|
بهمن سقایی
|
معرفی کتاب:
دفتر خاطرات عزرائیل
محمد کاهکش پور
ناشر: مولف
محل نشر: امریکا - 2006
ما مهاجران و تبعیدیان همه جور خاطرات را دیده، خوانده و شنیده بودیم مگر خاطرات عزرائیل را. اول که اسم کتاب را شنیدم، گفتم مثل همیشه تشبیهات و استعارات ارجاعات سیاسی در داخل ایران دارند؛ اما از همان آغاز خواندن کتاب دریافتم برداشتم کلیشه ای و نادرست بوده است. به نظرم آنها که به پدیده های ماورای طبیعه باور ندارند و این موجودات خیالی را ساخته ذهن بشر روزگار کهن می پندارند، می توانند این کتاب را بعنوان داستان یا خاطرات شخصی چنین موجودات خیالی ای نگاه کنند که البته برایشان خالی از فایده و معنا نخواهد بود.
آنهایی که چنین موجودات اسطوره ای را باور دارند شاید احساس کنند این کتاب واقعاً ترجمه ای است از زبان موجودات ماورای طبیعه که نویسنده آن را به نام خود ثبت کرده است.
پیش از آن که داوری مان درباره کتاب را به انجام برسانیم شاید بد نباشد نقل قولهایی از کتاب بیاوریم تا خواننده این سطور با فضای کتاب بهتر آشنا شود.
نکته عجیب این است که من تابحال نه نام کتاب را شنیده یا خوانده بودم نه نام نویسنده اش را. هرچند این ربطی به محتوای کتاب ندارد. آنچه از خواندن نثر و نحوه بیان کلامی متن به ذهن خواننده می آید این است که کتاب برای خواندن نوشته نشده بوده است. بلکه کل کتاب برای ثبت حادثه ها یا گزارشهایی به مقامات عالیه آسمانی بوده است.
نکته عجیب دیگر تقویم «من درآوردی ای» است که در پایین هر یادداشت آمده است. برابری با تقویم معمولی ما از سوی نویسنده کتاب ظاهراً صورت گرفته است. نویسنده کتاب در یکی از پانویس ها اشاره کرده این «تقویم آسمانی» است و چندان با تقویمها و سالنماهای ما جور در نمی آید و بیشتر حدس و گمان است تا انطباق نجومی آن.
**
گزیده هایی از کتاب «دفتر خاطرات عزرائیل»:
87-327
سه و نیم پاره زمان پیش که به خانم «دال» در یکی از شهرهای خوزستان مهلت زندگی دوباره داده بودم (تقاضانامه تمدید حیات مورد موافقت مقامات الهی قرار گرفته بود) امروز به پایان رسید. همانطور که در برگه پیوست به شماره یکهزار و پانصد و دو آمده است، در آن زمان در دل خانم شور عشقی ای پدید آمد و در دل آرزو کرد ایکاش فقط یکبار دیگر که شده او را ببینم. با درخواستش موافقت شد؛ اما دیدار عاشق و معشوق سه و نیم پاره زمان به درازا کشید. مرد در امریکا زندگی می کرد و زن پس از دو سال و نیم (به حساب زمانی خودشان) دوندگی به فرانسه رفت. چند ماه بعد(به حساب زمانی خودشان) آن دو همدیگر را دیدار کردند. برگه وردشان را صادر کردم.
بایگانی شود. - روز یاس سفید - زمانِ چهاردهم طبقه سوم ساختمان آبی.
3-203
روز روشن چندین جن(پیروجوان - نر و ماده) گریان و نالان بر بالای یک حمام قدیمی در نزدیکی های کاشان نشسته بودند. فکر کردم کسی شان مرده. باوجود گرفتاریهای زیادی که داشتم، رفتم تا جویای حال پریشانشان بشوم. پیرشان گفت: «خانه آبا و اجدای ما را دارند خراب می کنند تا یک پاساژ بسازند. نمی دانند ما اینجا را آباد کردیم.»
و باز گریه را سرداد. یکی دیگر از جن ها گفت: «سردابه ها و تونش را ما ساختیم. هیزمش را خودمان از آسمان اول آوردیم؛ حالا دارند خرابش می کنند.»
اسم کسی که ملک را به نام خود کرده پرسیدم. اسمش را دادند. نگاه کردم دیدم هنوز وقت دارد؛ چون دلم به حال جنیان سوخته بود وقت را جلوتر بردم و روانه ساختمان قرمز شد. اما چون پول را زیاد دوست داشت جیب هایش را پر پول کردم تا در طبقه پنجم، از این اتاق به آن اتاق به دنبال تبدیل پولهایش دویده، سرگرم شده، طلب عمرش صاف شود.
(گزارش کامل در پرونده موجود است. جنیان همه گواهی امضا داده اند. حمام سالم مانده است. جنیان دیشب را میهمانی مفصلی داده بودند. دستیارم هم در میهمانی حضور داشت. از آب سردابه ها بوی بدی متصاعد می شد که حال مهمانها بهم خورده بود. قرار است منشاء آلودگی آب سرداب مشخص شود.»
بایگانی شود. - (روز بنفشه آبی - زمان سیصدو بیست و نهم مختص ساختمان آبی)
690-2143
شش زمان پیش در طبقه هفتم ساختمان آبی بودم که چشمم به خانمی زیبا و دلفریب افتاد. پوست گندمگون، چشمانی خندان با صورتی استخوانی و دلفریب داشت دلباخته اش شدم. در آن زمان اجازه نداشتم به او ابراز عشق کنم. تا دو ساعت پیش (مقیاس زمانی خودشان است) که دریافتم موانع برداشته شده دربرابرش ظاهر شده و ابراز عشق کردم و گفتم: برای من مهم این است که هر از چند گاهی نامه ای برایتان بنویسم و عشقم را به شما ابراز کنم. او هم قبول کرده نامه هایم را بخواند. (گزارش به مقام الهی فرستاده شده و خلاصه آن به پیوست همین یادداشت آمده است. تاییدیه موافقت آن جناب برای تداوم زندگی زن نیز در پرونده موجود است. اما قید شده بود موافقت تا زمانی ست که زن تردیدی به دل راه ندهد.) یک ساعت نشده، زن با خواهرش تلفنی حرف زد. پس از آن تردید به دلش راه یافت و قرارداد فسخ شد. چون نمی توانستم او را به ساختمان آبی بیاورم؛ دستیارم را فرستادم تا او را به ساختمان سبز راهنمایی کند. خودم در ساختمان سوم آبی ظاهراً سرگرم خواندن تاریخ عشق در میان طایفه جنیان بودم. اما داشتم صحنه آمدن زن به ساختمان سبز را می دیدم. خودم را جلویش قرار دادم؛ بلکه تردیدش زائل شود. متوجه اوضاع نبود و در ذهنش داشت گفتگوی تلفنی را مرور می کرد. آهسته از کنارم عبور کرد و به ساختمان سبز رسید.
بایگانی شود. - (روز نیلوفر - زمان صدونهم مختص ساختمان سبز)
همین ساعت بیکارم. دستیارانم در حال انجام وظایف اند و خودم در کتابخانه ساختمان آبی هستم. قرار است به مقامات گزارش بدهم چطور می شود جلوی رشد بیماری کشنده ای را گرفت که نسل بشر را دارد نابود می کند. بیش از هفت پاره زمان است که آدمها عمرشان بسیار کوتاه شده به حساب خودشان اگر حساب کنیم، طی همین چند وقته، از ششصد سال به حداکثر هشتاد سال تنزل کرده. این قدر به این بیماری مبتلا هستند که کسی فکر نمی کند چنین بیماری ای هم وجود دارد. هرچه هم نشانه فرستادیم تا متوجه شان کنیم، نشد که نشد. بیماری از نظر این نسل از آدمها چیزی ست که در وجود عده قلیلی باشد.
نتیجه تحقیقات نومید کننده است. ظاهراً شیطان کار خودش را کرده. باید گزارش کار را زودتر بفرستم...
باقی قضایا بماند برای شب بعد تا گزارش کاملتری از کتاب خاطرات عزرائیل داده باشم.
|