|
صفحه 12 از 13
ناصر شاهین پر
دیوار
دل آشوبی را بیشتر می کرد آن دیوار سفیدِ بلند. سفیدِ کهنه چرک تاب. طلبه کرده، گاه ریخته با آجرهای هفت و هشتی به جای کنگره بر بالایش. دیوار بلند و درازی که هرچه می رفتیم به انتهایش نمی رسیدیم که در آخرش باید دری باشد. آن طور که سربازها گفته بودند. ما چند نفر بودیم همه ناآشنا. درازای دیوار صبر آدم را تمام می کرد. با قدمهای بلند و تند شبیه دویدن، پس و پیش متفرق، به سوی درِ آخر دیوار می رفتیم. از پشت دیوار هیچ صدایی نمی آمد. نه صدای سگ، نه نفیر گلوله. «نی نوش» اینجا هم نیست. اگر بود الان با صدای پای من و یا با بوییدن من، قیامت به پا می کرد.
خیلی خب «نی نوش» برو تو. جلو غریبه ها اینطور نپر تو بغل من. حالا دیگه وضع عوض شده احمق. دیگه جلو غریبه ها منو نلیس!
از همان روز، بیرون خانه یا جلو غریبه ها نه تو بغلم پرید و نه منو بوسید. حرف شنو. دل سوز آدم. حرف شنویش از بچه خودم بهتر بود.
«محمدعلی شاه حرف هیچ کس رو قبول نداشت.» پشت سر کسی با کسی حرف می زند.
«نی نوش» برو بگیر بخواب! حرف از دهانم درنیامده، عقب عقب رفت گوشه اتاق. سرش را گذاشت سه کنج دیوار و کونش را به ما کرد. خنده مهمانها که بلند شد رفت از اتاق خواب پتویش را به دندان گرفت و کشان کشان آورد همان گوشه پهن کرد. بعد از عقب خودش را چپاند لای پتو و سرش را بیرون نگه داشت و زل زد به ما. کمی بعد چانه اش را گذاشته بود روی قالی و چشم هایش پشت موهای بلند پیشانی اش پنهان شده بود. انگار به خواب رفته بود. وقتی قهقهه مهمان بلند می شد، بی اختیار سرش را بلند می کرد و به ما چشم می دوخت و دوباره چانه اش را ول می کرد روی قالی. نمی خواست به خواب رود.
دیوار رو به انتهاست. کمی مانده تا برسیم به در. دو نفر جلو می زنند. یکی شان می گوید: «صوراسرافیل را اینجا...» و به سرعت از ما فاصله می گیرند. انگار بعداً گفت: «دار زدن» اما من چیزی نشنیدم. تکه های بزرگ گچ از دیوار کنده شده و به زمین ریخته. پریروز که «نی نوش» سر به نیست شد، داشتم به باغچه نگاه می کردم. و فکر این که باغچه مثل جنگل پر از علف هرز شده است. باید کاری کرد. خبرش را که آوردند، سراسیمه زدم به کوچه. اول خانه همسایه ها، یکی پس از دیگری، بعد سرکوچه، سر پیچ کوچه پایینی، پاسبان پست لبخندی زد و گفت: «نه آقا ما سگ ندیدیم. یعنی ما خیلی سگ می بینیم؛ اما همه شون ولگردن. اینی که شما می گی انگار اصل و نسب داره.» خسته و از پا افتاده برگشتم به طرف خانه. به این امید که در خانه باشد. گفتم اگر در خانه باشد حسابش را می رسم. اما نبود. دل آشوبی از آن وقت شروع شد که من در خانه بودم و او نبود. سیگار پشت سیگار و هزار فکر و خیال. اما اصلاً فکرم به جای بد نمی رفت. الان است که یکی تلفن کنه و خبرش رو بده. انوش هم که گم شده بود برده بودندش به کلانتری. رفتم برش داشتم. پس برای چه آدرس و شماره تلفن را بسته بودم به قلاده اش؟ تلفن که زنگ زد پریدم و گوشی را برداشتم. می خواستم بگم خیلی ممنون که صدای برادرم را شنیدم. پرسیدم پیدا شد؟
گفت: چی؟
گفتم: آخه نی نوش گمشده
سکوتی کرد و گفت: الان میام اونجا
آمده بود جا خالی باش. لای یک تکه حوله سفید یک چیز نیم وجبی وینگ وینگ می کرد. گفتم این دیگه چیه؟
گفت: آوردم برای تو که جای خالی همه رو واست پر کنه.
گفتم: دلت خوشه مرد.
گفت: حالا می بینی. نه خطر درگیری داره نه شبونه مجبوری فرارش بدی.
به یاد انوش اسمشو بذار: نی نوش
گفتم: اونو بیست سال زحمتشو کشیده بودم. تو این ریغونه رو آوردی به جای او؟
نه داداش برو خدا رو شکر کن که جون سالم به در برد و حالا اون ور دنیا داره کیف می کنه.
حیوون نمی تونست رو پاهاش وایسه. می لرزید و صدایی شبیه زار زدن لای دو تا فکش بیرون می آمد.
«مادرش سر زا رفته. اینا سه تا بودن. یکی شو آوردم برای تو. این از همشون خوشگل تر بود.»
کف دستم را بردم زیر شکم حیوون و بلندش کردم. لرزش توی دلش کف دستم را لرزاند. با خودم گفتم: «دوباره شیر. دوباره پستانک» اما لرزش توی دل توله تمام هیکلم را لرزانده بود. روز نهم یا دهم گشاد گشاد راه رفتنش عین راه رفتن انوش شده بود. یکبار هم شیشه شیر را فشار دادم که زودتر تموم شه. شیر جست تو گلوش و به سرفه افتاد. با انوش هم همین کار را کرده بودم و او هم سرفه اش گرفته بود. مادرش بغلش کرد و زد به تخته پشتش. زانوهایش خم شد و پوزه اش خورد به زمین قهر کرد و دیگه نخورد. برایش جا پهن کرده بودم کنار تختم. اما حتماً باید روی تخت کنار من می خوابید. عین انوش. بعد که خوابش سنگین می شد می بردمش سرجاش. اما صبح که بیدار می شدم کنار پایم کز کرده بود و نگاهم می کرد.
تا چشم باز می کردم راه می افتاد می آمد روی سینه ام، خودش را پهن می کرد. عین انوش. هنوز یک ماهش نشده بود که خانه را پر کرد از خودش.. به خانه که می آمدم منتظر بود که ببرمش بیرون. این هم احمق بود. از سگهای بزرگتر نمی ترسید. با پاهای کوچکش می دوید طرف آنها و واغ واغ می کرد. چند بار نزدیک بود یک شین لو سیاه بدهیبت پاره اش کند. وقتی می ترسید ضربان قلبش روی دنده های سینه ام در می زد: «آخه کی می خوای آدم بشی بدبخت! چرا می ری تو شکم این گنده ها؟ آخه یه نگاهی به قد و بالات بنداز احمق جون. اینا میزنن تیکه پاره ت می کنن.» پوزه اش را می گذاشت روی سینه ام، زیر یقه کت و مثل بید می لرزید.
برادرم که آمد بی معطلی دست به تلفن شد به این و آن. آخر کار این که باید فردا صبح خیلی زود برم به باغ شاه و هرطور که می دانم خودم را بچپانم تو و نی نوش را بین سگها پیدا کنم. بعد نگاهی به من انداخت و گفت: «دیدی گفتم از تنهایی نجاتت می ده.»
گفتم: «این که رفت.»
«پیداش می شه. نترس!»
و گفت: «مامورین شهرداری می ریزن تو کوچه و خیابون سگهای ولگرد را جمع می کنن می برن باغشاه خلاصشون می کنن. باید صبح اول وقت خودمو برسونم تا کار از کار نگذره.»
از بیرون در سگها دیده می شدند. تا چشم کار می کرد نشسته یا ایستاده بودند. از هیچکدام صدایی در نمی آمد. عرض و طول چهار دیواری و تعداد بیمشار سگها. امید یافتنش را گم کرد. ده پانزده تایی تفنگ به دست در گوشه و کنار به دیوار تکیه داده بودند و یا چندک زده بودند و با تفنگ بسوی سگها نشانه می گرفتند. هیچ سگی از جایش جم نمی خورد.
- با کی کار داشتین حاج آقا؟
صدا از پشت سرم بود. برگشتم. یکی از تفنگ به دستها بود. گفتم: «دنبال سگم می گردم بلکه اینجا باشه.»
همانطور که به سگها چشم دوخته بود گفت: «بگرد حاج آقا بلکه پیداش کنی.»
راه افتادم از حاشیه به تجسس. آن دو نفری که از من جلو زده بودند با یکی از تفنگ به دستها گرم گرفته بودند. انگار آشنا بودند. از کنارشان که رد می شدم شنیدم که می گفت: «یه فشنگ از سم ارزون تره. تازه برادرا زدن هدف متحرک رو تمرین می کنن.»
یکی شان گفت: «اینا که از جاشون تکان نمی خورن.»
پا شل کردم که بشنوم: «واسه این که فهمیدن تا بجنبن رفته ن رو هوا»
بی اختیار برگشتم. داشت می خندید. دندانهای پهن زردش را دیدم. گفتم: «ما رو که نمی زنن اگه بریم وسط؟»
گفت: «نه برادر نترس!»
هنوز داشت می خندید. این بار جالی خالی دندان نیشش را که سیاهی می زد دیدم. راه افتادم. از کنار سگهای نشسته و ایستاده و خوابیده قدم بر می داشتم.
داشتم می گفتم: «هیچکس تو دنیا به اندازه این حیوون منو دوست نداره.»
برادرم گفت: «باهات دعوا راه می ندازم ببینم چه کار می کنه.»
سرم الکی داد زد، نی نوش زوزه کشید. از روی خشم. بعد دست رویم بلند کرد و وانمود کرد که می زند. نی نوش پرید بهش. تا بالای زانوش می پرید و واغ می زد. آنقدر بی تاب شده بود که نمایش را فروی تعطیل کردیم. بغلش کردم. هیچ وقت قلبش اون طور نزده بود. از توی بغلم هنوز می خواست به برادرم حمله کند. ول کن مرد! حالا چشماتو واکن بلک پیداش کنی. حیوون نمی تونه از جاش حرکت کنه. خدا رو شکر اینقده عقل پیدا کرده. درست وسط میدان دو پایم این طرف و آن طرف یک نشسته. دستهایم به کمر، دور و برم را نگاه می کردم که از فاصله دور، خیلی دور، حرکتی زیگ زاگی بین سگها دیده شد. انگار خودش بود. با جثه کوچکش، از زیر دست و پای سگها و لابلای آنها، مثل برق حرکت می کرد. با تردید به همان طرف راه افتادم. بیست متری مانده بود که یک مرتبه از روی چند تا سگ جست زد. فریاد زدم تکن نخور احمق! دارم میام.
دو مرتبه پرید، موهای سفید بلندش در هوا افشان شد.
- نپر نی نوش دارم میام احمق!
- ده متری نمانده بود که از سرو کول یک سگ نشسته بالا رفت و پرید به هوا.
- - نی نوش انوش. نی نوش نپر دارم میام
در اوج مچاله شد. ناگهان قوسش شکست با یک خط راست یک متری کج شد. دستها و پاهاش رفت زیر شکمش. صدای تیر را که شنیدم نی نوش افتاده بود. سگهای ایستاده هم نشستند. پوزه هاشان را چسباندند به زمین. به دیوارهای دوروبر نگاه کردم. همان که دندانهای زرد داشت و دندان نیشش افتاده بود هنوز داشت می خندید.
پیدایش که کردم هنوز داشتم فحشش می دادم. بی ناله نگاهم کرد. ترس را در چشم هایش می شناختم. بغلش کردم. در پهلوی چپش خون شفاف موهای سفید و بلندش را بهم چسبانده بود. بغلش کردم.
- نترس نی نوش الان می برمت دکتر. حالت خوب می شه
نگاهش را از من بر نمی داشت. گفتم: این طور نگاهم نکن خره! خیال نکنی من زدمت.
تا نزدیک در قلبش هنوز می تپید. به در که رسیدم دیگر قلبش کار نمی کرد. فقط نگاهش باقی مانده بود. از ساعدم خون می چکید و پاسدار دمِ در خنده اش را می دزدید.
خون چکان دویدم به طرف ماشین. گذاشتمش روی صندلی جلو و به سرعت راندم. مرده اش را می بردم دکتر. اما دکتر با بی اعتنایی گفت: هنوز زنده س. خیلی خون ازش رفت.
نصف هیکلش تو گچ بود که تحویلش داد و گفت: پای چپشو از دست داده.
خوابیده بود گوشه اتاق و تکان نخورد. راه رفتن گاه به گاهش دل آدم را ریش می کرد. نمی توانست با دو تا پای جلو. سنگینی آن همه گچ را بکشد. خسته می شد و می ماند. پایش را که از گچ بیرون آوردیم دیگر پا نبود. با سه پا راه می رفت و آن یکی را حتی نمی توانست خم کند زیر شکمش. باریک و بی حالت کشیده می شد به زمین. دیگر از ترس به درِ خانه هم نزدیک نمی شد. گاهی فکر می کردم از من هم می ترسد. یکبار دیگر ناپدید شد. دستپاچه محله را زیر و رو کردم. مایوس که به خانه برگشتم در گوشه حیاط پشت تجیری که هیزم و خاک برگ نگه می داشتم پیداش کردم. گوشه ای برای خودش انتخاب کرده بود و نشسته بود. باز انگار از دیدن من ترسید.
- چرا اینجا آمدی نی نوش. بیا تو اتاق پیش خودم.
پوزه اش را چسباند به خاک و چشمهایش را بست. بغلش کردم و به ساختمان بردمش تا رویم را برگردانم فرار کرد و رفت پشت تجیر چوبی گوشه حیاط. پس از چند بار تکرار فرار، رفته رفته قبول کردم همانجا بماند. فکر زمستانش بودم. باید برایش لانه ای فراهم می کردم که از سرما تلف نشود. گاهی لای برگهای پاییزی گم می شد. هر دو از نگاه به همدیگر پرهیز می کردیم. از نگاهش خجالت می کشیدم. پیوسته در آن معنایی آمیخته از ترس و ملامت بود. فکر می کردم جای شکرش باقی است که نرفته و گم و گور نشده. شاید روزی ترسش بریزد و برگردد به ساختمان. نه مثل اون انوش بی عاطفه که چند ماهه ازش...
زنگ تلفن داد می زد که از راه دور است. گوشی را که برداشتم صدای انوش را شندیم که گفت سلام.
-کجایی پسر؟ چرا خبری ازت نیست؟
- یه نامه براتون نوشته ام. خیلی مفصل. همه چی رو شرح دادم. الان یه تلفن مفت گیر آوردم و بهتون زنگ زدم.
- خیلی خب. تند تند بگو در چه حالی؟
- همه چیز خوبه. فقط سرما داره کولاک می کنه. خدارو شکر دیروز یه اتاق خوب گیر آوردم. حسابی گرمه.
تلفن افتاد به خرخر و قطع شد.
|