|
صفحه 1 از 8
برگردان به فارسی: صدرالدین زاهد
قسمت اول نمايش گفتاری است سراسر اميدوارکننده و مثبت، آن هم در زمانه ای که انحطاط و بدبينی خوراک هر روزه ی ما است. گفتار نمايش پر از ايماء و اشاره است. « افسانه ببر» يا بطور دقيق« افسانه ماده ببر».
اولين باری که اين نمايش را ارائه نمودم، کاری بود تجربی. اجرای اون شب رو خوب بخاطر دارم؛ همراهی و مشارکت تماشاگران برایم تعیين کننده بود. تماشاچیان با دقت و درستی کارم را دنبال میکردند، و من لحظاتی را که نمایش افت داشت یا به بیراهه میرفت ویا قسمت هائی را که باید کوتاه و اصلاح میشد، دریافتم.
این چنین بود که این افسانه جمع وجور و فشرده شد. در شروع یک ربع ساعت بیشتر طول نمی کشید؛ ولی به مرور زمان در اثر سائیدن، پیراستن، حذف کردن وفشردن... نمایش به چهل و پنج دقیقه رسید. شوخی نمی کنم: فشردن در تآتر به هیچ وجه به معنی کوتاه کردن نیست؛ درست بر عکس.
من روایتی از این افسانه رو برای اولین بار هشت سال پیش در شهر شانگهای - دقیقتر بگویم - در هشتاد کیلومتری این شهر بزرگ شنیدم. بهتره بگم اجرائی از این افسانه رو. زمانی بود که از این دست افسانه ها در چین زیاد نقل میشد.
از تآتر رسمی و دولتی که بگذریم، پر جنب و جوش ترین و زنده ترین تآتری که از چشم جهانگردان یکی دو روزه به دور می ما ند، تآتر مردمی اونجاست. تآتری در حاشیه، پر از نقش و نگار، کارگاهی از لود گی و مضحکه. فکر نمی کنم این افسانه رو اونطور که من شاهدش بودم دیگه این روزها بازی کنند؛ مقابل هزاران هزار آحاد انسانی، از زن و مرد و بچه، در مرغزار... در مزارع نزدیک شانگهای. نقال یا قصه گو یک دهقان چینی بود، طبیعتأ از حومه شانگهای. افسانه ای رو که نقل میکرد بدون تردید افسانه یک ببر بود؛ برای اینکه اینقدر نعره کشید و چنگ ودندون نشون داد که نگو و نپرس. از بقیه افسانه هم هیچی نفهمیدم. برای همین از مترجم چینی مون خواستم افسانه رو برام تعریف کنه. مترجم هم که از پکن اومده بود، جواب داد متاسفانه یک کلمه از حرفای یارو رو نفهمیده. برای اینکه نقال یا قصه گو به لهجه ی اطراف شانگهای حرف میزد؛ لهجه ای که متعلق به اقلیتی از اون ناحیه بود. اقلیتی در حدود 80 ملیون نفر. [آخه در چین 100 ملیون نفر کمتر اقلیت محسوب میشه.] حالا خودتون حسابش رو بکنین که اونجا چه برو و بیائیه! یک میلیارد یا کمی بیشتر به زبان رسمی چینی تکلم می کنند. باری، مترجم پکنی ما رفت دنبال یه مترجم محلی که بهش در ترجمه کمک کنه. چند دقیقه بعد بابائی رو پیدا کرد که هم زبان محلی اونجارو بلد بود و هم زبان پکنی رو. این مترجم تازه هم برای اولین بار بود که یه چنین نمایشی رو میدید.
برای همین اول گوش میکرد، بعد می خندید، بعد هم ترجمه میکرد. مترجم پکنی ما هم به نوبه خودش می خند ید و بعد برای من ترجمه میکرد، که من هم بنوبه خودم می خندیدم. بیخودی یه که بهتون بگم چقدر تماشاچی چشم غره رفتن، صدای هیس هیسشون بلند شده بود. به این ترتیب ما توانستیم برگردان نسخه کامل تردست چینی رو یاد بگیریم.
باری، صوت و آهنگی که این روستا ئی بازیگر از زبان ولایتی خویش در می آورد، نحوه بیان و تلفظ او سخت منو تحت تاثیر قرار داده بود. این با اونچه که تا به امروز از طنین و آهنگ زبان رایج چینی شنیده بودم متفاوت بود؛ بسیار وسیع تر، صداها خشن و زمخت تر بودند، با فرودهائی روی یک سلسله صداهای حلقوی گرفته و بم که مرا بیاد نمایش های هجائی - انتقادی روستائیان دره پو یا نقالی هائی به لهجه اهالی کوهستان دره لومبارد می انداخت. روی هم رفته چیزی بود که بگوشم نآشنا نبود. وقتی که این تردست ماهر به این سروصداها حرکات دست و بازو، و حرکتهای بدنی خویش را گاهی هماهنگ با جیغ و داد و فریاد وگاهی ضد آن اضافه نمود، و گاه کلام پر شتاب و گاه آرام می نمود؛ و سکوت - خلاصه میم ولال بازی ای که به من هشدار داد که با تآتری بزرگ روبرو هستم که یه ببر نقش اول آنرا به عهده داره. ببری پر هیبت و پرقدرت که همبازی هایش بچه ببری و سربازی ساده اند.
قصه، قصه یک سربازه، و هم اوست که بعنوان اول شخص نقالی میکنه. او از خودش، و از زند گی سربازیش میگه... که از سرحدات منچوری میاد تا در راهپیمائی بزرگ چین شرکت کنه. راهپیمائی بزرگی که با جمعیتی نزدیک به 600 هزار نفر شروع شد و کم کم اینقدر از تعدادشون کم شد که رسیدن به 100 هزار نفر. بعد هم دومرتبه تعداد شون اینقدر زیاد شد که - انقلاب کردن- که رسیدن به چیزی در حدود یک ملیون نفر.
خب، میدونین که نیروهای نظامی که از اون صحبت می کنیم از قشون چهارم و هفتم، و چند واحد از نیروهای نظا می بخش هشتم ارتش چینه. اونا هزاران هزار افرادی بودند که از شمال چین بطرف کانتون سرازیر شد ند، و هزاران کیلومتر راه رو طی کردند و به سرحدات کانتون رسیدند و از آنجا گذشته، و قبل از رسیدن به شانگهای، میان بر بطرف غرب رفته، و تمام چین رو بطور افقی طی کردند، و بطرف سلسله جبال هیمالیا راه افتادن. در نتیجه، اونها می بایستی اولین سرازیریهای رشته کوهها رو برای رسیدن به دریای سبز - اون باتلاق معروف پهناور که بموازات مغولستانه - طی بکنن؛ و از اونجا دوباره بطرف شمال راه بیافتن، جائیکه قرار بود بهم به پیوندند و انقلاب بزرگ رو راه بیاندازند.حالا چرا اینقدر چمن در قیچی و بالا و پائین رفتن؟ والئه من نمیدونم. کار، کار چینی هاست. ولی در هر حال حق با اونا بود؛ چون اینجوری انقلاب کردن. اما سرباز ما به دریای سبز نمی رسه. او درست موقع عبور از هیما لیا توسط سربازان چان کای چک تیر میخوره. گلوله او رو بطور فجیعی زخمی کرده. جراحتش چرک کرده و بو گرفته؛ و سرباز بیچاره ما در حال مرگه. او درد داره و در رنج و عذابه. رفقا و برادران میدونن که او بیش از چند روزی زنده نمیمونه. یکی از یاران او، سرباز دیگری که از رفقا و همرزمهای دهکده شونه، از روی ترحم هفت تیر میکشه و تصمیم میگیره کار اونو تموم بکنه. اونو بکشه و از این همه رنج و درد و تعب آزادش کنه: « تو بیخودی داری زجر میکشی، کارت تمومه، رفتنی هستی. یه گلوله، خلاص میشی.» اما سرباز ما قبول نمیکنه. او فریاد میزنه: « من میخوام مقاومت کنم. »
|