرار داد كه چرا او را خواستهام. سكوت كردم. او نوازشگرانه دستم را ميان دستانش گرفت و لبخند زد. اتاق را ورانداز كرد. پردههاى پنجره را كنار زد، نور آفتاب پس از زمانهايى طولانى به درون اتاق تابيد. دوباره به سويم بازگشت. و گفت: قهرمان اميدها در بستر نوميدى و مرگ!! سالها پيش بود كه به تو گفتم روزى شكسته و خوار و ناتوان مىيابمت. حالا زمان موعود فرارسيده، تو! قهرمان شكست ناپذير، در افول مطلق قرار گرفتهاى و نياز به ترحم دارى. چه دردى بالاتر؟ سكوت كرد. زمانى بس دير، در انديشه فرو رفته بود. به سوى نوشتهها و برگههاى پخششدة روى ميز رفت. و لابلايشان را جستجو كرد. هركدام از برگهها را نظرى كوتاه مىافكند و به كنارى مىگذارد. آنگاه رو به من كرده و گفت: ديگر اين چيزها زائد و بيهوده هستند. بهتر است ميز را پاك و تميز كنم. اين سياههها را به سطل زباله مىريزم. چيزهايى كه پيش از مرگت پلاسيده شدهاند. دلاور بشارت ده و پيامبر روشنىها بدون اُمت مانده، بىهيچ رهرويى، سقوط كرده و ترحم انگيز در انتظار مرگ است. ) فرياد كشيد ( حالا مىفهمى؟ آنروزها چه مىگفتم؟ اگر تو همان روزها به كار مرده شويى روى مىآوردى و من فاحشه مقدس مىشدم بهتر نبود؟ چرا نبايد آنگونه كه مىخواهيم زندگى كنيم؟ چرا؟ چند برگه رويهم چيده شده كه داستانى را برآنها نوشته بودم به دست گرفت و نگريست. با صداى بلند نام داستان را خواند. گفتم: خام و ناپخته است. بهتر آنكه آنرا هم در سطل بيندازى. به سان رفتار هميشگى پوزخندى زد. شانههايش را به نشانه نفى بالا كشيد. نگاهى عشوهگرانه اما گريزان نموده گفت: مشتاقم آنرا بخوانم......... راستى هديهاى برايت آوردهام. كيفش را گشوده، بستهاى را بيرون آورد. و آنرا به طرفم دراز كرد. آنرا گرفتم. و گفتم: اما بهتر است خودت بازش كنى. در اين لحظات آخرين عمرم هديه نياز ندارم. خندان گفت: درست در همين زمان بكار مىآيد. هيچكس چنين هديهاى را تاكنون دريافت نكرده است. بايد خوشحال شوى!! پارچه سفيد و بلندى بود. با حالتى موقرانه گفت: كفن است. يك كفن كه براى ما دو نفر آماده شده است. مدتهاست كه منتظر چنين لحظهاى بودهام. گفتم: تو درست مىگفتى. گفت: به خودت سخت نگير، تا من داستان را مىخوانم مىتوانى به اين پارچه فكر كنى...... راستى زمانى طولانى ست هك با همديگر هماغوشى نكردهايم. و حالا هم دورة قاعدگىام را مىگذرانم. اما مهم نيست، زمانى بس مناسب و ضرورى به چنگ آوردهايم. من تنها در همين دوره است كه هوس هماغوشى مىكنم. من او را فراموش نكرده بودم. آخرين روزى كه همين هديه را به من داد. اما بىآنكه آنرا بدانم چيست باز پسش دادم و تنها از شكل بسته بندىاش و تاريخ حك شده روى بسته دريافتم، و انتظارش را به ذهن آوردم. اما آنروز از همديگر دور شديم نتوانستم روياى لحظه نابى را فراموش كنم كه در حين هماغوشى جان خود را تسليم كنيم. اما آغاز داستان را فراموش كردهام. بىشك مردمانى كه پاى به اينجا مىگذارند، از قتلهاى بىشمارى كه صورت دادهام آگاه نخواهند شد. آن كسانى كه دو جسد در حين هماغوشى پيچيده در يك پارچه جادويى را بيابند، از آغاز داستان هيچ آگاهىاى نخواهند داشت. آنها از هيچ چيز مطلع نخواهند شد. تنها دو جسد را مىيابند پيچيده در يك پارچه كه هيچ خونى را از خود تراوش نمىكند. و بىلكهاى سفيد باقى مىماند. همه داستان مىميرد. همگان اما بر گناهمان شهادت مىدهند. شايد تنها ذهن من و اين دخترك عصيانى كه بر همه هستى پوزخندى زد و به كاميابى دست يافت و من تنها روهرويش بودهام، مىتوانست داستان را شكل دهد. |