|
ریموند رخشانی
|
زاده شدیم از خوابِ کهکشان و چه کابوسی بود بیداری بی هیچ اشارتی به مهر و به رویا.
گویی راهی نبود از درگاهِ نومیدی در غروب هایِ دلمرده ی پاییز تا شکوه تقدیری شاید در جوانه ها، در پالیز مگر که در حدیثِ حادثه ما شرقی ترین شاعران شبرو مبتدیِ منزلتِ مهر می شدیم.
هیهات که در امتداد وسوسه و در خاکستریِ هوس تنها چرخشِ معلقِ واژه بود از قولِ بوسه و لبخند.
ما را پای رفتن نبود رو به سویِ مهر و از یاد بردیم که تنها عشق بود، عشق از کوچه هایِ پیچ در پیچِ آشتی تا نورِ معطرِ نزدیک ترین راه ها به ابدیت.
باری، ما هم چنان، هنوز سایه نشینِ دریا و هم پیاله ی بیابان، مانده ایم.
|