|
علی آشوری
|
|
به مناسبت یکصدمین سالگرد انقلاب مشروطیت
خاك از سم اسبانٍ درشكه
پنجره و مهتابی را
كدر كرده است
كودكان در شندر پندری لباس هايشان
گيوه می بافند
و هرمی از طبق ِ تماته و...
بر سر مردانی می رقصد
يابوها در بارهایی از گچ و خاك وگياه
خسته، يورقه می روند
با تاج هایی از مگس و زنبور
و ميدان از پهن و سرگين و... فرياد
باد كرده در رگهايش
نظاره می كند
دسته دسته
مردان را در برنو وقطارو فشنگ
که سرود آزادی سر می دهند
سر می دهند و كلاه
زنان در چادروچاقچور
آماده درقربانی فرزندانشان
به مويه وشيون ، وی وی کنان
با گيسوی بريده بر مچ بسته
كه از آن دستبندی بسازند
فرصتی! شاید
كه چشم ها و
چهره ها را ببينی
سبز وآبی و سياه ،
خالهای كبودِ كوب شده
بر چانه و پنجه وناصيه.
ميدان
ميدان ِ وزير
كوچه وزير
خانه وزير
با مطبخ ها،
ديگ واجاق و دم ودود
همه ، همه آواز دیگر
می خوانند.
آن سوتر
اما دسته ها یی ديگر وا ناموس گويان
هر آوازی، حتی پرنده ای
كه كبكبه وغبغبه ای را
آق کند
در پر پر ِ صدايش ، خفه ،
پر می شد و
سايه......
ميرزا احمد خان وزیر
شبانه
با عینک وعصا و فکل
آتيه را می نوشت ورسم می کرد و
چاپ می شد و امید.
قدا ره بندان
ستاره های حرف و رژه وتابوت
در آرزوي قالی و
قاپو و قليانِ ناصری
كشیك می كشيدند
آ ری
قاپ ها رديف شده
در شمعدانی وگل و آيينه وزعفران
با تنگ های شربت ........
وا رسی ها وكاشی ها
در طرح ها يی با روزنه های آبی
ناموس روزگار را
در سينه مرور می كنند،
گرد را می خواهند بزدایند
نفس تازه کنند
تا دلاكان
به انتطار ِقلمتراش
چرک و موی را
در بخا ر تنشان
نثار" آن" آوازكنند .
ملغمه ای از جوش وجنبش و
آرزو شده است
شهر
شهر می خواهد باشد
سنگ فرش ها
تق تق ِ سم اسبان را می شمارند
نو كران و مباشران
در رديف ودست ها
خم می شدندو می گفتند و
راپرت می دادند:
ميرزا احمد خان تفنگ چی های معین الرعا یا
گردن درختان راآتش زده اند
استبداد! هنوزدر برمهتابی خانه ها
چنگ ميزند
و آفتاب را د ر منشوری تاق ها و تاق نما
دزديده و
رهبر است
دست ها بهم ساییده می شدو
سرها چونان گوسفندانی درهم
بر آبشخور تکان می خوردند
میرزا احمد خان با تومار هایش
گوش می شد وخیال .
واما در این میانه
دلقكی از درز ِ ديوار، پنهانی
به حسرت و تمسخر جار ميزد:
چه می گوييد , كجای كاريد؟
آهای ايهالناس، خلايق :
حتی يار محمد، محبوب ِ آزادی
چشم راست بوسه های تبريز
بازوی دود و سنگرو نعره و
ستار
چشم ِ خواهرش را بر سقف ايوان
حک كرده است
تا بيگانه ای، نامحرمی!
لمحه ای درآن ندرخشد و...
كجای كاريد
چه می جوييد! چه می خواهید
دلقک می گفت و می گفت
به حسرت و تنهایی
ميدان
ميدان وزير
بازار
بازار در مصاف ِ سرداری و كلاه
خون می داد و خون می خورد
و واژه ها وجمله ها
همگی در اتحاد واتفاق
در" تل زينبيه"
فقط و فقط نغمه ای را فرياد می كرد:
تقين تدين، تدين تقين
چه در ردا چه در كلاه
بوی قاپ وديس و ادويه و زعفران
مباشران ، نوكران ، تفنگچی ها را
مواجب می داد و
شهر با بوها و برهنه هايش
خشم بود و شهوت .
نور علی ، نور علی
در در گاه بنشين
و از سرداران وسالارانِِ ِ رمه وگوسفند
ازمردان سربند ودستمال وخنجر
از گندم و غيرت بگو
مرد
درشرم وخستگی
می گفت و خبر می داد:
از سفره های همكاری سران وسفيران
در شوشكه وبرنو
خلط ودستار و دعوت
از زور و زر وزیان و..
حرف هایش
درپژ واک صدای جمعیتی ، دسته ای كه
می خواندند:
تدين تقين
چه در ردا چه در كلاه
گم می شد و باد می شد
ازاين ميانه وهنگامه
بهار
رازِ مهرِ دختركی را
که از سرشوق به آب سپرده بود
عیان کرد
گويی آب و باد هراز گاهی
درگردش روزگار
كلا غند!
آ ری ، بهار گيسوی زن را ، دخترک را
آنگونه شانه زد
كه گویا در خلوتی ، يا خيالی
چشم و جسم اش
درترنم باران به دلداده ای خنديده بود
می گفتند كلاغان خنده وبوسه را
بربام ها چلچراغ كردند
بخار و دود و اجاق
تكان خورد
شهر دست در دست هم
غیرت شد ، همدست و
یکدست شد.
دو اسب درچتری دم هايشان آماده در گوشه ی میدان
شيهه می كشيدند
دو چشم دو جسم دو گیسو
در دم اسب ها گره خوردند
بسته در یراق و کتل
آذین شدند
هی ، هرّی
و اسبان به تاخت به پيشواز فردا
دريال های عرق كرده
سنگ به سنگ
كوچه به كوچه
زمانه را عبرت كردند
بوی زخم و گوشت
در دو بينی، دو دست
دردرز ديوار و" زلف عروس"ِ ايوان و
ضربیِ تاقچه ها ورف ها
نشست
شهر لحظه ای در خود رقصید، خندید
همگان
زنان ، مردان ، كودكان
در كلاه ، گيوه ، پينه دست
طبق تماته ، عینک وعصا .....
به هلهله وشادی
آه از دل كشيدند
نفخه ای از رضايت وآرامش
مردان در دسته ها
فشنگ ها و
كلاه وعمامه
سر فراز
نفس تازه کردند
كلاغان وگنجشكان
در شر مداوم
شوشكه وبرنو و قداره را
غلاف کردند
و داروغه روز را
در طناب و دار و داربست
جشن كرد
بوی دست وزخم وسینه و پستان
دغدغه آشتی شد
صف ومصاف همدیگر را بوسیدند
بهاردرچشمه ای خاكستری
با سنج و ترمه ودهل
پنجره و مهتابی را اما
گريست
خاک در خون گل شد و
ترسيد!
ميدان ، كوچه ، بازار، سقف،خانه
د رچهل كليد و دعا وترنجبين
خو د را آراست
آواز شد و ستاره ای راهنما
به روزها و سال ها.
دلقك اين بار در موی سپيد
زمزمه می كرد
ميرزا احمد خان
خواب به خواب رفت و از خواب
بيدار نشد كه نشده است
هنوز.
|