|
کاریزمای دمکراسی و گورستان خاروها |
| چاپ |
|
پست الكترونيكي
|
|
عباس رستگاری
|
خوابگزاریهای مملکت گل و بلبل گورستان بس کهنه ای نزدیکی های بندر خمیر بود، یا باید باشد، به نام «خاروها» که چندان با دریا فاصله ندارد. برای همین گاهی گورستان زیر آب دریا می رود. (اینها را که می نویسیم از خاطره است؛ ممکن است حکم آمده باشد که خودِ گورستان برای همیشه زیر دریا دفن شود!) در این گورستان مرده ای نخوابیده بود. ماهیگیرانی که هرگز به خشکی باز نمی گشتند در آنجا دفن می شدند. یعنی خاطره شان را دفن می کردند. اما انقلاب و جنگ که پیش آمد، انحصار گورستان از دست ماهیگیران دریاگمشده درآمد و به انقلابیون چپ مخالف و پاسداران و بسیجیان پا به جنگ نهاده ای که جسدشان یافت نمی شد، تعمیم یافت. دوست خودم همراه با برادرش و پسرعمویش هرسه در آنجا خاک شده بودند. اما حالا هرسه تایشان اروپانشین اند. دوستم، عضو سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، که اول بار گورستان را به من نشان داده بود، برایم تلفنی می گفت برادرش هوادار سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و عضو سپاه پاسداران بود. پسرعمویشان هم عضو سازمان مجاهدین خلق ایران. هرسه تایشان غروبها می رفتند در جلسات گروهی خود شرکت می کردند. سرشار از انرژی می شدند، وقتی از جلسات حزبی به خانه باز می گشتند. دوتایشان در این نشستها نقشه انقلاب می کشیدند برای سرنگونی حکومت و سومی هم نقشه تعقیب و مراقبت اعضای دو سازمان دیگر. برادر پاسدار در جبهه مفقود شد و اولین سنگ گور را برایش در گورستان دریایی گذاشتند. خیلی زود هم خبر آمد که پسر عمویش، عضو مجاهدین خلق، در درگیری های خیابانی تهران کشته شده و جسدش مفقودالاثر شده. خانواده شان از مقامات محلی اجازه گرفتند و سنگ گور دیگری به گورستان اضافه شد. مانده بود دوستم، عضو چریکهای فدایی. خانواده این بار تشخیص داد نقشه ای بکشد و او را هم به جمع مردگان گورستان بفرستد. خبر مرگش را اول پخش کردند، یک هفته ای گریستند و سپس با اجازه مقامات، باز هم گوری به نام او در گورستان بنا کردند. خانواده بر دو گور واقعاً می گریستند. برادر پاسدار و پسرعموی مجاهد؛ اما بر سر گور چریک فرق می کرد؛ چرا که می دانستند او زنده است. برادر پاسدار با اسرای ایرانی به سال 1368 آزاد شد. سنگ قبرش همانجا ماند. دوست من از طریق دبی به آلمان گریخت و خبرش را به خانواده رساند. همه فهمیدند خطر از او گذشته؛ سنگ قبرش همانجا ماند. پسرعموی مجاهد خلق شان درواقع در کمپ اشرف در عراق بود. به اروپا که رسید خبر زنده بودنش به ولایت رسید؛ سنگ قبرش همانجا ماند. برادر آزاد شده از اسارتگاه عراق، مدتی در همانجاها پلکید؛ کار و باری نبود؛ به کمک برادر به خارج آمد. حالا هرسه اینها در یکی از شهرهای آلمان سه تا وب لاگ دارند و سرگرم انقلاب از طریق وب لاگ هایشان هستند. این بار یکی سوسیالیزم را رها کرده و خواهان برقراری دمکراسی در ایران است، دومی جامعه بدون طبقه توحیدی را و سومی اسلام انقلابی را.
|