کتابفروشی

کتاب

خبرنامه نارنجستان

برای اطلاع از تازه ترینهای نارنجستان و دریافت کوپنهای تخفیف, مشترک خبرنامه ما شوید.






We Are

Official PayPal Seal

 
Show Cart
Your Cart is currently empty.


List All Products
صفحه اول arrow داستان امروز arrow چشمان غمگنانه
Tel: 310.477.1757
پادشاه زندانها
پادشاه زندانها
Compare at: $15.00
Our Price: $13.50
You Save: 10.00%
Add to Cart


خاطرات سپهبد پالیزبان
خاطرات سپهبد پالیزبان
Our Price: $16.00
Add to Cart


بازگشت به احترام
بازگشت به احترام
Compare at: $13.00
Our Price: $11.70
You Save: 10.00%
Add to Cart


مراسم به نمایش درآوردن یک دیکتاتور
مراسم به نمایش درآوردن یک  دیکتاتور
Compare at: $10.00
Our Price: $9.00
You Save: 10.00%
Add to Cart


لکان، دریدا، کریستوا
لکان، دریدا، کریستوا
Our Price: $12.00
Add to Cart


درباره نارنجستان

نارنجستان سایت رسمی نشریه، نشر و کتابفروشی ‏نارنجستان می باشد. 

 

بهمن سقایی: مدیر سایت  و ویراستار مطالب
امیل دارمو:  مسئول فنی و طراحی سایت

 

به نشانی زیر با ما تماس بگیرید 

Narangestan 
10920 Wilshire Blvd
# 150-9112
Los Angeles,
CA 90024
 
Tel: 310 4771757 


برای همکاری با نشریه و یا مشاوره در زمینه نشر ‏کتاب با ما تماس بگیرید. ‏
پاسخگویی به پرسش ها در این زمینه جزو وظایف ‏ماست.‏

تازه ترینها

میم - خوابنامه مارهای ایرانی
میم - خوابنامه مارهای ایرانی

همه سپیده دمان جهان
همه سپیده دمان جهان

سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها

تقویم نارنجستان

M T W T F S S
27282930311 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
No Latest Events
چشمان غمگنانه | چاپ |  پست الكترونيكي
بهمن سقایی   

نخستين بار كه او را ديدم آرام در آنسوى ميز، بى كلام، با چشمانى ميشى و پُرفروغ به گفتگوى ديگران گوش‏ مى داد. از ميان دوازده نفرى كه گرداگرد ميز جمع شده و بحث مى كردند، تنها او و من خاموش‏ بوديم. چنان بى‌كلام كه باوريدم او همچون من غريبه است. مهجور در گفتگو به زبان آلمانى، تنها كارم نگريستن به چهره ها و حالتهايشان بود. حرفها را كم مى‌فهميدم و آنچه را هم در مى‌يافتم چندان دلچسبى‌اى نداشت. و بيشتر برآن بودم تا به باورم درون آدمهاى گرد آمده را بكاوم. و از چگونگى رخساره ها به درونشان راه يابم. چيزى كه يقين داشتم با سالها زيستن در كنارشان نمى توانستم به درستى دركشان كنم. اما اينبار در همين زمانه بس‏ گذرا، از خطوط ملايم نشسته بر چهره ها، گونه و دهان و فروغ دهى چشمان و شايد نوع نشستن و حركات جزيى‌اشان مى‌خواستم به اين مقصود دست يابم. اما هربار كه ديگرى را مى‌نگريستم شتابان و بى‌اراده، نوعى بسته بودن راه درون رفت، سنگى سخت و پوسته گرفته

 نخستين بار كه او را ديدم آرام در آنسوى ميز، بى كلام، با چشمانى ميشى و پُرفروغ به گفتگوى ديگران گوش‏ مى داد. از ميان دوازده نفرى كه گرداگرد ميز جمع شده و بحث مى كردند، تنها او و من خاموش‏ بوديم. چنان بى‌كلام كه باوريدم او همچون من غريبه است. مهجور در گفتگو به زبان آلمانى، تنها كارم نگريستن به چهره ها و حالتهايشان بود. حرفها را كم مى‌فهميدم و آنچه را هم در مى‌يافتم چندان دلچسبى‌اى نداشت. و بيشتر برآن بودم تا به باورم درون آدمهاى گرد آمده را بكاوم. و از چگونگى رخساره ها به درونشان راه يابم. چيزى كه يقين داشتم با سالها زيستن در كنارشان نمى توانستم به درستى دركشان كنم. اما اينبار در همين زمانه بس‏ گذرا، از خطوط ملايم نشسته بر چهره ها، گونه و دهان و فروغ دهى چشمان و شايد نوع نشستن و حركات جزيى‌اشان مى‌خواستم به اين مقصود دست يابم. اما هربار كه ديگرى را مى‌نگريستم شتابان و بى‌اراده، نوعى بسته بودن راه درون رفت، سنگى سخت و پوسته گرفته مى‌يافتمشان. و به سوى او كشيده مى‌شدم. او را مى‌نگريستم كه همچنان خاموش‏ بود. دستها را به گونه‌اى پرخاشگرانه روى ميز كشانده، موهاى خرماييش‏ كه به يك سو انبوه‌وار كشيده شده بودند. و رخسار نه چندان لاغر و پوستى گندمگون، اما روشن و شاداب با دهان كوچك، پيشانى كشيده و منحنى‌وارش‏ با حركت شتاب گونه چشمان ميشى كه گويندگان را جستجو مى‌كرد، همچون تصويرى رويايى و در ذهن ماندة ساليانى پيش‏ از اُفلياى نمايشنامه هملت كه اينگونه رخساره را برازنده‌اش‏ مى دانستم.

***

 آيا آيينه به درستى مى‌بيند؟ آيا اين همان آيينه‌اى ست كه ساليانى پيشين دو دلداده خود را در آن نگريسته و رفته‌اند؟ هيچكس‏ در اين اتاقك خالى و غبارگرفته نيست. سالهاست كه راه درون آمدش‏ را بسته و رفته‌اند. اما من چگونه در اينجا گرفتار آمده‌ام؟ آيا كسى اينجاست؟پاسخم بدهيد! تو! دختر خاموش‏ مانده پاسخم بده چه كسى در اين اتاق مى‌زيد؟

 ***************

 اما آنچه كه در اين تصوير زنده، جلوة بصرى ويژه‌اى داشت و بيننده را ناخودآگاه جذب مى‌كرد، چشمانش‏ بود كه از نقطه مركزيشان پرتوهايى از نور حلقه حلقه و افسونگرانه با پس‏ رنگى سفيد به جاى مانده به همه سو مى پراكند. و در فضا رقصان رها مى‌گشتند. در اعماق اين كانونهاى جذب كننده و منبع زايش‏ زيبايى، غمى جوشان خود را آشكار مى كرد. شايد همين غمگنانه بودن چشمها بود كه درهم آميختگى اشان با پرتوهاى نور يك توازن بصرى را القا مى كرد. و خيره‌كننده مى‌نمود. همين رگه غمگين و تلخ نهفته رهايم نمى‌كرد. براى چندمين بار چهره‌ها را وارسى كردم. دقيق شدم. به درونشان راه يافتم، اما كم عمق يافتمشان. يا شايد جذبه چشمهاى او كه چنان بى انتها و گودافتاده بودند كه هرچه مى‌كاويدم و پيش‏ مى‌رفتم، سرگردانتر و نوميدانه‌تر به خود باز مى گشتم. به هيچ جايى نمى‌توانستم چنگ بزنم. درون ديگران را با ذهنيت هاى پيش‏ ساخته‌ام كم عمق و زوديافته و پلاسيده، كه از اين سردى و تُنُكى،بى هيچ ويژيگيى براى برجسته شدن و انگيزش‏ اميال درونى فرد جستجوگر، مى‌يافتم و به خستگى مى‌رسيدم. دونفر خاموش‏ جمع، من مهمانى تازه از راه رسيده، ناآشنا به زبان كه از گفته ها تنها سياهه و گرته‌اى را در ذهن به حدس‏ و گمان مى‌فهميدم. و به همان نيز اهميتى نمى دادم. مى‌خواستم با اينان آشنا شوم. از تنهايى‌ام بود كه هوس‏ كرده بودم با آدمهايى جوش‏ بخورم كه جز شمايلى كلى و شناخته هاى كليشه اى، هيچ تجربه‌اى ملموس‏ نداشتم. اما او چرا آرام و غمين بود؟ هيچكس‏ او را مورد خطاب قرار نداد تا شايد نامش‏ را دريابم. اما نحوة نشستن غريبانه او بر صندلى در گوشه ديگر ميز، درست به گونه اى قرينه با من كه در اينسوى، مهجور كز كرده بودم. و به نا‌گزير مرا واداشته بود، بى درنگى بنگرمش‏. پرتوهاى غمگنانه و مرطوب چشمانش‏ حالا ديگر چنان آشنا و دوست شده برايم بودند كه تا درونم نفوذ مى كردند. و دوست داشتنى مى يافتمشان. همين زمانه كوتاه، ذره ذره اين نورها، آن چشمان و حالت كشيدگى چهرة افلياگونه اش‏ كه به جنونى صادقانه و راستين از عشق دست يافته بود. به سان همذاتى قديمى و مالوف، ديرزمانى همزيسته، شيفته‌ام مى كردند. اما نمى‌توانستم دريابم درون اين وجود غمگنانه چه ها نهفته است. و همان دمان او را با چهرة يكى از آن عشق‌هاى دوران نوجوانى‌ام، يكى از چهره‌هاى نقاشى شدة آشناى درون خاطراتم، آن رخسارى كه مرا براى زمانى بس‏ دير شيفته و شيداى خود نموده بود، پيوند زدم. شباهتهايى چندان بى شمار، كه هردو را يكى پنداشتم و آنگاه از ديگرى گذشته، اين يك را كه در برابرم قرار داشت از اصل تابلو كه با گذشت زمان اندكى غبار گرفته مى‌نمود، زيباتر يافتم. با درونى مسدود و گنگ اما جوشان. هيچ در نمى‌يافتم از چه روست كه اين چشمان زيبا چنان غمگنانه به اشياء و انسانها مى نگرند. نخستين بار كه او را خاموش‏ ديدم، شباهتى به تصوير عمومى آلمانى ها نداشت. و از همين رو بود كه برآن شدم شرقى ست. شايد ايرانى، حتا نامش‏ را در نيافتم. و به همين گونه غريبانه از همديگر جدا شديم. سيگارى گيراندم. و از ميانه حلقه شيرى بالاروندة دود آن تصاويرى مات و محوشدنى از آينده و گذشته و حال، از چيزى در لحظه خواب و بيدارى، ميان حك شدن نور تابيدة اشياء بر صفحه سلولوئيدى فيلم و گذر شتابان اين پرتوها به باورم نگريستم. براى هفته دوم كه او را نتوانستم ديدار كنم، با تصويرى خود ساخته از او زيستم. او با من به گفتگو نشسته بود. حرفها زده، گريسته و خنديده بود. بسيارى چيزها از زندگانى‌ام را مى دانست. يكبار كه شاخه گل سرخى را به او دادم، شگفت‌زده و خندان نگريستم. زمانى انديشناك، گويى دچار رفتارى نامنتظرانه شده بودم كه او توانا به پاسخگويى نبوده و بى‌حواس‏ يا دل به دريا زده، بى زمينه‌اى براى گفته‌هايش‏، و شايد اين فكر كه در برابر ديوانگى شتابزده‌ام، وادار به كارى همسان گرديده باشد، گفت: دنيايى درهم ريخته و آشفته و عصيانى دارى. هيچ خود نمى‌دانى راه به كجا مى‌برى. افسوس‏ كه از من كارى ساخته نيست. بگويمت تو چه زود دل مى بازى! اين را گفت و پشت به من كرده و راه افتد. به دنبالش‏ رفتم. ساعتهايى خاموش‏ با فاصله اى ميانمان راه مى رفتيم. هوا تاريك و خفه و كسل كننده مى نمود. شاخه گل سرخ را مى نگريستم. سياهه مى زد و سرخى اى نداشت. بى آنكه بنگردم، گفت: در تاريكى به جستجوى رنگ و رويه گل هستى؟ اينگونه انسانها را مى خواهى بشناسى؟ تو همچون من هستى. شايد روزى هردويمان آرام گيريم. اما هنوز نمى دانيم چه مى خواهيم، آرامشى در وجودمان يافت نمى شود. شايد همين ويژگى مان باشد كه همديگر را يافته ايم. تصويرش‏ به شدت زنده و تپنده و تنيده در وجودم بر من غلبه كرده بود. و رهايى از آن را دشوار مى‌يافتم. برآن شدم اين تصوير تباه كننده را كه همچون غولى پيكره‌ام را در چنگ گرفته بود، از وجودم دور سازم. انديشيدم من آزادم، بايد آزاد باشم. بى هيچ وابستگى عاطفى كه جز افزونتر نمودن اندوه‌هايم بكارى نمى آيد. نقشى از كششى مهرورزانه برجدارة قلبم نشسته بود. و تلاشى عامدانه نمى‌توانست آن را بزدايد. اما در دومين هفته، پيش‏ از آغاز شدن گفتگوها در يك كافه روبرويم نشسته بود. و سرگرم نوشتن مطلبى بود. آنجا بود كه دريافتم غريبه نيست. اما غريبه بود. غريبه‌اى همچون من، تنها او بايد زبان اينان را بداند. اينانى كه به سردى و بى عاطفگى مشهورند. اينگونه گفته‌اند. اينگونه باوريده‌ام. چشمانش‏ مرطوب و غمگنانه بود و شكل ويژه‌اى از جذبه و دلفريبى را به خود گرفته بود. دهانش‏ گرد شده و به گونه‌اى ناگفته با نگاههاى جسته و گريخته، نوعى وارسى و كاويدن غريبه اى، به من كه هرچند زمانى يكبار مى‌نگريستم. با من حرف مى زدند. يكباره نگاههامان به همديگر هم كانون شدند. گذرا و مهربانانه و از سر درستكارى دخترانه، پرسشى در نگاهش‏ بود كه كيستم؟ چرا اينجايم؟ خاموش‏ بودم. خود را باخته بودم. قطره هاى عرق بر پيشانى ام نقش‏ بسته بود. زاويه تابش‏ پرتوهاى نورانى چشمانش‏ مرا واداشت بى اراده با او لب به سخن بگشايم. وقتى از نگريستن آسوده شد، سرش‏ را به روى كاغذهاى روبرويشش‏ خماند. و خود را به وارسى‌اشان سرگرم كرد. اما حس‏ كردم در درونش‏ به كاوش‏ من پرداخته و مهياى آن است كه پاسخم گويد. گويى مى‌گفت: چرا لب نمى‌گشايى؟ در انتظارم. زمانى به سكوت ميانمان گذشت. اما من به گفتن زبان گشوده بودم. گفتنى كه توان آشكار كردنش‏ را نداشتم. مى گفتم، اما شايد نمى شنيد. مرا پيش‏ از اين وادار به گفتن كرده بود. فلج شده بودم و نمى توانستم آواى گفتارم را به او بكشانم. و مرا خاموش‏ مى يافت. سخن گفته بودم. چرا آزادم نمى گذارى؟ تو با آن چشمان غمگنانه و دلفريبت! كه افسونگرانه تنها با ساعتى ديدار خاموشت اسيرت گشته ام و تصويرى از تو ساخته ام كه همچون موجودى زنده مرا از درون ناتوان و رنجور و شيدا ساخته، مى خواهم آزاد باشم. من از اين وابستگى، اين رشته هاى درونى ناگفته عشق بسى رنجها برده ام. ديگر نمى‌خواهم خود را گرفتار يابم. من بيمارم. هنوز از بستر بيمارى پيشين بيرون نيامده ام موجودى نامادى‌ام كه از همه اشياء، انسانها و رنگها گريزانم. ديگر براى موجود نوميد و فرسوده و درهم شكسته‌اى چون من كه تنها در رويا مى زيد، و در تاريكى‌ها و موهومات غوطه ور است، عشق جز زهرى مهلك چيزى نخواهد بود. رهايم كن! اين تصوير بجاى مانده در ذهنم را پس‏ بگير. پس‏ بگيريد تصويرتان را مى خواهم خودم باشم. تمناياتان مى كنم مرا به بازى بيهودة سرنوشت نكشانيد. از خطوط به هم آمده و جوشان چهره‌ام به درون متلاطمم راه برده، خيره خيره نگريستم. زمانى كوتاه با رخسار عامدانه بهم آمده‌اش‏، همچون آيينه‌اى حالت بيرونى‌ام را به من پژواك داد. خود را مهار كردم. زمانى به سكوت گذشت. آنچنان سرد و مات كه ديگر زمان به هدر رفته به حساب مى‌آمد. ديگران به گفتگو مشغول بودند و اين يك در لابلاى كتاب و نوشته‌ها بيهوده به جستجوى بود. چيزى كه بى‌شك براى مهلت دادنم به گفتگو بود. اما زمان از دست شده بود. آنچنانكه ديگر حس‏ كردم فروغ چشمانش‏ رنگ مى بازند و ديگر آن هوس‏ غريزى ناگهانى كه به سان شهابى تندرآسا وجود كسى را فرا چنگ مى گيرد. و او را به كارى ديوانه وار مى كشاند و آنگاه شهاب آرامش‏ يابد، همه چيز طبيعى و راكد جلوه گر مى شود. و آن نيروى سر بر آورده كه توفنده و گرم، فضاى ميان دو كس‏ را در بر مى گيرد. و جنون آسايشان مى نمايد، روى به خاموشى نهاده و آنگاه ما چون دو آشنا، دو انسان كه روابط روزمره به هم پيوندشان مى دهد، و گاه به گاه از مصاحبت همديگر مشعوف مى شوند. به همديگر برخورد مى كنند. اما برايم هنوز گرماى خيزش‏ گونه اين پرتوافشانى نگاه، وجودم را مى سوزاند. و در تب آلودگى ماليخوليايى نگاه داشته بود. كه پرسشى را از سر هولناكى اين تب به زبان آوردم. پس‏ از آن بود كه روى به من نموده با چشمانى خمار و فريبا دمى وراندازم كرده، عشوه‌گرانه چرخشى به خود داد تا بتواند بهتر بر من مسلط شود. لبخندى بر لبانش‏ نشسته و پاسخم داد. دريچه گشوده شده بود. اما به همراه شبنم هاى عرق بر رخساره‌ام، آن هنگام كه حرفهايش‏ را مى شنيدم يك دمان عرق مى ريختم. درونى ناآرام و آشوبيده داشتم. مى خواستم از اين وضعيت گرفتار آمده رهايى يابم. بگريزم اما به كجا؟ نمى دانستم. ديگر به حرفهايش‏ گوش‏ نمى دادم و در روياى خود غرقه شده، از دريچه گشوده شده به درونش‏ راه يافتم. رگه هاى جوشان پاكى را ديدم. همراه با تلخى ها و خارهاى روييده در كنارة اين چشمه خروشان، دردها، خود را عيان مى كردند. پاكدلانه با من گفتگو مى‌كرد. بيشتر از پرتو چشمانش‏ گفته‌ها را در مى‌يافتم، تا از واژه‌ها، كه مادرزاديم نبودند. مى خواستم به او بگويم: آرام باش‏! چشمانت همه چيز را مى‌گويند. دستانش‏ را روى ميز كشاند با حالتى از عصبيتى درونى، با انگشتان لاغر و كشيده‌اش‏ كه اين ويژگى را آشكارتر مى‌نمودند، دايره‌اى ناپيدا را در فضا ترسيم كرد كه گويا حريم درونى شخصيت خودش‏ بود. و من با واكنشى ناارادى دايره را مخدوش‏ كردم تا به او بفهمانم مرزى را ميانمان نمى‌خواهم. ديگر دوست شده بوديم. مى خواستم بگويم حرفهاى ناشنيده ام را فراموش‏ كن. و فراموش‏ كرد. من از گذشته خود به او هيچ نگفته بودم. و بيشتر مى‌خواستم همانى باشم كه در لحظه جارى هستم. از او هيچ نمى‌خواستم،. به او گفتم: بيا بى‌آنكه از همديگر پرسشى كنيم، همديگر را دوست بداريم. آن روزى كه خود را به پرسش‏ بكشانيم، پايان دوستى امان فرارسيده است. نمى دانم به كدام زبان گفته‌ام را بيان كردم. شك دارم گفته باشم. اما يقين دارم گفته‌ام را درك كرد. مى خواستم برايم دوست بماند، دوستش‏ بدارم و احساسم را دريابد. و از وجودش‏ شايد آخرين رمقهاى ته گرفته شادمانى‌هاى زندگى را حياتى تازه بدهم. اما نمى توانستم. مايوس‏ از بكارگيرى واژه‌ها بودم تا وجودم را عريان كنم. كسى بود كه به حرفهايم گوش‏ بدهد. اما ناتوان از گفتن بودم. زبان مادريم كه همه وجود رويايى و حسى‌ام را با آن زيسته ام، در اينجا با اين فرشته كه چشمانى فريبا و غمگنانه دارد، با من تنها و مهجور است. به زبان مادريم گفتم: دختر تو چه دوست داشتنى هستى! همچون فرشته اى. مى توانستم واژه‌ها را به زبان او بگويم اما آن حس‏ نهفته در زيبايى آوايى واژه ها را برايم فاقد بود. گفتمش‏: مى خواهم حرف بزنم. راحت، بى انديشه اى براى يافتن واژه‌اى، با چشمانش‏ كه قطره‌هاى اشك را بيرون مى دادند پاسخم داد. و من ساعتها حرف زدم. به زبان مادريم گفته‌ها داشتم. كسى را يافته بودم كه صادقانه گوش‏ مى داد. و دركم مى كرد. او نيز به زبان مادريش‏ مى گفت. اما چنان گفته‌اش‏ را در مى‌يافتم كه گويى آن دمان زبان مادريش‏، زبان مادريم بود. ديگر آن پيش‏ ساخته هاى ذهنى‌ام پيرامون اينان كه آموخته بودندنم، درهم ريخته بود. او نيز. مرزهاى توهمات از ميان برداشته شده بودند. سكوت كرديم. به يكباره جرقه اى در چشمانش‏ درخشيد. به رازى دست يافته بود كه در ذهنم نيز مى گذشت. دستهايم را محكم گرفته و گفت: سالها پيش‏، در دوران كودكى همديگر را ديده‌ايم. در خوابهايم هميشه پسركى را با موهاى مشكى و فر و درهم پيچيده، چشمانى ميشى و نگاهى از سرمهر ديده‌ام كه عاشقم بوده، ساليان كودكى را با او در يك خانه زيسته‌ام. تو بودى! تو در آن شهرك كوچك دوران كودكيم، سالها همسايه‌امان بودى. در خانه‌امان بودى. من تو را روزها در گنجه لباسهايم پنهان مى‌كردم. و شبها بيرونت مى‌آوردم. و با همديگر بازى مى‌كرديم، به خواب همديگر مى‌رفتيم. اما روزى تو را گم كردم. از آن هنگام در جستجويت بوده‌ام. آن روزى كه ديدمت، عرق ريزان نگاهم مى‌كردى. حس‏ كردم يافته‌امت. تو بايد همان همنشين ديرينه‌ام باشى. گفتم: در ذهنم همين حقيقت وجود دارد. يقين دارم ساليانى دور با من بودى. تو نخستين عشق من بودى كه از دستت دادم. تو تصوير خودت هستى نه كس‏ ديگرى، او، آن دختركى كه منشاء تصوير ذهنى تو طى ساليانى دراز بود. افليايى با چشمان غمگنانه كه مظهر و نماد جنون عشق در خاطراتم بود، سايه‌اى از تو بود. چه دير يافته‌امت! از خاطراتش‏ در سرزمين گرمسيرى‌امان مى‌گفت. از كارون حرف مى‌زد و جلگه سرسبزش‏. ما هردو ساليانى دراز را در آن خانه كوچك كنارة تپه زندگى كرده بوديم. همانگونه كه ساليانى را در اينجا بوده‌ام. فرقى نمى‌كرد. خانه‌اى كنار تپه بود. و همه جزييات را به سان واقعيتى در لحظه جارى بيان مى كرد. آنگاه هراسناك پرسيد: حالا آنجا چه خبر است؟ آيا هنوز هم آفتاب جنوب گرماى تند گذشته‌اش‏ را دارد؟ كارون هنوز خروشان است؟ سالها از شهرمان دور افتاده‌ام. بو و رطوبت اينجا درونم را زنگ زده است. گفتم: هيچوقت زمينى نبوده‌اى. همان دوران هم كه در سرزمين گرمسيريمان بودى، زمينى نبودى. از آن روزى كه از دستت دادم، هرشب با آن شاخه گل كه هديه‌ام داده بودى، همبستر مى‌شدم، همچون پيكره‌ات زيبا و هوس‏ انگيز بود. گفت: آيا باور دارى كه هر انسانى بارها و بارها در سرزمينهايى ديگر با نامهاى گوناگون و زندگى بكلى دگرگونترى زندگى مى‌كند؟ و با مرگش‏ در سرزمينى، زندگانى‌اى نو را در سرزمينى ديگر مى‌آغازاند. تنها نامها هستند كه تغيير مى‌كنند. همه ما يكى هستيم. افسوس‏ كه بسيار ناممكن مى نماياند كه خاطرات روشن و ملموسى از زندگانى گذشته‌امان را به ياد بياوريم. همين است كه فكر مى‌كنيم تنها يكبار در اين جهان مى‌زييم. شايد براى ما معجزه‌اى رخ داده كه واقعيتهاى گذشته فراموش‏ شده را بازيافته‌ايم. نگاهش‏ كردم. ديگر ملكه ذهنى‌ام، واقعيتى عينى يافته بود. ما همديگر را يافتيم تا همديگر را از دست بدهيم. به گذشته‌امان نقب زده بوديم كه بانى آن شد تا قول و قرارمان را برهم بزنيم. چشمان مرطوب و غمگنانه ميشى‌اش‏ رنگى از شوريدگى را به خود گرفته بودند. ديگر توان برخاستن را نداشتم، نگرانى عمق يافته در وجودم را يافت. و اندكى پس‏ نشست. گويا مى خواست آنچه را بگويد از زبان من بشنود. گفتم: فكر مى‌كنم همه اين رخدادها، خواب شيرين صبحگاهى ما دو نفر بوده است. ما خود عهد نهاده بوديم كه از گذشته‌امان هيچ نگوييم. اما نتوانستيم به اين قرارمان وفادار بمانيم. رويا..... رويايى گذرا از وجود رابطه‌اى ميانمان كه ساليانى پيشين همديگر را مى‌شناختيم. و دوباره همديگر را يافته‌ايم. من تو را، باور كن نديده‌ام. با هيچ دخترى با چشمانى غمگنانه و گيرا آشنا نيستم. او هم مرا نمى‌شناسد. من تنها عكس‏ دخترى با اين شمايل را در روزنامه‌اى ديده‌ام. و چنان در آن عكس‏ غرقه گشته‌ام كه صاحب آن از سر دلسوزى يا دردى درونى به سراغم آمده و شايد به خود باورانده‌ام او هم مرا مى‌شناسد. با او حرف مى زنم. همديگر را دوست مى‌داريم. همه اين كابوسها، زاييدة تنهايى‌هايم، بيدارى‌هاى طولانى شبانه‌ام است و به خود باورانده‌ام او هم مرا مى‌بيند. هيچ دخترى به اين نام وجود ندارد. هيچ شاخه گلى را به يادگار به او نداده‌ام و به من نداده است. تا با آن بسترم را با عطرش‏ خوشبو كنم، با هيچ گلى همبستر نشده‌ام اين شاخه گل را بادى سرگردان با خود آورده. در اين شهر غريب هيچكس‏ را نمى شناسم. تنها افتاده‌اى هستم با انبوه دردهاى درونيم، كه جز رويا هيچ نمى شناسد. شايد....... دختر گريه نكن! گوش‏ بده! شايد من و تو وجود نداريم. شايد آيينه‌اى كهنه و غبارگرفته در اتاقكى كه هيچكس‏ در آن نمى‌زيد، به گونه‌اى رويايى آخرين تصاوير باقى مانده در خود را، تصاوير آن دختر و پسر عاشقى كه براى آخرين بار خود را در اين آيينه نگريسته‌اند و رفته‌اند. را حفظ كرده، و حال در تنهايى مطلق اتاقك و آيينه كهنه كه هيچكس‏ ديگر خود را در آن نمى بيند، آن تصاوير هستند كه مى خواهند زنده بمانند. و آيينه براى بقاى خود آن تصاوير را حيات داده تا به گفتگو بنشينند. آن زمانهاى گذشته، كولى‌اى كه فال مرا مى‌گرفت، گفت: اين پسر تصويرى در يك آيينه است. يقين دارم كه اين آيينه كهنه و غبارگرفته در اتاقكى كه هيچكس‏ در آن نمى زيد، خالق همه اينهاست. عشق‌ها و آشوبها صحنه‌هاى نمايش‏ اين روياها هستند. دخترك ذره ذره محو مى‌شد. هرچه غبارهاى آيينه را پاك مى‌كردم، بيشتر شاخه گلى نمودار مى‌شد. محو مى‌شديم. هيچكس‏ نبود. آيينه‌اى بود كه غبار از چهره‌ برگرفته و شاخه گلى كه نام او را با خود داشت. و اتاقكى كه .....

 
< مطلب قبلی   مطلب بعدی >

فهرست مولفین



نشر نارنجستان تقدیم میکند

سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
سلسله احیاگران - مجموعه سخنرانی ها
Our Price: $15.00
Add to Cart
دیوان ایرج میرزا
دیوان ایرج میرزا
Compare at: $15.00
Our Price: $13.50
You Save: 10.00%
Add to Cart
دیوان کامل ابوالقاسم لاهوتی
دیوان کامل ابوالقاسم لاهوتی
Our Price: $24.00
Add to Cart
انجل لیدیز
انجل لیدیز
Our Price: $8.00
Add to Cart
کلیات میرزاده عشقی - مجموعه کامل
کلیات میرزاده عشقی - مجموعه کامل
Our Price: $16.00
Add to Cart
من چراغها را خاموش می کنم
من چراغها را خاموش می کنم
Compare at: $12.00
Our Price: $11.40
You Save: 5.00%
Add to Cart


 

Copyright © 2000 Narangestan.com. All rights reserved
Site Designed and Maintained by Emil Darmo Design