|
بهمن سقایی
|
سه تا مترسک فرسوده در انبار مانده داشتند درددل می کردند از نبودن پرنده ها.
آنها دلشان لک زده بود برای دیدن پرنده ای روی شانه هاشان؛ اما پرنده ای نبود. دخترک صاحبخانه که حرفها را می شنید دلش گرفت.
دخترک دل گرفته از نبودن پرنده ها می دید که مترسکهای در انبار مانده به همین زودی ها در آتش سوخته خواهند شد؛ چون پدر تصمیم گرفته آشغالهای انبار خانه جدید را آتش بزند؛ برای همین، تصمیم گرفت برایشان کاری بکند تا دل پوشالی شان واقعاً شاد بشود.
دخترک آمد تا رسید به زیر آسمان. زیر آسمان بود که فریاد کشید:
«جهان بدون مترسکها ترسناک است! ای پرنده های زیبا کجایید؟ به کمک مترسکها بیایید تا از بین نروند.»
صدایی نیامد چون همه پرنده ها از بین رفته بودند.
دخترک آنچنان ناراحت از نبودن پرنده ها بود که آرزو کرد، خودش پرنده بشود تا دل پوشالی مترسک ها گرم شود.
پرنده ها دلشان سوخت به این همه دل بزرگی و آمدند در آن کشتزار.
پرنده ها اما بیشترشان تقلبی بودند.
|