|
ناصر شاهین پر
|
|
رفت و آمدهای بیهوده یکی از داستانهای کوتاه مجموعه «پاریس کوچک من» اثر ناصر شاهین پر نویسنده صاحب سبک مقیم کالیفرنیاست که از سوی نشر نارنجستان به زودی منتشر خواهد شد.
خسته و خواب از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری آقای دکتر «جیم» به خانه برگشتم. بعد از دوش گرفتن لیوانی ویسکی با یخ جور کردم و جلو آیینه برای فرار از خاطرات مرحوم دکتر جیم در حال خشک کردن موها، جرعه جرعه ویسکی سر می کشیدم؛ اما یاد مرگ نابهنگام دکتر و این که دنیا و زندگی تا چه حد ناپایدار و بی بنیان است و مرگ تا چه اندازه غافلگیر، رهایم نمی کند.
اوایل در دانشگاه شاگردش بودم. بعدها همکارش شدم. همیشه ادب و فروتنی اش آدم را غافلگیر می کرد. ویسکی نه تنها کمکی نکرد؛ بلکه با فرودادن اولین جرعه بار خاطرات دور و قدیم بیشتر بر من آوار شد. به دنبال چیزی خواندنی می گشتم تا از فکرش فرار کرده باشم که زنگ در به صدا درآمد. گوشی دربازکن را برداشتم که شنیدم دکتر جیم را می خواهند. گفتم ایشان مرحوم شده اند؛ وانگهی اون مرحوم اینجا زندگی نمی کردن. کسی چیزی نگفت گویا رفتند. به نظر رسید دو سه نفری بودند. این موضوع بیشتر سبب شد که نتوانم از افکار درهم برهم مرگ و زندگی خودم را خلاص کنم. باز رفتم سراغ قفسه کتابها که صدای زنگ دوباره بلند شد. این بار که گوشی را برداشتم طرف گفت: «آقای دکتر کی بر می گردن؟»
گفتم: «من که به شما عرض کردم ایشون عمرشونو دادن به شما تازه خانه ایشان اینجا نیست. چرا اینجا سراغ ایشون رو می گیرین؟»
انگار حرفهام را نفهمید که گفت: «اگه اشکالی نداره بیاییم بالا منتظرشون بشیم تا برگردن.»
بی اختیار گوشی را گذاشتم. رفتم به طرف پنجره. شاید ته ذهنم این بود که از پنجره طبقه دوم راه فراری پیدا کنم.
حیاط خانه به کلی عوض شده بود. شده بود باغی بزرگ و درختانی همه به رنگ خاکستری روشن. انتهای باغ اصلاً پیدا نبود. خیابان مشجری از زیر پنجره رفته بود تا ابدیت. شاید انتهایش زیر مه پنهان مانده بود؛ اما زیر پنجره اسب سفید زین شده ای، نمی دانم آمد یا از قبل ایستاده بود. برای بار سوم که صدای زنگ درِ خانه پیچید، دیگر معطل نکردم. از پنجره پریدم روی کول اسب. حیوان انگار منتظر من بود تا افسار را به دست گرفتم تاخت. مگر خیابان مشجر تمام می شد!
هنوز صدای زنگ را می شنیدم یا خیال می کردم که می شنوم که اسب از روی دیوار پرید و یک نفس تاخت تا الان که اینجا خدمت شما هستیم.
- خیال کردی می تونی فرار کنی؟
- پس اینجا آنجاست؟
- چه خیال کردی؟ خیال می کنی آنجا اینجاست؟
وقتی دیدم کار از کار گذشته و دیگر هیچ حرف و بهانه ای کارساز نیست، با بی تفاوتی گفتم: «اشکالی نداره اگه خوب آدمی بودم بفرستیدم به بهشت وگرنه خب به جهنم.»
- این فضولی به شما نیامده.
این را گفت و رفت. من ماندم و یک اتاق خالی که پنجره ای داشت رو به صحرا. صحرایی که از خاکستر نرم پوشیده شده بود و شکر خدا باد نمی وزید.
تا انتهای افق، تا زیر پای خورشید، صاف و نرم و هموار بود. انتظار از ساعت و روز گذشت. نمی دانم چقدر طول کشید. هیچ نشانه ای برای گذشت زمان وجود نداشت. خورشید مثل یک گل میخ قرمز چسبیده بود به گوشه آسمان و تکان هم نمی خورد. ماه هم مثل یک گوشواره آب نقره چند متر آنطرفتر ایستاده بود. بیرون پنجره شکل تابلوهای باسمه ای سلمانی های قدیم. یکسان و یک نواخت و بی حرکت بود. نمی دانم چقدر گذشت که ناگهان درِ پشت پنجره همان اسب سفید را دیدم. دل را زدم به دریا. از اتاق بیرون آمدم. با احتیاط به اطرافم نگاهی انداختم. متوجه شدم کسی به کسی نیست. بعلاوه اسب نگاهی دعوت کننده داشت. انگار می گفت زود باش بپر رو کولم.
پاهام می لرزید که به اسب نزدیک شدم. حیوان از دست پاچگی من خنده اش گرفته بود. بالاخره پریدم روی زین و اسب تاخت. دوباره آمده ام اینجا که نمی دانم اینجاست یا آنجا. مثل معمول صبح ها دوش می گیرم. به اداره می روم. ظهرها ساندویچ می خورم. عصرها خرید می کنم و به خانه باز می گردم. باغچه آب می دهم درست مثل یک مرده زنده؛ اما چیزی که مرا به فکر انداخته کارت دعوتی است که از طرف خانواده دکتر جیم رسیده. نوشته اند: «چون رمز گاو صندوق در جیب کت دکتر مانده و با او دفن شده مجبور به نبش قبر هستیم تا کلید رمز را خارج کنیم. حضور جنابعالی در مراسم کفن و دفن مجدد ایشان مایه سربلندی و آرامش خاطر بازماندگان خواهد بود.»
فکرم این است که دکتر جیم آدم باهوشی بود. هیچ وقت پل ها را پشت سرش خراب نمی کرد. همیشه راه بازگشتی باقی می گذاشت؛ اما واقعاً چه حوصله ای که آدم اصرار داشته باشد بداند اینجا آنجاست یا اینجاست.
جولای 98
|