|
این معرفی برگرفته از نشریه نارنجستان به سال 2002 می باشد در ان زمان آقا شاهد علی زنده بود؛ اما دو سالی پیش بود که بر اثر ابتلا به سرطان او رفت و شعرهایش را برای ما به جا گذاشت برای همین لحن متن آن گونه است که گویا هنوز زنده است. تغییرش نداده ایم چرا که متن می خواست او هنوز زنده باشد لااقل در این متن.
معرفى كتاب: «سرزمينى بدون اداره پست»
دفتر شعر آقا شاهد على
آقا شاهدعلى، زادهى نيودهلى به سال 1949 بزرگ شده در يك خانواده مسلمان كشميرى، تحصيلات خود را در دانشگاه سريناگار كشمير و دانشگاه دهلى به پايان برد. پس از آن دكتراى زبان انگليسى را از دانشگاه ايالتى پنسيلوانيا در 1984 و درجه فوق ليسانس هنرشناسى خود را از دانشگاه آريزونا دريافت كرد. على علاوه بر دفترهاى شعر »يك نقشه نوستالوژيك امريكا«، »سرزمينى بدون ادارهى پست«، »شاهد محبوب«، »قدم زدن در برگ زرد«، »نيم وجب هيماليا«، و »استخوان خاطره بگم اختر« مجموعه مقالات »اليوت همچون يك ويراستار« و »گزينهى اشعار فياض احمد فياض« را به چاپ رسانده است.
او هم اكنون جزو ويراستاران نشريههايى همچون »پاريس ريويو«، »امريكن پويترى ريويو«، و مشاور هنرى ايالت پنسيلوانيا در كنفرانس نويسندگان معروف به »نويسندگان يك تكه نان«، بنياد اينگرام مريل، بنياد هنرى نيويورك، بنياد گوگنهايم و همچنين برندهى جايزهى »پوشكارت پرايز« مىباشد. آقا شاهد على در دانشگاه دهلى، پنسيلوانيا، پرينستون، هاميلتون كالج، بروخ كالج، دانشگاه يوتا، و وارن ويلسون كالج، تدريس آفرينش ادبى را برعهده داشته است. اشعار على بويژه در كتاب »سرزمينى بدون اداره پست« رنگ و بوى شرقى دارد، هم در شكل و ساخت بيرونى شعر، هم در بافت درونى. ساخت بيرونى شعر، غزليات و رباعياتش، گرچه به زبان انگليسىست، اما شايد براى نخستين بار، بدعت آميزش اوزان عروضى و زبان انگليسى را پايهريزى كرده است.
غزليات آقاشهيد على گاه تا بدانجا مىرود كه اگر در پى ساخت واژگان نباشيم، و آن را بشنويم، آهنگ آشناى اوزان عروضى را درخواهيم يافت. اگر ازرا پاند هايكوهاى ژاپنى را با زبان انگليسى آميخت، آكنده از دود روغنى روشنايىهاى پريده رنگ است و با چنين نورى نمىتوان ردپاى كسى را دنبال كرد. شاعر خود را اسير بازى كلمات نمىكند. از عرفان عبرى »در آغاز كلمه بود« فاصله مىگيرد. چنين شعرى را نتهاى موسيقى نقش بسته بر كاغذ مىداند كه چيزى نيستند مگر كليدهايى براى نوازندهاى ماهر تا به جهان موسيقيايى پشت درها راه يابد.
او خود اشاره مىكند جهانبينى شرق موسيقى را وراى نتها و شعر را وراى كلمات مىداند، جايى كه انگشتان سياه شده از دوده چراغ تمبر نامهها را باطل مىكند، آدمها يا نامهها؟ نامهها را بايست خواند تا آشوب و پريشان حالىشان را درك كنيم، همچون آدمها در سرزمينى كه ادارهى پست ندارد: »
«....درست در نقطهاى معين جاى پاى تو را گم كردم
من به تو نيازمندم.
تو نياز دارى به كمالبخشى من ...
تاريخ تو بر سر راه خاطرهى من قرار گرفته
من همهى آنچه گم كردهاى هستم. دشمن كامل تو
خاطرهى تو بر سر راه خاطرهى من قرار گرفته»
در چنين فضايىست كه شاعر دوباره به سرزمين خود باز مىگردد:
«جايى كه منارهها در دل خاك دفن شدهاند
و كسى فتيلهى پيهسوز را در روغن خردل مىخيساند
هرشب
پلهها را بالا مىرود تا پيامى را كه بر سيارهها نوشته شده بخواند.
انگشتان سياهشدهاش تمبرهاى نامهها را باطل مىكنند
تمبرهاى نامههاى بايگانى شده با نشانىهاى جزاديده،
نشانى خانههاى دفن شده يا تهى شده.
تهى؟ زيرا بسيارها گريختهاند.»
در شهر ويران شده كه آدمهاش گريختهاند، نامهها پريشان حال ماندهاند؛ اما كسى نيست تا پريشانى درونشان را بخواند. نامهها همه آشوبيده و شيدايىاند. آدمها خودشان را به مقصد مىرسانند، با درونى پريشان. جايگاهها جابجا شده، نامهها با آدمها. نامهها ماندهاند و آدمها مىروند. تنها نامهاى باز مىشود كه در آن پوست تنى شكوه مىكند از چروكيدگى و مچاله شدنش در نبود دستهايى نوازشگر، سالها دستى اين پوست را لمس نكرده. در پايان شاعر دريافت كننده واقعى نامه را روز عاشورا در خيابانهاى جارى از خون كشته شدهها مىيابد كه جان داده است. سرزمينى بدون اداره پست، بازيافت ويرانههاى تاريخى نيست، مشاهدات زائرىست كه منزلگاهها را پشت سر مىگذارد تا در جايى، لابلاى سطرهاى نامهاى يا شعرى آرام گيرد، فرجام كه در بالاى منارهى دفن شده در مىيابد منزلگاهى وجود ندارد. رفتن به سوى منزلگاه خود منزلگاه است.
آقاشهيد على بايست نخستين شاعرى بوده باشد كه غزل و رباعى را به گسترهى زبان انگليسى راه داده، تنوع و ژرفايى به آن بخشيده است. عرفان ايرانى از طريق شاعران صوفىمسلك ايرانى همچون «سيدعلى همدانى معروف به شاه همدانی» كه سه بار به سرزمين كشمير سفر كرده و هوادارانى در آنجا يافته گسترش يافته است.
از ديگر صوفيان معروف كشمير از «شيخ نورالدين» مىتوان نام برد كه آثار هردوى اينان مورد استفاده شعرى آقا شاهدعلى قرار گرفتهاند. اين مايهى شگفتى نخواهد بود وقتى خود او مىگويد زبان فارسى را در كشمير آموخته. غزليات حافظ و سعدى را از بر كرده، نه تنها رباعيات خيام را شنيده و خوانده؛ بلكه گاه راه به ژرفاها و معناهاى آن نيز برده است. عرفان نهفته در بافت دستگاه بهم پيوسته شعرى او، ذاتا" شرقى و برخاسته از عرفان هند و ايرانىست.
سرزمينى بدون اداره پست، تصويرهاى خيالين سرزمين شعر است، هبوط شعر است كه شور و شيدايى از نخستين بندهاى شعريش آغاز به خودنمايى مىكند، رها شده در فضاهاى سفيد ميان شعرها و مكانهاى خالى از آدم در سرزمينى كه هيچكس ديگر در آن زيست نمىكند.
«در يك نقطه معين،
جاى پاى تو را گم كردم!»
كه انتقالىست از »شهرى به جايى كه اخبارى به آن نمىرسد«. خطوط تلفن قطع شده، ساكنان آن در آرزوى دريافت خبرى هستند حتا اگر شايعهاى باشد؛ اما هيچ خبرى به آن ناحيه نمىرسد. اداره پست به سادگى انبار نامههاى مرده شده است.
«صدها صندوق پست مملو از نامههاى فرستاده نشده
خوشبختانه اينسو آنسوى زمين را نگريست
اين نامهاى را كه براى شما فرستاده شده بود ديدم.»
آشفتگى در درون پاكت نامه پنهان شده است.جايى كه هركس نشانههاى خود را دنبال مىكند؛ مگر در فرجام بدنشان به خانه برسد و خود را به بالاى مناره برسانند »كسى فتيلهى پيهسوز را در روغن خردل مىخيساند\
هرشب پلهها را بالا مىرود تا پيامى را كه بر سيارهها نوشته شده بخواند.« شاعر از پل شماره صفر كه بر رودخانه سنيگارا بنا شده مىگذرد.
خاطرهام دوباره در مسير تاريخ تو قرار گرفته
در ميان دود آغشته به روغن روشنايى پريده رنگ
همه زمستان
زمان رازيانههاى كوبيده شده را روغن مىكشد..»:
بيگانهاى به خانه بازگشته، اين بار دوباره بيگانگى بسراغش مىآيد. همهى آنهايى كه بايستى بوده باشند، رفتهاند. ا
|