|
ترجمه و تالیف: علی طبیب زاده
|
|
صفحه 4 از 4
آداب و رسوم
آنگاه که جان سپردم،
مرا در تابوت سیاهی بگذارید
و جامه ای ارغوانی بپوشیدم
با آستین های بلند!
تابوت سیاه!
برای اینکه تابوت دیگران سپید است،
و من نیز!
جامه ی ارغوانی!
زیرا زندگی را دوست داشتم
جامه ای بلند
که هرگز
نلرزم از سرما، دیگر!
اگر به سرود های کلیسائی «آمرزش» معتقدید،
بخوانید برایم!
وگرنه
ترانه ی« دینا» را زمزمه کنید!
جسدم را بگوئید
دختران زیبا روی گروه کُر بر دوش کشند،
نه مرد های کسالت آور!
هیچ کشیشی
برای به گریه انداختن مادرم
روضه نخواند!
زیرا مفهومی ندارد برای من
که به کلیسا نرفته ام
هرگز
شما هم ای دوستان
غمگساری مکنید!
زیرا من
با اینکه زندگی را عاشق بودم،
اما کمی تنبلی کردم!
و در آغوش این تابوت
اینک آرام
به خواب فرو افتادم!
ارواح مرگ
بیائید!
ای افکار نیک!
بیائید ای افکار زلال،
افکار روان!
بیائید که دیگر تنها نباشم
که دیگر
نترسم!
والدین
به جنگل بروید بچه ها!
ما چیزی را صاحب چیزی نیستیم
جز خوردن و خواب!
قهوه، برای خودمان
نه شما!
به جنگل بروید ،
بچه ها!
آنجا که جادوگر پیر است!
آنگاه که رفتید،
ما خواهیم اندیشید،
بچه ها چه شیرین اند زمانی که خوابند.
خیابان کودکی
و من خیابان کودکی ات هستم!
ریشه ی جاندار تو
من هارمونی کوبنده ی توام
در هر آنچه تو به آن مشتاقی!
من
دستان خاکستری مادرت هستم
افکار پریشان پدرت
و زود هنگام ترین خواب راحت تو!
من سعی با شکوه خود را تقدیمت می کنم
روزی که وحشیانه ترک شده بودی،
من غم به روحت پاشیدم
در یک شب بارانی لرزان
به زمین فرو کوبیدمت،
گاهی
تا سخت شود
قلب کوچکت
اما عجولانه به شانه هایم آویختمت
و اشک نقره ات را
از گونه ها زدودم
من بودم
که نفرت آموختمت
تمسخر و سخت جانی را نیز،
که اینها قوی ترین سلاح تو هستند
بدان!
و بکارشان گیر ، نیکو
من چشمان آگاهت دادم
تا با آنها دوباره شناخته شوی
و اگر کسی را با این نگاه آشنا آمدی،
بدان که به یک دوست می نگری!
در فراز به پرواز در آمدی؟
دوستت را در رکود رشد تنها گذاشتی؟
من ...
خیابان کودکی تو هستم،
که همیشه،
تو را دیگر بار خواهم شناخت.
|