|
دیری ست که
در گستره یِِ «دیگر»شدنِِ مخلوقاتی دوپا،
از فرازایِِ دود
خزندگانی، از ژرفایِِ اندوه
یا چارپایانی، از آتش
شناگرانی، از آب
و یا پرندگانی مگر، از باد
دو کهکشانِِ شعله ور، از نور و شور
در تراکمِِ بی روزنه یِِ این همه غوغا
پنج کالبد ِ تیرگیِ را،
میخکوب می کنند، به دیوارِ شامگاه.
می اندیشم
که درکِ مهری باید، تا بنِِ استخوان
باوری، بر پهنایِِ پی
یا اندیشه یِ جانی، در درازایِِ رگ
شکیبا تخیلی شاید، در نازکایِِ گوشت
و یا پر تدبیر پندی ، بر ستبرِِ پوست
تا پدرانِِ راستی را،
مگر پندارِِ روشنی
بری از این سفینه هایِِ گمشدگی
که ارواحی خبیث
به این سوی و آن سوی می کشانندش.
باز می
پندارم
لختی آسایش شاید
مسافرانِِ خسته ی خواب آلود را
آنسویِِ این امواج ناآرام،
یا دیگرزایشی باید
شبروانی نوین و عادل را
آنسویِِ این ساحتِ زندگی
تا مگر ای روشنی،
بازت یابیم.
|