|
بهمن سقایی
|
|
سگى در تاريكى پارس مىكرد. ماه پريده رنگ هلالى شكل در طاق آسمان در برابر ابرى ناتوان از پرتوافشانى بود. مردى كه دچار بيخوابى شده بود، در بالاى ساختمانى سيگارى افروخته و بيهوده به خيابان مىنگريست. نالههاى سوزناك و شهوانى زنى از پنجرة نيمه باز خانه همسايه حكايت از هماغوشى تبآلودى مىكرد. درختان انبوه كاج در تاريكى هيولاى خفتهاى را به ذهن مىآوردند. دزدى در برابر ديوار بلندى در تلاش براى بالا رفتن از آن بود. و آرزو مىكرد در پس ديوار چيزى براى بردن بيابد. زنى مغموم و افسرده زانوان را چليپا كرده، اشك مىريخت.
سگى در تاريكى پارس مىكرد. ماه پريده رنگ هلالى شكل در طاق آسمان در برابر ابرى ناتوان از پرتوافشانى بود. مردى كه دچار بيخوابى شده بود، در بالاى ساختمانى سيگارى افروخته و بيهوده به خيابان مىنگريست. نالههاى سوزناك و شهوانى زنى از پنجرة نيمه باز خانه همسايه حكايت از هماغوشى تبآلودى مىكرد. درختان انبوه كاج در تاريكى هيولاى خفتهاى را به ذهن مىآوردند. دزدى در برابر ديوار بلندى در تلاش براى بالا رفتن از آن بود. و آرزو مىكرد در پس ديوار چيزى براى بردن بيابد. زنى مغموم و افسرده زانوان را چليپا كرده، اشك مىريخت. شهر در خواب فرورفته و شجريان بيداد را مىخواند. مادام بوارى نيمه باز در كنار تختى بود كه هماغوشگر زنِ نالهگر، بر روى آن دراز كشيده و به خواب رفته بود. مردى در تاريكى اتاق به جستجوى دفتر خاطرات زنش بود. پاسبانى كسل و خواب آلوده در تنهايى ميوههاى زده دار بيرون مغازة ميوه فروشى را گاز مىزد. ابرها كمى تكان خوردند و ماه نمودار شد. مرد خواب زده سيگارش را زير پا له كرد. و خميازهاى كشيد. بىدرنگ سيگار ديگرى را بيرون آورده و روشن كرد. دزد از ديوار بالا مىرفت. جستجوگر، دفتر خاطرات زنش را هنوز نيافته بود. تمامى گنجهها و محلهاى مخفى ممكنه را گشته بود. مرد كتاب خوان و هماغوشگر از خواب بيدار شد و ساعت را نگاه كرد. مادام بوارى را بست و خود را به خواب زد. پاسبان گنديدگى سيب را تف كرد و اطراف دهانش را با دست پاك كرد. زن نالهگر برخاست و پنجره را گشوده و آبى نوشيد. و خندهاش گرفت. دستى به موهايش كشيد و دور اتاق چرخيد و گفت: بعد؟ پاسبان گفت: كاش الان خوابيده بودم. خواب زده گفت: خوش به حال ديگران. جستجوگر دفتر خاطرات گفت: حتم دارم پنهانش كرده. بايد بفهمم كه زنم چه مىكند و چه مىنويسد. دزد گفت: شانس ندارم اين بار هم به كاهدان مىرسم. كتابخوان وهماغوشگر دچار معده درد شده و در راه دستشويى استفراغ كرد. كف راهرو را از بالاآوردههايش پوشاند. و با دل بهم خوردگى دوباره گفت: مىآيد. كسى نيست كه بيايد؟ مىآيد. دير شده اما مىآيد. شايد هم نيايد. تو چكار مىكنى؟ همين جايى؟ مسيو بوارى چه مىكند؟ خسته شدهام. سگ در تاريكى خاموش شده بود. ماه زير ابرها پنهان شده بود. جستجوگر زنش را از خواب پراند و گفت: بيدار شو! تو بايد به من همه چيز را بگويى! چه مىكنى؟ چه فكرى در سر دارى؟ چه نوشتهاى؟ با او خوابيده بودى يا نه؟ خواب زده خودش را از لبه ديوار پشت بام بالا كشاند و پايين را نگريست. سرش گيج مىرفت. گفت: اگر حالا نكنم ديگر فردا نمىتوانم. خودش را به پايين پرتاب كرد. جسم سنگين و پرشتابى روى دزد افتاد و به پايين سقوط كرد. تمامى هيكلش زخمى شده و درد گرفته بود. هردو ناله مىكردند. دزد مىخواست فرار كند. نمىتوانست. خواب زده با ناراحتى و عصبانيت به دزد گفت: مرد حسابى اين نيمه شب در خيابان چه مىكردى كه نگذاشتى خودم را راحت كنم؟ يكبار هم كه اراده كردم بايستى روى عابرى بيفتم؟ دزد گفت: مرد حسابى اين وقت شب حوصله داشتى خودكشى كنى؟ مىخوابيدى و اول صبح اينكار را مىكردى! خواب زده گفت: خودكشى مگر كار ادارىست كه اول صبح انجامش بدهم؟ يكبار هم كه اراده كردم ببين به چه مصيبتى گرفتار آمدم. حالا بايد خرج دوا و دكتر تو را هم بدهم. پاسبان صداى پرتاب شدن چيز سنگينى را شنيد. شتابان به سوى صدا رفت. و هردويشان را دستبند زد. زن هماغوشى كرده به شنيدن صدا سرش را از پنجره بيرون كرد و پاسبان را ديد كه شوهرش را با يك نفر ديگر كشان كشان و دستبندزده مىبرد. جيغى ناارادى كشيد و گفت: گرفتندش! مىدانستم كه دستگير مىشود. بارها به او گفته بودم مواظب باشد. كتابخوان گفت: راه دستشويى كثيف شده، پابرهنه نرو! زنى كه مغموم نشسته بود، برخاست و بيرون زد. بيرون هم كسل كننده است. در راه به پاسبان برخورد كه دو نفر زخمى را دستبند زده با خود مىبرد. كاش مرا به بهانهاى دستگير مىكرد و تا صبح را در كلانترى بسر مىبردم بهتر از كثافتخانهام بود. صبح تا شب، شب تا صبح، كه چه؟ بايد ماند و پوسيد. كتابخوان روى تخت دراز كشيد و خوابيد. زن گفت: بايد بروم دنبالش، ببينم كارى مىتوانم بكنم. جستجوگر زن خواب آلودهاش را به محاكمه كشانده بود. و دنبال سندى دال بر محكوميتش مىگشت. دمى بعد رهايش كرد و گفت: آخرش؟ فردا كار را يكسره مىكنم. شايد هم پس فردا، فايدهاى ندارد. پاسبان دنبال بهانهاى مىگشت تا از دستشان خلاص شود. خواب زده گفت: سركار من فقط مىخواستم خودكشى كنم. همين. اينهم رهگذر بود كه جانم را نجات داد. پاسبان نگاهشان كرد و گفت: پس برويد بيمارستان. باقيماندة گنديدگى سيب را كه در دهانش مانده بود تف كرد و گفت: ميوه فروش هم خيرش به كسى نمىرسد! هردويشان را رها كرد. و با خود گفت: در اين موقع شب به عقل جن هم قد نمىدهد كه خودكشى كند. فرض بگيريم كه خودكشى كردى. چى عايدت مىشد؟ |