|
بهمن سقایی
|
|
خنديد با آوايى بلند خنديد. با دست راست موهايش را به سوى بالا كشاند. چشمان را ريز كرد. نقطه هاى نورانيى از چشمانش به سويم كشيده شدند. گويى خندان بودند. دهانش گرد شده بود. شيارهاى بهم آمدة لبانش قرمز و شفاف، هوس بوسه اى را در من وسوسه كردند. موهايش به پايين لغزيدند. سرش را به سوى ديگر كشاند. اما بدنش فنرگونه و نرم در پيچ و تاب دخترانه اى بود. چند زمانى سكوت ميانمان بود و تب درونى ام. آسمان را نگريستم. در خيال مى نگريستمش و مى كوشيدم به ذهنش راه يابم. گفت: نه نه فراموش كن!! نمى توانم.
خنديد با آوايى بلند خنديد. با دست راست موهايش را به سوى بالا كشاند. چشمان را ريز كرد. نقطه هاى نورانيى از چشمانش به سويم كشيده شدند. گويى خندان بودند. دهانش گرد شده بود. شيارهاى بهم آمدة لبانش قرمز و شفاف، هوس بوسه اى را در من وسوسه كردند. موهايش به پايين لغزيدند. سرش را به سوى ديگر كشاند. اما بدنش فنرگونه و نرم در پيچ و تاب دخترانه اى بود. چند زمانى سكوت ميانمان بود و تب درونى ام. آسمان را نگريستم. در خيال مى نگريستمش و مى كوشيدم به ذهنش راه يابم. گفت: نه نه فراموش كن!! نمى توانم. اين را هرگز تكرار مكن! مى فهمى؟ ) با چشمانى ملتمس نگريستم.( رازى ست كه بايد پوشيده بماند. هرگز...... خلع سلاح شده بودم. دهانم قفل شده بود. آنگاه كه بهت گونگى مرا نگريست. چهره اش پرده اى از اندوه را بخود گرفت و غمگنانه مرا كاويد. سرش را مايوسانه و عصيانى چرخاند. و با لحنى دوستانه و دلربا گفت: دوست من! احساست را درك مى كنم. اما تمنا دارم اين ماجرا را فراموش كن اين كار از من ساخته نيست. نخستين بار بود كه چنين گفته اى را با او در ميان مى نهادم. اما انتظار نداشتم مرا چنين نوميد و دلسرد پاسخ دهد. نمى دانستم چه كنم. دستم را گرفت و راه افتاد. در كنارش همچون موجودى بى اراده بودم. بى هيچ واژه اى براى گفتن، چهره اش را دزدانه مى ديدم يك نوع سردى و ماتى، از جنس وهم و عذاب را در مى يافتم كه بكلى با گفته هايش در تناقض بود. پاك شكسته و درهم ريخته مى نمود. آخرين نورهاى پريده رنگ غروت محو مى شدند. و ما هنوز راه مى رفتيم بى هدف، نمى دانستم به كجا، موج افكار پريشان و فروريختن اقتدار درونى ام در برابرش تباهم ساخته بود. ايستاد و مرا نگريست. گويى در ستيز درونى بود. از خشم فريادى عصبى كشيد. چشمانش مواج و خروشان بود. دستانش مى لرزيد. عرق تب بر چهره اش نمودار شد و گفت: نمى توانم. نمى توانم. دوباره راه افتاد به دنبالش بودم. گامهايش اينبار سست و بى ريشه و مايوسانه بود. فشار عصبيى را كه از دستانش به من سرازير مى نمود تاروپود وجودم را در خود گرفته بود. مى خواستم از او پوزش بخواهم و جدا شوم. تلاش نمودم دستم را از ميان دستش بيرون آورم تا آزادانه حرفم را بگويم برآن بودم تا زمان و مكان را به موقعيت پيشين ميان هردويمان بكشانم. زيرا اين گفته ناسنجيده و از سرشيدايىام بود كه او را به تنگنا كشاند. چشمانم در تابيدگى نورهاى نئون خيابان بيهوده وجود او را جستجو مى كردند تا شايد روزنه اى براى ورود به دنياى سازش ميانمان بيابند. و اين سكوت و فاصله و تب آلودگى هيجان زاى گفته هاى پيشين را بزدايم. اما بىحاصل بود. به گونه اى دردمندانه وغريب وار، ديگر توان راه بردن خود را نداشتم. در برابرش ايستادم و دهان گشودم. منظورم را دريافت و به شتاب رنگ رخسارش را تغيير داد و عشوهگرانه گفت: نبرد پايان يافته، چه كسى گفته ما نبايد امشب در يكى از غذاخورى هاى خوب شهر بهترين غذا را بخوريم؟ مدتهاست با اين گرفتارى ها نتوانسته ام شبى را بى دغدغه و بدور از انبوه كارها و مشكلات در بيرون خوش بگذرانم. حالا دوست پاك سرشت، بياييد و امشب را همراهم باشيد. نيمه هاى شب كه به خانه باز مى گشتيم او را با لحنى نرم و آواگونه با مايه اى از مستى و شادمانى خوشىِ شبى بى دغدغه، با انباشتن تمامى خصائل زنانه اش كه گويى اراده گرانه آنها را گرد مى آورد. گفت: باور كن هيچ نمى خواهم آزارت دهم و از اين همه محبت و فداكاريت شادمان هستم. يقين كردم دليلش را يافتهام تنها همانى بود كه گمانه هايم برآورد مى كردند. من عاشقش شده بودم. اما عشق به زنى كه خود در راهى ديگر گام نهاده كه من چندان تصور و درك روشنى از آن نداشتم زنى زيبا با فعاليتى زيرزمينى، و اين بزرگترين فاصله ميان عشق من و او بود. احساس تحقير مى كردم كه توانايى همگامى و درك انديشههايش را نداشتم. و نمىتوانست زندگى با كسى را برگزيند كه با انديشههايش هماهنگى نداشت. من آدمى بودم كه در كوچهاى فراموش شده مىزيستم كه پيرمردى با عينكى تيره هر شب به جستجوى پسركى بود. كوچه فراموش شده، با زنى كه هميشه زمان كنار پنجره نشسته و بيرون را تماشا مى كرد. همه كوچه را، همين زن، پيرمرد، و من ساكن بوديم. بقيه مردمانش سالها پيش از اينجا كوچيده بودند. پيرمرد با كلاه لبه دار و عصايى در دست با عينك تيره خود كه همه ماجراهاى گذشته و آينده را مى توانست با آن به روشنى بنگرد. عينكى كه از ساليان پيش، از دورة جوانى آن را به چشم داشت. بىآنكه هيچ چشم پزشكى آن را توصيه كرده باشد، از يك فروشندة دوره گرد خريده و به چشم زده بود. گويا از قاب گرد و كوچك آن خوشش آمده بود. اما فروشنده گفته بود عينك را از يك انگليسى كه براى كمپانى نفت كار مىكرد، خريده و مرد انگليسى اطمينان داده بود كه اين عينك براى صاحبش خوشبختى مى آورد.به شرط آنكه بعد از خريد، اين حقيقت را دريابد. و از آنجا كه مرد جوان بى هيچ دليلى آن را خريده بود، فروشنده گفته آن مرد انگليسى را باز گويه كرده بود. و طى ساليان، آنچه را كه پيرمرد باور داشت همان گفته فروشندة دوره گرد بود كه تنها يكبار او را ديده بود و پس از آن هرگز در شهر پيدايش نشد. سالها، عينك او را از مهلكه رهانده بود و آنچه را كه خود يقين داشت آن بود كه با آن مى تواند درون تاريكى را همچون روشنايى به وضوح بنگرد. يقين شك ناپذير خوشبختىآور عينك بود كه ديگران را به او بدبين و مشكوك كرد تا آنجا كه ديگران از ديدنش دچار واهمه و ترس مى شدند. و پيرمرد را به انزوايى مطلق، اما دوست داشتنى براى خود با نوعى قدرت و تسلط، گونه اى نيروى سلطه گرى بر ديگران كشاند. هاله اى مهآلوده از ذهنيت و نيروى ماوراى ماديى كه او به آن مجهز بود، مردمان را واداشت به نوعى حس احترام آميخته به ترس و پرهيز نسبت به او داشته باشند. اما بيشترين دلمشغولى پيرمرد همين كوچه بود و آن پسركى كه به جستجويش بود. و در كنج فرورفتگى ابتداى كوچه كه همچون محراب مسجدى قديمى مى نمود. از پشت عينك به تاريكى روبروى خود خيره مى شد. گويا مى انديشيد، آنچنان كه خود معتقد بود از وراى رويه طبيعى و كهنه اشياء، در وراى رنگها و سطح هاى پذيرفته شده، ماهيت و رنگ و رويه ديگرى را، نو و بديع و رويايى مى ديد. اما انتظار پسركى را مى كشيد كه سالها پيش، وقتى شيرخواره بود در كنارة همين فرورفتگى كوچه يافته بودش و سالها او را پرستارى كرده و بزرگش كرده بود. تا اينكه همو در همين فرورفتگى كوچه گم شد. آن شب هم كه در خانه ام را كوبيدند، پيرمرد فرياد كشيده بود: پسركم كجايى؟ از اين رو ترسيدم كه نكند اتفاقى افتاده باشد كه آسايش پايدار مرا بهم بزند و مجبور شوم براى هميشه كوچه و خانه ام را ترك كنم. در را كه گشودم، جسمى تيره و شبح گونه در تاريكترين كنارة ديوار خانه ام با لحنى دخترانه و بيم خورده كه شتابى در پى داشت و گويى از چيزى در هراس بود، گفت: من نياز به كمك شما دارم! خواهش مى كنم. نمى دانستم چه كارى مى توانم صورت دهم. از شانه چپش امتداد كوچه را نگريستم. پيرمرد در تاريكى ايستاده بود و گويا با دستانش كسى را در آغوش گرفته بود. راه را گشودم و گفتم: بفرماييد. بياييد داخل! چشمانش پاك و بى غل و غش مى نمود، با رگه هايى از تلخى و درد، رفتارى ناشيانه و شتابزده با او داشتم. تا آن زمان با هيچ دخترى در خانه ام برخورد نكرده بودم. گفتم: مرا مى شناسيد؟ دختر آشفته، با لحنى از مايه خشك شدة شادمانى لبخندى به لب آورده و راست و بى پروايانه به چشمانم خيره شده و گفت: تا چند لحظه پيش به گمانم نه نمى شناختم. تكانى خورد و اتاق را ورانداز كرده و كنجكاوانه به اينسو وآنسو رفت. از كنار پنجره كوچه خلوت و خاموش را پاييد. نگرانى اى در وجودش، آشوب درونى اش را در حركاتش پژواك مى داد. بدنش اندكى مى لرزيد. گويى نگران آمدن كسانى بود. براى آنكه آسوده اش بدارم، گفتم: هيچكس در اين كوچه رفت و شدى نمى كند. راحت باشيد. بى نگرانيى، اين كوچه سالهاست متروكه شده. تنها پيرمردى با عينك تيره در ابتداى كوچه ايستاده است. و پسركى را به چنگ گرفته كه نگريزد. گفت: اما پسركى وجود نداشت. پيرمرد تنهاست. و با چيزى موهوم در تاريكى ور مى رود. خنديدم و گفتم: پسرك، همانى كه هيچكس او را نديده، و پيرمرد تنها او را مى بيند. ماجرايش را برايم حكايت كرده من هم باوريده ام. كه او وجود دارد. البته يقين دارم او وجود دارد. اما ديگر بزرگ شده، بزرگ. زن هراسيده كمى آسوده روى برگرداند و اتاق را وراندازى دوباره كرد. اينبار اشياء را بى مهابا، سختگيرانه و ملس، با ديدگانى از كشاندن موجهاى ذهنيت مابين اشياء و آنچه كه بايد به گونه اى ديگر بوده باشند، مى نگريست. و گويا تلاش مى كرد براى خود آشنايشان كند. به چيزى تكيه دادم تا بتوانم حرفم را بى لكنت بيان كنم. و گفتم: نمى توانم بپذيرم كه بى هيچ آشنايى پيشينى غريبه اى به سراغم بيايد. نمى دانم چه بگويم شايد بهتر باشد برويد. مكثى كرده و به گونه اى يكه خورده وغريب و بى پناه، در برابر كابوس خشن و خشك قواعد كه در گفتار و كردار غريبه اى ديگر خود را نشان مى داد، گفت: اما من از سر بى پناهى و ناچارى به سراغتان آمدم و تنها همين امشب را، در همين اتاق به صبح مى رسانم و ديگر مزاحمتان نمى شوم. نمى دانستم ديگر بيش از اين با او حرف بزنم. مهمان غريبه و ناشناخته اى كه نمى دانستم كيست. او را حالا يك اسكلت استخوانى، يك جسم متحرك اما با لبانى خندان مى ديدم. كوچه اى با درختان تكيده و حاشيه هاى مملو از علف و خانه اى كه زنى به سان هميشه سر از پنجره بيرون كرده رو به بيرون عبور آرام زمان را مى نگريست. و خميازه اى مى كشيد. و احساس خوشبختى مى كرد. شايد براى نخستين بار بود كه كوچه از پس سالها، مهمانى يا غريبهاى را درخود مىپذيرفت. و من كه نماينده اين كوچه در برخورد با دختر مهمان شده بودم. نمى توانستم به آسودگى با او برخورد كنم. او گفت: چه وهم انگيز است اينجا، خانه، كوچه، پيرمرد، پسركى كه ما نمى بينيم اما وجود دارد. اينجايى كه هستم چندان فرقى با جايى كه ممكن بود ببرندم ندارد. گفتم: نگران نشو، عادت كرده ايم. هيچ اتفاقى نمى افتد. اما گفته باشمت رازى را كه شايد خنده آور هم به نظر آيد. در نقشه شهر اين كوچه خط خورده، يا حذف شده است. يا فكر كرده اند كوچه اى متروكه كه جز سه نفر، آنهم كسانى كه هيچ ارتباطى با بيرون از كوچه ندارند. چندان ارزشى ندارد و بايد از نقشه شهر قلم گرفته شود. مطمئن باش اگر كسانى در پيگرد تو باشند بى شك با نقشه هاى شهرى در دست هرگز اينجا را نمى يابند. به مكانى مطمئن آمده اى. اما بگو ببينم چگونه اينجا را يافتى؟ حس كردم آسوده شده است. خنده اى كرد و گفت: پس بايد اتاقى از خانه ات را براى خودم اجاره كنم. البته اگر صاحبخانه با غريبه اى مثل من موافقت كند. نمىدانم چه حسى به او داشتم و چگونه حالتى به من رخ نمود كه پذيرفتم او اتاقى از خانهام را صاحب شود. و هر شب در كنار پنجره بنشينيم و ماجراى پيرمرد را دنبال كنيم. چنان ممزوج شده بوديم كه بخشى از زندگانىاش را برايم گفت. او يكى از فعالين گروههاى زيرزمينى بود كه از ناچارى مدتى را مى بايست در خفا مى زيست و چه مكانى بهتر از يك كوچه حذف شده و نامعلوم، او به آرامشى مطلق نياز داشت، آنگونه كه به هيچ چيزى نينديشد. جز همين كوچه و پيرمرد و آن زن و پسرك ناپيدا، كنار پنجره چنان مى نشست كه ساليانى طولانى صاحب اين خانه بوده و بيرون تاريك را تماشا مى كرد. يكبار پس از آرامشى طولانى روى به من كرده و گفت: مى ترسم، سالهاست مى ترسم، هرشب، آنگاه كه همه به خواب مى روند و هيچكس از پنجرة اتاقش بيرون را تماشا نمى كند، آن زمانى از شب كه تنها آدمى خواب زده در حال گوش دادن به آواز خوانندة زنى ست كه با نواى محزون در هجران از دست دادن يار آرامشى همراه با غم را القاء مى كند. و آژير ماشينهاى گشت زنى، شهر را به سيطرة خود مى گيرد، تازه ترسم آغاز مى شود. ابتدا درشكه اى سياه با اسبان يراق كرده اما سرهايى انسانى و چشمانى ماهى گونه عبور مى كند. كه آتشى از انتهايش بيرون زده و دنباله اى از دود را با خود مى كشاند. در انتهاى كوچه نرسيده به سوسمارى بزرگ مبدل مى شود و آرام از ديوار خانه كهنه و خشتى آخر كوچه بالا مى رود و بر پشت بام آن دراز مى كشد. مارى از دهانش بيرون مى آورد كه چرخان به آسمان قد مى كشد. از آنجا مرا مى نگرد. آنگاه به سويم خم شده و مرا مى بلعد. هر شب مى بلعد.0 جز همين چند شبى كه در خانهات مى خوابم آرامش يافتهام و مرا رها كرده است. هرچه زمان مى گذشت بيشتر مرا مفتون و شيفته خودش مى كرد. به گونه اى كه ديگر حس مى كردم همسرم است. دوستى اش برايم عميق تر شده بود. به واقع عاشقش شدم. عشوه گرى هايش و رفتار راحت و بى دغدغه اش، مرا به مجرايى كشاند كه ديگر او را همچون خودم جزء لاينفك كوچه يافتم. لباس هايى كه بى نگرانى از من مى پوشيد. و برايم هوس انگيز مى نمودند به تدريج آشوبى در وجودم بپا مى كردند. بارها نيمه شب قصد كردم به سويش بروم و با او همبستر شوم. ديگر او تختخوابى داشت و اتاق را كه به شيوة خود آرايش كرده بود، مى گفت: هيچوقت فرصت آن را نداشتم كه فكر كنم مى توانم اتاقى داشته باشم. و به سبك و سليقه خودم آن را آرايش كنم. هيچوقت فكر نمى كردم آرامشى اين چنينى بدست آورم. غذاهاى مطبوع مى پخت. و با آرامش كتاب مى خواند. و برايم تعريفش مى كرد. براى اولين بار از شوق سرمستى گونه هايم را بوسيد. بوى خوش اندامش را حس كردم. گرمايى از بدنش در همان فاصله گذراى بوسيدنم در وجودم رسوخ كرد. مى خواستم محكم در آغوشش بگيرم و لبهايش را ببوسم اما بسيار شتابان از من فاصله گرفت. و بى خيال به سوى ميز غذا رفت. ديگر اين فاصله كاذب برايم تحمل ناپذير شده بود. شبى دل به دريا زدم و به اتاقش رفتم. با لباسهايى نازك خوابيده بود. اما با مكثى طولانى بازگشتم و به سوى پنجره رفتم. در را باز كردم بيرون رفتم. وقتى به نزديك پيرمرد رسيدم، گفت: عاشقش شده اى؟ جوابش را ندادم زيرا به پاسخش نيز آگاه بود.خندهاى كرد و گفت: آن زن را مى بينى؟ گفتم: تنها كسى ست كه هرشب در قاب پنجره خميازه مى كشد. و هر شب خواب خوشبختى را مى بيند. گفت: اين يك و آن ديگرى كه در خانه ات خوابيده است هردو يكى هستند. اين عينك لعنتى مى گويد. عصبانى خروشيدم و گفتم: تنها همسايه ات را آزار مى دهى؟ آنى كه مهمانم است. رنجها كشيده و تنها زمان آرامشش در همين روزها و شبهايى ست كه اينجاست و من اگر به كسى اميد بسته ام هموست. به او دل باخته ام. آرزوى ديرينه ام گشته، آنگاه بى ادامه سخنى به خانه شتافتم و شتابان به اتاقش رفتم و بيدارش كردم هراسناك از خواب پريده و مرا نگريسته گفت: آمدند؟ آمدند؟ تمام شد. گفتم: نگران نشو! هيچكس به جستجويت نيامده، مى خواهم بگويم دوستت دارم! مى خواهم همسرم شوى! اندكى مشوش شده هراسان روانداز را به دور خود كشيده و التماس كنان گفت: نه نه خواهش مى كنم كارى به من نداشته باش. خواهش مى كنم فردا صبح مى روم. گفتمش: نگران نشو! كارى ندارم تنها كمى پيرمرد ترساندم. آمدم تا رازم را فاش كنم و بروم. آسوده خاطر گفت: آه خدا چه صاحبخانه و دوست نازنينى دارم كه نيمه شبان معشوق را از خواب مى پراند و ابراز عشق مى كند. عشق و عاشقى هم در اين كوچه عجيب و غريب است. اما نه نه فراموش كنيد خواهش مى كنم. تنها چيزى كه نمى توانم پاسخ مثبت به آن بدهم همين است. بگوييد از خانه ام بيرون برو، جان بده، مى دهم. هركارى جز اين خواسته، خاموش شد. گويى از دردى درونى در رنج بود. رنگش تغيير كرد. به گمانم تلاش مى كرد تا رگه هاى زنانه درونى اش را جمع كند و بر اين پاسخ منفى غلبه كند. اما نمى توانست. به ناچار سر به زير انداخت و گفت: كاش وضعيت طورى ديگر بود. نمى دانم دردى هست كه شما بايد اين فكر را از ذهن بيرون كنيد. ديگر چيزى نگفتم و دو باره به كوچه باز گشتم. آرزو كردم كوچه كاش همان حالت سابقش را داشت. پيش از اين كوچه اى بود با همه خصوصيات كوچه هاى ديگر. فروشندگان دوره گرد و شلوغى آدمهايش، و درختان كهنسال تبريزى و نارونها، از روزى كه آن پيرمرد عينك را بر چشمانش گذارد همه چيز تغيير كرد. پيرمرد گفت: زن كنار پنجره هم به همان چيزى مى انديشد كه تو در ذهن آرزويش را دارى. اما ديگر بر اثر مرور زمان كوچه فرسوده و غير واقعى شده، فراموش كن. گفتم: پسرك چه شد؟ گفت: سالهاست او را نديده ام مى يابمش اما سالهاست كه به چنگم نمى آيد. راستى آن دختر چه پاسخت داد؟ سالهاست مى شناسمش. او بعدها هم همين پاسخ را خواهد داد. همه ما يك جور حرف مى زنيم اما رفتارى متفاوت داريم. سرنوشت اينگونه خواسته تو فكر مى كنى كه اگر من عينك را نداشتم سرنوشتى بهتر از اين داشتيم؟ ) خنديد. بلند خنديد. سگ پارس كرد. ترسيدم. انتهاى كوچه را نگريستم و گفتم: ( چرا او جواب نه را مى دهد؟ گفت: خودت روزى مى فهمى روزى كه همه چيز به منزل خواهد رسيد. روزها و روزها را صبر كردم و دختر در خانه ام بود و زندگى مى كرد. گمان مى كردم كه به اين دليل نمى خواهد به عشقم پاسخ دهد كه سرنوشتى تلخ دارد و فعاليت او مانع از عاشق شدنش است.من نمى خواستم خودم را وارد بازى هايى كنم كه جز پوچى و حرمان چيزى نداشت. اما يقين داشتم اگر به عشق من پاسخ مى داد مى توانستم در همه كارها يارى اش دهم. بى آنكه اعتقادى داشته باشم. تنها به عشق او حاضر به همه نوع فداكارى بودم. از اين رو بود كه به او گفتم: من مى دانم چرا به عشق من پاسخ منفى مى دهى. من فكر مى كنم فعاليت تو مانع از عشق و زندگى خصوصى ات نخواهد بود. من حاضر به همه كارى براى تو هستم. تا پاى جان يارى ات مى دهم تمامى كارهاى عقب مانده اين چند روزه را خودم انجام خواهم داد. او گريست و ديگر تحمل هيچ چيزى را نداشتم پشيمان شدم از اينكه حرفم را تكرار كردم و آزارش دادم. گفتم: قول مى دهم به عشق تو تا پاى جان او برخاست و گفت: ديگر بايد بروم. امروز روز خداحافظى ست. گفتم: نه تو همچون همسرم هستى به تو عادت كرده ام بمان با همين وضعيت . گفت: نه ديگر تمام شد. از روزى كه پاى به خانه تو نهادم آن راز يا درد درونى ام شدت يافت و مرا به آزار بيشتر كشاند. دغدغه ها و نگرانى هاى بيرونى كه تنها رويه اى ترسناك داشتند از ميان رفتند اما جايش را همين درد و بدبختى پر كرد. من بعنوان يك زن كه ظاهر آن را دارم عقيم و نارس هستم. خصوصيات زنانه را فاقد هستم. نمى توانم عاشق شوم، عشق بورزم با مردى همبستر شوم. با هيچكس، هيچ ذره اى از اين هويت انسانى در من وجود ندارد. مرا فراموش كنيد. آنگاه رفت. بعد از آنكه او چنين مرا درهم شكست. بعد از آنكه دريافتم به كسى عاشق شده بودم كه فاقد اين خصوصيات انسانى بود و من كه آمادة فداكارى، همه نوع گذشت برايش، عشقش و هستى اش بودم. نوميد شدم به چيزى دلبسته بودم كه هيچ جز ياس و حرمان را برايم بدنبال نداشت. ديگر هويت كوچه به سان سرنوشتى قَدَر بود. من كه براى زمانى كوتاه توانسته بودم خودم را از سيطرة جادويى كوچه و پيرمرد بيرون بكشم و فكر مى كردم به يارى اين دختر مى توانم خودم ار از چنبرة آن نجات دهم نوميدانه بازگشتم و به سوى پيرمرد و عينكش شتافتم. همو بود كه پس از اين آمدن نوميدانه ام، آنگاه كه پاى از خانه بيرون نهادم برقى از ديدگانش درخشيدن گرفت.كه از شيشه هاى تيرة عينك عبور مى كردند و دو نقطه نورانى را بر آنها حك مى كردند دستى به عينك برد و گفت: تو همان ... همان پسرك هستى يافتمت. چه بزرگ شده اى. پانزده سال در انتظارت بودم. گفته بودم مى آيى. حالا همه رمزهاى آن را به تو مى آموزم. پيرمرد دستم را گرفت و به درون تاريكى تورفتگى ابتداى كوچه برد و عينك را بر چشمانم نهاد. دختر را ديدم كه به فعاليت خود مشغول بود. از پيرمرد پرسيدم: براى چه او اين كارها را انجام مى دهد؟ پيرمردگفت: فراموش كن مهم تو بودى كه بازگشتى. او اگر هوشيار بود نمى بايستى رهايت مى كرد. حالا مى فهمى سالها بيهوده از چنگم مى گريختى؟ ديگر حرفى براى گفتن نداشتم. به پيرمردگفتم: من عينك را نياز دارم. به من بدهيدش. باز هم كوچه و زن كنار پنجره و سگ و پيرمرد و من بوديم. همه چيز همانى بود كه پيرمرد مى خواست. و روزى كه پيرمرد بميرد، من هستم كه بر اين كوچه سلطه مى يابم. |