|
نقد و بررسی داستان: بيگانهاى در من |
| چاپ |
|
پست الكترونيكي
|
|
هما داوودی
|
|
نمىدانم انقلاب سال 57 ايران چه بوده است؟ آيا خوابى بود كه بر همه ما عارض شد، يا روياى زودگذر سحرگاهى بود يا تبى هولناك كه پيكره همه ايران را در خود گرفت؟ براى من امكان تحليل و قضاوت پيرامون آن وجود ندارد. شايد بتوانم بگويم، همان اندازه توانايى به يادآورى آن دوران را دارم كه توانايى يادآورى يك رويا را در شبهاى پيشين. من توانايى بازگويى آن چيزى را دارم كه ذهنم باوريده به ياد دارد و به خواب ديده است. بىشك در اين بازگويى رويا بسيارى بخشهايش را فراموش كردهام و بخشهايى را نيز خود باوريدهام كه چنين بوده است. حس مىكنم روياى بر من گذشته، بسيار بيشتر از آن چيزى بوده است كه حالا مىخواهم بازگويم؛ اما به ذهن نمىآورم و از اين رو به بازسازى رويايى مىپردازم كه تكههايى پراكنده از آن را در ذهن دارم. و اينجاست كه رويايى دوباره بر من عارض مىشود، كه شايد ديگر روياى حادث شده نباشد. انقلاب بهمن 57 هم بهسان همين خواب است، براى من كه تحليلگر نيستم. داستانِ انقلاب نمىتواند چيزى جز اين باشد. حقيقت انقلاب هم همين است. من
نمىدانم انقلاب سال 57 ايران چه بوده است؟ آيا خوابى بود كه بر همه ما عارض شد، يا روياى زودگذر سحرگاهى بود يا تبى هولناك كه پيكره همه ايران را در خود گرفت؟ براى من امكان تحليل و قضاوت پيرامون آن وجود ندارد. شايد بتوانم بگويم، همان اندازه توانايى به يادآورى آن دوران را دارم كه توانايى يادآورى يك رويا را در شبهاى پيشين. من توانايى بازگويى آن چيزى را دارم كه ذهنم باوريده به ياد دارد و به خواب ديده است. بىشك در اين بازگويى رويا بسيارى بخشهايش را فراموش كردهام و بخشهايى را نيز خود باوريدهام كه چنين بوده است. حس مىكنم روياى بر من گذشته، بسيار بيشتر از آن چيزى بوده است كه حالا مىخواهم بازگويم؛ اما به ذهن نمىآورم و از اين رو به بازسازى رويايى مىپردازم كه تكههايى پراكنده از آن را در ذهن دارم. و اينجاست كه رويايى دوباره بر من عارض مىشود، كه شايد ديگر روياى حادث شده نباشد. انقلاب بهمن 57 هم بهسان همين خواب است، براى من كه تحليلگر نيستم. داستانِ انقلاب نمىتواند چيزى جز اين باشد. حقيقت انقلاب هم همين است. من چيزى جز اين حقيقت را باور ندارم. اما نمىخواهم اين حقيقت شخصى را به ديگران تعميم دهم. از همين روست كه بىهيچ پيشداورى به فضاى داستانى »بيگانهاى در من« وارد مىشوم، تا داستانِ انقلاب را به روايتِ شكوهميرزادهگى بخوانم. راوى، زنى از اروپاى شرقى است كه تحت تاثير سركوب آزادىها در ميهنش به انگليس مهاجرت كرده و با مردى ايرانى آشنا شده و ازدواج مىكند. بر اثر بحران انقلاب و تلاش ايرانيان براى برقرارى دمكراسى به ايران مهاجرت مىكند. در اينجا داستان انقلاب و رفتار تودهاى مردم، سازمان اجتماعى و نظام فرهنگى ما از صافىهاى ذهن اين بيگانه براى ما روشن مىشود. او بيگانهاى به درد آشنا، رهيده از ستم كسانى كه به نام مردم عليه مردم و هنجارهاى دمكراسى جامعه اقدام كردند و حالا در ايران مىبيند دستهاى ديگر زير عنوانى ديگر، باز هم به سركوب مردم به اتهام »اقدام عليه امنيت كشور« مىپردازند. ) اين واژهگان شناختهشده را از دادگاههاى نظامى شاه به عاريت گرفتهام(. پس او در اينجا خودى مىگردد؛ ولى چرا بيگانهاى را در خود پرورانده است؟ فرزند او به نام انقلاب، به دفاع از حكومت برآمده از همين شرايط برمىخيزد كه از هيچ جنايتى عليه مردم فروگذارى نمىكند. آيا اين بيگانهاى است كه زنِ قربانى دو كشور در خود پرورش داده است؟ آن بيگانه خودى شده، و اين خودى بيگانه شدهاى كه در دو قطب متضاد حركت مىكنند، پايههاى آنتىگونيستى و پروتاگونيستى روايت را شكل مىدهند، ديگر مخاطب نيازى به حضور خود نويسنده ندارد تا او را راهنمايى كند و در تحليل رويدادها و اشيا ياريش دهد. خواننده انتظار دارد با فضاى خلق شده، نويسنده، خواننده و شخصيتهاى درگير داستان را تنها بگذارد تا خودشان همديگر را بيابند.؛ اما چنين چيزى را نويسنده نمىپذيرد و به ذهن خواننده داستان اطمينان ندارد، از اين رو دمادم او را راهنمايى مىكند، شعار مىدهد، دست شخصيتهايش را مىگيرد و آنها را جلو مىآورد تا به خواننده معرفى كند، گويا ترس دارد، نكند خواننده در ميان انبوه رويدادهاى داستان و آدمها، نتواند شخصيتهاى داستانى را تشخيص دهد. شكوه ميرزادهگى در اين داستان بلند كه خود آن را رئاليزم ناب ادبى ناميده، هرچند با زبانى ساده و جذاب توانسته به شيوه مدرن شخصيت پردازى داستانى نشان دهد كه شخصيتها، سايههايى از نويسنده بيش نيستند و با نگرشى زنانه به روايت رويداد مىپردازد كه ارزش محتوايى داستان را تثبيت مىكند؛ اما گرفتار كلى گويى عليه آدمهاى تيپيك شده است كه حكومت را به چنگ گرفتهاند، او از آنجا كه چندان شناختى عينى از اينگونه آدمها ندارد و شناختش را از طريق روزنامهها و نقلهاى ديگران بدست آورده توانايى نفوذ در روحيه و شخصيت هركدام از اينان را ندارد و به محض احساس به تله افتادن براى شخصيت عينى پردازى، گريز زده و از مهلكه مىگريزد. و به شعاردهى عليه اين شمايلها مىپردازد و به همان ذهنيتى تكيه مىكند كه مىداند از اين شعارهاى آتشين زنانه عليه حكومت مشعوف مىشود و به نويسندهاش درود مىفرستد. حتا انتخاب يك زن خارجى بهعنوان روايتگر داستان و ترسيم كننده فضاى داستانى كه همچون يك ايرانى در بطن جريانهاى انقلاب نمىتواند موشكافانه بنگرد، مسئوليت نويسنده را براى درست ديدن رويدادها و شخصيت هاى داستان منتفى نمىكند. چرا بايد راوى اينگونه بيرحمانه به سلاخى آدمهاى مخالف بپردازد و آدمها را به دو دسته خوب و بد تقسيم كند؟ اين معيار سنجش آدمها را از كجا يافته است كه به منِ خواننده مىخواهد تحميل كند؟ آيا او حق دارد كه حكومت مذهبى جمهورى اسلامى را با حكومت ايدئولوژيك اروپاى شرقى مقايسه كند و سركوب مخالفين هردو جناح را يكى بداند؟ من توانايى بررسى تطبيقى ميان حكومتهاى اروپاى شرقى با جمهورى اسلامى را ندارم. تنها يك چيز را مىدانم و آن اينكه در ميان ديكتاتورترين و جنايتكارترين حكومتها، همچون جمهورى اسلامى بازهم انسان ها داراى تمايز و تفاوت روحيه و شخصيت هستند كه علىرغم تمامى سحر و افسونهاى ايدئولوژيك آدمهايش توسط حكومتيان، بازهم اينان هويتى فردى دارند و در مرحله نخست انسانى هستند كه از دنياى پيرامون و هستى متاثر مىشوند. برآنيم كه هركس حقيقت مربوط به خود را دارد و برايش حقيقت همانى است كه چشمانش از واقعيت بيرون نماى ويژه خود را به انديشه فرد پژواك مىدهد. هركس مىتواند انقلاب را آنگونه بازگويه كند كه ديده و انديشيده است و اين گونهگونهگى روايت هاست كه انسان را توانا به نگريستن از زواياى گوناگون يك پديده رويداده مىكند كه به گذشته پيوسته است. اما نبايد يك امرمهم را فراموش كرد، اگر قرار باشد اين بازنگرى از واقعيت گذشته از همان دريچه تنگى باشد كه تنها مفر ديد سايرين بوده است، پس چرا بايد نويسنده زحمت نوشتن به خود را بدهد؟ خوانندهاى كه روى به كتاب مىآورد، گمان يافتن دريچهاى نو به واقعيت انگيزانندهاى نو براى خواندن را داشته است. چرا نويسندهاش دريچهاى نو گشوده شده به واقعيت رخداده را نيافته است؟ اين همان درد كهنه شده ماست كه از يك سرزمين ديكتاتورگزيده برخاستهايم. شايد ما هنوز نياز داريم اتحادشوروىهاى ديگرى مثلا" در زمينه ادبيات، زندهگى و روابط اجتماعىامان سرنگون شود تا ما كه همه چيزمان بتها و كعبههاى آمال ويژه خود را از پيش برايمان تعيين كردهاند، واداشتهشويم اندكى بينديشيم و به گذشته و ديدگاهمان نسبت به اين پديدهها با ديدهى نقادانه بنگريم و در راستاى دگرگونىها گام نهيم. اگر اتحادشوورى سرنگون نمىشد، بسيارى از كسانى كه همچنان به انديشههاى سياسى چپ اعتقاد داشتند دچار ترديد نمىشدند و ايمان به درستى راهشان داشتند و حاضر به پذيرش كوچكترين انتقادى نبودند. حالا آنان زمين سوخته سياست را رها كردهاند و به زمين هاى دست نخورده ادبيات روى آوردهاند كه ايمان دارند اتحادشوروى ادبىاشان سرنگون نخواهد شد. وجود يك آوايى در اثر، نشانهها و ردپاهاى نويسنده و سنگينى نقش راوى، چونان نصيحتگرى از دوران باستان به خواننده خود را تحميل مىكند كه اميدهاى درخشش در خلاقيت كار هنريش شايد از ميان مىبرد. كتاب پياپى به خواننده يادآورى مىكند، اين راوى است كه بر همه رويدادها و آدمها اشراق دارد و پايبند بدان است، هيچ نكتهاى را براى خواننده مبهم باقى نگذارد تا خواننده را بخوبى هدايت نمايد. از اينكه داستان به شيوهى رئاليزم توانسته فضاسازيى كند كه خاطرهى انقلاب و سركوبها و جدايىهايى ناخواسته گذشته را به ذهن خواننده خطور دهد، بىشك بايد به نويسنده براى تواناييش در ساخت چنين فضايى تبريك گفت. اگر خواستمان از داستان همين باشد. |