|
صفحه 11 از 13
بهمن سقایی:
کارتهای تبریک
پس از سالها دوری، در خانه مادرش نشسته و سرگرم تماشای آلبوم عکس ها و یادگاری ها بود. کارتهای تبریکِ سالِ نو، مثل عکس ها در آلبوم جداگانه ای نگهداری شده بودند.
مادرش گفته بود: «کارت ها تنها چیزهایی بودند که می شد نگه اشان داشت.»
در آستانه پنجاه سالگی، به دو چیزِ کارتهایی که طی سالها برای خانواده اش فرستاده بود، خیره شده بود: دستخط ها و تصاویر.
**
اولین کارت را در شانزده سالگی فرستاده بود. نخستین سفرش به تهران. میدان شهیاد. تصویر شهیادِ درخشنده ی بیرون جهیده از پیراهن سورمه ای شب.
ذائقه زیبایی شناسانه اش بود یا نشانِ استقلال خواهی اش که ساختمان بلند و تنهای شهیاد را انتخاب کرده بود؟
**
کارت دوم را در هجده سالگی از زندان فرستاده بود. گل سرخِ برآمده از پس زمینه ای تاریک، هنوز از پی سالها، شادابی اش را حفظ کرده بود. در سمت چپ تصویر، بر درِ چوبی خراطی شده ای نوشته شده بود: «بسته است!»
در پشت کارت خط خودش بود: «بهار زمان بازگشایی است.» گل سرخ و شب حالا کهنه شده اند، زمانی معنایی رازگونه داشتند. زمانی گل سرخ می توانست چشم های خسته زندانی ای را به بهاری بگشاید که تنها از طریق سالنما و میوه ها می شد دریافتش. گل سرخ حالا از عظمت استعاری اش تهی شده بود و دخترش به هنگام تماشای کارت دوران جوانی پدر می پرسد: «بابا! چرا تو و مامان از گل سرخ خوشتان می آمد؟»
«تو اگر بودی از چه گلی خوشت می آمد؟»
«به نظرم زنبق وحشی!»
**
کارت سوم را نوروز 58 داده بود. تصویر را که دید گفت: «ایرانِ انقلابی نوروز را جشن می گیرد.»
تصویر را نگاه کرد. گلِ سرخ خودش بود این بار در کنار آرم سازمان چریکهای فدایی خلق و جمله: «بهار، اما نه بهارِ زحمتکشان» بر بالای تصویر.
اگر چند سال پیش این کارت را می دید شاید پاره اش می کرد؛ اما حالا دیگر خاطره ای بود زیبا، مثل یک عشق رومانتیک دوران جوانی.
در پشت کارت دستخط خودش بود: «زیبایی بهار از آنِ همه است.»
**
کارت بعدی را در بیست و چهارسالگی به هنگام موشکبارانها از مخفی گاهی (پناهگاه و مخفی گاه، هردو باهم) در کرج به نشانی خاله اش فرستاده بود. این بار تصویر شمسه مسجد شاه اصفهان بود با خطوط اسلیمی تنیده در مرکز.
دستنوشته خودش را خواند: «آنهایی که این مسجد را ساخته بودند آرامش، صلح و عشق را در آن می جستند، نه جنگ و ستیز و کینه را.»
پیش خودش گفت: «بیشتر به خودم اشاره داشته ام تا به دیگران.»
**
در سی سالگی کارتِ سالِ نو را از پاریسِ رویایی اش فرستاده بود. اما تصویر پاریس نبود. عکس سیاه سفیدی از برسون، وقتی گردن بالتازار را بر شانه چپ خود گرفته و بر آن بوسه می زد. پس زمینه اش مزرعه ای کشیده تا افق.
بر پشت کارت غم انگیزترین شادباش نوروزی را نوشته بود: «مگر می شود بهارهای تمبی را ندید؟ دلتنگیِ بهارِ چَم آسیا. خانه بهروز. بهروزی که گفته بود باید سر بدهم تا سر ندهند.»
بهروزِ شیفته ی برسون شب قبل از دستگیری، (پس از تماشای فیلم بالتازار در کانون فیلم)، در راه خانه گفته بود: «حالا می فهمم چه باید ساخت. اگر دستگیر نشدم، می دانم چطور بسازمش. اگر گردن دیگران زیر تیغ نبود؛ ساخت فیلممان ارزش توبه نامه نویسی را داشت.»
و از پسِ دقایقی سکوت گفته بود: «اگر رفتم، تو بساز! تو که می مانی. ایده اش هم که مال توست، گردنبارت می شود اگر رفتم.»
چندان دور نشده، باز گفته بود: «قول بده اسم من را هم بعنوان همکارت بنویسی. فقط بنویس: با همکاری بهروز.»
**
کارت نوروز چهل و یک سالگی اش را از کالیفرنیا فرستاده بود. همه کار کرده بود جز قولی که به بهروز داده بود. دین سنگین را ادا نکرده بود. این بار کارت را خودش ساخته بود. یک فریم فیلم، چارچوب کارت بود. چیزی مثل تذهیب صفحات کتاب ها. کادر طلایی رنگی که اسب عروسی سیاوش مینیاتور سلطان محمد را قاب کرده بود. بر پشت کارت نوشته بود: «اسبِ سیاوش، نمادِ امیدی اسطوره ای، در چم آسیا دوباره دیده می شود.»
**
نوروز است باز. چم آسیاست باز. می گویند اسب سیاوش دوباره بازگشته تا عروس را ببرد. زمینِ پوشیده از گل سرخ، لاله و سنبل. عروسی در روز اول بهار. دخترها و زنها دست به دست پسرها و مردها سرگرم دستمال بازی. شور عشق و تمنا در فشردن دست و شانه همدیگر خودنمایی می کند. صورت ها، لب ها به هم چنان نزدیک می شوند که گذرا بوسه از همدیگر بر می گیرند.
در لابلای بوسه ها و شانه مالی ها، زنی با گونه های گل انداخته و طُره های آویزان از دوسو به نظرش بسیار آشنا می آید.
«کیست؟»
«مادرِ عروس»
«گلرخ است. صنمِ بهروز.یادت هست؟»
«این قدر جوان مانده؟ بهروز باخت که رفت.»
«نگو مادر!»
«لطفاً به گلرخ بگویید تا می تواند دلبری کند، جوانی کند. صحنه پایانی باید خوب از کار دربیاید.»
کالیفرنیای جنوبی
|