|
از «ليليانا اورسو» شاعر و نويسندهى رومانيايى،
تاكنون شش دفتر شعر در زادگاهش، رومانى، به چاپ رسيده است، چندتايى از
آنها پس از برقرارى دمكراسى در كشورش. او هم اينك استاد آفرينشهاى
ادبى دانشگاه لوييزويل امريكاست. دو مجموعه شعر: »آسمان در پشت جنگل« و
»فرشتهاى سوار بر جانورى وحشى« از ليليانا اورسو به انگليسى ترجمه و در
امريكا به چاپ رسيده است.
اينهانقابهاى كاری اند كه خودم را در پشتشان
حفظ مىكنم
در روزگارى كه شاعر ديگرى توصيهام مىكند
«خودت را به چيزى
ديگر درآر! چيزى ديگر، حتا يك اژدها. براى زمانى فراموش كن كه شاعرى
برايت ثمرى ندارد حتا مىتواند نابودت كند.»
و من _ كه لجوجانه به نوشتن
اشعارم ادامه مىدهم
تا گلچين كنم، تا دوباره بازيابم جوانىام را از
عكسها
استوقدوسها را، شاخه شاخه جمع مىكنم
تا بر ميز پدر مردهام،
پخششان كنم. گويى اين كه زندگى همچنان در جريان است.
دو شعر از ليليانا اورسو
گزارنده به فارسى: مريم آذر
از »ليليانا اورسو« شاعر و نويسندهى رومانيايى،
تاكنون شش دفتر شعر در زادگاهش، رومانى، به چاپ رسيده است، چندتايى از
آنها پس از برقرارى دمكراسى در كشورش. او هم اينك استاد آفرينشهاى
ادبى دانشگاه لوييزويل امريكاست. دو مجموعه شعر: »آسمان در پشت جنگل« و
»فرشتهاى سوار بر جانورى وحشى« از ليليانا اورسو به انگليسى ترجمه و در
امريكا به چاپ رسيده است. آنچه منتقدين ادبى از شعرهاى او برداشت
كردهاند، سادگى و ايجاز كلام براى بيان روزمرگىها و سكون و تلخى محيط رو
به مرگ و نيستىست. سكون و بىهويتى زادگاهش، رومانى، كه شور و شادى از
آن رخت بربسته بود و همه چيز در پناه هويت شناسنامهاى و مدارك اثبات
تابعيت امكان حيات مىيافت و هنوز هم دنبالهاش در ذهنيت عمومى جامعه
وجود دارد.
همانگونه كه خودِ اورسو در يكى از شعرهايش گفته است: سكون،
بىهويتى و واهمههاى عمومى، ارمغان ديكتاتورها، با رفتنشان، همچنان
مىماند. اين مشكل بزرگ كنونى رومانىست. «نارنجستان»
نقاب های کاری
براى شاعر زمان خوبى
نيست
نوميدانه دست گشودهام در كنارهى لبها
_ لرزش صدايم، وقتى كه در
بازارِ »سيبين« بخارست،
يك كيلو گيلاس خواستم _
اينها نقابهاى كارىاند
كه خودم را در پشتشان حفظ مىكنم
در روزگارى كه شاعر ديگرى توصيهام
مىكند
»خودت را به چيزى ديگر درآر! چيزى ديگر، حتا يك اژدها. براى زمانى
فراموش كن كه شاعرى برايت ثمرى ندارد حتا مىتواند نابودت كند.«
و من _
كه لجوجانه به نوشتن اشعارم ادامه مىدهم تا گلچين كنم، تا دوباره بازيابم
جوانىام را از عكسها _
استوقدوسها را، شاخه شاخه جمع مىكنم
تا بر ميز
پدر مردهام، پخششان كنم. گويى اين كه زندگى همچنان در جريان است.
آرامبخش، مهربان و قابل تصور گويى وجودم،
آرى،
چيست: فوارهاى از
ستارگان.
2
بر جزيره در آن جزيرهى بىنام تنها يك روز ماندم
اما براى 365
روز ديگر خوشبخت بوديم
ما به خوابى عميق فرو رفتي
م آنگاه كه سه گورخر
تماشايمان مىكردند
و ماهى مردهاى با چشمان ثابت و دورنگرش،
ما را از
روياهامان بيرون كشيدند.
خشكى همه جا در پيرامونمان تنها خشكى و پاروزنان
قايق را، پاروزنان.
و ما پارو مىزديم قايقمان را پارو مىزديم در سرزمين
خشك.
|