|
تا دیدارت چندین هزار جوانه آیا؟
برای زلزله زدگان بم
26/12/2003
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
دیروزهای مکرر
در پناه ماهتاب ِ کال
به شمارش انسان هایت نشستم،
به جستجوی هویت ها
های ... که چه بی نفس
بی نفس،
جوانه ها در می غلتند
بر شیون ِخاک
با پژواک هر تیک تاک
***
به احترام بر می خیزم
از میان غزل ها
عبوری از سپیده
که ببینمت-
از این در، به در آیی ،
نیامدی !
چه فرسوده می شوم، چه پوچ
تا آن گاه
که از این در
به در آیی!
تا دیدارت،
بغض ِچندین جسد
از خاکواره های چندین هزاره
به غبار می انجامد،
می دانی؟
تا دیدارت
چندین
چندین
چندین هزارساقه ی سرگردان آیا؟
***
امروز هم
پس از سپیده دم
به شمارش انسان هایت نشستم
دگر بار
یک شهر نفس،
یکباره خاموش
هزاران هزار، کم آمده اند
نهیب ِ رفتگان است و
گریز نگاه تو از پیکره ها
می دانی؟
امروز،
سپیده چشم بر هم گذاشت
خاک دهان گشود
شهری ناپدید شد
و جهان گریست
روحی از اشک خیس شد
نفس نفس کودک
وجب وجب جسد
جهان جهان اندوه
انسان هایت را که به شماره نشستم ، دوباره
شانه هایم فرو شکست،
می دانی؟
به دنبال واژه ای بودم،
که به خاکش بکوبم
تا در سکوت ترک نخورد،
هق هق ِ اشباعم
- ذره ذره اشک شدم اما،
از ریزش انسانها،
می دانی؟
طبیعت ،امروز
چتر بی مهری اش را، چه سنگین،
سنگین
به روی گشاده ام کشید
***
تا دیدارت ، بگو!
بگو!
بگو!
چند جسد
از خاکواره های چندین هزاره
خیره به تو می نگرد؟
تا دیدارت
چندین
چندین
چندین هزار جوانه آیا؟
می دانی؟
***
باید زودتر بیایی
تا نامم را بگویی
تا گل های تمام جهان را
با هم ببوییم
باید زودتر بیایی!
- فردا ،
به شماره ش انسان هایت خواهد نشست
می دانی؟
درست مٽـل شما!
لس آنجلس 10 /8/2004
امروز
دهانم را از پنجره به بیرون پرتاب کردم
بر سنگفرش خیابان
واژه های شکسته
واژگونه چه می گویند؟
درجوی متعفن
کلام جاری تکرار
بسوی زوال می رود
و واژه ها ، درهم
ایستاده اند،
پشت حصاری نفس گیر
در من شیهه ی اسبی سرکش منفجر می شود
دهان اما
مونس ام نیست
دیگر
***
نان که باشد،
شکل هندسی دهان معنا ندارد
نان که نباشد
دهان می تواند خودکشی کند،
سایه می تواند بی سر باشد
خدا می تواند برای نداشت ها محاکمه کند
و صدا هم می تواند نخاع بکشد
امروز همان دهان
از واژه ها ی دیروزی سرشار بود
گداخته چشم ،
کوبیدم اش
تکرار به صورتم تف کرد
تکرار را
کنارِ " من ِ دیروز " گذاشتم،
لای همان کتاب فراموشی ها
در آغوش همان ّپر ِ سبز
که مقدس بود
آنگاه
دهانم را از پنجره به بیرون پرتاب کردم
حال
این بیهوده
از ابدیّت می گوید
و از ازلیّت
همانند همان دهان قدیمی
من
بی دهانم ،اکنون
درست مٽـل شما!
باید قدری
کنار آواز ناقوس ها دراز بکشم
همینجا،
زیر پای سکون
در میانه ی میدان اعدام
بر پیشانی فصل های مشوش،
تا آنسوی صدا را
خواب ببینم
تا بند بند ِ وجود م لال شود
و تاول های مشتم هذیان بگوید
تا باد ،
روزی
دهانم را،
سرشار از واژه های اجدادی
به من بفروشد، دوباره
درست مٽـل شما!
|