|
صفحه 3 از 13
علی آشوری
از من خواسته اند کتبی که بگویم
چقدر شاعران دنیا را عوض کرده اند
آخر عزیزم
شاعران چه کاره و چه پیشه اند
که ادعایی ازاین دست کنند
حال اگر چه گاه در زیر سایه ابری
باران را به پیراهن معشوقشان مبدل
کنند
یا اینکه شعر تمام سبزی جهان را گلی کند
با شکوفه ها و خنده هاش و بر موی کسی
یا او ببندد
نمی دانم مثلاً در آواری از برف
همه ی واژه های یخ زده را
گرم کند
نثار راه شما و...شال وکلاه او کند.
فصلها نیمه می شوند
ضربدر بینهایت
بهار آراسته و زیبا در تنگ ها و ترنج ها
قاب می شود و قالی
می رقصد و می گوید :
دخترک چه نکرده است
چه نشده است!
نگاهش کنید.
نه بابا ول کنید
شاعران بغض ترکیده ی
لذت های بسیار بسیار
کوچکی هستند
که اگر راهی برای صبح بخیر گویی همگانی باز شود
گوز به کلاهشان هم پیمانه
نمی کنند.
باور کن
باور کنید
آن مَمَه را لولو خورد
نه بهار ضامن چیزی بوده است وهست
نه سبزی هایش
چشمی را
نگاه می کند که خوابها را به روز بیاوریم
خُب
رقیب هم رویا - دزد قهاری است
یادتان هست
ها؟ کی بود شفاهی صدا زد
آها ... هی .... نوروز است
نوروز .
|