|
بهمن سقایی
|
|
تاريكترين تابلو توك توك توك صداى نوك زدن پرندة كوچك و لرزانى كه خيس و مچاله شده به شيشه پنجره مىكوبيد، ذهنم را به سوى پنجره و باغى يا شايد كوچهاى له شده و غبارگرفته در آن سو، به درستى آن سوى پنجرة ميخكوبشده به ستونهاى چوبى و قديمىاش كشاند. قطرات بىرنگ باران كه لرزان و بىمجرا به پايين مىغلطيدند و شيارى خيس را بر جدارة شيشه دود زده و كثيف نقش مىزدند، دل به هواى خنك داشتند. به سان پرندهاى كه بيشتر به يك مشت پَر رنگى مىمانست تا موجودى كه نقس مىكشد و مشق پرواز را آموخته است.
تاريكترين تابلو براى: پروين توك توك توك صداى نوك زدن پرندة كوچك و لرزانى كه خيس و مچاله شده به شيشه پنجره مىكوبيد، ذهنم را به سوى پنجره و باغى يا شايد كوچهاى له شده و غبارگرفته در آن سو، به درستى آن سوى پنجرة ميخكوبشده به ستونهاى چوبى و قديمىاش كشاند. قطرات بىرنگ باران كه لرزان و بىمجرا به پايين مىغلطيدند و شيارى خيس را بر جدارة شيشه دود زده و كثيف نقش مىزدند، دل به هواى خنك داشتند. به سان پرندهاى كه بيشتر به يك مشت پَر رنگى مىمانست تا موجودى كه نقس مىكشد و مشق پرواز را آموخته است. انتهاى كوچه تا ابتداى آن يك تابلو نقاشى باسمهاى بود كه در پشت شيشه پنچره يا شايد كمى دورتر نصب شده بود و مانع از آن بود تا باغ سرسبز پوشيده از نارونها و تبريزىها رابنگرم. اما..... هميشه روزگار، از آن زمانهاى گذشته كه در اين اتاق، پرت افتاده زندگى كردهام، كوچه، كوچه نقاشى شده در برابر قاب پنجرة اتاق، فاصلهاى دردناك ميان من و باغ را پديد آورده بود. چه كسى و در چه زمانى اين نقاشى باسمهاى نوروزى رنگ و رو رفته را حائل پنجره و باغ كرده؟ كوچهاى خيس كه آب در آن جارى بود و باران بسيار نرم و لزج مىباريد. و هيچكس در آن آمدوشدى نمىكرد. پرندهاى با رنگهاى تند و خالص، لرزان به شيشه مىكوبيد و دل را به سوى باغ مىكشاند. شايد خصوصيت ذاتى تابلوى نقاشى بود كه هيچكس بر كوچه خيس شدهاش گامى نمىگذاشت. اما آن نقاش دورهگرد و گرسنه كه روزگارانى بس كهن از اين كوچه گذشته و صاحب اين اتاق از پشت همين پنجره او را صدا كرده و واداشته واقعيت و خيال را درهم آميزد و او اين تابلوى كهنه شده را كه تجسمى ذهنى و كودكانه از كوچه زيباى رو به باغ است، خلق كرده و درست در برابر نماى بيرونى پنجره آويزانش نموده و توهمى مطلوب يك ديوانه يا آدمى منزوى و غيبگو را كه تمايل داشته مرزى ميان خود و دنياى بيرونى بكشد، از همين نقطه پديد آورده، چرا نتوانسته يا نخواسته است امضاى خود را بر پاى آن نهد؟ آيا اين پنهانكارى ناشى از بىاعتقادى نقاش به اثرش بود؟ توك، توك، توك، صدا بود و پژواك آن در فضايى غريب و افسونگر، صدا كه موجهايش بم و كشدار با لايههاى گره خوردة تلقين ذهن من كه در اينسوى پنجره، در زير سقفى كه آسمان را از زيستگاهم سوا كرده بود، مىپيچيد. و هستى دردمند مشتى پَر رنگى با انعكاس نورهاى چشمانش كه در فاصله ناچيزى ميان من و او خود را به نمادى مادى و قابل دريافت مبدل كرده و من نمىتوانستم بر تصويرش خط ذهنىِ بطلان بكشم، كشدار و تابنده مرا دوره كرده بود و به بالا اوج مىگرفت. بالايى كه حالا مىبايست آسمان مىبود، بىهيچ سقفى. دروغ نبود پرندهاى بود خيس شده كه وجودش را از صداى تقههاى پشت شيشه باران خورده و كثيف در مىيافتم. پنجره را مىخواستم بگشايم و او را به درون راه دهم كه او گريخت، دور شد و ديگر چيزى را كه مىخواستم به درون آورم در پشت پنجره نمىديدم. اما پيش از اين لحظه پرندهاى پرواز نكرده بود. اصلا" صداى پركشيدن پرندهاى فضاى سنگين و مه گرفته را نشكافت و آشفتگى افسونوار رنگهاى تابلو نقاشى تغيير نكردند. هرچه بود، بارش بود و نمناكى و خيسى و سرماى ملس كه تيغوار بر چهرهام اصابت مىكردند. پرندهاى نبود. به خود باوراندم كه پرواز كرده و در دورترين نقطه آن تصوير باسمهاى بر شاخه خشك شدة درختى نشسته كه نقاش با بىتوجهى و خستگى تمام در آخرين لحظات آنرا كشيده بود. شاخه بىبر در ميان انبوه اشياء و درهم فرورفتگىها، يك خصوصيت ويژه داشت: ناهماهنگىاش با بقيه تركيببندى ها. و خود نقاش را به ذهن مىآورد كه با همه چيز و همه كس احساس غريبى و جدايى مىكرد. او خود را از اين هياهوها دور نگه داشته بود و شايد اين امضاى واقعىاش بود. كوچه الصاقى داراى دورنمايى شده بود كه در انتهايش درى چوبى و فكسنى با كلون بزرگ و كندهكارى شده كه بر بدنهاش سنگينى مىكرد، ديده مىشد و از ميانه لنگه بازماندة آن، گوشهاى از باغ را مىتوانستم بنگرم. حالا ذهنيتم به واقعيت دست يافته بود. باغ بود. همانگونه كه ديدم گلهاى ريز و درشت در پاى درختانى كه تنها تنه تنومندشان را مىديدم، روييده بودند. بابونههاى وحشى سفيد رنگ با كلالههاى زرد تند و مخملين، كوچه كه تهى از گذرندگان بود و متروك، با تصاوير خوفناك، آدمهايى كه بر ديوارة آن به گونهاى تهوعآور نقاشى شده بودند. و هميشه تكرار طولانى اين تصاوير به هنگام نگريستن از پنجره. و خوابآلودگىهايم. دستانم كه پرنده را در خود گرفته بودند. پرندهاى كه ذهنم مىقبولاند وجود دارد. نقاشى در نقاشى. تصوير در تصوير. بر ديوارة كوچه تنها نقاشى آدمها بود بىهيچ تماشاگرى. اين كوچه شايد سنگينى پاهاى عابرى را حس نكرده بود. و تنها به آن درِ چوبى و نيمه باز با كلون سنگيناش منتهى مىشد كه با هربار ديدنش احساس مىكردم كه در حال افتادن است و ناگزير از آن دور مىشدم. اما بىشك باغ را ديدم از همان شكافه لنگه در، و تنهه درختانش، بايست نارون و تبريزى مىبودند. نقاش آنگونه كار نكرده بود كه مرا توانا به نگريستن درختان كند. كوب، كوب، كوب، ) بازهم كوبش پيگير پرندة بيرون از اتاق گوشم را مىآزارد. اين صدا بىشك تلقين يك نياز است. از هر طرف كه باشد فرقى نمىكند. خواه پرندهاى خيس شده در رويا، خواه آدمى رو به مرگ يا عاصى از نوميدى. نمىدانم، شايد از...... باز هم پنجره را مىگشايم. قطرات ريز باران تبآلوده و حريص به صورتم چنگ مىزنند. باران را مىنوشم. بىنمك است، بىهيچ طعمى از آب. پرنده اما رفته است. كنارة بيرونى پنجره كوچكترين نشانهاى از او را برخود ندارد. و تنها باران است كه به درون مىآيد. پرده خيس شده است و چركهايى كه ساليان دراز با پارچه رديف دوزى شده با گلهاى اطلسى، عجين شده بودند. ورآمده از پارچه به پايين مىريزند و نقاشيهايى آبستره از روياى يك نقاش كهنهكار را خلق مىكنند و من بيهوده در ميان موتيفها به دنبال پرندهاى هستم كه مىخواهم از خطوط رنگين نقاشى نجاتش دهم.( هنوز پيچش موزون و كشدار آهنگ ضربههايش در گوشم ندا مىدهد. و نمىدانم چرا دوباره به روياى گذشته فرو مىروم. اما باز هم صداى كوبش پرنده را شنيدم. سرم را به سوى پنجره برگرداندم و فرياد زدم: لعنتى رهايم كن! سالهاست من در اينسوى اتاقم؛ با اين سويه تاريك كه انباشتگى ناموزونى از اشياء موهوم است رابطهاى ندارم. اگر به چنگم آيى ترا هم نابود مىكنم. پرنده از لنگه بازماندة پنجره به درون آمد. چه زيبا بود! به سان نقطه سرخى از درون زمينه بيكران سبزينهها. اينگونه من او را ديدم، دلفريب و رنگين و آهنگوار، باران بند آمده بود. نسيمى مىوزيد. بارقهاى از خوشى را زير پوست مرطوب چهرهام حس كردم، تبدار و توفنده مىنمود. از نگريستنش زمان را فراموش كرده بودم و سكوت فاصله من و او را پركرده بود. در چشمانش حالا رنگى قهوهاى و روشن و آفتابخورده و نمدار را مىديدم. در زمانى نه چندان گذشته گريسته بود. و خواب كه مرا در ربود. پرنده از ميانه نقاشى نوروزى پرواز كرده بود. رويا را شكسته بود. خردههاى اين رويا كه به باورم واقعيت ديرينه و نفى شده بود، در هواى بىبارش و در نسيم پخش بودند. او مرا به چيزى، به جايى افكنده بودكه تاريكى اشياء فراموش شده بود. همان موجوداتى كه آزارم مىدادند و دائما" از آنها گريزان بودم، با پرتوافشانى كم رمق چشمانش برايم واضح مىشدند. به پرنده گفتم: سالهاست با آسودگى خودساخته، در اين سوى اتاق، در اين سويى كه من رو به لميدن و فراموش كردنها و آينده ديدن و خوشىهاى تازه ساختهام دارم، زندگى كردهام. مرا فراموش كن! اين اشياء غبارگرفته، اين آشفتگى و درهم ريختگىها را ديگر نمىتوانم بازشناسى و گزينش كنم. من مشاهدهگرى بىمايه هستم كه دل به خوشى دارم. اگر رهايم نكنى، ناچارم ترا هم نابود كنم. مرا نگريست، بىهيچ كلامى، از نگاهش خطوط آن نقاشى الصاق شده در بيرون زنده و پر تحرك مىنمودند. فرياد و غوغاى آدمهاى نقاشى به گوشم مىرسيد. چشمانم را بستم و گوشهايم را گرفتم تا از دستشان رهايى يابم. اما پرنده مرا به زير بالهاى خود گرفته و مسحورم كرده بود و به آن سو مىكشاندم. بيدار كه شدم، از آن پرندة رنگين كوچك جز كابوسى باقى نمانده بود. بىشك رويايى گذرا بود كه وزش نسيم به درون خزيده به وهمِ من آورده بود. و آن لحظه حال را به گذشته پيوند زده بود. يقين دارم كه پنجره رو به هيچ جايى باز نمىشد. دريچهاى بود به سوى يك گذشته تاريك و دردناك. گذشتهاى كه لكههاى باد كرده و سخت و سوراخهاى به جاى مانده بر ديوارهايش به سان موزهاى از يك زمانِ تاريخى حفظ شده بود و من مدتها بود كه در تلاش بودم اين پنجره را مسدود كنم و تنها از پنجرة روبرويش كه در اوهام، آينده را مىگشايد، بنگرم. اما با اين صداى مداوم كوبش يك پرندة خيالين شك دارم كه بتوانم براى هميشه اين پنجره را محو كنم. معمار و خشتگران افسون شدهاى كه اين خانه رو به هيچ جا را ساخته بودند، بىشك به صاحب بنا سفارش كرده بودند كه يك نقاشى باسمهاى را در پشت اين پنجره نصب كند. دوست داشتم در همان زمان قابل حصول و لغزنده كه ترد و نازك از ميان تمامى اندامم عبور مىكرد و به درون نقاشى راه مىيافت، يك بوم سفيد را در برابر تابلو قرار دهم و نقشى زيبا شده و خيالين از آن بيافرينم اما افسوس كه تنها مشاهدهگر بودم. چقدر مسخره و ابلهانه است تقليد؛ اين تكرار مداوم هستى و خلق بدلى رنگ باخته، آيا مىتوانستم آن پنجره را با هويت تاريخىاش ترسيم كنم؟ آيا مىتوانستم همه رازهاى نهفته در وجود بيرونى پنجره را به تصوير آورم؟ غيرممكن بود. به گونهاى وحشتناك و لزج، با دروغى بزرگ كه از نيرنگ افسونگرِ ظاهرى رنگها آموخته بودم. پژواك كلمات كه از پنجره به سان پتكى بر ذهنم فرود مىآمدند، هنوز طنين سنگين خود را حفظ كردهاند. حالا مىتوان با باورى نزديك به يقين گفت: اين صداى توك توك، صداى پرندة كوچك و نحيفى كه در كنج شيشه پنجره كز كرده بود و با بازشدن لنگههاى پنجره پرواز مىكرد، نبود. صدا از درون يكى از سوراخهاى بجاى مانده بر ديوارهاى كوچه يا لكههاى بادكردة سفت و سياه كه حال جز موتيفى كدر و مشمئزكننده و مات چيزى نبود، سرزده بود. از درون آن نقاشى. و ديگر نمىبايستى شك مىكردم كه اين پنجره براى اتاق زائد و بيهوده و دلهرهآور است و هرچه زودتر اين شكافه لعنتى، اين روزنه تنگ و خفهكننده را براى هميشه كور مىكردم. اين باغ لعنتى كه از ميان لنگه در نيمه بازش و كلون سنگين، تنها مفرى ست به گذشته و ديگر هيچ! چه سياهىاى را در اين درازناى خاطراتم مىديدم، هواى اتاق سرد و تيغدار و زبر مىنمود. دستهايم را در جيبهايم فرو بردم و برآن شدم براى هميشه اين اتاق را ترك كنم. اما باز هم كوبش پرنده مرا آزار داد. با عصبيت تمام چكشى بدست گرفتم و شيشههاى پنجره را خرد كردم. هوايى پسمانده و ترش به درون هجوم آورد. بوى رنگهاى كهنه نقاشى با زمين مرطوب درهم آميخته فضا را به چنگ مىگرفت. خردهشيشهها به دستم فرو رفته بودند و باريكه خونى از انگشتانم سرازير شده و آرام روى زمين راه مىيافت. صداى بهم خوردن لنگههاى درِ باغ كه با خراشيدگى زنگ خوردة لولاهايش آوايى هولناك را به بالا مىكشاند، روحم را مىآزرد. احساس مىكردم آن باغ را مىشناسم، در زير تبريزيهايش قدم زدهام، همانجا بود كه عشقم را ابراز كردم. گفتم كه عاشق شدهام. و بر در چوبينش به سان پيرى معجزهگر سوگند ياد كردم. آن رنگهاى سبز و زيباى برگ نارونها، آن گلهاى خود روى بابونه و كلالهاهاى بنفش سنبلها كه رو به آسمان داشتند در آن روز، نقاشى نبودند. شايد هم توانا به تميز دادنشان نبودم با ذهنم كلنجار مىرفتم و به دنبال ريشه يك لغت مىگشتم. ناتوانىام در بازيافت ريشه اين لغتى كه نمىدانستم چيست مرا عصبانى كرده بود. خطِ كشيدة خون در كف اتاق از اتاق بيرون رفته بود. نواى محزون زن خوانندهاى در گوشم پرده پرده و با مايه گريزندة نيمروز اوج مىگرفت و مرا بيشتر به درون نقاشى مىكشاند. اما نمىدانستم چرا بايد درون نقاشى را كندوكاو كنم. به خود گفتم: مىدانم كه بيشترين درد، ندانستن گذشته است، وقتى با آن فاصله مىگيرى و آن را در لابلاى غبارى از توهمات و وابستگىها، عناوين جعلى و بىمايه مىپوشانى، وقتى ندانست در پيچيدگى يك ذهنيت به مسخرگى تابناك آدمهايى كه تكرار كميك يك تراژدى پيشين هستند مىنگرى، آيينهاى ناصاف و اندوهناك را مىبينى كه چيزى جز بلايا و دردها را نمىتواند بازتاب دهد. هميشه زمان، بس سخت و پُرتاب است وقتى اين آبريزش تلخ و متعفن دهان، برزمينهاى تميز و مقدس بيرون مىزند. و از وجودش تعفنى نهفته را به نمايش مىگذارد، آدمى احساس آسودگى مىكند. اما باز از مشاهدة تعفن دچار تهوع مىشود. همه گذشته يا شايد بخشى از آن، آن تعفن درون است. اين تنها چيزى ست كه از آن تابلو دريافتهام. بىشك دريچه گشوده شدة پنجره با رنگهاى شسته شده و جدارههاى لخت و عور ديوارها به هيچ رنگى نمى مانست و جستجو براى يافتن آن رنگها و نمادها بيهوده بود. آن باغ كه از پس كوچه خود را نشان مىداد با تبريزىها و نارونهايش جز رنگمايههاى تابلو چيزى نبود و پرنده بيهوده مرا به درون آن كشانده بود. از كوچه، اتاق خالى را كه كتابهاى خسته آرايشش كرده بودند و بوى خونى تازه مىداد، مىنگريستم. جسدى خونين را ديدم كه رشته خونى از آن عبور كرده بود و در فضا رقصان و مواج مىنمود. روى برگرداندم و موتيفها را نگريستم. با خود گفتم: شايد روزى خالق اثر را در ميانه عابرين خيابانها بيابم. آنگاه مىتوانم او را بار ديگر به همين اتاق دعوت كنم و از او بخواهم تابلويش را بازسازى كند. رنگها را نجيب و اصيل بكار گيرد و دل به هيچ چيز اثر ندهد جز آن پرندة آرميده بر شاخه خشك شده. و اين باغ لعنتى را براى هميشه از تابلويش پاك كند. اما كوچه زير فشار پاهايم كه عصبى و تند بودند، مىلرزيد. عبور كردم تا به تصوير دخترك رسيدم. هنوز شادابى بيست ويك سالگىاش را داشت. با لبخندهايش وقتى براى نخستين بار در خلوت همين كوچه با او حرف زدم. نقاش به سفارش صاحب بنا كه ديوانهآسا شيفته اينسوى خانهاش بود، چهرة دخترك را با رنگى گندمگون و درخشان و چشمانى مغموم و پاك كشيده بود كه گويى از چيزى در رنج بود. نورى شيرى و كج از پس شانه چپش ملايم به چهرهاش مىتابيد و لبهايش را در هالهاى از ابهام ميان خنده و غم گرفته بود. نگاهش گويى به تازگى از نگريستن به باغ فارغ شده و رو به اينسوى چرخانده بود. سويى كه پرنده بر شاخه تكيده نقش شده بود. مىخواستم از او روى بگردانم و فرياد كنم: همه اين چيزها فريبى بيش نبود، همه آن گفتهها موجهاى پريده رنگ نور بازتاب شدة نقاشى بود. هيچكس در اين كوچه نيست. هيچ دخترى با چشمانى غمين در تابلو وجود ندارد. اين وهم مسخرة يك آدم بيمار و تنهاست كه در ماليخولياى خود غرقه گشته است. گذشتهاى وجود نداشته، عشقى در اين كوچه و در آن باغ براى هيچكس ابراز نشده،. اما پرنده مرا وادار به سير در كوچه كرد. روى بر مىگرداندم و زمان راكد در نقاشى را نفى مىكردم. نقاش ديگر دوست من نبود كه دشمنى ديرينه و نابكار بود كه مرا به نيستى مىكشاند. احساس كردم من نيز چيزى جز يك پرسوناژ تابلو نيستم كه اسير خودخواهىهاى خالق اثر شدهام. او مرا آفريده است تا از زمانه و ناكامىهاى خود انتقام بگيرد. اگر او شكست خورده و فريفته و پلاسيده است چرا مرا به بازى كشانده است؟ اگر از ياس و تلخى و گنديگى، در آخرين لحظات زندگىاش با آخرين چكههاى بخارشدة عمرش، اين توهمات مچاله شده در اشياء، اين تابلوى باسمهاى را آفريده و از خون جهيدة سرانگشتانش براى به اتمام رساندن اثر و يا شايد جاودانه كردن دردهايش بهره گرفته، چرا مرا به اين گردونه بىحاصل كشانده است؟ من كه خود بيش از يك موتيف خلق شده در اين تابلو نبودهام. به يقين اين دخترك رويايى را نمىتوان در انبوه بهم آمدة مردمان تشخيص داد و از آخرين رنجهاى عاشقش برايش حكايت كرد. اين نقاش دورهگرد و بى هويت، كه جز تخيلات دردآلودهاش چيزى را نمىتوانسته بر بوم نقش كند. به عشقى بدفرجام مبتلا شده بود كه نياز داشته تا من حكايتگر زندگانىاش باشم! و در اين اتاقك بسته و گنگ كه رو به هيچ جايى ندارد و سقفى چوبين آسمان را از او دريغ كرده و هيچ عابرى از سرهيچ بهانهاى درش را نكوبيده و او ساليانى دراز تنها آواى خود را شنيده و اتودهاى اوليه بىشمار را نگريسته، به چه انديشيده بود؟ چهها مىگفته و از افسونگرى رنگها چه آموخته بود؟ بىشك آن خون نقش بسته در كف اتاق كه در تابلو تا به درون باغ كشيده شده و سوى ديگرش در آيندهاى نامعلوم امتداد يافته، آخرين تركيببندى اثر بود. پشت به دخترك كردم و گفتم: همه اينها يك خواب ماليخوليايى آدمى رو به مرگ است كه همه گذشته واقعىاش با روياها در هم آميخته است. اگر او از اين تنگى اسارت بار اتاق رهايى يابد، من بر تمامى اين اثر ديوار مىكشم و آن را از هستى جدا مىسازم. هيچ راهى بهتر از آن نيست كه اين آشفتگى و تداخل و آشوب، اين تاريكخانه ذهن، اين خاطرههاى ماسيده و سياه، آن عشقهاى فرو غلطيده، آن شادابى جوانى و در مه زيستن را براى هميشه مدفون كنم. ديگر من و آن نقاش به جنون رسيده، توانا به گزينش و آفرينش نيستيم. ديگر جوانىامان از دست شده است. پرنده مرا خيره نگريست. قطرههاى اشك، چشمانش را نمناك كرده بود. دريافتم كه نقاش آخرين نفسها را كشيده و آرام گرفته، اما فوارة خون قد مىكشيد، تا انتهايى دور از همه اشياء و عناصر گذشته بود. ديوارهها، سقفها، درختان، آسمان و روياها را پوشانده بود. ديگر احساس من هم به زير سيطرهاش درآمده بود. از تابلو بيرون آمدم. توانستم گام نهم بر زمين، بر كوچه، همچون انسان، حيات يافته بودم. به درون اتاق آمدم. چشمان نيمه باز نقاش را بستم و او را كشان كشان به درون تابلو بردم. بر شاخه تكيده و خشك شده قرارش دادم. چه سبكبال شده بود، همچون پرندهاى، همچون امضاء واقعىاش، اشكهايش پايان يافته بود و ديگر كوبش هيچ پرندهاى به گوش نمىرسيد. |