|
بهمن سقایی
|
|
این داستان در سال 1992 در آلمان نوشته شده است. زمانی که تازه دو هفته بود به آلمان آمده بودم. فضای ایران بعنوان مکان زندگی ام سیطره ای مطلق داشت. نوعی درد را به شکل درخت آلو در بیداری و خواب احساس می کردم. درخت آلو برایم تجسم درد بوده و هست. آن زمان، هنگام نوشتن داستان این نماد خود را بیشتر نشان داده بود. گمشدهاى از يك قصه در غروب گرفتگىها دلتنگ مى شوم. همچون از دست دادن چيزى موهوم، نوعى تشويش و دلهره در وجودم رخنه مىكند و مرا به غرقاب مىكشاند. حس مى كنم خصوصيات انسانها را بدست آوردهام. شوريدگى نمناك و تُرد و خزندهاى از گشودگى دريچه چشمانم به درون راه مىيابند.
در غروب گرفتگىها دلتنگ مى شوم. همچون از دست دادن چيزى موهوم، نوعى تشويش و دلهره در وجودم رخنه مىكند و مرا به غرقاب مىكشاند. حس مى كنم خصوصيات انسانها را بدست آوردهام. شوريدگى نمناك و تُرد و خزندهاى از گشودگى دريچه چشمانم به درون راه مىيابند. شوريدگىاى موجگونه و لايه لايه كه تكههاى بزرگى از آسمان را در خود فشرده، همچون جسمى مادى و داراى مميزههاى طبيعى به قلبم مىرساند. و در خون و شريانها جارى شده و مرا به يك سنگينى تب آلوده و كاهنده مى كشاند. ميخكوب به زمينى سخت و عبوس، ناخوان و عصيانى، بى هيچ زيبايىاى در پوسته هاى برآمدة خود، آنگونه كه ما از رويه اشياء با رنگهاى گوناگون برداشتى ويژه خود داريم و زمانى بس دير، افسون شده و بى توان براى پويش، يخ بستن كدر و تار ياخته هاى مغز، براى انكشاف اوليه ارتباط بين اينان، نام هايشان، كنكاشى در خاطرات و روياى كودكانه و زيباشدة دنياى پندارين خود و گذشتههاى پاكيزه شده با آنگونهاى كه حال ما آنرا چنين مىبينيم و گلچين كردهايم. تا گاه به گاه به اين دنياى رنگين پناه جوييم. و آنرا به چنگ گيريم. همه و همه زاييدة همين احساس شايد دلپذير و زردگونه، اما تهى از جوشش و غليان و نيروى درونى اين رنگ، به گونهاى ذهنى كه رخسار رنگ باخته و مايوسانه آن نشانگر سستى و ناتوانى ست. زاييدة غروب گرفتگى و زايش دلتنگى هاست. دلتنگى ها كه اگر دمى خود را به آن وانهيم مى توانيم احساسى شاعرانه و مفرح به خود گرفته و يادگونگى هاى انبوهى از دلدار به دست داده باشيم. و حال از اين گونگى جوشش دل كه تنها مىتوان در انسانهاى زمينى، انسانهايى كه پاى بر خاك دارند و توان پرواز به آسمان را ندارند يافتش. برايم مطبوع و گوارا و جاودانه مىنماياند اينگونه باوريدهام كه اندوه خانه زادم گشته است. انبوه وار و سهمگين و پُرپشت و توفنده مرا در خود گرفتهاند و باز هم در انتظار آمدن اندوهى ديگر، پياپى و مواج و بىترديد، رودخانه سا و خروش گرفته كه هر ذرهاش طغيان دريايى را در خود داشته باشد. از پس سرزمينى ديگر، كوهها و دشتهايى ديگر، از پس آن گنبد آبينه و درخشان كه با شكم دادگى پيازگونه خود سر به آسمان مى سايد و خورشيد تصوير شده در بالايش به سان درفشى جاويد در اهتزاز، خورشيد زمينيان را به رشك وا مىدارد و گلدسته هايش سروآسا حمايل و نگهبان آسمانىاش گشتهاند. يا شايد از درون فضاى ماوراى مادى نقش و نگار شدهاش كه در كنجه آن مقرنس كارىهاى محرابش انسان، خود را پاك باخته مىيابد. سر بر آورده و مرا به كام خود گيرند. شايد اين بار در ذات اين اندوه فرارسيده يك پيام شادى آور را با خود به همراه داشته باشد. من كه از بوى معطر بنفشه وحشى در كمركش تپه هاى آفتابخورده مشعوف مىشدم، حال برايم مشمئز كننده و تلخ مىنماياند. در روزهاى كهنه شده، زمانهايى در قاب مانده و مسدود كه جز به تزيين شلخته وار و پژمردهگونه خاطرات به كارى نمى آيند.، از ديدن يك خوشه پربار گندم در كندال خزيده در گوشهاى همچون معشوقى با لبخندى نرم و لطيف و دلربا به وجد مى آمدم و به پايش مىگريستم ديگر جز خاطره و يادوارهاى سرد شده بكار نمىآيد. حال اين نمناكى لزج و ملس يادواره ها رهايم نمى سازند. از روزى كه از درون قصهاى پاى به دنياى متوهم و مشوش و مسخرة آدمهاى غير قصهاى نهادم و با اين آدمها سر به زندگى گذاردم، چيزى جز ماتم و درد، جز تراژدى آنچنان تباه كننده و دريده و گنديده كه به نمايشى مسخره و پوچ، از آنگونه كه آدمها به حماقت شخصيت هايش مشتاقانه مى خندند. و خود را عاقلتر و هوشيارتر مى يابند و خندهاى از سر اين برترى بر لب مىآورند. و خود را مىبازند. فروغلطيده نيافتم و اينك، در اين جارى شدن ذره ذره زمان تقسيم كردة زمينى، از مقياسها و سنجشها كه با شيئى مادى و قابل فهم برايشان آن را مىسنجند و به شيوهاى ترحم زا خود را در چارچوبى تنگ و محقر مسدود مى كنند. و از وراى اشياء آن فضاها و مكانها و زمانهايى كه قدوارة سنجشهايشان ابتر و بىاستفاده مىنماياند را توانا به حس نيستند. در همين تكانه جزيى و ناچيز زمان مىخواهم به دنياى خود بازگردم.اما راهها بسته است. بسته بودن راهها ناشى از نفوذ يافتن احساسات اينان در وجودم است و فكر مى كنم همين دمان است تا خود را ديوانه سا به پيكرة زمخت و تناور واقعيت ها بكوبم و برايشان وراى اين پردهها را عيان نمايم. خود اينان گفتهاند: " پشت پردهاى كه بايد اندرون را بپوشاند چيزى براى تماشا نيست، مگر آنكه خود ما، خواه براى آنكه كسى براى تماشا باشد يا براى آنكه چيزى براى تماشا داشته باشد، به پشت پرده نفوذ كنيم. " )1( لكه هاى غمزده و خواب آلودة سايه بر پيشانى اتاقم لميدهاند. حشرات بهارى در تب و تاب زندگى كوتاهى هستند. و يك گل بنفش و پُرپر به تنهايى بر بستر پهنى از چمنزار روييده است. درخشش نور پژواك يافته بر آن مخملين و دلفريب در اطراف جلوهگر مىشود. دوست داشتم با اين گلِ تنها در آن روزى كه شكوفا شد، به گفتن مى پرداختم. تا از اين شادابى پرطراوت جوانى اش لذتها برم و اگر باز هم به دنياى خود بازگشتم براى ديگران تعريف زيبايى اش و ناله ها و رازهاى گل گرفتهاش را بازگويم. بىشك اين گل شاهد چند روزة رويدادهاى زندگى ام بوده است كه مرا چنين به حفرهگاههاى رنج آسا كشانده است و بخوبى دخترك را مى شناسد. شك ندارم كه با ديگر گلها به گفتن هايى پيرامون نابسامانى و درماندگى ام با آن دختر مى پردازد. او ديروز به سراغم آمده بود. اين قيد در ذهن ماندهام چندان با حقيقت هماهنگى ندارد. و از اين رو بكارش مى گيرم كه ناچار به پذيرشش هستم. نمى دانم كدام كلمه و يا قيدى مى تواند جايگزين اين شكل زيبا شده و رويايى براى گريز به گذشته به گونهاى دلنشين گردد. با گيسوانى سياه و از پشت بافته شده و ابروانى قيطانى و خندان، چشمانى كه با نگريستن بدانها ترسى ناخواسته به انسان رخنه مى كرد. و دستانش كه به هنگام نغمه سردادنش آرام هوا را مى شكافت. با يك دسته گل بنفشه وحشى، با انگشتان نازك و ظريف به در مى كوبيد. كوبشى آهنگ سا و نغمه گرانه برايم، پيش از آنكه در را بكوبد، از پنجرة آفتابگير رو به جنوب، دريچه ميان من و دنياى بيرون، چهارچوبى كه از آن دنيا را به قدوقامت مورد نيازم مى ديدم و گاه كه خسته مى شدم پشت به او كرده آفتابش را هم فراموش مى كردم و عبور گذرندگان را كه در خود و بسته و تنها با روياهايى در ذهن و انبوه تلنبار شدة دردهايشان از روبروى همين چهارچوب مى گذشتند و حسرت لحظهاى گريز از زندگى را داشتند. و بى آنكه خواسته باشند به سان آدمكى كوكى به جايى مى رفتند. و هر از چندگاهى دلخوشانه و فريفته شده چيزى را مى چسبيدند و با آن چند زمانى را مى گذراندند. تا خود و رنجهايشان را به فراموشى سپارند. از همين دريچه بسته، همچون ذهنى قالبى و كور كه نور درخشنده هيچ خورشيدى را بر خود احساس نمى كردند. و زمين و ساختمانها و شهر و همه اشياء رشته رشته شده، پلاسيده و آبكش كرده به گونه اى عتيقه شده، موزهاى كه نشانهاى از گذشتهاى دور را در خود داشتند و هيجان و تحسين آدم شيدا و فريفته را بر مى انگيختند به گونهاى مقدس و شك ناپذير، نازل شده از آسمانى كه ديگران باورانده اند. به او خيره شدم و نگريستمش، اما به آنى گذرا، لكه نور سبزى بر زمينه سرخين گسترده حس كردم كه اين پنجره و چهارچوبش براى رخسار اين دخترك ناشناس چقدر حقير و تنگ و دل آزارنده است. پنجرهاى كه دنيا را در خود مىكشيد. حالا ناتوان و رنجور از به قاب درآوردن رخسار دختركى بود كه شايد آسمانها را در دل داشت يا اينگونه من در آن لحظه پر شتاب و گذرنده به خود قبولاندم. وقتى در را مىكوبيد پژواك كوبش در، تهيگاه خانهام را به لرزشى سحرآسا و افسونگرانه كشاند كه موج موج در فضايش مىپيچيد و عطر مدهوش كنندهاى را به مشامم مىنشاند. آنگاه بود كه دريافتم چه سان بنيان اين خانه و توهمات و روياها و چهارچوب پنجره و همه تصاوير برآمده از آن سست و لرزان است. در برابر وزش نسيمى از نگاه چشمانش، پريشانوارهاى در باد، كه نمى داند به كدام سو كشانده مىشود گلهاى بنفشه تازه و شاداب در هواى بيرون به سان رقصندهاى بر پاها مىچرخيدند و با شرم ملايم و خيزان دخترك در مىآميختند. در را كه باز كردم گلها را به سويم نشانه رفت. و من درخشندگى چشمانش را با لبهاى ذهنىام بوسيدم. سردى نمكينى كه هوس گونه و درستكارانه مىنمود از چهره و لبهايش را در وجودم حس كردم. او بىآنكه حرفى بزند به درون آمد و بر صندلى كنار پنجره نشست. كه من هر روز و هر زمان بر آن مىنشستم و بيرون را تماشا مىكردم. بيرونى كه جز درون هيچ نيست. مشتى اشياء كهنه شدة زمان خورده، درختان پر برگ سردسير و علفهاى تُنك وحشى آفتاب نخورده كه در گوشه و كنار پراكنده هستند و آدمها كه گويى چيزى براى زندگى ندارند جز رفت و شدها و از اين صندلى كه اريكه غصب شده من در جهان اينان است و فضايى كه در بيرون پنجره و از قاب تنگ و محدود آن برايم بخشيدهاند به تناقضى كه در درون اينها وجود دارد مىانديشم. اما همان گونه مسخره مىنمايد كه من خود را نايب و متولى وارسى حق و ناحق بودن اين جهانيان كنم. كه بوده و هستم؟ كه چنين به خود امكان آن را مىدهم تا بر همه چيز مُهر نگرش و تلقى قصهاى خود را بكوبم تا به چه ميزانى اينان بر حقيقت هستند يا نيستند؟ آيا به راستى توانايى و حق آنرا به خود روا مىدارم كه بر زندگانىاشان مداخلهاى نمايم؟ اين اشياء، روابط، آدمها، ذهنها و روياها همه به گونهاى واقعى در بيرون از پيكرة من جارىاند. اما اين دختر شايد از جنس و جوهرة همه اين چهارچوبها و معيارها و ممكن ها نباشد به گونهاى از ناممكن ها خلق شده باشد. كه چنين با نگريستن او لرزندگى و بىريشه بودن همه چيز را به آنى به خود تلقين نمودم. و اين صندلى كه رو به پنجره و آسمان و راه شيرى و آن خانه كوچك دور دست كه هرزمان به زمان، آفتاب به آفتاب، دختركى با چشمان عسلى و خرمايى نه چندان تُنُك با مايهاى از درهم آميختگى خرمايى و طلايى رنگ و گونههاى براق و پُر و هوس انگيز سر از پنجرهاش بيرون كرده از بى حوصلگى و كسالت انبوه وار روزمره خميازهاى مىكشد. و آوازى را زمزمه مىكند و آنگاه پنجره را مى بندد و مىگريد. آنگونه كه من تاكنون در پندار چنين انديشيدهام قرار دارد. و مرا به محيط متصل مىكند، جايگاه او شد. بر آن نشست و بيرون را نگريست. گويى رد عبور خيالى خود را پى مىگرفت. كه در آن لحظات آمدنش من نظارهگر آن بودم. و شرم آرام و نهانىاش را از همين جا مىديدم. گفتم: مىخواهى اندوهت را برايم فاش كنى؟ پاسخى نداد. به يكباره و بىهيچ مقدمهاى، ريزش بهمن آساى آن درخششهاى تابنده و گرم فروغ چشمانش كه موج هاى اميدى را در فضا خلق مىكرد. و تماشاگران در گرداب محصور كنندهاش مفتون و شيدا غرقه مىگشتند. و به اندك لرزشى در اين توفندگى نورها به گونهاى رعشهگرانه كه خالقى از سرمستى خميرة آنها را سرشته باشد بر مىخاستند و باز هم با دريافتههاى نخستين موج هاى از راه رسيده شادان و به وجدآمده دسته دسته رقص كنان با حالتى خلسهسا با به كنار زدن همه آنچه انديشه و نمود مادى و حسىگرايانه شناخته شدة انسانىاشان است رو به بالا، رو به معبود، آن نقطهاى از وصل خالق و مخلوق در ميانه لايههاى پرچين و شكن و انبوهوارة درخشندگى اوج مىگرفتند، آغازيد. من خود به وضوحى عينى و شك ناپذير دريافتم كه در چشمانش رمقى از زندگى نبود. ماسيده و مات و در خمارى گمگشتهاى سرگردان و ريشههاى انبوهى از اندوه و درد كه از مردمك چشمانش به بيرون مى خليد را به وضوح ديدم. فشردگى دردوارهها قلبم راه به بيرون نهادند. با خود انديشيدم كه چه سان عاشقانى به اين دام نا بهنگام، اين ريزش سيلآساى همه پايفشارىها، اين طوقه هردمان تنگ شونده و رو به نيستى گيرنده گرفتار شدهاند. و هر كدام به سويى رانده شده در خلسه تنهايى و حرمان سوختهاند. و همگان به فراموشى سپرده شدهاند. چه سرنوشتسا عاشقانى به ديار خودآزارى و شكنجهها و رنجها فرو غلطيدهاند. هر كدامان با انديشه و رويايى در ذهن، با دنيايى خودساخته و دلفريب اما از بنيان سست و بر كف آبها بنا شده زندگانىاى را حس مىكنند كه به واقع چيزى جز انتظار مرگ را داشتن هيچ نيست. و حال در برابرم، اين چشمان به گونهاى معماوار همچون درهم تنيدگى خطوط گچكارى شدة قرون سوم و چهارم مساجد، تنها و بىپناه بركنارة شن زار پشت بنا كه رهگذران خسته و از رمق افتاده را به سوى خود مىكشاند. اما نوميد و رهيده رهايشان مىكند و تلوتلو تابش خورشيد را از آنها دريغ مىدارد. با تاب خوردگى منشور نورى در برهوت، قرار دارند و مرا آسيب پذير و دردخواه با يادوارة دوران سخت گذشته دخترك درهم مىغلتاند. سكوت كرد. دستانش آشكارا مىلرزيد. تبى درونى او را در خود گرفته بود. سردش بود اين احساس را به من هم سرازير نمود. كت خود را بر شانههايش انداختم. او بىآنكه آنچنان واكنشى بيرونى نشان بدهد، خود را در كت مچاله كرد. و گفت: چه خوب مىشد، اگر من يك آدم قصهها بودم. از اين غوغاها خسته شدهام. ديشب خواب مىديدم كه شخصيت مغموم و دردكشيده و رنجور يك قصه هستم، كه نويسندهاش به هنگام نوشتن زندگانىام بر سرنوشتم مىگريست. و مرا بيشتر به اندوه مىكشاند. و با اين وجود مرا به جنگ زشتىها مىبرد. اما باور كن نمىتوانم در واقعيت با اين زشتىها مقابله كنم. مقابله با واقعيتها! چه شعار زيبا و دلفريبى، اما به واقع كندن پوسته نازك و ورآمدهاى از اين همه، آنگاه شادمانه و خود غريبانه فرياد زدن كه موفق گشتهايم. و در فرجام تابع شدن، خود را فروكردن در لابلاى همين اشياء، اشيايى كه پيش از آنكه به خوبى نگريسته باشيمشان شناختى از پيش ساخته از آنها بدست آوردهايم. و با اين انبان پر چشمان را مىگشاييم. هرچند مرا با آنها سروكارى نيست. به گونهاى رويايى و چارهاى جز درگير شدن با آنها ندارم. اما با كدام نيرو؟ گفتم كه در قصهاى بودم. تو هم بودى. آنجا آزادانهتر گام بر مىداشتى. گويى بر فرشى مخملين راه مىرفتى. خندان و بشاش، دهانش بوى بنفشهها را مىداد. دستم را گرفتى و در ميانه باغها و چمنزارها آزادانه گام بر مىداشتيم. هوا خوب و شسته و دلنشين بود. نواهاى شادىآفرينى از لابلاى ابرها به پايين مىباريد. و زير باران نغمهها مىرقصيديم. ) چشمانش به جايى نامكان خيره شده بود. شايد هذيان مىگفت. راحت گذاردم كه حرفش را بزند. اما در رويا بود و آنجا را مىديد. جايى در ناديدنىترين نقطه هستى، كه همه چيز از چرخش ايستاده بود. ديگر به حرفهايش گوش نمىدادم. تنها به موها و شانههاى لاغر و غمبارش مىنگريستم و صندلىاى كه من بر آن جاى نداشتم. تنها چيزى كه من را دوباره به او باز گرداند، سكوت كوتاهش بود و پس از آن گفت: مىخواهم مرگ را آزمايش كنم! اينطور دوست دارم از آن دنياى خيالين، زنده بودن را بنگرم. خندهام گرفت. خود را مهار كردم. و گفتم: فكر مىكنى پس از مرگ مىتوانى به آسودگى كنونى زندگى كنى و جهان بيرونى و همه اين اشياء و اشباح را بنگرى؟ گفت: من هم يكى از اشباح هستم؟ چيزى نگفتم. اما دوست نداشتم دچار ياسى گردد كه به همه چيز پشت پا بزند. چندى نيست كه ما با هم آشنا شدهايم. اما احساسم اين است كه او در قلبم راه يافته و همين بانى آن گرديد تا از اين زمان مقررى كه مىتوانستم در دنياى بيرون از قصهها باشم بگذرم و به دنياى خود باز نگردم. از همان روزها هم اندوه بىپايانش را به من وارد كرده است كه در فكر آنم شايد راهى براى غلبه بر اين اندوه آدميان بيابم. فكر از پس فكر، از قاب همين پنجره بيرون را نگريستهام و فكر كردهام. اما چيزى نيافتهام. گام برداشت كه برود، اينگونه فكر كردم. اما گويى ترديد او را واداشت كه حرفى بزند. به من نگريست. لبخند تلخ و ياس آورى بر لبان آورد و گفت: زندگى سخت و دردناك شده است. ديگر به هيچ چيزى نمىتوان اعتماد كرد. تنها به واقعيت، آنهم به آنگونه كه بايد پذيرفت، بىهيچ مخالفتى با آن، اگر ديگرى چنان زخمى عميق بر كتفم وارد مىكند، كه جراحت آن وجودم را در خود مىپيچاند و مرا همچون نردبانى در آب فرو داده به كار مىگيرد. اگر زمانه عبوس و ستيزهگر با من، با آن ناشناس همدرد من كه شايد در همين دمان گذرنده به غرقاب مىانديشد، چنين روا مىدارد و خوشىهاى گذرنده را به آنان عطا مىكند. تنها بايد چشم باز نموده و چهرة شغاد را ديد كه رستم را از پاى در مىآورد. آيا باز هم بايد خوش دلانه به نفى آن پرداخت؟ همين است آن چيزى كه از آن گريزان هستم. ما به سان گلهايى هستيم كه شتابان و ترنمگونه شكوفا مىشويم. عطرافشانى مىكنيم. و به ديگران شادمانى مىبخشيم. آنگاه كه پلاسيده و فرسوده گشتيم به كنارى انداخته مىشويم. و فراموش شده، دنياى بىانتها و پايان ناپذير در انتظارمان است. حالا من و شايد تو، به آنگونه كه برايمان اشكى از سرنگرانى بريزد يا در اعماق قلب خود جايى براى ما گشوده باشد. احساس مىكنم تو هم آدمى رانده شده و تفاله گشته هستى كه دنيا فراموشت كرده است. كه اينگونه دردمندانه و اندوهبار بر اين صندلى تكيه مىزنى و از قاب پنجره دنيا را مىنگرى و گذشته را لكه لكه شده و زدوده شده در ذهن تجسمى ستيزهگرانه دارى. شايد تنها مقر ما قصهها باشد، آنجايى كه به چنين انسانهايى نياز است. آنجايى كه انسانها به آسودگى مىتوانند دردها را باور كنند و براى شخصيت قصهها اشكها بريزند. تا از لمس كردن آن در واقعيت بگريزند.....چرا اين چنين يك دور حرف مى زنم؟ آنهم بىآنكه تو را پرسيده باشم. جيغى از سر نوميدى و هراسانى كشيد كه پرش ناگهانى فوارهاى يا هجوم وحشى پرندگان از قفس را تداعى مىكرد. در اتاقم تارهاى بهم بافته صدايش لايه لايه و سرگردان رو به فرسودگى نهادند. دستش را رها كردم و گفتم: من در رويا و خواب ديدهام كه آدمهايى از درون قصهها به دنياى ما آمدهاند. تا شايد راهى براى غلبه بر اندوه انسانها بيابند. آيا فكر مىكنى چارهاى بيابند؟ او با يقينى كه در گفتههايم يافت. بارقهاى از شادى در چشمان سرخين و هوس انگيزش موج برداشت. و گفت: اگر با آنها برخوردى بگو دخترى افسون شده مىخواهد با شما درهم آميزد. تنها مقر او دنياى قصههاست. در چشمانم خيره شده بود. گويى با آنها گفتگو مىكرد.خودم را باختم و آشكار كردم. او از زمان كه با من آشنا شده، شايد از همين لحظه ديدار، امروز، دچار اين نيرو و توان ماوراى مادى نشده بود كه بتواند مرا تسليم خود كند. و از چشمانم ذهن و وجودم را دريابد. او خيره خطوط منحنىوار چشمانم را كه در چشمانش پژواك داشت و آن را بخوبى مىديدم مىخواند. و درونم را كندوكاو مىكرد. پيشانىاش گره خورد. و به درون رفت. تنها احساس كردم چشمانم پنجرهاى شدهاند كه آرام او به درونم مىخزد. با حيرتى شكافنده و نيزهآسا مرا تسخير كرد. با آهنگى غمگنانه و شعرواره از آن حالات كمياب در پهنه گيتىاشان كه به ندرت، به گونهاى شهابآسا كه در آسمان ناگهانانه پديدار شده، فرو رفته همه را در بهت و شگفتى مىگذراند از آن لحظات ناب كه انسانهايى زمينى در سختترين دوران زندگى خود با جرقهاى روبرو مىگردند. و گاه موفق شده تا آن را به چنگ آورند، اما در همه زمانه تباه كننده نوميد و پريشواره رو به نيستى مىنهند. با دنيايى از رنجها و تنهايىها خود را روبرو و همه چيز را تيره و تار مىبينند و از همه پيرامونيان دچار انزجار گشته، از سر عصيان فرياد مىكشند و دست به كارى پيش بينى نشده مىزنند تا خود را برهانند. و اشك ريزان در انتها، در آن ثانيههاى باقىمانده عمر برآنند تا نيمههاى عمر خود را بدست آورده و آن را در آرامش و خاموشى، از آنگونهاى كه انسانهاى عادى و بىانتظار از چرخش زمانه در كنار فرزندان خود زندگى مىكنند، و در يك زمانه كوتاه ساليان سال را از وسوسههاى خود، از آن آرزوهاى فروخورده و نابود شده، از آن آرزوههاى بدست نيامده و تباه شده لذت برند. اما ديگر بسيار دير شده است. و در انتها نوميدانه در مىيابند كه چرخش زمانه بر خلاف ميل و آرزوهايشان نه تنها چرخيده كه آنان را له و لگدكوب كرده و به كنارى انداخته است. و باوراندن اين همه واقعيات مسلم شده برايشان ناپذيرفتنى گشته، فرياد سر مىدهند. اما در برهوت سپراندن عمر جز تسليم به سرنوشت و با خود مدفون نمودن همه آرزوها، كارى از دستشان ساخته نيست. آرزويى كه وهمى بيش نيست، زيرا حتا اگر آنى را مىكردند كه در آرزويشان بود. باز هم در آخرين دمان عمر شيفته و مغبون لحظهاى آرامش كنونىاشان مىشدند. من ديگر چيزى از اين لحظه تسليم را به خاطر ندارم. به سان تنديسى تنها و بىپناه در برابرش بودم. آنگاه گفت: هيچ در اين انديشه نبودم كه تو از جنس ما نيستى!! از دنياى قصهها برايم بگو. دخترك ديروز به سراغم آمده بود. اما سالهاست كه از دستش دادهام. ديروز بود كه دسته گل بنفشه را برايم آورد و با انگشتان لاغر و نحيفش در خانهام را كوبيد. اما سالهاست كه از او دور شدهام و توان مرا براى بازگشت به دنيايم گرفته است. حالا ديگر بر اين باورم نيستم كه اين آدمها ساخته و پرداخته دلقك گونه ما هستند تا ببينيم اگر ما بيرون از قصهها بوديم چگونه مىزيستيم. اگر روزى توانا به آن شدم كه به دنياى خود بازگردم بىشك تمامى آدمهاى قصهها را تشويق مىكنم از دنياى روياگونه خود بيرون آيند و پاى به دنيايى نهند كه نطفهاش را با اندوه و درد و حرمان بستهاند. و عشق! اين افسانه پندارين، اين مفهوم تعريف نشده كه به سان شهزادهاى در پس كوههايى ناپيدا در كنام سيمرغ مىزيد و از اينان رخ پوشانده است. ما در دنياى خود چه آسان به عشق دست مىيابيم و با آن آميخته مىگرديم. اما از رنج كشيدن هيچ بهرهاى نگرفتهايم. رنج كشيدن حالا برايم معنا يافته است. و چه زيبا مىنمايد. اگر اينان عشق را نيافتهاند اما رنج را دارند. دخترك وقتى خواستهاش را فرياد زد، من پاسخى برايش نيافتم. او را در آغوش كشيدم. عاشق بود. شوريدهاى كه بوى گلهاى قصهها را مىداد. نشستم و برايش قصهاى گفتم. به سان شهرزاد قصهگو، به او گفتم: شهرزاد كارى نكرده است او هم از آن پروازگرانى بود كه به دنياى شما فرود آمده است. او داستان زندگى آدمهاى قصهها را بازگويه كرده. قصه كسانى كه با آنها زيسته. قصه كه تمام شد برخاست و جاى جاى اتاق را نگريست. گويى در پى آن بود، پوسته زمخت واقعيت را از روى خانه رويايى و پندارينى كه در آن مىزيستم كنده و ذات آن را دريابد. به او گفتم: هرگاه توانستى اين پوسته زمخت واقعيت را با چشمان بدرى و به درونش راه يابى آنگاه است كه راه را براى ورود به دنيايمان هموار كردهاى. چندى نگريست. پس از آن گريان و طغيانى فرياد برآورد: نمىتوانم! مىخواهم اما نمىتوانم. اين پوسته لعنتى رهايم نمىكند. ياريم كن هنوز ديدگانم را پردهاى ساتر از واقعيتها پوشانده است. آرامش كردم سكوت در فضاى خانه جاى گرفته بود. كودكى از پنجرة خانه همسايه آواز مىخواند. گنجشكى بر شاخه درخت روبرو جيك جيك مىكرد. و رهگذرى دستها در جيب كرده، آرام مىگذشت.و در افكارش غوطهور بود. و زنى مويان و لابهكنان بدنبالش روان. گرماى تند دخترك را حس مىكردم. چهرة زن كه لابهكنان مىرفت شكسته و چروكيده بود. و گيسوانى پريشان داشت. دخترك چه هنگام در خانه را گشود و بيرون رفت؟ به ياد نمىآورم. تنها بادى مىوزيد. ملايم و دلگير با خنكاى درونىاش كه مستور بود. باد مىوزيد. زيرا به هنگام عبورش باد بر لبانش بوسه مىزد. و نجوايش را تا بلنداى تپهاى در آنسوى خانه، كشتزار، چشمانداز، رودخانه، درختان فندق و گيلاس وحشى بر شيب تابيده و سبزينه يك جنگل مىخراماند. باد دنبالهاى از ذهنى سبز، از خود گفته بود كه مىخواهد به دنيايمان راه يابد. دخترى كه گذشتهاى سربه مُهر داشت. من او را زمانى يافتم كه طوفان بود. اما زمانى از دستش دادم كه شايد نسيمى مىوزيد. اما پيش از آنكه برود انى زندگى پوشيده را برايم عيان نمود. تنها يكبار اين قصه را تعريف كرده آنهم براى من. به او گفتم: تا به آن باورى داستانى نياورم نمىتوانم پذيرايش باشم. و اگر آن واقعيتى اين چنينى داشته باشد تو نيز به آن مكان و زمانى كه من از آن آمدهام مىپيوندى. دخترك گفت: هجده ساله بودم كه احساس نياز به دوستى را يافتم. دوستى كه در كنارم باشد. و بوى بهار را بدهد. دستانش كه روياگونه بر موهايم نقش ببندد و چهرهاش كه خندان بر چهرهام بتابد. و نورانىام كند. هيچكس را نيافتم. هيچكس نبود و من در دنياى وهم و جستجوى، سرگردان، فضا و نور و آدمها ترشيده و زدهدار مىنمودند. آنها هيولايى بودند با قبايى برتن و سنگينى چيزى كه من آنرا خصلت مردانه دنيا نام نهادهام. بوها، رنگها، احساسها، ذهنها، و روياها همه به شكلى غيرقابل انكار و وحشتناك همين خصلت را داشتند. و ديگر حتا در ذهن خدا را مردگونه تجسم مىكردم. و دعايى كه مىخواندم نيز با واژههايى دندانهدار و خشن و ستيزهگر بودند. و باا من عناد مىكردند. حتا زنهايش خصائلى مردانه در تاروپودشان نقض بسته بود و من احاطه اين محيط بودم. به قصهها پناه بردم. آنها نيز رنگاميزى و تصوير پردازىهايشان به همين گونه بود. و آيههاى مقدس. هجده ساله بودم كه نياز را حس كردم. تا از اين دنيا به آنگونه كه خودم حس مىكردم بايد باشم دنيا را بنگرم. اما...... هجده ساله بودم كه گفتم بايد اين كلمه مندرس مردانگى را به جنگ بخوانم. اما راهها نمىدانستم......... مردها حقير، سست و ناپايدار هستند. چقدر حقارت و زبونى از وجودشان تراوش مىكند. اما با سلطه نامرعىاى كه در جهان دارند همه اين حقارتها را تطهير مىكنند. من به خود قبولاندهام كه در دنياى قصهها اين افسون كدام يك سلطه مىيابد؟ خاتم يافته است. ديگر كلام نرينه و مادينه در فرهنگ لغت و يادگارى از دوران سنگى قصهها ديده مىشود. حتا به خود قبولاندهام كه ديگر كلامى به نام انسان وجود ندارد. زيرا وقتى انسان را در رويا شكل دهى مىكنيم، خصوصيات برترش مردانه است. هزار بار اشعار شاعران عاشق را مرور كردم. اما جز اعتراف به اقتدار پايدار و ابدى و مقدس سلطه مرد چيزى نيافتم. هجده ساله بودم كه گلى را بوييدم و بهار را با خود به خانهام آوردم. و در دفتر خاطراتم روى كلمه زن خط كشيدم تا كلمه مرد را نيز حذف كرده باشم. وقتى اينكار را كردم احساسى از رهايى يافتم. آنگاه بود كه حس كردم بايد كسى را بيابم كه از جنس قصهها باشد. گام نهادم در راهها تنها يك موجود را مىخواستم كه از آن سلطه هيچ بهره نگرفته باشد. و در آن روز تو را يافتم. تنها برگوشه پل ايستاده بودى، و خروش آب را مىنگريستى. خطوط ملايم و نمدار پيشانىات صادقانه و پاك بودند. و آنگاه باوريدم كه يافتهامت. تو بودى! تويى كه در نگاهت امتدادى از يك اميد را مىبينم. دخترك آشكارا رفته بود و تنها كالبدى از خود را به جاى گذارده بود. با خود مىانديشيدم كه حالا قصهاى هست كه شخصيتش را گم كرده است. آن كسى كه پايه قصه بود، از ميان حروف و تصاوير، از ميان رخدادهاى قصهها، آنجا كه مىبايست در برابر دامى ايستادگى كند پاى به گريز نهاده و گم شده، قصه بدون آدمهايش بىسروته و گنگ است. مىدانم حالا همه آدمهاى قصهها به جستجويم برخاستهاند. اما كجا مىتوانند بيابندم؟ حروف نامم در آن قصه حذف شدهاند. كسى نمىداند چگونه گريختهاند. و حالا كه دير زمانى ست من در قصهاى ديگر قرار دارم آدمهاى اين يك به شگفتى ماندهاند كه چگونه ديگرى بىهيچ برهانى وارد معركه شده و اين دخترك كه ناخواسته و بىارادة نويسنده قصه عاشق ديگرى شده كه در قصه هيچ نقشى ندارد و به گونهاى دردآور اضافه مىنماياند. تا آنجا كه من داستان را خواندهام اين دختر عصيانى سايهاى از نويسنده است. تكرار در تكرار عاشق شدن و در هر دل باختنى شكست خوردن. نويسنده وقتى داستان را مىنوشته آن را با اشكهايش عجين نموده است. زيرا بازتابى از خلقيات خود را در آن پژواك مىداده و حالا اگر او اين روزها داستان خود را بخواند، از اين دگرگونىها به شگفتى مىافتد. و با من كه بىخواست او به درون قصهاش راه يافتهام به پرخاش برخواهد خاست. و ناچارم كه اين دخترك را تنها بگذارم. تنهايىاى كه نويسنده برايش خلق كرده، يا به او تحميل كرده، تا خود را بيابد. اما بىشك من در برابرش مىايستم تا بيش از اين دخترك آزار نبيند. به او گفتم: من نمىتوانم براى زمانى بس دراز با تو بزيم. من آمدهام تا زندگى شما را تجربه كنم و بازگردم. اما عاشق شدم. و همين مرا ناتوان به بازگشت كرده. او بىنگاهى به من گفت: حدس مىزدم. لعنتى فكر مىكردم آن كسى كه مىتواند مرا از همه اين پريشانىها برهاند نتواند مرا در كنار خود داشته باشد. شما لعنتى ها شما آدمهاى قصهها، بسيار پاك و انسانى جلوه مىكنيد. و فكر مىكنيد دنياى ما روياى مسخرة شماست كه مىخواستيد دريابيد اگر زندگى غيرقصهاى مىداشتيد، چگونه مىزيستيد. و حالا بر اين روياگونگى وجود من در درون مىخندى! لعنتى دور شو! مرا تنها بگذار. از ذهنم، از احساسم بيرون شو! تو! تويى كه توان همه گونه كارى را دارى از آن لحظه ثبت شدهات كه در كنارة پل سردرخود گرفته بودى تا همين لحظه جارى از ذهن و احساسم بيرون بيا! برو برو به دنياى قصهات برو به حروف و اشكال و خيال بپيوند. و از اندوه و حرمان ما رهايى ياب. تو نمىتوانستى اين همه را احساس كنى. زيرا فكر مىكنى پاك و خوبى، فكر مىكنى ما روياهاى مسخرهاى بيش نيستيم. رهايم كن!! آنگاه رفت. بايد بگويم عاشقش شدهام. و بى او نمىتوانم زندگى را ادامه دهم. او مرا فريفته و شيفته خود نموده است. اما سالهاست كه رفته. آفتاب در واپسين دم زندگى روزانه خود بود. و ابرهاى نارنجى در حركت آرامى بودند. دستههاى كهنه شده چوبين پل ساييدگى سالها را بر چهره داشتند. و به قهوهاى كدر، رنگ باختهاى مىمانستند. كه رنگاميزى شتابان و ناشيانه بىهيچ ذوق و خلاقيتى آنها را نقاشى كرده باشد. بر كنارة پل ايستاده بود. و خروش آب را مىنگريست. همچون ديروز، بىآنكه مرا بنگرد گفت: تو اسير قصهها هستى و نمىتوانى در بيرون از ارادة خالقت گامى نهى. اما من آزادم. آزاد شدهام. حتا اگر در هيچ كارى موفق نگردم. گفتم: همه ما آدمهاى قصهها هستيم. اما هركسى به قصهاى ويژه وابسته است. قصههايى كه هنوز خوانده نشده يا نوشته نشدهاند. اما همه ما جز شخصيتهاى قصهها و روياى كمرنگ انسانهايى كه هنوز به وجود نيامدهاند. چيزى نيستيم. تو نيز آدم قصهاى هستى كه هنوز پايان نيافته است. و حالا كسى آن را دارد خلق مىكند. آنگاه كه قصه پايان يافت، تو نيز مىتوانى اين پوسته زمخت را بدرى و جاذبههاى پنهان دنياى خيالين را بنگرى. آنگاه همراهم به سرزمين رويايى مىرويم. البته اگر من توانا باشم دوباره بازگردم. زيرا من ......عاشق شدهام. ) نتوانستم بگويم عاشقت شدهام و حالا هم نمىدانم آيا هر دو در دنياى آنها مىزييم يا پاى به دنياى خود نهادهايم.( او خروش كرد. افروخته و ناشكيبا، طغيانى و ستيزهگر به سان كوبش تندرهاى آسمانى، چنگ در هوا مىزد و فرياد بر مىآورد: پس همه اين زمان مرا فريب مىداديد؟ همه شما، شمايى كه نمىشناسمتان، تو، آن نويسندة ديوانهاى كه مرا دستاويز هوسها و تخيلات خود نموده است. مشتى دغلكار و تزويرگر هستيد. بگذاريد آزاد باشم. از همه اين بازىهاى زمانه خسته شدهام ما همه اسير و گرفتار روياهايى هستيم كه نمىدانيم چه كسى و كجا اين روياها را خلق كرده است. و كسى از آن سوى روياها بازنگشته، بگذار از اين آشوبها رهايى يابم. روياها كه پايان يابند ما نيز مردهايم. به آرامش نياز دارم. آنگونه كه هيچكس شعار اميد به آينده را ندهد. من ديگر قصه نمىخوانم. به خالقم، به آن نويسندة زخم خورده از زندگى كه هنوز كورمال كورمال در اعماق قلبش به جستجوى يك زندگى خوش روزمره است و مرا به بازى گرفته، بگو: اين شخصيت را از داستانش قلم بگيرد. او خسته است. و به سان تو گمشده. گمشدهاى از يك قصه، از قصه اى كه نويسنده هم يكى ديگر از شخصيتهايش است. 18 ر5 ر71 دهكدة نوتن شهر مونسترآيفل غروب يكشنبهاى دلگير |