|
بهمن سقایی
|
|
نامش را نمىدانستم. شاعر بود. اما ديگران او را بيكارهاى ولگرد مىخواندند كه حتا نامى از آن خود ندارد. هر غروبها به سراغم مىآمد، بىحرفى براى گفتن، در را مىگشود. بر صندلى كنار پنجره مىنشست و شعرى مىخواند. دمى از پنجره، بيرون را، كه رويايى و زيبا مىيافتش و مردمان گذرندهاش را عاشقانه و با نگاهى پرفروغ مىنگريست. گويى تنها از اين چهارچوب مىتوانست زيبايى پنهان بيرون را كه خود هردمان در آن مىزيست، دريابد. غذايى نمىخورد. چنان لاغر و تكيده و محزون، با موهاى آشفته و چشمانى گودافتاده، كه مرا به هراس مىافكند همين دمان است تا از پاى درآيد. اگر تا سحر نزدم مىماند، خوابى به چشمانش راه نمىيافت. چنان كه باور داشته بودم موجودى نامادى و ذهنى ست كه من از كابوسهاى تنهايىام او را بيرون كشيدهام
. اما او وجود داشت. شعرهايش امضايى نداشتند. گاه يك پرندة رو به مرگ را چشمانى خسته و غمگنانه، با نوكى خميده و بالهايى درهم رفته در كنار شعرش نقاشى مىكرد كه بيشتر به خود او شبيه بود تا پرندهاى در واقعيت. يك روز، آن روزى كه زبان به گفتگو با او گشودم، آن روزى كه او را نه يك موجود زادة كابوسهايم، بلكه انسانى داراى همه خصوصيات انسانى و تمنيات دانستم و گفتم: اين شعرها و شورها، اينگونه زيستن، به گونهاى تمسخر مردمانى ست كه تو هرروز از پنجرة اتاق آنها را عاشقانه مىنگرى. آن روزى كه قلبش را جستجو كردم كه آيا عاشق بوده؟ همان روز رفت. و ديگر به سراغم نيامد. هيچكس خبرى از او نداشت و تنها براى من و آن پرندة حك شده بركنارة اشعارش و شايد آن خانمى كه قلبش را ربوده و او را مسحور خود ساخته بود. گمشدنش مهم بود. براين باورم كه ديگران او را هرگز نديدهاند. هيچ نشانهاى جز شعرهايش از او باقى نمانده بود، تا شهادت بر وجود چنين شخصى داده شود. اما پاسبانى خواب آلوده در سحرگان وقتى مه روى زمين شناور بود و روياى خوشبختى يكبارهاى را به ذهن مىآورد. برگهايى از اشعارش را ديده بود كه همراه باد در هوا پراكنده بودند. پاسبان ترسيده بود و چندان به شعرها نزديك نشده بود. آنگونه كه حدس زده بود شعرهاى پراكنده در باد، بوى باروت را مىدادند. اما از دور ديده بود كه چند برگى از آنها به طرزى فجيع زير قطارى كه شتابان مىگذشت پرتاب شده و در ميانه خط آهن و چرخهاى قطار له شدند. و خون فوران كرد. خونى تازه كه قطار و خطوط و فضا را سرخين كرده بود. واژههاى له شده و خونين را ديگر باد جابجا نمىكرد. هيچ سندى باقى نمانده بود تا پاسبان شهادت بر وجود كسى به عنوان مقتول بدهد. چند واژهاى هم كه سالم مانده بود آنچنان گريزان و تبگرفته بودند كه پاسبان نتوانسته بود آنها را ضميمه پرونده كند. آنگاه بود كه حس كردم پرندة رو به مرگ در زير چرخهاى قطار چه دردى كشيده و با چه ناله سوزناكى جان داده است. اما شاعر كجا بود؟ سحرگاه همان روز بود كه عصيانى و خروشيده خانهام را ترك كرد. وقتى او را به درون مىخواندم كه آرامش يابد، گفت: بهتر است ديگر نيايم. برايم ديگر همه چيز به پايان رسيده است. تو هم ديگر با آسودگى وجدان مىتوانى به خودت بگويى خواستم نصيحتش كنم تا زندگى درستى را پيش بگيرد، اما نخواسته بود. گفتم:. كناره گزينى و در سايه زيستن تو را به نيستى مىكشاند. خاموش شد. خيره خيره نگريستم. چنان كه مىخواست براى ساليانى بس مديد تصويرى قابل حصول از من در ذهن داشته باشد. و آنگاه در را گشود و رفت. سحرگاه همان روز بود كه در خطوط آهن خونى از واژهها فوران كرد. و به دوردستها كشيده شد. و مرا به حزن كشاند. ديگر هيچكس نخواهد بود تا غروبگاهان درِخانهام را بگشايد و بر صندلى كنار پنجره بنشيند و شعرى برايم بخواند. همه چيز در خطوط آهن پايان يافت. روزى نامهاى، بىهيچ نشانهاى همراه با دعوت رفتن به جايى نامعلوم را دريافت كردم كه بىشك شاعر آن را فرستاده بود. كجا و چه زمانى؟ تا سحرگاه بود كه او را آزار مىدادم. من برآشفتم و او خون گريست. به چشمانم ديدم كه پرندة حك شده در حاشيه شعرهايش اشك مىريخت. او مىلرزيد. و احساس حقارت مىكرد. مچاله شده بود. او آخرين اميدش، آن كسى كه گاه به گاه به خانهاش مىرفت و شعرهايش را مىخواند، را از دست داده بود. من كه هيچگاه با او لب به سخن نگشوده بودم و همين آرامشش مىداد، همچون دشمنى، كينهورزانه او را مىكوبيدم و مىخواستم كه از برج عاج تنهايى و غرور پايين بيايد و همانند همان پاسبان خوابآلوده كه سحرگاه در آخرين اوقات كارىاش، روياى زيباى خوشبختى يكبارهاى را مىديد، يا شايد همچون زنى جوان كه آرامشى خانوادگى را مىجويد اين نيز زندگى و اميد داشته باشد. گفتم: باور مىكنى همان پاسبانى كه قرار است واقعه خون آلودگى شعرهايت را شهادت دهد از تو خوشبختتر است؟ همه اين انسانها، اميد و آرزويى دارند كوچك و بزرگ، و تو؟ هيچ! با اين شعرهايت و آن خانمى كه در ذهن دارى و هيچ روشن نيست آيا او هم تمايلى به ديدارت دارد يا تنها به شلختگىها و رفتار ناعاديت كششى گذرا يافته كه دريابد اين موجود مسخره و دست و پا چلفتى تا چه حد توانايى راه رفتن و گام نهادن بر زمين را دارد. نمىتوانى زندگى كنى. مىفهمى؟ تو سايه و وهم و كابوسى بيش نيستى. و هيچ برتريى به ديگران ندارى. تو هيچ هستى، يك نقاشى خندهآور از پرندهاى رو به مرگ و روياى غمگنانه واژههاى شعرى....... گفت: من نخواستهام كسى باشم. نخواستهام همچون ديگران موقعيتى براى ارضاى نفس خود به دست آورم. خواهش مىكنم آزادم بگذار! هرچه مىگويى درست است. مىپذيرم. من هيچ هستم. نه شعرى مىسرايم نه توانايى برخورد با آدميان را دارم. نه حتا توانستهام كارى براى خودم دست و پا كنم. و از انجام دادن كوچكترين كارى كه وظيفهاى را بر دوشم مىگذارده زبون و درمانده گريختهام. همه كارهايى را كه مىخواستهام انجام دهم به گونهاى مسخره به سمبلكارى و نيمه رها كردنش منجر شده، اين چيزهايى را هم كه مىنويسم تنها براى آرامش خودم است. بگذار زمانه به كام آنانى بگذرد كه شايستگىاش را دارند. چيزى را مىنويسند. بانگش مىكنند. درست و حقيقت همين چيزهاىست كه اينان مىگويند. من هيچ نمىدانم. او رفت. سحرگاه بود كه رفت. به سوى گورستان رفتم. يقين داشتم در آنجا مىيابمش، گورى بىنام و نشان كه از آن اوست، در همانجا مىيابمش و اگر شاعر مرده باشد، در آن آرميده است. يافتمش. بر سنگ نقشى از همان پرنده حك شده بود. گفت: همگى گفتههايت درست بود. هيچگاه نتوانستم خوشبخت شوم. گرچه از پنجرة اتاقت مردمان گذرنده را عاشقانه مىنگريستم. اما گاه در دلم رشك مىبردم. نتوانستم صداقت و پاكىاى در وجودم بدست آورم. همان پاسبان خوابآلوده كه موج خونين شعرهايم را در خطوط آهن گزارش كرد، به راستى خوشبخت است. اشعارم را به تمامى پاره كن! من سايه و كابوسى بيش نيستم. رهايم كن. از ديرباز مىشناختمش، از آن زمانهايى كه پسركى پرشور و عاشق پيشه بود. و با دختركانى دوستى داشت. از آن زمانهاى غرور و خودخواهىهايش، سايهوار از كوچه سنگفرششده مىگذشت. و درِ چوبين خانهام را مىكوبيد. و كاغذى مچاله شده را روى ميز اتاقم مىگذاشت كه شعرى بر آن نوشته بود. با لبخندى محو و بريده و رنگين بر لبان، نگاهم مىكرد و بر صندلى كنار پنجره مىنشست و مردمان گذرنده را تماشا مىكرد. از ديرباز او را مىشناختم، از آن روزهايى كه هستىاش را به معشوق بخشيد و دلدارش او را به عشقى ديگر، و او شوريده و عصيانى پرندة حك شده را دشنام مىداد و مىخواست خفهاش كند. آنگاه كه دل به دريا زدم و گفتم: آيا هرگز عاشق بودهاى؟ نگريستم. چشمانش امواجى دلهرهآور و رعُبآسا و بيروح به خود گرفته و گفت: عاشقى؟ بله عشق و عاشقى! تو نمىتوانى عاشق بوده باشى. عشق تو يك وهم است كه در ذهنت شكل گرفته. تو هنوز هم خودخواهى! اينگونه زيستن، يك نوع مردن است. در كثافت غوطه خوردن براى آنكه اداى ديگرگونه زيستن را به خود گرفته باشى! نه من هيچكس را نداشتهام. در كوچهها شب را به صبح رساندهام. بر تكه كاغذهاى باطله شعر نوشتهام. چرا كه يقين داشتم اين چيزها به كار كسى نمىآيد. حالا هم همين عقيده را دارم. بهتر است خودم را فريب ندهم. زمانهاى كه اين چيزها را نوعى سرگرمى و بىمصرف مىداندشان، بايد من هم در كوچهها شب را به صبح برسانم. از هيچكس هم انتظارى نداشتهام. براى چه داشته باشم؟ زندگى همين است. حتا همانى كه دلباختهاش گشتم. مرا گفت كه اين چيزها اسباب تجمل و بيكارىست. آنگاه آخرين شعرش را به دست گرفته گوشهاش را پاره كرد و آن پرنده را رها كرد. پرنده پرواز كرد و رفت. همان پرندهاى كه در زير چرخهاى قطار خونِ شاعر را به هوا پخش كرد. نوميدانه ادامه داد: هرروز مىبينمش. اما بىكلامى براى گفتن، سخن گفتن را فراموش كردهام. من هيچكس هستم. به گونهاى و.حشتناك بىنام و بىآينده، و واژههايم كه تنها به كار آرايش صفحات مىآيند. و هرروز ناتوانتر از روز پيشين به حسرت واژههاكه او را بگويم دوستت دارم. اما او سالها با من زيسته بود. با شبحى از من زندگى كرده بود اما آن شبح من نبودم. حال در اينجا به كنكاش رويايىاش هستم تا بگويمش دوستش دارم. شايد آرامش بيابم. نمىدانستم به او چه بگويم. شعرهايش را كه قطارى شتابان زير گرفته بود و خون فوران كرده از اشعارش را در اوراق تحقيقات واقعه به ثبت رسانده بودند. برايم خود شاعر بود كه در جايى نامكان نابود شده بود. گرچه هيچكس حاضر نشد هويت چنين شخصى را تاييد كند، اما احساس مىكردم سايهاش همه جا حضور دارد. و همگان اين حضور را دريافتهاند. اما بهتر ديدهاند وجودش را منكر شوند تا پيامدهاى قتلش گريبانگيرشان نشود. پاسبان مامور خطوطوط آهن گفته بود كه مه چنان روى زمين مىسُريد كه نتوانستم آدمى را ببينم اما سايهاى از لابلاى خطوط آهن در حال گذر بود. رانندة قطارى كه برگههاى شعر را خونين كرده بود، مه را مقصر دانسته و يقين داشت كه مه باعث اين تصادف شده است وگرنه طى سالها لوكوموتيو رانىاش هيچ اتفاقى رخ نداده بود. حتا همسايگانم كه هرروزه او را مىديدند كه پاى به خانهام مىگذارد و زمانى نه چندان دير از خانهام مىرود. وجودش را انكار مىكردند. و مرا متهم مىكردند كه آدمى ساختگى را مىخواهم مقتول جلوه دهم. به آخرين حربهام متوسل شدم تا به افسر كلانترى بقبولانم كه او وجود داشته است. ديدار شاعر در گورستان، اما اگر به او مىگفتم كه مرده بودن كسى را مىخواهم به اثبات برسانم كه حالا پس از مرگش او را در گورستان ديدار مىكنم خودم را به علت بيمارى روحى يكسره به تيمارستان روانه مىكردند. اما باز هم تن به آن دادم. افسر خيره خيره مرا نگريسته و گفت: اگر قرار باشد كه مجهول الهويهاى را براى آنكه شناسايى كنيم به گورستان رفته و به جاى نبش قبر، احضار روح كنيم ترجيح مىدهم پروندهاش را براى هميشه بايگانى كنم. اصلا" بگو ببينم تو خودت چه كسى هستى؟ ديگر مىبايستى هويت خودم را به اثبات مىرساندم. از اين رو پوزش خواستم و گفتم: بهتر است پرونده بايگانى شود. شاعرى وجود نداشته است. اما شعرهايش را چه كنم؟ افسر درمانده و گيج شده سرش را به سوى پنجره برگرداند و گفت: براى روز مبادا نگهدارى كنيد. شايد روزى هويتش معين شود. و ورثهاش طلب ارثيه نمايند. مىدانيد اينطور هم كه پاسبان گشت گفته بايست كسى وجود مىداشته كه شعرهايش را قطار خونين كرده است. حتما كسى وجود داشته، اما ما از روى چند شعر نمىتوانيم به هويت كسى يقين بياوريم. اميدوارم متوجه مشكلات ما هم شده باشيد. در گورستان كه ديدارش كردم خندان بود. گويا ديگر آزارى نمىديد. گفتمش كه اينجا بايد بتوانى نامت را بگويى. انكار كردن نامت ديگر هيچ حاصلى ندارد. اينگونه كه مىيابمت بايد شادمان بوده باشى. گفت: فراموش كن. همچون ديگران، آنها وجودم را فراموش و انكار كردهاند. تو هم نامم را. همسايه كنارىام قسم مىخورد كه هرگز نديده بودش. ادارة اموات هيچ نامى را طى اين چند روزه كه او مرده بود در دفتر مردگان يادداشت نكرده بود. يكى از كارمندان ادارة اموات مىگفت كه طى اين چند روزه هيچكس نمرده است. شايد هم كسى را مجهول الهويه دفن كرده باشيم. اما من در مرخصى بودهام و همكارانم هيچ نامى را ثبت نكردهاند. مغازهدار محل مىگفت: حالا فرض كن كسى به اين نام هم مرده باشد. وقتى كس و كارى نداشته و به قول تو هيچ ارثيهاى هم بجاى نگذاشته، پس چه مشكلى پيش آمده كه تو به دنبالش هستى؟ گفتم: آخر او شاعر بود. و شعرهايش را بايد كسى باشد كه نگهدارى كند. ارثيه بزرگش همان شعرهايش بود. خنديد و گفت: فكر مىكنى ما مردم بيكار هستيم كه سرگرممان كنى؟ شعر؟ شعر هم ارثيه شد؟ مثل اينكه در اين دنيا زندگى نمىكنى. مشاعرهات خوب كار مىكند؟ حالا سالهاست براى شاعر گمنام نابود شده، براى آن موجود بىكلام كه هر غروبگاهان به اتاقم مىآمد. و اشعارش خون آلوده بر خطوط آهن پخش شده بودند. به جستجوى آن خانمى هستم كه فريفتهاش كرده بود. شايد بارها ديدهامش، نمىدانم. اگر همانى باشد كه شعر شاعر نيست شده را بىهيچ گفتهاى به او دادم، اگر همانى باشد كه شاعر شيفته لبخندهايش بود، چگونه مىتوانم هويت شاعر را برايش اثبات كنم؟ همانهايى كه بيكاره و ولگرد مىخواندندش، گفتند: آخر اين هم نشانىاى ست كه براى يافتن كسى يا تشخيص هويتش بكار بخورد؟ هزاران ولگرد و بيكاره را هرروزه در خيابان و كوچه مىبينيم. قرار نيست كه همهاشان را ما شناسايى كنيم. بعيد نيست چنين كسى را ديده باشيم و بيكاره خوانده باشيمش. اما چهره و نام و وجودش را نمىتوانيم شهادت بدهيم. تنها كسى كه ايمان به وجود چنين شخصى دارد من هستم. و آن پرندة رو به مرگ. ديروز به سراغم آمده بود. اما سحرگان ديروز بود كه پاسبانى شهادت بر فاجعهاى خونين در راه آهن داد. بىشك پاسبان واژههاى زنده مانده را همراه با لكههايى از خون پرنده را به آن خانم داده بود. آيا اگر بيابمش مىتوانم شعرهاى شاعر نيست شده را نجات دهم؟ اما او ناپديد شده است. به واقع بايد بگويم اويى وجود ندارد. او، آن شاعر بىنام و نشان در رويا و ذهن، در خيالات واهىاش به كسى كه وجود بيرونى نداشت عشق مىورزيد. اما همه ديگران وجود آن خانم را تاييد مىكردند و در هويت شاعر كوچكترين ترديدى نداشتند كه وجود ندارد. اما بايد بيابمش. همان خانم را، همانى كه هرروز از كوچه سنگفرش شده مىگذرد. كوچه سنگفرش شدهاى كه كنارة خطوط آهن واقع شده، همان جايى كه ديروز سحرگاهان لكههاى خونين واژههاى له شده رها در باد، رقصان رخسار او را لمس كرده و گونههايش را خونين كرده بودند. و آنگاه دلدار شاعر از سر اندوه و ترس جيغى كشيده و فرياد كرده بود: شاعر مرد. خون شاعر، بوى خون شاعر مىآيد. ديگر هيچكس شعرى نمىسرايد. و به خانه كه رسيده بود تنها شعر يادگارىاش را گريسته بود. اگر بيابمش بايد بگويمش بگذار دوستت بدارد. و وجودش را باور كن. حتا اگر همگان انكارش كردهاند. اگر بيابمش! |