|
بهمن سقایی
|
|
طوفانى عصبى شهر را زير تب و تاب خود گرفته بود. درهم كوبيده، آشفته و غريب. خرابى و درهم ريختگى و درختهاى شكسته در خيابان كه شيرة آنها مثل خون زردرنگى روى زمين جارى بود. سينمايى كه درِ شكسته آن در پياده رو فرو رفته، پوسترهاى فيلم آن در هوا معلق بودند. و يك چاى فروش كنار خيابان كه قورى بستزدهاش تركى بزرگ برداشته و چاى شرابى رنگش روى زمين لكه بزرگى درست كرده بود. بچهاى كه در حال خوردن بستنىاش بود.
اداره آموزش و پرورش شهر شتابان جلسه گذاشته بود زنگ تعليمات مدنى دبيرستانها را تعطيل كند يا نه؟ البته دبير علم الاشياء در مرخصى بود و خود بخود كلاسش برگذار نمىشد.
مغازهها در حال بستن بودند. غرش مهيب طوفان هنوز در شهر مىپيچيد. كف خيابانها مملو از خرت و پرت شده بود و فضا پر از كاغذهاى باطله و اشياء سبك و زبالهها بود. همان روز صبح كارگران شهردارى بىآنكه از آمدن طوفان اطلاعى داشته باشند، دست از كار كشيده بودند. و در محوطه شهردارى پچ پچ مىكردند. مرد جوانى كه با ضبط صوت كوچكى در حال ضبط صداى غرش طوفان بود توسط پاسبانى دستگير شده بود. يك قفس پرنده با دو قنارى كوچك در هوا به اينسو و آنسو پرتاب مىشد. آقاى آسيبخواه كه كت و شلوار گشادش را گرد و غبار طوفان كثيف كرده بود و مرتب با دستهايش آنها را مىتكاند به طرف ماشينش رفت. حداقل مىشد اينطور تصور كرد. با دسته کلیدی در دست، ماشين هاى صدمه ديده را برآورد خسارت مىكرد. پايين خيابان در حاشيه كمر يك پارك حيرت زده ايستاد. ماشينى در كار نبود. چشمانش گرد و قرمز بود. درخت شكسته ای جايى كه قرار بود ماشين باشد، افتاده، پوشالهاى لانه پرندههايى در لابلاى شاخههاى درخت پخش شده بود. و دائما" خار و خاشاكش را باد مىبرد. ماشينش را دزديده بودند. در اين طوفان و آشوب كه همه چيز درهم ريخته و خيابان با اشياء معلق و درختان كنده شده مسدود شده بود، امكان عبور هيچ ماشينى نبود. (دزديده شده!) اين كلمات را جويده و تلخ ادا كرد. باخود گفت: «طوفان ماشين را به حركت درآورده و در جايى دور پرتاب كرده.» دستها را سايه بان چشمهاش کرده، پیرامون را تا دوردستها ورانداز کرد.«با ماشين آمده بودم؟»
قرار بود ماشين را براى تعمير به مكانيك داده، پياده به اداره بيايد. به یقین ماشين در تعميرگاه است. اما نه تا آنجا كه يادش مىآمد با ماشين آمده بود. سرساعت 8 صبح! درست موقعى كه اداره رسما" شروع به كار مىكند. حتا نوارى هم در راه گوش داده بود و در راه مقدارى نان براى خانه خريده بود. و فكر كرده بود كه امسال براى تعطيلات به كجا بروند. مطمئن بود كه با ماشين آمده بود و در همين خيابان در كنار....كنار.... چه چيزى پاركش كرده بود؟ يك بشكه آب خوردن در پياده رو بود كه طوفان آنرا برده، اثرى از ريختن آب بشكه هم ديده نمىشد. حالا جز چند نفر را كه وحشتزده و گردوغبار گرفته شتابان و بىهدف مىدويدند و آشغالهاى خيابان كه جولان مىدادند، چيزى را نمىديد. ماشين رفته بود. گمشده بود. خيابان همان خيابان بود. نگاهى كرد. آخرين بار از همين خيابان عبور كرده بود. خيابانى وسيع با گلهاى شببو و ناز كاشته شده در وسط آن كه از ديوارة سيمانى پايين آمده و به آسفالت رسيده و درختان گرمسيرى كوتاه و پرشاخ و برگ و تيغ دار و زير، كه در فاصله زياد سايههاى پريده رنگى را روى آسفالت انداخته بودند. و به تنه يكى از آنها تبليغ تيغ ناست را كه از ورقه نازك حلبى درست شده بود نصب كرده بودند. چند مغازه كنار هم چيده شده بود كه يكى از آنها لحافدوزى بود. صبح كه آمده بود، صاحب مغازه، همان كسى كه هرروز سبيل قيطانىاش را تاب داده، آواز مىخواند. او که از اخبار ساعت 2 راديو متنفر بود، لحاف بزرگى را در حاشيه پيادهرو پهن كرده، در حال دوختن بود. گل بوته بزرگ قرمز رنگى در ميانه آن دوخته شده بود كه انگار بوى عطرش اطراف را پركرده بود و به نظر مىرسيد شهردارى با گلهاى شببوى كاشته شدهاش نمىتوانست جلو بوى عطرآگين آنرا بگيرد. اما لحافدوزى بسته بود. و اثرى از گل قرمز رنگ در اين وزش سهمگين طوفان نبود.
جنازة يك شاعر را چند نفرى بىسروصدا حمل مىكردند و بطرف قبرستان مىبردند. آنان حتا سورة حمد را هم نمىخواندند. جهان آنجا چنان درهم ريخته بود كه كسى به فكر مرگ شاعر شهر نبود. و او در آرامش بطرف ابديت مىرفت. آقاى آسيب خواه با خودش فكر كرد شايد بعدها كه طوفان خوابيد مردم دوباره به فكر او بيفتند و برايش سينه چاك بدهند. و زير لب فاتحهاى خواند. مىتوانست بعدها بگويد: او بىشك به عظمت شاعر پى برده بود.
روى نيمكت ايستگاه اتوبوس نشست و فكركرد: حالا چكاركند؟ اداره هم تعطيل شده و افراد آن براى تماشاى طوفان بيرون رفته و به اعتراضات رئيس اداره وقعى ننهاده بودند. سرايدار هم كليد را با خودش برده بود. كارمندان حق داشتند براى تماشا يا ترس از طوفان اداره را تعطيل كنند. هميشه از اين اتفاقات در اين شهر رخ نمىدهد. مردم به تنوع احتياج دارند. سرش درد گرفت. آسپرينى را از كيفش درآورد و در دهان انداخت. اما آب نبود. زير دندان آنرا خرد كرد و مزه مزه كرد. تلخ بود و از گلويش پايين نمىرفت. ماشين كهنه و قديمى بود. پيكان مدل .47 ديگر نفسش بند آمده بود و بايست مىفروختش. هزينه تعميرش بيشتر از درآمدش بود، اما بالاخره زير پايش بود. اما چرا در اين گيرودار بايد گم شود؟ هركس در اين طوفان آسيبى مىبيند. نصيب او هم شده بود. به كلانترى اطلاع بدهد؟ اما كسى به اين شكايت اهميت نمىدهد. بىدرنگ به او مىگويند: مردم زندگىاشان را از دست دادهاند تو به دنبال پيكان قراضهات مىگردى؟ و اين پاسخ را بىشك با شليك خندههاى ريز و كشدار ادامه مىدهند. كلانترىها كارهاى مهمترى دارند كه گم شدن پيكاكنش به سان افتادن سوزنى در انباركاه است. شيوع بيمارى و بىنظمى مهمترين عارضهاى ست كه شهر پس از طوفان به آن گرفتار مىشود. البته اگر كلانترىها از هجوم طوفان سالم مانده باشند. بعيد نيست پاسبانها از ترس جان كلانترىها را رها كرده و تسليم طوفان كرده باشند. از رفتن به آنجا منصرف شد. نامهرسانى دنبال پلاك خانهاى مىگشت. از آقاى آسيبخواه پرسيد: ببخشيد منزل آقاى حسينى پلاك 48 كجاست؟
آقاى آسيبخواه جواب داد: اينطرف خيابان پلاكهاى زوج هستند و پلاكهاى فرد هم در اين بلبشو گم شدهاند. ) آنگاه شگفتزده ادامه داد( حالا كه همه ادارات بستهاند، پست كار مىكند؟
نامهرسان گفت: نمىدانم اما شايد در اين معركه دريافت يك نامه باعث خوشحالى كسى بشود.
آقاى آسيبخواه جواب داد: درست مثل كسى كه بيايد و بگويد: اينهم ماشين گمشدة تو!!
مزة آسپرين، دهانش را طعم بدى داده بود. چند بار آب دهانش را قورت داد اما دل بهم خوردگى پيدا كرد. سردردش اذيت مىكرد و حرف زدنبا نامهرسان از تنهايىاش بود.
نامهرسان گفت: كى گم شده؟ نگران نباش يك روز پيدا مىشود. يادم است خيلى وقت پيش آنوقت كه من بچه بودم طوفانى بزرگ آمد كه شهر را به هوا برد. آدم بود كه توى آسمان معلق مىزد. امنيهها با باطومهاشان گشت مىدادند و مردها را مىشمردند. اما آبها از آسياب افتاد و مردم فراموش كردند. باز هم برگشتند به خانه و زندگىاشان؛ اما طوفان خوردهها بدجورى گير كردند.
نامهرسان رفت بىخداحافظى. تنها صداى آوازش مىآمد كه صفحه تاب برداشتهاى روى گرامافون را به ذهن مىآورد. آقاى آسيبخواه تنها ماند. يادش آمد كه دوستش در پايين همين خيابان مغازهاى دارد. راه افتاد و با خردههاى آسپرين در دهانش كلنجار رفت. اما افكار مغشوش رهايش نمىكرد. ماشينش رفته بود. مغازة دوستش هم بسته بود. انگار طوفان، تغييرى در اين شهر راكد و بسته گرمسيرى به وجود آورده بود. آنسوتر گربهاى زير الوار خراب شده گير كرده بود. آقاى آسيبخواه كمك كرد تا گربه رها شود. گربه جيغ كشيد و لنگ لنگان گريخت و در ويرانههاى يك خانه گم شد. يكباره يادش آمدكه بايستى بچههايش را به خانه برادرش مىبرد. چرا زودتربه اين فكر نيفتاده بود؟ آيا بچههايش سالم هستنديا زير آوار مانده و مردهاند؟ نكند يكى از آنها مثل اين گربه در حال درد كشيدن زير يك تيرآهن سنگين باشد؟ ماشين نبود تا سوار شود. پا به دو گذاشته و دور شد. خردههاى آسپرين را كه حالا آب شده بودند تف كرد. طوفان شدت گرفت. فروريختن ساختمانها ادامه يافت. كيف سنگين اداره او را اذيت مىكرد. گوشهاى را پيدا كرد. كيف را در آنجا گذاشت و گفت: در اين طوفان، ادارات پروندهها را گم مىكنند.
به كوچهاشان كه رسيد، چيز سالمى نديد. چند تيرآهن درهم كوبيده شده در آسمان معلق و سيمهاى برق در كوچه افتاده، تلويزيون شكستهاى كه گرد و خاك رويش را گرفته بود، جريان يك سخنرانى را پخش مىكرد كه گويندهاش با حرارت حرف مىزد. دو نفر در حال بحث كردن بودندكه اسم كوچه چيست؟
يكى شان مىگفت: طوفان تقدير است و بايد در برابرش كوتاه آمد.
ديگرى مىگفت: طوفان جمع مركب بادهاى پراكنده است.
در ميان خرابهها به دنبال خانهاشان بود. اما چيزى كه شهادت بر وجودش بدهد پيدا نشد و بطرز وحشتناكى دلالت بر نبودن خانه مىكرد. كه يك نفر دست روى شانه او زد و گفت: آقاى آسيبخواه دنبال چيزى مىگردى؟
آسيبخواه بدون آنكه نگاه كند گفت: معلوم است بدنبال زن و بچههايم، به دنبال خودم مىگردم.
او گفت: خدا رحمت كند مردگان را.
آسيبخواه گفت: خدا رحمت كند.... و به سرعت برگشت و گفت: يعنى چه؟ !!
قيافهاش را شناخت. همسايه قديمى بود كه عصرها با هم گپى مىزدند. راجع به سياست، اوضاع و احوال جهان و حرفهاى بى بى سى را تفسير مىكردند. آخرين بارى كه صحبت مىكردند به دوستش گفته بود: اين راديوها همه حرف را نمىزنند. آخر حرفها را درگوشى مىگويند.
همسايه سكوت كرده بود. آقاى آسيبخواه يقهاش را محكم گرفت و گفت: آقاى بهارى بچههام چى شدهاند؟
بهارى گفت: خدا بيامرزدشان همه از دست رفتند.
هردو نفر زدند زير گريه. آقاى آسيبخواه روى خاكها نشست و گفت: زندگى چقدر بيرحم است. من مىبايستى زير خاكها مىرفتم.
صداى خندة بچهاش توى گوشش پيچيد. مىخواست صدايش كند كه بيايد و بغلش كند اما گرد و غبار در هوا پخش بود و چشمانش را سوزاند.
بهارى گفت: جنازهها را درآورديم و گوشهاى پنهان كرديم تا طوفان نبردشان. مىدانى كه هنوز امنيت نيست. شايد....)روى كلمه شايد كمى تكيه كرد مثل اينكه سُرخورده باشد.(
آسيبخواه گفت: مهم نيست شايد هم طوفان جمع مركب بادهاى پراكنده است. راستى اسم كوچهمان چى بود؟
»#########
آقاى آسيبخواه و چند نفر در قبرستان شهر آخرين مراسم تشيع جنازه و به خاكسپارى همسر و فرزندانش را انجام دادند. نمايندة شهردارى بيانيه كوتاهى را با طمطراق قرائت كرد و در رثاى قهرمانىهاى كشتهشدگان طوفان با صداى بم و خروسكىاش مرثيهاى را خواند كه آسيبخواه در دل خندهاش گرفت. آفتاب نارنجى غروب در كناره و دربهم پيوستگى آسمان و زمين در لايههاى ابرهاى سرگردان پرتوافشانى مىكرد. رنگهاى زرد كدر كه روى زمين مموج مىزدند و نگاه كردنشان دلتنگى به آدم مىداد به اين سردرگمى آقاى آسيبخواه بيشتر دامن مىزدند. طوفان خوابيده بود. نسيم كم رمقى مىوزيد. اعلاميههاى ميتينگ انتخاباتى كانديداهاى انجمن شهر در قبرستان پراكنده شده بود. خدمه گورستان سطل آبى را به دست گرفته روى قبرها آب مىپاشيد. آسيبخواه گفت: طوفان آمد كه مرا در اين دنيا تنها بگذارد. چه چيزى داشت؟ حالا بايد توى اين مخروبه زندگى كنم. آنهم تنها.
بهارى گفت: هرچى تقدير است بايد به فال نيك گرفت. ما كمكت مىكنيم كه بسازيش.
چند ماشين پارك شده در حاشيه قبرستان به سروصدا افتادند و جمعيت اندكى را در قبرستان باقى گذاشتند. آسيبخواه به بهارى گفت: دوست دارم قدم زنان برويم.
آًقاى بهارى بقيه را با ماشينها روانه كرد و همراه دوستش راه افتاد. از لابلاى قبرها كه بوتههاى اسفند و علفهاى وحشى با گلهاى زرد كوتاه رويشان را پوشانده بودند، گذشته وارد جادة خاكى باريكى شدند كه هميشه روزگار محل رفت و شد اجنه بود. اين را آقاى آسيبخواه و دوستش مىدانستند اما به زبان نياوردند. تنها بازتاب ترسخوردة چهرهاشان را مىشد در كلمات ادا شده و طرز حركاتشان فهميد.
آسيبخواه گفت: مىدانى، زندگى مثل باران بهارى ست. گاهى اوقات نفع مىرساند و بيشتر مواقع هم ضرر. گندمها را زنگ مىزند و خسارت به جا مىگذارد. اما عمق ندارد. به چيزى هم پايبند نيست. يكباره مىبينى همه چيز روى سرت خراب شد.
بهارى گفت: آدم بايد طاقت داشته باشد.
آسيبخواه گفت: طاقت يعنى چه؟ زندگى يعنى بىطاقتى. زندگى فقط رفتن است از هيچ آمدن به هيچ رفتن. بيشتر ما اين معنا ار فراموش مىكنيم.
بهارى گفت: سخت است از آن طرف طوفان آمد ماشين را دزديدند خانوادهات همه از دست رفتند و خانه هم خراب شد.
آسيبخواه گفت: ماشين را نبردهاند. گمشده رفته! اما نمىدانم كجا. طوفان هم كه مال همه بود. پرههايش به همه گير كرد. اما عجيب است كه نفهميدم منشاء طوفان از كجا بود. بى بى سى هم كه چيزى نگفت. اطلاعيه دولت هم خيلى آبكى بود. كارشناسان ما موضوع را تحت بررسى دارند و آرامش برقرار است. همين! مطلقا" ذرهاى دروغ نگفته. ) وقتى كلمه مطلقا" را بيان مىكرد دچارترديد شد كه اين كلمه را درست بكار برده يا نه.( مىدانى، چند روز بعد هم فراموش مىشود. اما اگر بدانم آن لحافى كه قبل از طوفان درست راس ساعت 8 صبح در حاشيه خيابان ديده بودم و يك گل قرمز رنگ بزرگ در وسطش دوخته شده بود و عطرش اطراف را پر كرده بود. چى شده، خوب بود. لحافدوز با چه شوقى روى گل كار مىكرد. آدم لذت مىبرد. دوستش گفت: فكر مىكنى ماشين كجاست؟
آسيبخواه گفت: ماشين با طوفان رفته. طوفان از دل يك آدم بيرون آمده بود. هميشه طوفانها اينطورى به وجود مىآيند. وقتى احساس كنى دنيا به طرفى مىرود كه اصلا" باور نمىكردى، وقتى مىبينى آشوبى بزرگ به پا مىشود و دنيا مىافتد دست يك نفر، مطلق، به نظرت دنيا آنوقت چه جورى مىآيد؟ زندگى چه معنايى پيدا مىكند؟ من اهل كتاب خواندن نيستم. تنها سرگرمىام حل كردن جدول روزنامه و خواندن گزارشهاى ادارهام است و گوش دادن به راديو. جوان كه بودم سرم بوى قرمه مىداد اما زود كنار كشيدم. مىدانى فكر كردن زياد خوب نيست. آدم را ديوانه مىكند. اما حالا تو فكرم كه يه خبرهايى دارد مىشود كه ما خبر نداريم. من كه كسى را ندارم اما واى به حال آنهايى كه كس و كارى دارند.
آقاى بهارى گفت: چه فكرهايى مىكنى! من به ماشين تو و خانوادهات فكر مىكنم تو به دنيا مىانديشى. راستش فكر نمىكنم طوفان از دل يك نفر بيرون آمده باشد. با عقل بيشتر جور مىآيد كه جمع مركب بادهاى سرگردان باشد.
آقاى آسيبخواه گفت: دنيا به يك چرخش دايرهاى افتاده، من، طوفان، ماشين، آن لحاف قشنگ و آدمهايى كه توى قبرستان ناله مىكردند و همين پرچينهاى باغى كه مىبينى همه و همه شبح هستند. اصلشان در جاهاى ديگر است. همه اين چيزها وهم و هياهوست. تقدير را قبول دارم. شايد قرار شده كه من با يك چيزى از بين بروم اما از اين طوفان جان سالم بدر بردم. فكر مىكنم با چيزى يا كسى كه به من مربوط است. اما نمىدانم چى هست.
نزديك شهر رسيده بودند. آقاى بهارى دستش را گرفت كه به آن طرف خيابان ببرد. مواظب بود كه با ماشينها برخورد نكنند. آقاى آسيبخواه هنوز فلسفهبافى مىكرد و براى دوستش حرف مىزد. و حالا ترس از اجنههاى ناديده محو شده بود. بىشك اجنهها او را راحت گذاشته بودند. يكباره ماشينى به طرفشان آمد. آسيبخواه ماشين خودش را شناخت. خشكش زد. ايستاد. آقاى بهارى جلوتر رفت. ماشين سرعت داشت و او را زير گرفت. چنان زير ماشين له شد كه حتا جيغ نكشيد. شايد در آخرين لحظات از ترس سنگ كوب كرده بود. خون روى آسفالت دويد. آقاى آسيبخواه زير ماشين را نگاه كرد. سر دوستش مثل كتاب صاف و پهن شده بود. بلند شد و به طرف ماشين رفت كه هيچكس در آن نبود. هيچ عابرى شتابان نمىگريخت. اصلا" هيچكس ديده نمىشد. سايههاى پهن شده و مات غروب چشم را مىآزرد و بينايى را از كار مىانداخت. اما بهارى زير ماشين با خونى گرم كه روى آسفالت مىدويد افتاده بود. به ماشين نگاه كرد، گردوغبار طوفان را با خود داشت. پشت ماشين نشست و حركتش داد. مثل اينكه از روى مانعى رد شود، از روى جناره رد شد. و دركنار خيابان ايستاد تا برگردد و آقاى بهارى را بغل كند. از ماشين پياده نشده بود كه فكر كرد: چرا بايد او بميرد؟ شايد تقدير در اين سرزمين گرمسيرى چنين مىخواهد.
در ماشين را كه باز مىكرد، پليس قد بلندى گفت: گواهينامه و كارت ماشين.
آقاى آسيبخواه زبانش قفل شده بود و خيره آفتاب فرو غلطيده در مغرب را از كنارة شانه پليس مىنگريست.
|