|
اين نامهاىست كه چندين سال پيش، يك سالى پس از پذيرش قطعنامهى صلح و پايان جنگ ايران و عراق، از شهر ويران شدهى آبادان براى دوستى فرستاده بودم. نامهاى عادى بود در آن زمان كه مىنوشتم؛ اما گويا دوستم نامه را نگه داشته بود يا لاى وسايل مانده بود تا پارسال كه همراه نامهاى آن را برايم فرستاد به رسم يادآورى آن دوران سخت. حالا كه به نامه نگاه مىكنم غم نوستالوژيكى بر وجودم نشسته است و درام دردناكى كه در شرح شتابزده ماجرايى از يافتن يك بسته نامه خود را از پس سالها نشان مىدهد. بايد از آن دوست مقيم ايران متشكر باشم به لحاظ اسبابكشىو يافتن اين نامه. اما مهم آن كه ما شاهد جنگى ديگر در همجوارى آبادان هستيم. اين بار نيروهاى امريكايى دست به اشغال عراق زدهاند. آن هم به همان توجيهى كه عراقيان در آن سالها خرمشهر و ساير شهرهاى مرزى ايران را تصرف كردند. شايد حالا بايد چشم به راه بود تا اتفاق همگون در يكى از شهرهاى اشغالى عراق رخ دهد.
دوست عزيزم دو روزىست به آبادان تو رسيدهام.دوبارى هم به خرمشهر سر زدم. درواقع بگويم خرمشهر زمينىست ناهموار با ديوارها و سقفهاى بر زمين نشسته، و مسجدهاى ويران شده. مسجد جامع كه بانگ اذانش را خوش مىداشتيم و شمسهى گنبدش كه به سجده خاك نشسته است. ميانه پل شكاف بزرگى برداشته و لنجهاى فروافتاده در آب. مجبور شديم براى رسيدن به خرمشهر از پل ارتشى استفاده كنيم. لقلق مىخورد حين گذر. حالا هم در يكى از بنگلههاى شركت نفت در بريم هستم با يك تختخواب سفرى و چند پتوى ارتشى. شبها زير نور چراغ موشى چند ساعتى را بيدار مىمانيم. ارتشىها اينجا آنجا مىچرخند. يكى دو سه ادارهى دولتى هم با دروديوار شكافبرداشته و سه چهار كارمند بومى سرگرم كار. كار آنچنانى نيست. فقط باز هستند. دستور دارند. بلدورزها و لودرها قارقاركنان ويرانهها را از اينجا بر مىدارند دورتر، چهار پنج متر آن طرفتر، مىريزند. نظم و قاعدهاى نيست. مثل اين كه بمبى همين تازگى منفجر شده باشد. آدمها ترسخوردهاند. شايد گرما نقشى دارد در اين هراس. نمىدانم چرا دود پالايشگاه از دودكشها بيرون نمىآيد. از اين جا كه هستم، بايد دود شيرى دودكشهاى پالايشگاه ديده شود. سابقا" كه اينطور بود. اين طرفتر هم خط پر نويسى شدهى نخلها صفحهى دراز جادهى بريم را به انحناى هتل آبادان مىچسباندند. آبى ريخته شده بر جوهر پرنوشتهها. سنگ و كلوخ مانده. دو سه بار هفت هشت بار سنگين از سنگ و كلوخ قد داده به تنهى سربريدهى نخلها. تنها گروههاى فعال، گروههاى غذارسانى ارتش و بسيج به آدمهاى ساكن اين محوطه غذا مىرسانند. گفته بودى بروم به احمدآباد تو كه كودكىات را در آن گذراندهاى سرى بزنم. نشد خانهتان را پيدا كنم. خب وسايلى را هم كه خواسته بودى پيدا نكردم. لينها را گم كردم. زياد هم نمىشود كنجكاوى به خرج داد. مشكوك مىشوند. هرچند ماموريتم رسمىست با كاغذ و برگه به اندازه كافى. تا همين جاش هم چند بار مواخذه شدهام. اما اگر نشد خانهات را پيدا كنم، چيزهايى پيدا كردهام كه مىشود گفت: عتيقهاند، براى خودم و احتمالا" صاحب اصلىاش. گرانبها. كمتر از يافتن خانهتان و كمتر از يافتن خانهاى كه خودم هر تابستان در آبادان اقامت داشتم نيست. مىنويسم چه يافتهام. همين بس كه مىنويسم به حيرت كه وسط آسفالت نخلها و تمبر هندىها، سربركشيدهاند. شعارهاى سياسى دوران انتخابات مجلس سال 58 هنوز روى ديوارها ماندهاند. كسى فرصت نداشته پاكشان كند. پوسترها گرچه پوسيدهاند، هنوز قابل خواندنند. اينجا آنجا در خانهها هنوز اعلاميههاى گروههاى سياسى فراوان يافت مىشود. آرم چريكهاى فدايى خلق همه جا به ديوارها مسلسل نقاشى شدهاشان را به نشانهى دفاع مسلحانه به گذرندگان نشان مىدهد شايد باوجود همين مسلسلهاى نقاشى شده بوده كه آبادان تسليم نشد. ديوارهاى شهر مثل ديوار سلولهاى انفرادى پر از يادداشتهاى پراكنده و گذراى مردم است. هركس از سر بيكارى يا ثبت نقش حضور خود چيزى نوشته، رد شده. گويا تاريخ روزهاى مقاومت آبادان در برابر تسليم را همين نظامىها، هواداران گروههاى سياسى، مردم عادى يا حتا عاشقان به دور از معشوق بر ديوارها ثبت كردهاند. بنا به وظيفه و كنجكاوى خودم تعدادىشان را يادداشت كردم. بعدا" خواهى خواند. چيزى كه با عجله دارم برايت مىنويسم سواى اين چيزهاست. شايد به درد ديگران هم نخورد. خواهم نوشت. اينجا كه هستم، همين لحظهاى كه هستم فكر مىكنم به نوجوانى خودم در تابستانهاى بريم. با دوچرخه مىرفتم استخر شركت نفت لابلاى همسنوسالها، دخترپسرهاى پولدارها، زير برق آفتاب شنا مىكردم. به فكر فردا هم نبودم چه اتفاقى مىافتد يك ماه بعد يا دو ماه بعد. همان روزها مثل همهى نوجوانها كاغذها را سياه مىكردم نه نامههاى عاشقانه، نه شعرهاى رومانتيك، نمىدانم چرا اصلا" اين جور چيزها را خوشم نمىآمد شايد حساش را نداشتم. اما مىنوشتم و به استخر كه مىرسيدم مىگذاشتم لاى حوله گيرندهى نامه. نامهى خودم را هم بر مىداشتم. بيست تايى شده بودند در همان بيست روزى كه مهمان بودم. چند سال بعد، وقتى گيرندهى نامه، صاحب دو بچه بود در يك ميهمانى نامههام را به من نشان داد. گفت: «فقط نگاهشان بكن.» نامههاش را لا داده بودم. يعنى داشتمشان، اما حافظان نظم شاهی که به سازمان امنیت کشور معروف بودند نامه ها را هم بردند. آنها را هرگز نديدم. شرمنده بودم چطور او اين همه سال نامهها را حفظ كرده بود. آدم فكر مىكند عشقهاى نوجوانى فراموش مىشوند. شايد مىروند گوشهاى از ذهن پنهان مىشوند تا شخصيت ما را شكل دهند. فكر مىكنم آدم كه مىرود زندان، اولين كارش پاك كردن ذهن از عشقهاست كه شبها و روزها را در خيالپردازى با آن مى گذرانده. خيالپردازى متوقف نمىشود، جانشين مىشود. براى همين به محض تلنگرى كه عشق مىزند، خيالپردازىهاى جانشين بهم مىريزند. آنجا در آن مهمانى، رنگ نقرهاى چهرهاش خيالپردازىها را بهم ريخت. گفتم فكر نمىكنم بشود كار شما را با چيزى جبران كرد. خنديد و گفت: «جستجو نكرده تسليم شدى؟ وقت بسيار دارى.» بعد ادامه داد: «اگر پيداشان كنى، بوسهاى را كه آن همه دنبالش بودى به تو بدهم، اگر هنوز هم بر آن درخواست پابرجا باشى.» حالا نامههاى دخترى را پيدا كردهام در يكى از خانههاى ويران. بيش از سىتاست. دسته نامهاى عاشقانه ى پسری به معشوقش که همین معشوق جوان همهشان را نگهدارى كرده بود. شايد جبران آن گمشدگى باشد. اگر فرصت كردم به هديه مىدهمشان به گيرندهى نامههاى خودم يا فرستندهى نامهها را پيدا مىكنم. بهترينش هم گيرندهاست، اگر همچنان بخواهدشان. بعيد بدانم اوضاع اجازه بدهد نامههاى عاشقانه محصول عشقى شايد مخفى را حفظ كند، مگر عاشق و معشوق بهم رسيده باشند. همهى اين احتمالات را مىشود حدس زد. اما همان كه گفتم اول قصد دارم نامهها را به نفر اول ببخشم. نامهها در فاصلهى هفت ماه نوشته شدهاند. فكر كنم مدت زمان طولانىست براى رابطههاى پنهانى. اگر جنگ رشته نامهنگارىها را نمىبريد، شرايط مىبريد، يا پدرومادرها. بالاخره چيزى مىآمد وسط ماجرا به هر اسمى كه بخواهى، معلم اخلاق مىشد، قاضى مىشد، و به سرانجام نمىرسيد. اما اين بار قرعه بنام جنگ خورد. بدترين احتمال. دو سه نامهى دختر هم لابلاى نامهها هست كه گويا نفرستاده يا برگشت خوردهاند. از نامههاى پسر معلوم است كه سرش را بيشتر رو به افق آبى مىگرفته و راه مىرفته. هرچه هست توصيف رنگ آب شطالعرب است و تنهى قهوهاى و آفتابخورده نخلها. نمىدانم چرا يكبار سرش را بالا نگرفته تا سبزى برگ نخل را بنگرد. يكبار به خورشيد اشاره نكرده. همهاش از حال درون خود و عشق زبان به شكايت گشوده و جابجا شعرهايى هم چاشنى قضيه كرده كه چندان عجيب نيست كليشه است. شعر مشيرى و نصرت رحمانى و فروغ رسم رايج نامههاى يعنى عاشقانه آن دوران است. تازگى اين نامهها آنجاهايىست كه دل و ديد خود را نوشته. خودش را به تنهى قهوهى و چينخوردهى نخل تشبيه كرده كه در برابر نسيم برآمده از دريا احساس خنكى مىكند و دوست دارد به آب بيفتد. انتظار ديدار دلدار را چنان با سفر لنجهاى سبز رنگ به آنسوى آبها يكى دانسته كه زنان ناخداها و جاشوها آبى سبز رنگ افق و سبزى بدنه لنج را يكى مىپندارند و هرگاه بخواهند به افق مىنگرند تا حضور شوى خود را در آن رنگ كشيده و هميشگى بنگرند، حالا اگر هرگز بازگشتى در پى نباشد. در نامههاى آخرى از حضور سربازان عراقى در حاشيهى خرمشهر خبر مىدهد و ترسى كه در دل دارد نه براى مرگ كه براى از دست دادن دلدار خود. شكوه و شكايت دختر را از ماندن او در خرمشهر به حساب ترس او مىنهد و نصيحتكنان شعارها و حرفهاى ديگران را كه آن روزها ورد زبانها بود تكرار مىكند كه حرف تازهاى در آن نيست جز انعكاس شجاعت جوانانهى ميهنپرستى كه خاكش آلودهى تاخت و تاز بيگانگان شده. جنبههاى شورانگيز جنسى نامهها را هم مى گذارم تا خودت بخوانىشان كه بىمزه مىشوند انتقالشان به اين نامه. اما تنها پسر بىپروا نبوده، دخترك بىپرواتر بوده در نگارش آن. از خوابها و روياهاى جنسىاش نوشته و تشبيه اشياى پيرامون كه از لابلاى نامههاى پسر مىشود حدس زد چهها ميانشان ردوبدل شده. بىدليل نبوده پسر خود را به تنهى قهوهاى نخل تشبيه كرده كه دل به فرورفتن به آب داشت. دختر خود را آرامش آبى آب مىداند و پسر را بر مىانگيزاند به پيوستن و فرورفتن در آن. بقيه را مىگذارم براى بعد. فعلا" همينها بود كه گفتم. |