|
مارسل پروست اگر يك نويسندهى امريكايى بود |
| چاپ |
|
پست الكترونيكي
|
|
بهمن سقایی
|
|
شايد برايمان عجيب آيد اگر به ذهن بياوريم مارسل پروست را كه نويسندهاى امريكايى مىبود. چه اتفاقى مىافتاد، اگر تخيلمان واقعيت داشت؟ آيا همچنان توانا به نوشتن رمان درجستجوى زمان از دست رفته در آن بىشمار واژههايش مىشد؟ اما چرا ما كه نه فرانسوى هستيم، نه امريكايى، مىخواهيم اين فرض ناممكن را بخود بقبولانيم و چه فايدهاى در اين تخيل بهرهى ما مىشود؟ آن چيزهايى كه ما به دنبالش هستيم و اين پيشفرض هم يكى از ابزارهاى ضرورى آن است، همانا ماهيت نفسانى رمان است. ماهيت نفسانى از آن لحاظ كه رمان مىتواند به عنوان يكى از پديدههاى ذوقى و نفسانى بشر در روابطى كه ما را به غناى روح پيوند مىدهد، سخت يارى دهد
شايد برايمان عجيب آيد اگر به ذهن بياوريم مارسل پروست را كه نويسندهاى امريكايى مىبود. چه اتفاقى مىافتاد، اگر تخيلمان واقعيت داشت؟ آيا همچنان توانا به نوشتن رمان درجستجوى زمان از دست رفته در آن بىشمار واژههايش مىشد؟ اما چرا ما كه نه فرانسوى هستيم، نه امريكايى، مىخواهيم اين فرض ناممكن را بخود بقبولانيم و چه فايدهاى در اين تخيل بهرهى ما مىشود؟ آن چيزهايى كه ما به دنبالش هستيم و اين پيشفرض هم يكى از ابزارهاى ضرورى آن است، همانا ماهيت نفسانى رمان است. ماهيت نفسانى از آن لحاظ كه رمان مىتواند به عنوان يكى از پديدههاى ذوقى و نفسانى بشر در روابطى كه ما را به غناى روح پيوند مىدهد، سخت يارى دهد. اما بازگرديم به تخيلى كه نويدش را دادهايم. اگر پروست امريكايى بود، چه اتفاقى مىافتاد؟ نمىخواهيم داستانى تخيلى بنويسيم و پروست را در خيابانهاى نيويورك سرگردان از اين دفتر انتشاراتى به آن ديگرى نشان داده، آخر سر نوميد از چاپ كتابش، دست از نوشتن و ادامهى آن برداشته، و ناشناخته بماند. در اين گمشدن، هيچكس راه به بزرگى اين شاهكار ادبى جهان نبرده، فرجام آن كه كتاب »زمان از دست رفته« لابلاى وسايل به ارث رسيده يك نويسندهى ناكام و شكستخورده، در ميان مشتى اوراق رويهم تلنبار شده يافت شود كه شايد رفتگران يا تميزكنندهگان نگاهى از سر هوس به آن انداخته، پوزخندى مايوس به لبهاشان نقش بسته، اگر اهل ذوق روحى بوده باشند، به نيروى بخت شكستخورده خود نيز غمخواريى با نويسنده به دل راه دهند. اما اگر واقعا" پروست يك امريكايى بود، كتابش توسط ويراستار انتشاراتى به يك هشتم يا يك چهارم كاهش مىيافت تا براى خوانندهاى كه ادبيات علاقهمند است اما از سر ناچارى در زندگى روزمره شتابان از پى چيزهاى موهوم مىگردد، قابل هضم باشد. همان محيطى كه زمينهساز مينىماليستهاى امريكايى شد و نويسندگان زير فشار ديكتاتورى ناشران و ويراستاران به چنين نوشتارى تن دردادند. اصولا" درآغاز ناشران امريكايى، بعدها اروپايى، با در نظر گرفتن بازار و ذهنيت خوانندگان رمان، ويراستار را كه خويشكاريش درواقع برطرف كردن اشتباهات املايى انشايى متن بود، به چنان مقام رفيعى ارتقا دادند كه همچون تدوينگران فيلم )درآغاز كار سينما تدوينگران تنها كار بهم چسباندن راشهاى فيلم را برعهده داشتند، با گسترش سينماى هنرى، كارگردانان عهدهدار تدوين فيلمشان بودند، اما در سينماى عمومى رشتهاى جداگانه، مستقل از كارگردان و زير نظارت مستقيم و فرمان بازارياب فيلم، به نام تدوين را كارسازى كردند تا فيلم به ذائقه بينندگان خوشايند آيد( كار قيچى و سانسور داستان را برعهده بگيرد و چنان كند كه گاه نيمى از داستان بنا به ضرورت ذهنيت عمومى خوانندگان _ كه ويراستار آن را نمايندگى مىكند و شناخت درستى هم از آن دارد،_ حذف و گاه تغيير يابد. اگر سخنان گالوپ سرويراستار بنام امريكايى را مرور كنيم، به روشنى مىبينيم ويراستار حتا در تغيير ماجراها و شخصيتهاى رمان، حذف يكى و خلق شخصيتى كه هرگز در داستان نبوده، كمرنگ يا پررنگ كردن شخصيتى كه مىتواند احساسات مخاطب را طرد يا جذب كند، همه و همه نشان از حكم مطلق بازار كتاب بر محتوا و شكل رمان دارد. اين حكم مستبدانه تابدانجا پيش مىرود كه گاه اين ويراستاران هستند كه رمان را مىنويسند، نه نويسنده كه طرح از اوست، در مىيابيم كار آفرينش ادبى به يك صنعت سرگرم كننده و تكنولوژى عامهپسند درآمده است. در چنين فضايى مارسل پروست نمىتوانست نويسنده باشد. نويسندهاى كه ناشران فرانسوى تا همين چند سال پيش حتا جرئت ويرايش اغلاط فاحش چاپى نسخهى رويت شدهى خود او را نداشتند و با همان گسيختگى متن در جابجايى رمان، با همان اشتباهات انشايى املايى، به چاپ رساندهاند، و گاه چنان اشتباهات فاحشى همچون اظهار تاسف يكى از شخصيتها از مرگ كوتار )دانشمند پير داستان( در يكى از شبنشينىهاى محفلى، درحالى كه دو فصل پس از آن هنوز كوتار زنده است و در شبنشينىها شركت مىكند. و پارهگفتارهايى كه پروست به عنوان يادداشتهايى در كتاب آورده بود )براى مقابله با فراموشى ذهن خود( تا در فرصت مناسب آن را پرورانده و در داستان شكل دهد. مارسل پروست نمىتوانست امريكايى باشد يا اصولا" با ذهنيت امريكايى آشنا باشد، او همچون كافكا كنش نوشتن را دريچهى براى گريختن از بحران امروزهروز جهان مىدانست، چرا كه ساختار رمانش جريان آرام و بىسروصداى رودخانهاىست كه از ميان جنگلها و جلگهها گذر مىكند تا به دريا بپيوندد و اگر شتابى در كار بوده باشد، شتاب ماهيان در چرخش عرض رودخانه است. رمان او »نوشتن در زمان و براى زمان« است: »رمان زمان«. درواقع به چالش گرفتن زمان تا انسان در جايى از اين شتاب زندگى فاصله گرفته، در ايستايى و سكون به درنگ و انديشيدن پيرامون آن اقدام كند. برداشت تجريدى از زمان وقايع نه وقايع زمان، به پروست اين امكان را داد تا رمان خود را پديد آورد. او زمانى دست به نوشتن و آفرينش كتاب خود برد كه از همراهى با زمان خوددارى كرد و در جايى زمانى، به زمان رخدادها نگريست و موقع و موضع خود را دريافت. او به يك تجربهى جادويى و اسرارآميز از مفهوم زمان دست يافت كه در واپسين بخش كتاب »زمان بازيافته« در صحنههاى حضور در آخرين ميهمانى اشراف كهن، ياران كهن و شكستخوردگان از زمان آن را پژواك داده است. او به ساختار معنوى زمان نزديك شد. اين تلاش براى ايستايى و درنگ با ساخت ذهنى جامعهى پرتكاپو و شتابان امريكا در تقابل و تضادى آشكار است. مارسل پروست »در جستجوى زمان از دست رفته« را براى آن دسته از خوانندگان ادبيات داستانى نوشته كه فضاى شتابان جامعه را نفى كرده، در سكوت و سكون مطلق در برابر كتاب قرار گرفتهاند. صفحات كتاب نه در پى پيشبرد داستان، كه عملا" روايت و داستانى براى خواندن وجود ندارد؛ بلكه در پى نگريستن به جهان آرامش ايدهآل انسانىاند. خواننده با درگير شدن در جهان از دست شدهى پروست، گونهاى زندگى پرهيزگارانه، )پرهيزگارانه نه به مفهوم تبرى جستن از گناهان دينى يا مدنى(، را در پيش مىگيرد. در چنين جهانى انسان نه به مفهوم يك شئى مدنى و قانونپذير، و نيز نه بعنوان فرآوردهاى اينجهانى، و در فرجام نه بعنوان عصارهى معناى اينجهانى، بلكه حضورى معنوى در اينجهان معنا مىيابد. پس چندان شگفتانگيز نخواهد بود اگر چنين انسانى در جامعهى پر تحرك امروزى تقريبا" تهى از حضور باشد. براى همين مىشود پيشبينى كرد نويسندهاش نمىتوانست يك امريكايى باشد. او بايست فرانسوى مىماند، يك فرانسوى آغاز سده بيستم. شايد هم در آن زمان كمياب و اضافه بر سازمان اجتماعى. اما حالا »درجستجوى زمان از دست رفته« حضور دارد و بر جهان ادبيات سايهافكن شده است. اين كتاب را مىتوان در لابلاى قفسههاى كتابخانههاى امريكايى يافته، به تاريخهاى پشت جلد نگريست كه هرچند سال يكبار، گذرندهاى از سر كنجكاوى يا شوق خواندن آن را از قفسهها به خانه برده باشد. اين امكان هم هست كه روح مارسل پروست در لابلاى قفسه كتابخانههاى عمومى سراسر جهان مىچرخد تا خوانندگان كتاب خود را بازشناسد. |