|
علیمراد فدایی نیا
|
بر گرفته از کتاب ِروایت بی نامان
بچه كه بودم، با خانواده رفتم براى عروسى ش. يادم مانده كه شامى اساسى خورديم و بعد خسته بودم خيلى و خواب آوردندم خانه. بعد هم كه بزرگ تر شدم، معلم ِ مدرسه مان بود. دبستان را كه تمام كردم، ديگر نديدمش. همان موقع هم عيالوار بود. بعد كه گاهبگاه برمى گشتم به شهر زادگاهم - حالا خالى است، از آن شهرهاى نفتى است كه با رفتن ِ شركت نفت، خالى شد هم خانه هاش و هم مدرسه هاش، شكل ِطاعون زده ی شهرهاى قرون ِ وسطى - از دور سلامى مى كردم. مى شناختم يا نه را نمى دانم. بعد هم، با بچه هاش يكى دوتاش، سلام و عليكى پيدا كردم و گاهگاه خبرى مى گرفتم، تا بازنشستگى ش. همه چيز و كارش عادى بود. چيز هيجان انگيز قابل ِ نقلى نشنيده بودم از روزگارش. ديروز پريروز هم شنيدم كه جان به جان آفرين تسليم كرده، درسن هفتادواندى سالگى، عين اغلب ما، كمابيش. همين شدنش از اين دنيا، شروع كرد به زنده كردن خاطره هاش توى ذهنم. يكى ش كه اول از همه يادم آمد اين بود كه از آواز ِ ابر مى ترسيد و مثل مظفرالدينشاه -كه بعداً خواندم و فهميدم - وقتى كه شروع مى شد دنبال جايى مى گشت كه خودش را قايم كند. محض همين هم، زمستان هاى ِ مدرسه، هميشه خدا خدا مى كرديم، كه ابرها آوازشان بگيرد، كلاسى تعطيل شود، غير رسمى. بعدى ش هم، يادم است كه الفبا را پيش او ياد گرفتم، تابستان ِ قبل از رفتن ِ مدرسه، سال اول. يك پاش چوبى بود و گاهى وقت ها اين پاى چوبى، ماى پنج شش ساله را وسوسه مى كرد كه بكشيمش و همين وسوسه اغلب حواسمان را پرت مى كرد كه الفبا را زودتر ياد بگيريم. و براى اين كه از شرِ وسوسه خلاص شويم، بعضى از ما، بعد از ظهرهاى تابستان كه خواب ِ قيلوله داشت زير كَپَرش، مى رفتيم و پاى چوبى اش را مى كشيديم و تا بيايد بيدار شود، در مى رفتيم. آزار نبوديم. بيشتر، از سرِ مهربانى بى حدش، همبازى مان بود پندارى. روز بعد هم كه مى رفتيم كلاسش، اصلا بروى خودش نمى آورد و انگار نه انگار. بيشتر به آسمانه ى اتاقش نگاه مى كرد تا به ما، درس كه مى داد. شايد، به خاطر همين گذشتش هم بود، كه سال ِ اول مدرسه، هيچ كداممان، مشكل ِ خواندن و نوشتن نداشتيم، هنوز هم نداريم، گواهش هم ما كه زنده مانده ايم، از اعدامى ها و فرارى ها، خبر ندارم. ولى همين چند تايى كه از آن سال ها هنوز مى پلكند گواه حرفم. چيز ديگرى هم كه يادم مى آيد، زن ِ زيبايى داشت. شايد چون مهربان بود و گاهى به ما شيرينى مى داد زيبا مى ديديمش. ولى يك چيز ديگر هم بود. اين شخص ِ يك پا چوبى، گاهبگاه هم عاشق مى شد و هميشه هم موفق بود. بچه كه بوديم نمى فهميديم، بزرگ هم كه شديم نفهميديم چطور. بعضى از ما، فكر مى كنيم، وقتى موقع گرفتن كارنامه بود، يا موقع ثبت نام، با خانواده ها آشنا مى شد و اگر زنى كمى مى شنگيد، شنگش را مى گرفت سريع. اگر از پا چيزى كم داشت، جاى ديگرى كه ما نمى شناختيم، زبانش، مار را از سوراخ در مى آورد، معلم ترسوى ِ با گذشت ما.
حالا كه فكر مى كنم، همه آن چيزهايى كه آن روزها هيجان مى داد و امكان تغيير در رفتار و زندگى ما، حالا چقدر بى خاصيت و از نفس افتاده جلوه مى كند. گوهرشان را روزگار گرفته انگار. انگار داستانكى بخوانى و چند دقيقه يى موضوعش بات بماند و برود پى ِ كارش : عين خوردن ِ قهوه يى، يا استكان ِ عرقى. رفتن ِ شهر و تمام آدم هاش هم، صفحه يى از تاريخ كه بخوانى و بگذرى. اگر از همان كودكى اين را هضم مى كرديم چه ها كه مى شد، حتى بگواين چند سطر را هم كه مديون انشا نگارى همان معلمم. چراش را هم وقتى يادم آمد، با شما در ميان مى گذارم. چرا پاش چوبى بود را هم ما هيچ وقت از خودمان نپرسيديم. ظاهرا فكر مى كرديم با پاى چوبى آمده به اين دنيا.
|